دیداری که انجام نشد

نباید سرنوشت را بدست دیگری سپرد. بلکه شانس را باید امتحان کرد


غروب آغاز شده بود. آسمان آبی وشفاف به رنگی تیره و حزن آلود دیده میشد. ابری تاریک روی ماه را پوشانده بود, مثل اینکه با زمین قهر بود. اما این تاریکی نبود که مرا نگران کرد بلکه کمبود وقت. زمان هیچوقت صبر ندارد وهمین باعث میشود که انسان تحمل را از دست دهد.

هنوز از خط کشی نگذشته بودم که با آن زن وپسرجوان روبرو شدم که بعدا متوجه شدم فرزند اوست. پس از احوالپرسی و ماچ وبوسه از من خواهش کرد به کناری در پیاده روی بایستیم. او حرفها دارد. چنان از دیدار من خوشحال شد که فکر میکردی گمشده ای را یافته است. در حالیکه فقط یک آشنا بود. آشنائی تقریبا ناآشنا. رابطه ودوستی به آنصورت نبود. اما بیاد دارم که در دو جشن او را بهمراه بقیه خانواده دیده بودم. خانواده ای متین وآرام. اما در اینحا  بنوعی غریب  دیده میشد. اندامی لاغر کمی بیش از حد معمول. چهره ای استخوانی و چشمانی غمگین. موهایش در واقع موی واقعی دیده نمیشد بلکه گلاه گیس. با خود فکر کردم شاید مذهبی است. (در آئین یهود زنان مذهبی معمولا از کلاه گیس استفاده میکنند که همه موهای طبیعی را بپوشاند. برخی نیز  روسریهای مخصوص ویا کلاه های متفاوت بسر میگذارند. همچنین دامنهای بلند وجورابهای ضخیم می پوشند). اما در مورد این زن لباسهایش با کلاه گیس مغایرت داشت. پس نمیتوانست مذهبی باشد.  اطراف گردنش دو الی سه گردنبند از سنگهای مختلف ورنگ وارنگ پوشیده شده بود. همچنین در دستهای نحیف و لاغرش دستبندهائی به رنگ نقره ای و طلائی تزیین داده بود. او یک ضرب حرف میزد. تقریبا همه داستان زندگیش را به این مضمون تعریف کرد: سالها پیش قبل از اینکه از ایران مهاجرت کنیم بهمراه پدر ومادرم نزد فالگیری رفتیم. او به پدرم گفت: شما وارد کشوری خارجی میشوی وده سال اول را بدبختیهای بیشماری گریبانگیر شما خواهد شد. کمی هم از گذشته اش گفت وسپس سکوت کرد. آنگاه پدرم با نگاهی امیدوار ودر عین حال نا امیدی از او سئوال کرد پس از ده سال چه خواهد شد؟ فالگیر مثل اینکه مایل نبود دیگر چیزی بگوید اما کمی من ومن کرد و گفت: پس از آن با بدبختی عادت خواهی کرد. هنگامیکه به خانه برگشتیم سرتاسر شب پدرم سیگار یکی پس از دیگری روشن میکرد و دور می انداخت که شاید خود را از شر ترور افکار انزجار آمیز رها کند. مادرم او را دلداری داد وگفت: نباید سرنوشت را بدست دیگری سپرد بلکه شانس را باید امتحان کرد. ما به جائی جدید خواهیم رفت شاید که در آنجا زندگی بهتری داشته باشیم. اما پدرم بطور دائم چهره اش در هم فرو رفته بود وسکوت را ترجیح میداد.

ما ایران را ترک کردیم. همانطور که فالگیر پیش بینی کرده بود مصیبت های بیشماری را تحمل کردیم. به او گفتم: امیدوارم از حالا ببعد زندگی خیلی بهتری داشته باشید. با یک گوشه از دهانش اخم کرد وگفت: طوری میگوئی از حالا ببعد, مثل اینکه نبوت داری وراستی زندگی ما در یک لحظه عوض خواهد شد. شرم و خجالت را فرو دادم و ازگفتن جمله ام پشیمان نشدم واضافه کردم: منظورم اینست که امیدوارم بهتر شود وبدتر نشود. پسرش که تا آن لحظه کلامی از دهان خارج نکرده بود, گفت: گاهی اوقات یک جمله خوب از دیگری شنیدن میتواند زندگی را بطور مثبت تغییر دهد.  اینبار زن لبخندی از خوشحالی زد اما زیر پوست او براحتی میشد ناشادمانی را تشخیص داد. سپس بینهایت از من خواهش کرد که حتی یکبار هم شده بدیدن او و خانواده اش بروم. سعی کردم طفره روم اما مرا متقاعد کرد. سپس در تاریکی شب از دید من دورشد.

مدت کوتاهی گذشت وبمن زنگ زد. اینبار صدای ظریف و شکننده او کمی محکمتر شنیده میشد. در واقع هیجان بیشتری هم در آن احساس میشد. او بمن گفت: نمیدانی چقدر خوشحالم از اینکه شما را دیدم. منهم تشکر کردم, اما نفهمیدم دیدن یک آشنا چرا باید آنقدر طرف را ذوق زده کند؟ لاکن در دمی بعد متوجه شدم که اینبار رضایت او از جای دیگری آب میخورد. او با تهیج خاصی گفت: آن فالگیر آنقدرها هم دقیق نبود.  درست است که ما ناراحتیهای زیادی کشیدیم اما شاید باور نکنید ما در همین هفته در بازی لوتری (بخت آزمائی) برنده شدیم. منهم به او تبریک گفتم و با تمام وجود  برای او و خانواده اش آرزوی سعادت کردم.   مادر وخواهرش نیز با من صحبت کردند. قرار گذاشتیم که در دو هفته آینده بدیدن آنها بروم. دسته گلی بهمراه یک گردبند  سنگی برنگ بنفش  آماده کردم که در روز دیدار به آنها بسپارم. فقط دو روز باقی مانده بود که دیدار انجام شود.

ساعت هشت صبح در خیابانها سرو صدای سرسام آور ترافیک و دو بدو آدمها گاهی اوقات انسان را کلافه میکند. بدترین ساعات روز برای صحبت کردن در پلفون ویا دیدن شخصی, مخصوصا اگر پرحرف هم باشد.  تلفن دستی ام زنگ زد. در آنسوی, صدای گریه و ضجه شنیده میشد. اما شلوغی و ازدحام جمعیت بمن اجازه نداد بفهمم کی بود. پلفون قطع شد یا بطور اشتباهی انگشت من روی آن غلتید ویا شاید طرف مایل نبود ادامه دهد. از روی کنجکاوی ساعتی بعد زنگ زدم. صدای مادر همان زن آشنا بود. در جواب سلامم فقط گریه کرد و با کلماتی تیکه تیکه بمن گفت: دخترش ساعت سه نیمه شب مرده است. در چند دم مثل میخ در همان نقطه ایستادم. دهانم قفل شده بود. نمیدانستم چه بگویم. اما او پیشدستی کرد و بجای اینکه من اورا تسلی دهم او مرا دلداری داد. او گفت: از یکسال پیش دخترش به بیماری سرطان مبتلا بود. پزشکان او را جواب منفی داده بودند اما ما مایل نبودیم که بداند رفتنی است.  بطور دائم او را به زندگی امیدوار میکردیم. از طرف دیگر  میدانستیم که به این زودی خواهد رفت. ای کاش زودتر اینجا آمده بودید. بلیط بخت آزمائی را نیز او پر کرده بود.

 

 دسته گل و گردنبند سنگی را در خاکسپاری بر سر مزار او نهادم. نگاهی به پدر بیچاره اش انداختم. مردی میانسال که چهره اش از ظلم وستم های فراوانی خبر میداد که بر او گذشته. انسانی که سرتاسر عمر آرامش  از او سلب شده.  بیاد جمله پدرم افتادم که همیشه میگفت: انسان خیس است و نمیسوزد.

26.04.2015

انتشار ویا کپی داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
Cheghadr zendegi ghabgle entezar nist. Ba tashakor az shoma

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راشل خانم ائن داستان شما نیز بشبیه داستانهای ثابقتان همچنین زیبا و احساس انگیز است. خواهشا بداستان نویسیتان در این سایت ادامه دهید.
با تشکر فراوان از همکاریتان
ع