مراقب جنبش باشیم

جنبش خرداد، و جنبش سبز که به ديدآمدنی ترين چهره ی اين جنبش فراگير و بزرگ است، فروکش نکرده است، و نبايد فروکش کند. چرا که در فروکش آن، دشمنان سوگندخورده ی مردم ايران، نابکار ترين و درنده ترين جناح های امپرياليسم، و نيز بنيادگرايی نژادپرست و نسل کش اسراييل، برای آن جاگزين تعيين خواهند کرد. جاگزينی که خود، فقط در حد يک جاده صاف کن، مورد استفاده قرار خواهد گرفت، و بی درنگ پس از ويرانی ايران ـ يعنی آنچه هدف اصلی است ـ به دور انداخته خواهد شد.

جنبش خرداد، و جنبش سبز که به ديدآمدنی ترين چهره ی اين جنبش فراگير و بزرگ است، فروکش نکرده است، و نبايد فروکش کند. چرا که در فروکش آن، دشمنان سوگندخورده ی مردم ايران، نابکار ترين و درنده ترين جناح های امپرياليسم، و نيز بنيادگرايی نژادپرست و نسل کش اسراييل، برای آن جاگزين تعيين خواهند کرد. جاگزينی که خود، فقط در حد يک جاده صاف کن، مورد استفاده قرار خواهد گرفت، و بی درنگ پس از ويرانی ايران ـ يعنی آنچه هدف اصلی است ـ به دور انداخته خواهد شد.

بيماری «استقرار دموکراسی از دمشق تا تهران»، علی رغم بر روی کار آمدن اوباما نه تنها ريشه کن نشده است، بلکه در اعماق نه چندان ناپيدای آمريکا و «جامعه ی جهانی»، مشغول بازسازی خويش به منظور بازتکثير اپيدميک خويش است.

ويروس اين بيماری، به لحاظ شکل و شمايل ـ و فقط به لحاظ شکل و شمايل ـ خود را در موجود سه سلولی واحدی به نام «بوش ـ رامسفلد ـ چنی» بارز می کرد، و از طريق حاکمان جنگ طلب اسراييل، خاورميانه را يکسر می آلود (و می آلايد). اين ويروس، در دستگاهی تازه نفس و قدرتمند و مبتنی بر تئوری های مستمراً در حال پردازش و تکميل يک «مکتب»، توليد شده است که اصطلاحاً «مکتب نيوکنسرواتور» ها (بسيار متفاوت با مکتب يا مکاتب کنسرواتور های کلاسيک) ناميده می شود.

در حال حاضر در خود آمريکا، اين مکتب شوم، در حال نبردی بی امان با دستگاه جديد رياست جمهوری آمريکا و شخص اوباماست. از جمله با استفاده از لابی هايی چون لابی های ثروتمند و همه کاره ی اسراييل، يا بعضی مافيا های توليد و آزمايش و صدور و مصرف و چرخش جهانی سلاح، و بخشی از کمپانی های نفت و انرژی؛ و همچنين با در اختيار داشتن امکانات تبليغی بی نظيری از نوع مجموعه ی رسانه يی گسترده ی فاکس نيوز. و طبعاً ديگرانی از کلان تا خرده پا نيز هم.

راقم اين سطور ـ به هيچ روی و به هيچ عنوان و به هچ بهانه يی ـ هرگز در هيچ زمانی نمی خواست و نمی خواهد و تا جايی که پرنسيپ های ارزشی اجازه دهند نخواهد خواست که بر تضاد های موجود در ميان نيرو های اپوزيسيون دامن زند. چرا که حتی اگر فرض را بر اين بگذاريم که بخشی از اين نيرو ها در هيأت «تشکيلات»، واجد صلاحيت نام اپوزيسيون خلافت و ولايت حاکم بر ايران نباشند، عناصر تشکيل دهنده شان، به هيأت فرد يا تشکل های فرعی، قطعاً مشمول اين عدم صلاحيت نيستند...

آنچه دغدغه ی اصلی است، ضرورتِ يافتن راهی برای هرچه پرتوان تر کردن جنبش خرداد، و فائق آمدن بر نقاط ضعف آن، به گونه يی است که خواستاران ويران کردن ايران، و ـ در بهترين و خوشبينانه ترين صورت ـ «عراقيزه» کردن آن را نااميد سازد.

تا زمانی که حاکميت ملايان، در سرزمين ما مستقر است، جنگ طلبان اسراييل، و «نيوکنسرواتور» ها امکان مانور خواهند داشت؛ و بنابر اين، راه نااميد ساختن آنان، به طور احتناب ناپذری، از سرنگونی اين حاکميت می گذرد. ولی سرنگونی اين حاکميت، الزاماً به معنای آزادی و استقلال ايران نخواهد بود. و اين دومی، درست همان چيزی است که دشمنان خارجی مردم ايران برايش حساب ها گشوده اند.

وقتی که بچه های جنبش، طوری رفتار می کنند که گاه آدم فکر می کند که گويی آن ها مهم ترين وظيفه ی خود را آمدن به خيابان ها و تظاهرات ميليونی و غير ميليونی و اعلام واقعيتِ ديگر امروز آشکار تر از آشکار شده ی در اکثريت بودن خود می دانند، تعجب آور نيست اگر به دليل تمهيدات حکومت، سخن از فروکش کردن جنبش به ميان آيد.

وقتی که چهره های مطرح جنبش، و به طور خاص، کروبی و موسوی، در گفتار، و نه الزاماً در کردار (که آن بحث، جای ديگری دارد) دست از کفن پوسيده ی حضرت امام راحل بر نمی دارند، و از «عصر طلايی» موهومی سخن می گويند که نه به زمان اقامت آن امام بر روی زمين، بلکه به زمان اقامت او در کره ی ماه (۱) بر می گردد، تعجب آور نيست اگر بخش های وسيعی از توده های جنبش، از آن احساس نشاط و تحرک اوليه ی خود، نشان زيادی در خويش نبينند.

وقتی که خود ـ سخنگو دانندگانِ، و خود ـ نماينده خوانندگانِ، و خود ـ تئوری پرداز نامندگانِ «جنبش سبز» اجازه دارند تا هر ياوه يی را از قول جنبش و چهره های مطرح آن به خورد مخاطبان داخلی و خارجی بدهند، و اين رفتار زشت و آسيب رسانشان مورد انتقاد جدی قرار نمی گيرد، تعجب آور نيست که کسانی فرصت عقده گشايی عليه جنبش و دست در کاران آن را بيابند و اندک اندک کل جنبش را نيز يا زير سئوال ببرند، و يا از محتوا تهی کنند.

همه ی کسانی که دل در گرو پيروزی جنبش دارند، همه ی کسانی که می دانند با تهاجم نظامی به ايران، با گرسنگی دادن بيشتر به مردم، با جنگ، و با راه حل های اسراييلی و نيوکانی، چيزی به جز تباهی نصيب سرزمين ما نخواهد شد بايد به خود بجنبند.

دست روی دست گذاشتن و منتظر سير روزگار ماندن، و يا ـ مبتذل تر از اين ـ دل به «بر سر عقل آمدن» حاکمان ايران بستن، سرانجامی خوش نخواهد داشت...

خيلی پيش تر ها هم نوشته بودم، و باز هم تکرار می کنم که شخصاً ترديدی در اين ندارم که در بالاترين سطوح تصميم گيری و اجرايی حکومت سوراخ سوراخ و پاره پاره و اليگارشی وار ايران، جاسوسان حرفه يی و غير حرفه يی دستگاه های اطلاعاتی آمريکا (از همه نوع: کان و نيوکان و دموکرات و غيره) و اسراييل، و انگلستان، و ديگر قدرت های مداخله گر (روس و چين را فراموش نکنيم)، هم رخنه کرده اند، هم حضور فعال دارند، هم به وظايف شبانه روزی و متداول خود مشغولند، و هم آماده ی اجرای وظايف مقطعی و فوق العاده هستند.

در شکل بندی کنونی نيرو ها در سطح جهانی، و با سياست فعلی دستگاه اوباما، حمله ی نظامی «ابتدا به ساکن» به ايران، عملی به نظر نمی رسد. حتی برای اسراييل که به هيچ قرارداد بين المللی يی پايبندی ندارد.

اما احتمال حمله ی نظامی (و در صورت وقوع: قطعاً اتمی) به ايران، به صورتی که در ظاهر يا در واقع، حکومت ايران شروع کننده ی آن باشد را نبايد کلّاً ناديده گرفت.

«حادثه» يی رخ می دهد. يا بر اثر بلاهت فوق العاده ی حاکميت ملايان؛ و يا بر مبنای طرحی اجرا شده به وسيله ی همان جاسوسان حرفه يی و غير حرفه يی يی که به آن ها اشاره شد. و اين حادثه، جرقه ی جنگ را می زند. يکی از طرح های ديک چينی، از اساس، بر همين استوار بود. (۲)

در مورد شباهت های حيرت آور و پرسش برانگيز برخورد نظامی مرموز و پر از تناقض گويی های هر دو طرف قضيه، ميان نيرو های حکومت با ناوگان های نيرو های ائتلاف، در تنگه ی هرمز ، در دی ماه ۱۳۸۶ درست در آستانه ی سفر بوش به خاورميانه، با واقعه ی «خليج تانکن» که آغازگر مرحله ی کيفی درگير شدن آمريکا در جنگ ويتنام بود، پيش تر از اين ، در همان ايآم، مطالبی نوشته بودم که تکرار آن مطالب (۳) در اينجا باعث اطاله ی کلام خواهد بود...

يکبار ديگر تکرار می کنم که:

راقم اين سطور ـ به هيچ روی و به هيچ عنوان و به هچ بهانه يی ـ هرگز در هيچ زمانی نمی خواست و نمی خواهد و تا جايی که پرنسيپ های ارزشی اجازه دهند نخواهد خواست که بر تضاد های موجود در ميان نيرو های اپوزيسيون دامن زند... الی آخر.

و بعد:

با اجتناب از ورود به جزيياتی که تعدادشان خارج از شمار است (و مطلقاً از ورود به آن ها استقبال نمی کنم) توضيح می دهم که سفر بسيار استثنايی يکی از نابکار ترين و مکار ترين و کارآمد ترين چهره های استراتژ بسيار فعال جنگ طلب بی نهايت بدنام و بد سابقه و خطرناک نيوکنسرواتور های آمريکا، جان بولتون، به پاريس، برای سخنرانی در حمايت از يکی از داعيه داران رهبری ايران، در مراسمی که در هفته ی اخير ترتيب داده شده بود، نگارش اين چند سطر را با رعايت چپ و راست قضيه، اجتناب ناپذير کرده است. و ای کاش چنين پيش نمی آمد...

جان بولتونِ تبهکار نامدار را «خوزه ماريا ازنار» يک مهره ی نيوکان های آمريکا در اروپا، همراهی و همگامی می کرد، و در کنار او برای «آزادی مردم ايران» شعر و شعار سر می داد و سخن می راند.

اين فرد که برای آزادی مردم عراق نيز به اندازه ی آزادی مردم ايران دل می سوزانيد و از همين رو در راه حمله ی نظامی آمريکا به عراق، سر و جان فدا می کرد، هم به دليل سياست خارجی خود، و هم به دليل سياست های داخلی دست راستی افراطی خود عليه مردم اسپانيا و «تروريست های باسک»، توسط مردم اسپانيا از پست نخست وزيری طرد شد. بسياری از هواداران او نيز که تصميم بر رأی دادن مجدد به او داشتند، در آخرين لحظات، از رأی دادن به او منصرف شدند. چرا که او يک عمل تروريستی کاملاً بی ربط با پارتيزان های باسک در آستانه ی انتخابات را، به آن ها نسبت داد تا با اين دروغ، هوادارانش را هرچه بيشتر ترغيب کند که به صورت فعال، وارد صحنه شوند و او را به عنوان «قهرمان مبارزه با تروريسم»، بار ديگر بر اريکه ی قدرت بنشانند.

در باره ی اين موجود، اضافه کردن چيز ديگری فعلاً ضروری نيست به جز اشاره به اين که او و جان بولتون، هر دو از بنيانگذاران تشکيلاتی هستند به نام «ابتکار عمل دوستان اسراييل» (۴) که بر حمايت از جنايات جنگی و نسل کشی های اسراييل تحت عنوان «دفاع از خود»، و نيز ثبت نام اسراييل خاورميانه، به عنوان «يک کشور غربی»، برای برخوردار شدن هرچه بيشتر آن از مصونيت ها، و آسان تر شدن مبارزه با معترضان به سياست هايش در کشور های غربی، متمرکز است.

و اما در باره ی جان بولتون خوش سبيل، دستيار وزیر دادگستری کابينه ی ريگان با مأموريت پاکسازی اسناد فساد های مالی و سياسی، معاون وزارت امور خارجه ی جرج بوش برای جنگ عراق، نماينده ی آمريکا در سازمان ملل متحد، تحميل شده از طريق فوق قانونی به وسيله ی جرج بوش به اين سازمان... و کسی که بار ها با صراحتی استثنايی، از ضرورت حمله ی نظامی به ايران سخن گفته است، پنج سال پيش، و به هنگامی که او از طرف بوش، به عنوان نماينده ی آمريکا در سازمان ملل انتخاب شد، مطلبی به تفصيل نوشته بودم با عنوان «جان بولتون کيست و چه خوابی برای ايران ديده است؟» (۵) که در آن، گوشه هايی از زندگی سياسی ـ جنايی ـ مافيايی، و سوابق و لواحق، و خطوط کلی پرتره ی او تشريح و ترسيم شده است.

و حالا بعد از اين همه مدت، حيفم می آيد که حداقل، قسمت کوتاهی از آن نوشته ی مفصل را (قسمت ترجمه شده از گزارش خبری کوتاه اومانيته در باره ی اين بزرگوار را) به همراه دو خرده فرمايش ايشان که برای تغيير ذائقه چندان بد نيست در اينجا نياورم و بگذرم.

و اما نخست دو خرده فرمايش:

ـ مخلوقات جفنگ و مشنگ و خل و چلی مثل سازمان ملل متّحد، و هر چه با منافع آمريکا در تضادّ است. ما اين ها را ، نه در اينجا، و نه در هيچ جای ديگر، تحمّل نمی کنيم و قورت نمی دهيم...

ـ آمريکا، برنامه ی خودش را جوری سر و سامان می دهد که سازمان ملل، وقتی کار کند که آمريکا دوست دارد که اين سازمان، کار کند. و اين، درست همان چيزی است که بايد باشد. برای اين که تنها مسأله ـ تنها و تنها مسأله ـ برای آمريکا اين است که بداند چه چيزی در جهت منافع اوست. اگر شما اين حرف را دوست نداريد، من متأسّفم. امّا همين است که هست !

و اين هم گزارش خبری کوتاه اومانيته، روزنامه ی نيمه رسمی حزب کمونيست فرانسه، در سوم اوت ۲۰۰۵ با عنوان بوش، يک «باز» را بر سازمان ملل متحد، تحميل می کند:

جان بولتون، نماينده ی آمريکا در سازمان ملل خواهد بود. جرج بوش، نمی توانست تحقير سازمان ملل و حقوق بين المللی را، بهتر از اين به نمايش بگذارد که يکی از بدترين «باز» هايی را که درکاخ سفيد، لانه کرده است، به نمايندگی آمريکا در سازمان ملل برگزيند.

«اگر من، امروز می توانستم يک شورای امنيّت جديد برای سازمان ملل تشکيل بدهم، فقط يک عضو دائمی برای اين شورا انتخاب می کردم. برای اين که اين، انعکاس تناسب واقعی قوا، در دنياست.».

_ و اين تنها عضو دائمی، که خواهد بود؟

ژورناليست راديوی دولتی، اين را پرسيد.

«ايالات متّحده ی آمريکا»!

جان بولتون ، مطمئن از خود و دوستان خود، اينطور جواب داد !

اين ماجرا مربوط به پنج سال پيش است [سال ۲۰۰۰]. امّا او از آن زمان تا به حال، نه نظرش را عوض کرده است؛ و نه خشونت وحشی پيشنهاد ها و اظهار نظر هايش را.

او به مدّتی طولانی، در ساختن استراتژی نو محافظه کاران (نئوکان ها) که در سال ۲۰۰۰ قدرت را تسخير کرده است، سهيم بوده است.

جان بولتون، يکی از تدوين کنندگان «پروژه، برای قرن جديد آمريکايی» (PNAC) است: پروژه ی اعلام هژمونی آمريکا در جهان، که از سال ۱۹۹۸ جنگ عراق را پيشاپيش خبر می داد.

اين «حقوقی نويس»، در سال ۱۹۹۷ در «وال استريت ژورنال» نوشت:

«قراردادها، قوانينی هستند که فقط در ارتباط با کارکرد اهداف آمريکا ارزيابی شدنی هستند... اين ها فقط اجبار های سياسی اند.»

آمريکا ـ پس بنا بر اين ـ مجبور نيست که قوانين بين المللی را رعايت کند !

چيزی که با انتخاب جان بولتون، صريحاً به اثبات رسيده است.

جان بولتون، به شدّت مخالف تشکيل دادگاه بين المللی جنايات جنگی ـ که کلينتون با آن موافقت داشت ـ است؛ و در زمانی که معاون «کالين پاول» در کابينه ی بوش بود، توانست کناره گيری آمريکا را از اين طرح ميسّر کند.

او، در اين مورد با لذّت و شعف، در روزنامه ی «وال استريت ژورنال» اعلام کرد که:

- اين، بهترين و خوش ترين و لذّت بخش ترين لحظه در زندگانی دولتی من بود!

نماينده ی جديد آمريکا در سازمان ملل، خود را با ساختن و پرداختن و به هم بافتن دروغ های کاخ سفيد در مورد سلاح های موهوم تخريب و کشتار جمعی در عراق، از بقيّه ی همگنان خود، متمايز می کند.

او آتش را، به سمت سوريه هُل می داد که گويا صدّام سلاح های خود را به آن سپرده بود؛ به سمت ايران و پروژه های اتمی آن؛ به سمت کره ی شمالی؛ به سمت کوبا که متّهم به توليد سلاح های بيولوژيک و تحويل آن به دولت های شرور بود؛ و به سمت چين، با تند و تيز کردن مسأله ی تايوان.

با انتخاب يک «حقوقی نويس» جنگ پرست، جرج بوش، در حزب خودش هم با تعدادی بيشتر از يک نفر، که با شکّ و سوء ظن به مسأله نگاه می کنند، مواجه شده است.

ناميدن جان بولتون به عنوان عضو کابينه، در سال ۲۰۰۰ به جز با پشتيبانی پانزده «باز» حزب دموکرات، امکان پذير نشد.

برای همين هم اين بارجرج بوش تصميم گرفت که متّکی بر اختياراتی که قانون اساسی به او داده است، با عبور از بالای سر يک مبحث حسّاس، انتخاب خود را تحميل کند. خطر!

(پايان گزارش اومانيته)

اين ها همه سر جای خود. اما دو نکته ی کاملاً ضروری ديگر که جزء لاينفک و جدايی ناپذير اين نوشته اند :

٭ هرگونه بهانه کردن اين ماجرا برای اِعمال فشار مضاعف بر افراد منسوب به جريان مورد بحث، مهر تأييد ديگری است بر جنايت کاری بی حد و حصر حاکميت خلافت و ولايت در ايران؛ و مسئولان مستقيم و عاملان اصلی آن شخص خامنه ای و ستاد کودتا و کل حاکميت غاصب هستند. و ضمناً می توان درست در همان نقطه به دنبال سرنخ عوامل مستقيماً وابسته به سازمان های اطلاعاتی قدرت های خارجی جنگ افروزی بود که احياناً قصد آلترناتيو سازی در سرزمينی دارند که بسيارانی در آن، درستی و نادرستی نيرو ها را با تعداد کشته شدگان آن ها اندازه می گيرند. سرنخ موجوداتی که پلشتی کارگزاری حکومت سنگسار و تجاوز و زندان و شکنجه و اعدام را با پلشتی کارگزاری آن قدرت های خارجی، يکجا در خود جمع آورده اند. اگرچه با صد من ريش يا عبا و عمامه يا چفيه و روزی هزار بار عربده جويی عليه مثلاً اسراييل و آمريکا.

٭ نه اشتباه محاسبه ی ناشايست و زشت يک جريان سياسی، در مبارزه با حاکميت را می توان با جنايات آشکار و عالمانه و عامدانه ی اين بساط خلافت و ولايت، همسنگ و همسان دانست؛ و نه مردم ايران کوچک ترين تجاوزی به ساحت حتی دور ترين منسوبين به آن جريان را ناديده خواهند گرفت و بی پاسخ خواهند گذاشت. آنجا ديگر، همه چيز از نو تعريف می شود. آنجا ديگر، سخن از رو در رويی با دشمن مشترک همه ی ماست. سخن، آنجا ديگر از جنسی ديگر است. آنجا ديگر، سخن از جنس همان دريای خونی است که مرز ميان مردم با سراپای حکومت ضد مردم را تعيين می کند. حکومتی که بايد برود. و... خواهد رفت.

۱۰ تير ۱۳۸۹

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.