حی علی الصلاة: شکنجه نماز در اوین!

دختران و زنانی که اعدام شدند نشکفته گل، ننشسته در بهار، جوانی و عشق را با خود به گور بردند! بسیاریشان هنگام دستگیری جوان بودند و یا حتی دانش آموزانی که در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند! با مرگشان لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید، پس از این کشت و کشتارها دخترانی که نماز نمی خواندند روزی پنج بار در وعده های نماز شلاق می خوردند! شکنجه نماز اثرات روحی و روانی سختی بر زندانیان باقی گذاشت .....

 

عفت ماهباز از آخرین سری زنان زندانی سیاسی دهه شصت است که در مردادماه سال ۱۳۶۹ به مرخصی فرستاده می شود و پس از هفت سال دیگر به زندان باز نمی گردد! او که در فروردین ماه سال ۱۳۶۳ دستگیر شده بود پس از ۱۸ ماه بازداشت، محاکمه و به پنج سال حبس محکوم شد، این کنشگر حقوق زنان کتاب خاطراتش از این دوران را با عنوان: "فراموشم مکن" در سال ۲۰۰۸ منتشر کرد، آن چه می خوانید بخش هائی از کتاب: "فراموشم مکن" همراه با توضیحاتی از نویسنده است:

خنده هائی که مرگ را زنده می کردند!

اگر جمهوری اسلامی بخواهد اوین را موزه کند کار سترگی است اما چگونه این کار عملی می شود؟ این سی و چند سال را چگونه به نمایش می گذارند؟ بر دیوار و سلول ها و اتاق های جمعی چه خواهند نوشت؟ چند هزار اعدامی از سال ۵۸ تا کنون را در اوین ثبت می کنند؟ آیا نام های این زندانیان در جائی حک و نوشته خواهند شد؟ از سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۷ و ۱۳۸۸ چه خواهند گفت؟ کدام وسائل را به عنوان ابزار شکنجه در این اوین به نمایش خواهند گذاشت؟ کدام سلول ها باز خواهند بود؟ آیا از اتاق های پر از زندانی هشتاد و صد نفره و یا سلول های دو متری سی تا چهل نفره و زندانیانی که در هنگام خواب و بیداری درهم می تنیدند نشانی خواهد بود؟ "شکنجه های نماز" زنان مردان در اوین را هم به نمایش خواهند گذاشت؟ آیا از زنان باردار اعدام شده خواهند گفت؟ از دختران، پسران و نوجوانان دانش آموز، از کودکان به دنیا آمده در اوین اثری بر جا می ماند؟ از بچه هائی که در اوین بزرگ شدند و به مدرسه رفتند؟ یا تنها از شکنجه های اوین شاه و از زندگی نام آوران حکومتی (خودی هایشان) روایت خواهند کرد؟

شاید برای برخی که در دیار غربت زیست می کنیم بازگشتی مقدور نباشد، تنها خیالمان را به پرواز می آوریم و از روزنه های اوین می گذریم و به سلول های ۲۰۹ پا می نهیم که همچنان با پنجره های پر از خاک رو به آسمان صاف نظر دارند، به سلول های آموزشگاه اوین سر می زنیم که طبقه همکف و اول و دومش با کاشی های آبی رخ می زنند و هنوز اثرات دست زندانی را روی خود دارند، آخرین طبقه همچنان سیمانی است و راهروهایش هنوز پای خون آلود زندانی را منعکس می کنند، ما با خیال سر می کنیم و زندگی پایان می یابد اما تاریخ را چه می کنند؟ آیندگان موزه ها را بر مبنای نوشته ها و یادگارهای ما بنا خواهند نهاد!

از هفت سال شب و روزش گذر می کنم و در نجوا با خود می پرسم: از کدام بگویم؟ از کجا شروع کنم؟ از علی برادرم بگویم که در زمان شاه هشت ماهی در اوین ملاقات ممنوع زیر بازجوئی بود و هم آنجا شعر: "من بیجار کاری نکونم ماری" احمد آشورپور، خواننده فولکلور گیلک را یاد گرفت و برای زندانیان خواند؟ او سه سال بعد در سال ۱۳۶۰ ، دوره جمهوری اسلامی دوباره گذرش به اوین افتاد و در اتاقی پر از زندانی در حالی می خواست برای جمع زندانیان آواز "بیجاری کاری نوکنم ماری" را بخواند برای اعدام بردندش! 

از همسرم شاپور بگویم که آخرین دیدارمان در هفت تیر ۶۷ بود و در پنج مرداد ۶۷ دسته جمعی اعدامش کردند؟ از منصور پسر همسایه کودکیمان و همبازی برادرم بگویم که سال ۶۷ اعدامش کردند؟ از خلیل بگویم یا از فردین و پروین، سهیلا و حمید و حسن؟ از بابک، از حسین، از مهدی، از ناصر، از محمدعلی، از رحمت، از حیدر ..... از کی بگویم؟ همه یاران و انسان هائی که به شرافت جان دادند و خود از جهان هستی رخت بربستند؟ از همه آنهائی که در باغچه خانه ام به یادشان بوته گل و یا درختی کاشته ام؟ از کدامشان بگویم؟ دلم نمی آید از هیچ کدامشان بگذرم، یاد آنها همواره با من است، با خیالم در پرواز، چشمم آنانی را می بیند که در کنارم بودند و بردندشان برای اعدام! دختران جوانی که تنها صدای خنده شان مرگ را زنده می کرد و به یاد می آورم کودکی که در آغوش مادر شکنجه شده اش گریه می کرد!

کودک گمشده!

کوچه پشتی سلول آسایشگاه، محل گذر رهگذاران زندانی برای بازجوئی بود، یکی از کارهایم در روز، حاضر غایب کردن زندانیانی بود که هفت - هشت صبح برای بازجوئی برده می شدند و شب هنگام بازمی گشتند، بخشی از تنهائی مرا رفت و آمدشان پُر می کرد، با شنیدن صدای پایشان برنامه‌ روزانه ام را قطع می کردم، پایم را روی سطل آشغال می گذاشتم و به روی شوفاژ "یو" شکل می رفتم و به پنجره باریک تکیه می کردم، از لای کر‌کره های آهنین که فقط می شد سمت پائین را دید زندانیان را نگاه می کردم، زن و مرد و یا کودکی به دنبال مادر، شب‌، هنگام بازگشت به سلول آنها را دوباره می شمردم، گاه صدای قدم هائی که می رفتند و برنمی گشتند، تا صبح نگران آن قدم ها بودم، چی بر سرش آمده؟ صدای پا می آمد، بالای شوفاژ بودم، خودش است؟ همان زندانی است که بازگشته؟ یا؟

این سرگرمی دردناکی بود، گاه گریان و نگران منتظرشان بیدار می نشستم، در صبح پائیزی دلپذیری پسربچه ای دو تا سه ساله توجهم را جلب کرد، او در آغوش مادرش خندان ورجه وورجه می کرد، شب هنگام مادر کمی می لنگید، کودک بی هیچ شادی در کنار مادر آهسته گام برمی داشت، ‌مشخص‌ بود چی پیش آمده! مادرش را شکنجه کرده بودند، طفلکی! صبح بعد کودک به دنبال مادر با نق نق ره می سپرد، شب هنگام از فریاد و شیون کودک به بالای شوفاژ پریدم، مادر به سختی راه می سپرد و کودک فریاد می زد و چادر مادر را می کشید، فردا صبح و فردا شب مادر چهار دست و پا راه می رفت! کودک زار می زد، چادرش را محکم گرفته بود و مادر را می کشید، می خواستم پنجره‌ را بشکنم، می خواستم کودک را در آغوش بکشم، می خواستم مادر را ببوسم، می خواستم آن چه را که می بینم دیگر هرگز نبینم، آن روز، آن صحنه پر درد و رنج، کودکی که در آن روز پائیزی کودکیش را در اتاق های بازجوئی گم کرد، هیچ گاه ندانستم آن مادر به کدام گروه و سازمانی تعلق دارد، اهمیتی هم نداشت، این درد هنوز مرا می خورد، آن کودک و آن مادر .....

سارا

در گذر از خاطراتم اواخر سال ۶۴ است و چهره دردمند سارا در حالی که دستانش را برای کمک دراز کرده می بینم، بعد از صبحانه به زندانیان بند عمومی ۲۱۶ دستور داده بودند کلیه وسائلشان را جمع کنند و با چشمبند و چادر بیرون محوطه اتاق های زندان برای جا به جائی آماده باشند، وقت نهار گذشت و به ما غذائی ندادند، در آفتاب اوین بدون آب و غذا ایستاده بودیم، آن چه بیشتر آزار دهنده بود این بود که در فاصله‌ چند متری از ما سارا را به تیرک برقی بسته بودند، سارا از بچه های هوادار مجاهدین بود که به شدت شکنجه اش کرده بودند و او به مرز دیوانگی رسیده بود! سارا را زندانبانان همچون یک ابزار شکنجه استفاده می کردند! سارا شده بود غصه‌ دق همه‌ اتاق های بند ۲۱۶ ، او را به شوفاژ راهروی بند پائین بسته بودند تا همه او را ببینند! سارا آنجا فریاد می زد، می خندید، گریه می کرد و می شاشید! دست های ورم کرده از زنجیرش اشک همه‌ زندانیان را درمی آورد، گاه او را به درون اتاق های دربسته می فرستادند، سارا با دیدن زندانیان دستش را به سمت آنها دراز می کرد و گاه می خندید و گاه بلندبلند می گریست، دیدن او در آن حالت که به شوفاژ بسته شده بود دل هر انسانی را به درد می آورد.

اما در آن روز به خصوص، سارا را بدون چادر و با لچک سفیدی که به سر داشت با طناب به تیرک چراغ برق بسته بودند و سارا گاه سرش را به نحو ترحم آمیزی به یک سمت و گاه به سمت دیگر خم می کرد، گاه فریاد می کشید و گاه می خندید، در این میان فاطمه جباری یکی از پاسداران که همیشه چون جلادی عمل می کرد چند بار با خشونت او را سر جایش جا به جا کرد و با مشت بر سرش کوبید! این صحنه مانع آن می شد که انسان بتواند خود را به کوه و دره های اطراف بسپارد و از آن محیط در خیالش بگریزد و سری به آن طرف کوه ها بزند، وضع سارا ذهن روح را می آزرد، آدمی از انسان بودن خود شرمنده می شد!

پروین گلی آبکناری

پروین گلی آبکناری که مهربان همه زندانیان بود و در سال ۱۳۶۶ در اعتراض به حکومت در زندان با تیزاب سلطانی خودکشی کرد، زمانی که او را برای معالجه به بیمارستان می بردند خطاب به زندانبانان فریاد می زد: "من در اعتراض به شما که به شوهرم تهمت زدید خود را می کشم!" پروین گلی آبکناری از گروه راه کارگر بود، در زندان اوین به وضعیت او رسیدگی نکردند و وقتی که به بیمارستان رسید فوت کرد، مادر پروین را بعد از آن که شش سال از دور ناظر درد و شکنجه کشیدن دخترش پروین در زندان بود یک روز به زندان می خواهند، او را به بیمارستان لقمان الدوله و بر سر بستر بی جان پروین می برند و جسد پروین را به او نشان می دهند! می گویند: "نگاه کن دخترت خودکشی کرد و ما تمام تلاش خود را کردیم!" سوراخی در گردن پروین دیده می شد! مادر نمی دانست چرا؟ در آغوش جسد مویه می کرد و او را به خود فشرد، پاسداران او را به زور از جسد پروین جدا کردند و پروین را در خاوران به خاک سپردند. 

مهین بدویی

مهین بدویی الهه زیبائی بند ما بود، او با کسی کاری نداشت و همیشه آرام در گوشه ای می نشست و به روبرو و دوردست ها خیره می شد، از گروه سهند بود، مهین در سال ۱۳۶۲ چندین ماه در قبرها و یا تابوت های حاج داود در قزلحصار شکنجه شد، او بسیار مقاومت کرده بود، در سال ۶۶ با شروع فشارهای زندان وضع روانی او به هم ریخت، او گمان می کرد که دوباره شرایط سال ۶۲ در قزلحصار را در اوین برقرار خواهند نمود و دوباره تخت ها را برای شکنجه زندانیان به راه خواهند انداخت، او چند ‌بار در بند عمومی دست به خودکشی زد‌، سرانجام مهین بدویی را با آن که وضعیت روانی خاصی داشت به سلول انفرادی انداختند و مهین خودش را کشت!

اعدام انوش و زنگ خطر

ششم خردادماه سال ۱۳۶۷ روز افتتاح مجلس بود، شب هنگام چهار نفر از افرادی را که حکم ابد داشتند اعدام کردند! در ملاقات خبردار شدیم که انوشیروان لطفی، داریوش کایدی پور و دو نفر دیگر اعدام شدند، اعدام افرادی که حکم ابد داشتند زنگ خطری برای همه زندانیان بود، انوشیروان لطفی از زندانیانی بود که در حکومت پهلوی شکنجه زیادی را متحمل شده بود، در زمان محاکمه علنی تهرانی از مسئولان ساواک او از انوشیروان لطفی به خاطر این که او را بسیار شکنجه کرده بود عذرخواهی کرده و از وی خواسته بود که او را ببخشد! انوشیروان را در سال ۱۳۶۲ دستگیر کرده بودند و تا دو سال هیچ یک از اعضای خانواده او نمی دانستند که کجاست! همسر او را نیز در سال ۱۳۶۲ در حالی که باردار بود دستگیر و به شدت شکنجه کرده بودند، او نمی دانست که انوشیروان دستگیر شده است!

صف اعدامیان

از صف اعدامیان ۶۷ بگویم، ما در بند سه سالن آموزشگاه اوین بودیم، شاید اولین سری آنان را در ساعت یازده شب چهار مرداد اعدام کردند، آن شب بدون تلویزیون و در سکوت و درد شام خوردیم، ظاهراً همه سرگرم و مشغول کارهای معمولیمان بودیم، شب از یازده گذشته بود، به خاطر ساعت خاموشی بند، چراغ اتاق ها همه خاموش و تنها لامپ کوچکی که حکم چراغ خواب را داشت روشن مانده بود، البته چراغ راهروی بند زندان تا صبح روشن می ماند، زندانیان تازه در رختخواب های پتوئیشان خزیده بودند، بعضی از زندانی ها هنوز نیم خیز و بعضی ها هم هنوز در جایشان نشسته بودند و پچ پچ می کردند، من در راهروی رو به روی اتاق‌ صد و سیزده نشسته بودم و روزنامه های روز قبل را می خواندم، ناگهان صدای همهمه گنگی از دور به گوش رسید، در آن شب، در آن سکوت این صدا عجیب می نمود! همه آنهائی که بیدار بودند گوش تیز کردند، صدا نزدیک شد، زندانیان به هم نزدیکتر شدند، صدای چکمه پاسدارها و همهمه می آمد، گوئی مارش نظامی است، در واقع تپه های اوین پشت سر ما قرار داشتند.

فردین از اتاق صد و دوازده بیرون آمد، رنگ بر چهره نداشت، آرام و بی گفتگو کنارم نشست، همه گوش شدیم، صدای شعارها در شب پیچید و به پشت پنجره آموزشگاه رسید، صدا در همان جا ماند: "مرگ بر ملحدین کافر، مرگ بر ملحدین کافر!" شعارها مرگ بر منافق نبودند، زندانیان رنگ به رنگ شدند، با نگاه از هم می پرسیدند: "چه خواهد شد؟!" صدای شوم رگبار سینه شب را درید، سپس صدای تک تیر آمد، شروع به شمارش کردم اما دلشوره و درد سبب شد نتوانم ادامه بدهم، فردین با سیمائی زرد شده دست مرا می فشرد، اندوهی تلخ سراسر وجودم را فراگرفته بود، هیچکس حرف نمی زد، چند نفر یا چندین نفر اعدام شده بودند، تا صبح صدای پارس سگ ها می آمد، چه کسانی بودند؟ آیا مجاهدین بودند یا چپ ها؟ هما و مریم از بچه های مجاهد بودند یا شاپور و رحمت و محمدعلی و خلیل و منصور؟ اصلا فرقی می کرد که چه کسی آنجا پشت دیوار به گلوله بسته شده و غرق در خون به زمین افتاده است؟ او هر کس بود حتما عزیز مادر و پدری بود و فرقی نمی کرد، چه مجاهد، چه فدائی، چه توده ای، چه خط سه، همه انسان هائی بودند که به خاطر اعتقادشان به آزادی انسان و عدالت اجتماعی اعدام شده بودند.

بعدها وقتی در سال ۱۳۷۰ به خانواده همسرم گواهی فوت فرزندشان داده شد تاریخ فوت او پنجم مردادماه ۱۳۶۷ اعلام شده بود، تاریخ مذکور با تاریخ آن شب که صدای رگبار و تک تیرها را در بند شنیدیم مطابقت دارد!

ملحدین کافر!

صبح فردای آن شب زهره را برای رفتن به بهداری صدا کردند، او هنگام بازگشت حرف های دو پاسدار را می شنود که ظاهرا بی توجه به حضور او بلند، بلند باهم حرف می زدند، آنها در مورد حمله مجاهدین به مرز ایران و یا همان حمله مرصاد باهم حرف می زدند و این که:

- دیدی دیشب چه طور همه شون رو به درک واصل کردیم؟

- ولی حاج آقا اینا که مجاهد نبودن! همه شون ملحد و کافر بودن.

- اینا از اون ها پدر سوخته ترن ..... اگه دستشون برسه بهتر از او‌ن ها عمل نمی کنن!

زهره این اطلاعات را شنیده بود، پاسدارها عمدا خبرها را این گونه به گوش ما می رساندند، بعدها عده ای گفتند در آن شب بیش از صد نفر از زندانیان چپ را اعدام کرده اند! دوباره هفت تن از مجاهدین را صدا کردند، دیگر می دانستیم آنها بازگشتی نخواهند داشت، هنگام خداحافظی کسی خود را کنترل نمی کرد، اشک بی اختیار بر گونه هایمان رها می شد، عده ای با بی قراری و صدای بلند و سوزناک می گریستند، این افراد که برای همیشه با ما وداع می کردند انسان هائی پر مهر و دوست داشتنی بودند که هر کدامشان از بهترین فرزندان خانواده هایشان و از بهترین فرزندان این مملکت بودند، در آغوششان می گرفتیم و نمی دانستیم چه بگوئیم! 

دختران اعدامی

فروزان عبدی را که از اعضای تیم ملی والیبال ایران بود دیدم که با آبشار بلندی تیم والیبال زنان زندان در بند ۳۲۵ را به اوج شادی رساند، او و همه ۳۸ مجاهدی که نزدیک به دو سالی در بند سه سالن آموزشگاه کنارم می زیستند را با حکم ویژه آیت الله خمینی در سال ۶۷ اعدام کردند!

سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، اشرف فدایی تبریزی، فروزان عبدی بازیکن ملی پوش در سطح ایران و آسیا، ناهید (فاطمه) تحصیلی، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی، مریم عزیزی، منیره رجوی، سهیلا محمدرحیمی و خواهرش مهری محمدرحیمی، شورانگیز کریمیان و خواهرش مهری کریمیان، آزاده طبیب، رفعت خلدی، فرحناز مصّلا دانش آموز و اشرف احمدی مادر چهار فرزند، فرحناز ظرفچی، مهین حیدریان، مریم محمدی بهمن آبادی، مژگان سربی، مریم گلزاده غفوری، مهین قربانی، فریبا عمومی، مهری قنات آبادی، سوسن صالحی، فریده رازبان، آسیه فتحی، فرشته حمیدی، لیدا حمیدی، سیمین نانکلی، مهتاب فیروزی، اعظم طاقدره، فرزانه ضیاء میرزایی و .....

اکثر این زنان، نشکفته گل، هنوز ننشسته در بهار، در زمان دستگیری دانشجو و جوان بودند و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز! برخیشان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند! جوانی و عشق را با خود به گور بردند، با مرگشان لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید، چه کرده بودند؟ اکثرشان را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند، مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند! آیا اگر اوین موزه شود نام این زنان را بر دیواری در حیاط موزه حک خواهند نمود؟ در شرح این وقایع چه خواهند نوشت؟

سهیلا درویش کهن

به یاد می آورم سهیلا درویش کهن را که در وعده های نماز به شکنجه گاه می بردندمان! به یاد می آورمش روزی که دیگر نبود! او را از سالن سه بردند، سهیلا درویش کهن، بیست و هفت ساله از سازمان فدائیان خلق اکثریت، او در شهریور ۶۷ به خاطر "شکنجه نماز" کشته شد یا خودکشی کرد! به هر حال وسائل او را به خانواده اش دادند و گفتند خودکشی کرده است!

فضای غمبار روزهای مصیبت

فضای سالن سه آموزشگاه آکنده از رنج و مصیبت بود، نفس که نه، درد می کشیدیم! شش ماه اشک ماتم و آه! اتاق ها خالی از عزیزانی بود که تا چندی کنارت زندگی می کردند، هر روز خبرهای پردرد تازه ای می رسیدند، خیلی از مردها را اعدام کردند، زندانیان مرد گوهردشت همه نماز می خوانند، سبیل هایشان را زده اند، همه انزجار داده اند، این وضعیت ادامه داشت تا این که رئیس زندان عوض شد و اوضاع زندان کمی تغییر کرد، برای مدتی شکنجه ها قطع شد و دیگر کسی را وادار به خواندن نماز نکردند و ما هشتاد زن زندانی بودیم که تا آخرین روزها در زندان ماندیم، هنوز حاضر نبودیم انزجار بدهیم، شاید زندانبانان باور نمی کردند که ما پس از این همه درد و رنج و مصیبت هنوز ایستاده ایم!

بالاخره عید سال ۱۳۶۸ هم آمد و ما در دلمان عید نداشتیم، درون هر یک را اگر می شد بشکافیم لت و پار بود ولی زندگی می بایست جاری می شد، به فکر نظافت بند بودیم، بندی که هر گوشه و کنارش حکایت تلخ و شیرین قصه‌ دخترانی را داشت که تا چندی قبل در آن بند با ما می زیستند و امروز نبودند! انگار درد و غصه در گرد و خاک بند جا خوش کرده بودند! همیشه در آن موقع سال چندین و چند سبزه روی طاقچه‌ اتاق ها خودنمائی می کردند، امسال از سبزه خبری نبود با این حال بچه ها هفت سین گذاشتند، تحویل سال ۱٣۶٨ ساعت ۹ شب بود، اکثر بچه های اتاق ها آمده بودند جلوی تلویزیون، هفت سین را فردین و مادرطاهره چیده بودند زیر تلویزیون راهروی بند سالن سه آموزشگاه، بند سه دیگر آن بند سابق نبود، روح نداشت و غم و اندوه جای همبندی های از دست رفته را پر کرده بودند، بند شده بود گورستان!

دور هفت سین ‌بودیم اما انگار برای عزاداری از دست رفته ها آمده بودیم، گوئی زندگی تمام شده بود، همه می خواستند عید را از خود دور کنند، آن عید برای هیچکس شادی نیاورد، زهره تنکابنی از اتاق بیرون آمد، رفت ته راهرو، نشست زیر تلویزیون، نزدیک هفت سین، آرام و بی صدا، مثل بقیه، مادر طاهره آمد حرفی بزند، بغض زهره ناگهان ترکید، زد زیر گریه، های های، های های، ضجه می زد مثل مادر بچه مرده، های های، دیگران، در آغوش ‌گرفتن زهره و دلداری دادن او، اما مگر دیگران دست کمی از خود او داشتند؟ چه کسی دیگران را دلداری دهد؟ این فردین تکیده و رنجور بود که بین ما می‌چرخید، دستی بر سر این، بوسه ای به چشمان نمناک دیگری می زد، او نمی دانست با کی حرف بزند؟ و چه بگوید؟ هر یک در درون تنهائی خود خزیده بودیم، تلویزیون آغاز سال نو را اعلام ‌کرد!

فاطمه مدرسی تهرانی را بعد از مرگ همه عزیزانش اعدامش کردند، آخرین اعدامی بند ما فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) از اعضای مرکزی حزب توده بود، او را همان گونه که وحشت داشت بعد از کشتار بقیه همراهان و همبندانش در روز ششم فروردین ۱۳۶۸ به خاطر ندادن انزجار از حزب توده با حکم ویژه آیت‌الله خمینی اعدام کردند!  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

* شکنجه نماز در شهریور ۱۳۶۷ نماز با دستور قاضی شرع بر برخی زندانیانی اعمال شد که نماز نمی خواندند! این زندانیان به دستور قاضی شرع روزی پنج بار در وعده های نماز شلاق می خوردند! شکنجه نماز اثرات روحی و روانی سختی بر زندانیان باقی می گذاشت.

 

منبع: 
http://www.radiozamaneh.com/226614
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

نظر: 
bohtan ast ... chenanche dorost bashad ba eghragh ast ... va hamchenin ayatollah khomeini farde adel va monsefi boodand