تلنگری به خاطرات

در نظر اول این روایت شبیه داستان سازی ها و قهرمان پروری هاست، یادآور شخصیت های کتاب های رمان های حماسی است اما حقیقت است! اعدام و تیرباران اعضای خانواده، نزدیکان و دوستان و همرزمان از دردآورترین لحظات هستند، هزاران جان شیفته ای بودند که بی توجه به درجه توان رژیم در سرکوب آزادیخواهان و برابری طلبان به مبارزه با وحوش حاکم بی پروا ادامه دادند و جان خود را در نهایت فداکاری در این راه سپردند، این خون ها هرگز به باد نخواهند رفت و از یادها پاک نخواهند شد!

این نوشته با شتاب و به مناسبت سی و هفت ساله شدن سازمان راه کارگر نوشته شده است، چنانچه کم و کاستی موجود باشد از همین رو است، این مناسبت و نزدیک شدن به سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در دهه شصت محرک نوشتن این مکتوب شد، یاد این عزیزان همواره با عزیزانشان و همروان آنهاست و خاطره جاودانشان همچنان می ماند، علیرغم این که مدت هاست کار سازمانی و تشکیلاتی از توان من خارج است اما با بازگوئی خاطراتم و یاد این عزیزان همچنان معتقدم که راهشان راه آزادی و برابری بوده و هست.

محمدتقی امانی

متولد زنجان و دانشجوی علوم اجتماعی و از نخستین افرادی بود که به راه کارگر پیوست، به خانواده ای زحمتکش تعلق داشت و سادگی و نجابتش و تحمل پذیریش زبانزد بود، بار بزرگی از وظایف سازمان بر دوش وی بود، بخش تدارکات تهران همان مکانی بود که محمدتقی امانی (کریم) بیشترین انرژی و توان خود را می توانست به کار بگیرد و نقشی مهم در پیشبرد امور تبلیغاتی و انتشاراتی تشکل تازه شکل گرفته راه کارگر ایفا کند، کار تدارکاتی برای اعضای کمیته تدارکات مرکزی که کریم مسئولیت آن را به عهده داشت فعالیتی پر خطر در شرایط سرکوب در خیابان ها بود و دیدار شبانه با وی که سرشار از امید و روحیه مبارزاتی بود در بازسازی روحیه اعضا نقش بسیار مهمی داشت، خندان، پرشور و با نشاط و خستگی ناپذیربود، کریم در همان شرایطی که طرح بازگشت به میان توده ها برای پیشگیری از ضربات سهمگین بر سازمان ها و همچنین بر پیکر سازمان راه کارگر مورد بحث قرار گرفته بود و در همان اوضاعی که طرح خروج از کشور و یا ماندن در شکم هیولای مذهبی و بازسازی و تداوم مبارزه مخفی مطرح بود پاسخ خود را داشت و برای کمک به سازماندهی تشکیلات از تهران به آذربایجان رفت.

کریم هیچ گاه تردید به خود راه نمی داد و در این زمینه هم شک نکرد، هرگز یأس و نومیدی در چهره و افکار و کردارش دیده نمی شد، انگاری که برای کار انقلابی و حمایت از زحمتکشان متولد شده بود، گفته شده است که راه کارگر از تداوم مبارزه پس از آغاز ضربات دست کشید، این نکته خلاف واقع است و نمونه کریم نشان می دهد که بخشی از تشکیلات راه کارگر معتقد به تداوم مبارزه علیرغم وجود سرکوب های خونین بودند، لهجه شیرین آذریش زمانی که به فارسی صحبت می کرد، شوخ طبعیش و آگاهیش به مارکسیسم دریائی از خاطره را در ذهن مخاطبش باقی می گذاشت، گفته شده است که پیکر استخوانیش را پس از ملاقات با مادرش در محوطه زندان گلوله باران کردند تا اراده و تفکرش را و عشقش را به مردم و پابرهنگان خاموش کنند، لحظاتی پیش از گلوله باران شدن به مادرش گفته بود: "مادر فکر نکن گریه می کنم، این اشک شوق است، خوشحالم که توانستم پیروز شوم!" یادش گرامی!

حمید حسین پور رودسری

از حمید تا کاک جواد شدن او فاصله ای کوتاه بود، حمید نوجوانی بود خوشرو و انرژیک که فوق العاده مشتاق فراگیری مارکسیسم بود، از هر فرصتی برای کند و کاو در مسائل تئوریک و شناخت تحولات سیاسی استفاده می کرد، سرشار از سؤال و پرسش بود، تمایل وی به حضور در محافل بحث و کنکاش در این زمینه ها زبانزد بود، پر از مهر و عاطفه و همه جا تلاش می کرد که حضور مثبت خود را نشان دهد، همه او را دوست داشتند و او نیز همه را دوست داشت، دوران کودکی و نوجوانی خود را در خانواده ای گذرانده بود که با سیاست و علوم مارکسیستی پیوند دیرینه داشت، نیاز به تعمق زیادی نبود که این نوجوان فداکار و تشنه دانش و پویائی کدام راه را برای آینده خود جستجو و در پی خواهد گرفت، آزادی زندانیان سیاسی و علی مهدی زاده از زندان های ستمشاهی و توسط مردم نیز مزید بر علت شد، علی مهدی زاده انسان بزرگی بود و تا آخرین دم در راه مبارزه برای احقاق حقوق پابرهنگان مبارزه کرد، هم او در شکل یابی شخصیت سیاسی و سازمانی حمید تأثیرات عمیقی داشت.

در کتاب: "جانباختگان راه کارگر" آمده است که حمید پیشترها که کاک جواد شود در کلاچای دستگیر و مورد بازجوئی و شکنجه قرار گرفته بود، پس از آزادی راهی تهران و به فعالیت تشکیلاتی و حرفه ای روی آورد، پس از مدتی با تمایل خود به کردستان این سنگر مقاومت علیه فاشیسم مذهبی رفت و به جنبش مقاومت آن منطقه پیوست، آنجا حمید کاک جواد شد! کاک جواد پرشور، پرکار و کمونیستی آگاه و نظرمند بود که انباشته ای از مطالعات ایدئولوژیک و سیاسی داشت و سال هائی تجربی از فعالیت تشکیلاتی سیاسی و نظامی را اندوخته بود و به آگاهی سوسیالیستی مجهز شده بود، داستان حماسی کشته شدن وی در کردستان که هنگام حمل رفیق مجروح خود با مین برخورد می کنند نیز داستانی از فداکاری، عشق و عاطفه و اعتقادش به راه کارگر و راهش بود، آن روز هفتم دی ماه سال ۱۳۶۲ بود، حمید و کاک جواد هر دو یادشان زنده است.

نسرین بقائی

نسرین بقائی راوری عضو کمیته مرکزی سازمان راه کارگر، متولد تبریز و دانشجوی پلی تکنیک بود، عضو کمیته هدایت کننده دفتر کار سازمان در این دانشگاه  بود، منظم، موقر و مصمم و جدی بود، از خانواده ای دانشگاهی و از اولین دانشجویانی بود در پلی تکنیک که به سازمان پیوست، نسرین پنج سال مبارزه با وحوش اسلامی را پشت سر گذاشت و در تاریخ ۱۶ مهرماه سال ۱۳۶۲ همراه با حسین قاضیدستگیر شد و حدود هشت ماه بعد  اعدام شد، قطعا بزرگترین دغدغه اش هنگام اعدام این بود کهکارهای سازمانیش و وظایف انقلابیش نیمه تمام مانده است، برای نسرین دشواری مبارزه و زندان دو چندان بود زیرا می دانست که تنی چند از رفقایش در دفتر کار پلی تکنیک سازمان در تهران و اصفهان زیر شکنجه تاب نیاوردند و برخی در امور بازجوئی به بازجویان یاری رساندند! با وجود این مشاهدات و در چنین شرایطی استوار ماند و همچنان پرشور به استقبال مرگ رفت و به دژخیم زمان "نه" گفت! بخشی از وصیت نامه نسرین بقائی: "مطمئن باشید که من هراسی از این لحظه ندارم و برایم تأسف نخورید، ۲۵ سال زندگی با شما (پدر و مادر) و دو سال زندگی با همسرم برایم آن قدر پرشور و عزیز بوده است که در حال حاضر تأسف از رفتن ندارم!" یادش عزیز!

ماندن یا رفتن؟ مسأله این بود!

انقلاب مرد و زنده باد انقلاب! این گفته به نهایت صحیح بود و اگر چه بخش اعظم تشکل های انقلابی منهای حزب توده و سازمان اکثریت به این گفته اعتقاد داشتند اما هیچ یک آمادگی و توان تغییر سازماندهی متناسب با شرایط مخفی فوق العاده وقت را نداشتند، شرایط مخفی فوق العاده از این جهت که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی تنها به نیروی نظامی سرکوبش متکی نبود، شرایط دوران آلنده در شیلی نبود بلکه این رژیم به نیروئی عظیم و متوهم و فریب خورده مذهبی متکی بود که از طریق طرح مالک و مستأجر عرصه را حتی برای زندگی مخفی انقلابیون تنگ کرده بود، بسیار بودند مالکانی که مستأجران را لو می دادند و برادران و خواهران و مادران و پدرانی که اعضای خانواده خود را به دست نیروهای سرکوب می سپردند تا سعادت آخرت را نصیب خود کنند! آنها مهره های انبوه فاشیسم مذهبی حاکم بودند، سرکوبی صورت گرفت که هنوز و پس از گذشت بیش از سه دهه سرگیجه آن برای سازمان ها و تشکل های سیاسی باقی مانده است، شتاب وقایع سیاسی نیز از عواملی بودند که مانع از سازماندهی متناسب با شرایط مخفی از سوی مراکز هدایتی تشکل ها برای مبارزه شدند، در چنین وضعیتی اما هزاران جان شیفته ای بودند که بی توجه به درجه توان رژیم در سرکوب آزادیخواهان و برابری طلبان به مبارزه با وحوش حاکم بی پروا ادامه دادند و جان عزیز خود را در نهایت فداکاری در این راه سپردند.

پرویز میربها

پرویز (امیر) متولد زنجان و دانشجوی مهندسی مکانیک در دانشگاه پلی تکنیک بود، سازمان گرائی و عشق به دانش سوسیالیستی او را با سازمان راه کارگر پیوند داد، بخش کارگری را برگزید و تمام وقت به اندیشه رهائی کارگران پرداخت، سازماندهی روابط کارگری و پیوند واحدهای تولیدی به یکدیگر از دغدغه های فکری امیر بود، اعتقاد و ایمان راسخش به آینده این طبقه را می شد در چهره اش دید، دقت و نظم او برای روابطش آموزنده بود، آرامشی مثال زدنی داشت، در زندگی با افرادی برخورد می کنیم که ویژگی های مشخصی دارند، فراتر از عادی بودن هستند و در مخیله انسان حک می شوند، به راحتی از یاد نمی روند، گاها به عنوان سرمشق و نمونه می توان از آن شخصیت ها و ویژگی ها بهره برد، می توان یاد گرفت و دانسته ها را به کار گرفت، می توان این ویژگی ها را به دیگران منتقل کرد، شخصیت پرویز نیز چنین بود، هم از این رو از یادها پاک نخواهد شد.

پرویز به همان پاکی و زلالی بود که در سیمایش نهفته بود، تشنه خبر و گزارشات سیاسی و اجتماعی بود، رادیو قدیمی و چند موجش همدم تنهائی هایش بود و تنها وسیله قیمتی خانه اش! در اتاقش هیچ جز رادیو و پشتی و سماورش دیده نمی شد اما مملو از صفا و صداقت و رفاقت بود و بوی خوش چای و دوستی و فداکاری و از جان گذشتگی می آمد، چندی پس از آغاز سرکوب های خیابانی امیر نیز دستگیر شد و دو سال بعد و پس از تحمل شکنجه های فراوان در تاریخ هشتم آبان ۱۳۶۲ همراه چند انقلابی دیگر تیرباران شد، پرویز حتما می دانست که یادش از خاطره ها پاک نخواهد شد، نه تنها از خاطره دوستانش که در تاریخ مبارزات حق طلبانه مردم کشورمان، آیا آن کس که ماشه را کشید می دانست که چه انسان های والائی را بر زمین می افکند؟ امیر روشنفکر متعهدی بود که جان عزیزش را در راه اعتلای مبارزات کارگران کشورمان اهدا کرد، جایش سبز و خرم!

امیر شاه کرمی

پس از ضربه اول و گسترده به تشکیلات سازمان راه کارگر در اصفهان که نقش برجسته ای از بدنه سازمان در کل کشور را تشکیل می داد و در حالی که امکان انتخاب ماندن یا رفتن و خروج از کشور را داشتم ترجیح دادم تا برای بازسازی و سازماندهی مجدد بقایای ارتباطات این تشکل شهری به اصفهان بروم و بر بخش های کارگری و تدارکات متمرکز شوم، در محافل سیاسی هنوز موجود و سپس در میان زندانیان سیاسی همواره از ابعاد مقاومت امیر شاه کرمی گفتگو بود و جسارتش در برابر بازجویان و دادستان وقت! او را هیچگاه ندیدم اما به نظر می آمد که امیر را خوب می شناسم، تجربه ای مبارزاتی از سیاهچال های جلادان شاه و در زندان های آنها داشت که برای مقابله با شرایط جدید و دژخیمان نو بسیار مؤثر می افتاد، امیر تردید نکرد که میان او و راهش تا اردوگاه فاشیسم مذهبی دره ای است که تنها با اجساد انقلابیون پر خواهد شد، تردید نکرد که افق پیروزی تنها از عبور شرایط سخت شکنجه و زندان و اعدام قابل رؤیت خواهد بود، محبوبیت زیاد امیر در میان زندانیان سیاسی دیگر از همین رو بود.

همه جا و همه کس از اراده و جسارت امیر در برابر زندانبانان و بازجویان سخن می گفتند، وی ضمن تواضع و افتادگی اما ارده ای پایان ناپذیر داشت، امیر را گلوله باران کردند، دستش را شکستند و سرش را له کردند اما همچنان امیر ماند! با خود می گویم آیا امیر مرده است؟ آیا امیر مرده است که پس از بیش از سه دهه هنوز برایش این سطور را می نویسم؟ هنوز این قلم در رثای اعتقاداتش به زیبائی ها، به عدالت و برابری روی کاغذ می لغزد؟ یاد امیر همیشه در میان اعضای بخش کارگری اصفهان بود، امیر سحرگاه ۱۱ مهر ۱۳۶۰ در برابر جوخه آتش قرار گرفت و جان نا آرامش آرام گرفت! این خون ها به باد نمی روند!

محمود طریق الاسلام

پس از ضربه اول به تشکیلات اصفهان رفقا: محمود طریق الاسلام، جواد کلباسی، امیر شاه کرمی، سعید بازرگان و ثابت جو و یکی از اعضای زن کمیته دستگیر شدند، به علت شناخته شده بودن این افراد و به ویژه محمود و جواد مسئولین سپاه اصفهان پروژه تخریب شخصیت آنان را آغاز کردند! طرح جدیدی نبود! از مدت ها قبل پس از بازداشت انقلابیون از طریق جراید اعلام می شد که فیلم های سکسی و مشروبات الکلی و مواد مخدر نیز کشف شده است! در ارتباط با محمود طریق الاسلام  تلاش کردند که با فیلمبرداری مخفی از پشت کرکره، گفتگوی خصوصی وی با مادرش را ضبط و از طریق رسانه های جمعی به خورد مردم بدهند! فیلم مزبور ظاهرا ابراز پشیمانی محمود را نشان می داد، محمود اما نه تنها به وظایف انقلابی و اخلاقی خودش پایبند بود بلکه به لحاظ تجارب مبارزاتیش از زندان های ستمشاهی اسرار رفقایش را نیز حفظ کرد، یادش گرامی!

محمدجواد کلباسی

مردادماه سال ۱۳۶۰ جوخه آتش رژیم برپا شد و جواد کلباسی را نیز به زمین انداخت، جواد امتحان خود را در هر دو رژیم شاه و شیخی پس داد و به تعهدات خود در برابر زحمتکشان جامه عمل پوشاند، جواد متولد اصفهان و دانشجوی تاریخ در تبریز بود، سوابق فعالیت با سازمان مجاهدین داشت و همانند بسیاری دیگر از جمله محمود طریق الاسلام در زندان شاه تغییر ایدئولوژی داد و به راه کارگر پیوست، در پی دستگیری ها و ضربه اولی که سازمان در اصفهان خورد جواد نیز همراه محمود طریق الاسلام و دیگر اعضا دستگیر شد و پس از شکنجه های بسیار که از جسدش مشاهده شده بود در تخت فولاد اصفهان آرام گرفت، قطعا تخت فولاد اصفهان به این می نازد که چنین جوانان سلحشوری را در سینه خود قرار داده است.

علی مهدی زاده ولوجردی (منوچهر)

دود و آتش و صدای شلیک گلوله خیابان مجاور ضلع غربی دانشگاه تهران را فرا گرفته بود، جمعیت به کوچه های فرعی خیابان می دویدند و هر یک دیوار یا سنگری شبیه آن را برای در امان ماندن از شلیک گلوله ها انتخاب می کردند، کشته ها و زخمی ها را به کناری می کشیدند و به بیرون معرکه منتقل می کردند، شعار پشت شعار و فحش و ناسزا بود که به سوی ارتشی ها و خاندان ستمشاهی روانه می شد، دانشگاه تهران مرکزی ترین پایگاه برای تجمع و اعتراضات علیه این خاندان در شهر بود، تقریبا هر روزه آنجا غوغائی برپا بود، مردم مصمم بودند تا تاریخ را ورق بزنند و طرحی نو دراندازند، تشنه آزادی و عدالت بودند، آنها که امروز در مقام دفاع از این خاندان هستند بدانند که این روایت یکی از شاهدان عینی جنایات شاه و ارتش آن است، باری به هر جهت آن روز نیز ضلع غربی دانشگاه تهران محل درگیری معترضان با نیروهای سرکوبگر بود، جنگ و گریزی خیابانی برقرار بود، این منطقه بوی دود و خون می داد، جوانان حاضر در خیابان حق داشتند که از تیررس گلوله های ارتشی ها پنهان می شدند، آخر جان آدمی و آزادی خواهی و اندیشه ورزی چه کار با سرب داغ داشت؟

همهمه ای درگرفته بود و فریاد پشت فریاد که زخمی ها از خیابان بیرون کشیده شوند و به بیمارستان منتقل شوند، صدای آمبولانس ها نیز از گوشه و کنار دانشگاه شنیده می شد، سرها همه خم شده بودند و از کنار دیوارها سرک می کشیدند تا اوضاع را بررسی کنند و گامی به پیش و یا عقب بردارند، در میان همهمه و دود اما یک نفر از میانه خیابان با دستان خالی به سوی سربازان می رفت و از خم کردن سر و بدن خود هم خودداری می کرد و به سربازان زل زده بود! اگر او را نمی شناختم قطعا با خود فکر می کردم که مجنون است و یا قدرت شنیدن صدای شلیک گلوله ها را ندارد اما او را می شناختم، علی مهدی زاده (منوچهر) بود!

چندی پیش از آن از زندان قصر و روی دوش مردم حمل و آزاد شده بود، سال ها به جرم اندیشه اش و اهدافش که نیل به آزادی و عدالت اجتماعی بود در زندان به سر برده بود، قصد ایستادن نداشت و چنانچه ادامه می داد می توانست خودش را به کشتن دهد، انگاری آزاد شده بود که جنبش و قیام عمومی را یاری رساند، باری به هر جهت با همراهی رحیم به میانه خیابان دویدیم و او را کشان، کشان به کنار دیوار و محلی امن تر کشیدیم و پس از مدتی منطقه را ترک کردیم، میان علی و رحیم حسین پور رودسری ارتباطی عمیق و عاطفی برقرار بود، رحیم سال ها انتظار کشید تا علی از زندان آزاد شود و الان علی بیرون از زندان بود، رحیم ارزش این حضور را می دانست و تلاش می کرد لحظه ای از او دور نماند.

در نظر اول این روایت شبیه داستان سازی و قهرمان پروری هاست، یادآور شخصیت های کتاب های رمان حماسی است اما حقیقت است و علی مهدی زاده چنین بود، گویا شخصیت او را از درون کتاب های رمان ماکسیم گورکی استخراج کرده باشی و یا از خرمگس اقتباس کرده باشی، جای خالی رمان نویس های کشورمان شدیدا احساس می شود، علی اما همین طور بود که نوشتم و کینه ای بسیار به آزادی کش ها از همه نوعش داشت، آن روز علی و رحیم هر دو از تیررس گلوله های ارتشی های مستقر در این بخش از دانشگاه تهران در امان ماندند اما نمی دانستند که از خاکستر خاندان دیکتاتوری پهلوی اژدهائی خونخوار برخواهد خواست و سال ها بعد به زندگی اثرگذار و شرافتمندانه آنها پایان خواهد داد!

علی مهدی زاده از فردای آزادیش پشت درب زندان ها حضور داشت و تا آزادی تمامی زندانیان سیاسی نا آرامی می کرد، زندانیان سیاسی آزاد شده از زندان قصر روی شانه مردم حاضر در آن نقطه حمل می شدند که شعارهای متناسب با آن دوران را سر می دادند: درود بر زندانی سیاسی فدائی، درود بر زندانی سیاسی مجاهد، درود بر زندانی سیاسی و ..... چند روزی پس از آزادی از زندان نیز علی روی دوش کارکنان اداره ای که پیش از دستگیری در آن کار می کرد به محل کار بازگشت و ابقاء شد، شوق دیدار با علی و چهره همیشه بشاش و دوست داشتنیش همیشه با اطرافیانش بود، هنوز گرد و خاک آزادی از زندان از تنش پاک نشده بود که اشتیاق سازماندهی روابط او را فرا گرفت و نشست پشت نشست وقت او را پر کرد و تا لحظه دستگیریش که به روایت آلبوم جانباختگان راه کارگر دهم فروردین سال ۱۳۶۲ است آرام و قرار نگرفت.

شکنجه و فشار از نوع اسلامیش نیز نتوانست علی را بشکند و به روایت یکی از نزدیکانش  که همزمان با او در زندان بود علی را برای اجرای حکم اعدام صدا می زنند، علی وسیله ای زیر پایش قرار می دهد و در حضور سایر زندانیان سیاسی از مواضع سیاسی - ایدئولوژیک خود دفاع کرده و سپس خطاب به حاضرین می گوید: "به من نگاه کنید! راه کارگری ها این گونه به استقبال مرگ می روند!" علی همان گونه که وعده داد نیز رفت، آن روز هفتم آبان سال ۱۳۶۲ بود، به همت یارانش و برای یادبود علی و مهدی خسروشاهی درختی در شهر فرانکفورت کاشته شده است.

رحیم حسین پور رودسری

رحیم مبارزی خستگی ناپذیر بود، مبارزه با دیکتاتوری شاه را سال ها پیش از سقوط رژیم پهلوی آغاز کرد، مارکسیستی غریزی بود، بیش از آن که در هزارتوی مسائل تئوریک بلغزد به پراتیک مبارزاتی تمایل داشت، برای همه دوستان و رفقایش رفیق بود، رفیق نه تنها از زاویه تعلقات چپش که دوستی قابل اعتماد، فداکار و دستگیر در مشکلات روزمره بود، به سرعت در محل زندگی یا کارش شناخته و محبوب می شد، آغوشش برای همه دوستان و رفقایش باز بود، برخی از افراد و شخصیت ها آن چنان خصوصیات برجسته و جذابی دارند که خود می توانند در بدترین شرایط سازمان یا تشکلی راه بیاندازند، رحیم چنان خوشرو و پرمحبت و صمیمی بود که ارتباطات عادی بسیاری در محل زندگی یا کارش ایجاد می کرد و در فاصله کوتاهی محوریت می یافت، این مهم تأثیرات بسیاری در روند شکل یابی و گسترش راه کارگر در تهران و شمال کشور بر جای نهاد.

خانه اش مأمن همه کسانی بود که در خطر بودند و خانه و کاشانه خود را به دلائل امنیتی و به ناچار ترک کرده بودند، از سال ۱۳۵۵ تا لحظه دستگیریش شاید ده ها بار خانه و محل سکونتش را باز به دلائل امنیتی و همراه کانون خانواده اش تغییر داد، همواره در خطر بود و منزلش پایگاه روشنفکران و شورشیان علیه شاه و سپس شیخ بود، رحیم پاکباخته ای بود که سودای سازش و مماشات با حاکمان وقت را در سر نداشت، کمتر عضو سازمان بود که او و همسرش و کانون خانواده اش را نشناسد، بالاخره به خانواده زندانیان سیاسی ملاقات دادند و من هم همراه مادر به عنوان فردی از خانواده درجه یک به سوی  محل ملاقات وارد  شدم، هنگامی که مسیر را طی می کردم به ناگاه به سمت چپ نظرم جلب شد، زمان ملاقات مردان زندانی با خانواده هایشان نیز بود، برای یک لحظه رحیم را در میان زندانیان دیگر دیدم و شناختم و هر دو برای لحظه ای از فاصله ای زیاد به یکدیگر زل زدیم و مات به یکدیگر نگاه کردیم، سال ها از آخرین دیدار گذشته بود، لحظه ای بود به درازای یک زندگی! به شدت لاغر شده بود.

آرزو داشتم او را ببینم و روزها و شب ها با وی گفتگو کنم، او را درآغوش بگیرم و سال های دور از او را جبران کنم اما این آخرین بار بود که او را دیدم و مدتی پس از آن ساک رحیم و وسایل زندانش را در دست داشتم! تابستان ۶۷ زندانی کشی راه انداختند، به جان زندانیان افتادند، خون می خواستند، جلاد خمینی فرمان داده بود و مریدانش قربانی به درگاهش می بردند آن هم هزار، هزار! کمیته تهرانپارس محل دریافت ساک رحیم بود که از میان انبوه ساک های دیگر کشتار شدگان تابستان سال شصت و هفت روی هم چیده شده بود، جدا و به من تحویل داده شد، به ساک زل زده بودم و می دانستم که وسائل شخصی رحیم در زندان در آن جای گرفته بود و مطمئن بودم که وسائلش بوی شورش علیه بیداد می دهد و آغشته شرافت و انسانیت است، غرق در افکارم بودم که صدای پاسدار در گوشم پیچید: "اگر بیرون از کمیته سر و صدائی صورت بگیرد مرا مقصر شناخته و دستگیر می کنند!" این جمله را به همه کسانی که ساک عزیزانشان را تحویل می گرفتند گفته بودند!

بیرون اما خانواده ها سر و صدائی نکردند، فریادی از گلو درنمی آمد، بغض ها نمی ترکیدند، همگان از این همه جنایات مات و مبهوت بودند و ناباورانه به یکدیگر نگاه می کردند، بسیاری حتی توان اشک ریختن نیز نداشتند، رنگ ها پریده و چهره ها بی حالت بودند، جامعه کلا بی حالت و ماتم زده بود، همه جا سکوت بود، وحشت و ترس همه جامعه را در خود پیچیده بود، سرها در گریبان بودند، شایعه کشتار زندانیان سیاسی پس از فرمان جلاد حقیقت داشت، کشته بودند و در خاوران روی هم ریخته بودند، رحیم هم خاورانی شده بود، یاد رحیم و خاورانی های دیگر جاودان!

مقصود فتحی

مرزبندی با خط مشی چریکی جدا از توده ها یکی از محورهای شکل گیری و معنی بخش پدیده ای  سیاسی و جدید به نام راه کارگر بود، مقصود از همین دریچه و به سرعت با تئوری های اولیه  سیاسی راه کارگر همراه شد، در اغلب مباحثات تلاش داشت تا بر این نکات تأکید کند و با تفکر چریکی فدائی در این زمینه مرزبندی داشته باشد، این نکته را می نویسم تا در انتقال خاطراتم رسم امانتداری را به جا آورده باشم، مقصود بسیارصبور، آرام و متفکر و از فعالین دفتر مرکزی دانشگاه تهران راه کارگر بود، آن زمان فعالیت این دفاتر نیمه علنی و عمدتا برای توزیع و پخش نشریات و مکتوب های سازمان در سطح شهر بود، شدت سرکوب و درجه وحشیگری حاکمیت اما در تصمیم مقصود برای ادامه مبارزه اثری نداشت، مسأله مقصود چگونگی ادامه مبارزه بود، از همین رو پس از آغاز سرکوب های خیابانی به زندگی مخفی برای تداوم مبارزه با رژیم روی آورد، زندگی مخفی برای همه دوستان وی فرصتی بود تا با خصوصیات و ویژگی های او بیشتر آشنا شوند.

مقصود دانشجوی علوم اجتماعی در رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود و از فعالین شناخته شده جنبش دانشجوئی در دوره پهلوی به شمار می رفت، خستگی برای مقصود واژه ای نا آشنا بود، برای کسانی که در دفتر مرکزی راه کارگر در دانشگاه تهران کار کرده اند این نکته قابل درک است که اعتقاد و باورهای استوار و عمیق وی چگونه نیروئی بی پایان برای فعالیت سیاسی به مقصود بخشیده بود، او تا تاریخ دستگیریش که همراه همسر مبارزش بود و در کتاب: "شهیدان ما" از راه کارگر منتشر شده است اردیبهشت سال ۱۳۶۲ عنوان شده است لحظه ای تردید به خود راه نداده و در زندان نیز اسرار رفقایش را حفظ کرد، در این کتاب همچنین آمده است که: "مقصود در روز ۲۸ مرداد سال ۱۳۶۳ تلفنی با پدرش خداحافظی کرد و همان روز برای اولین و آخرین بار با همسرش در زندان اوین ملاقات کرد و احتمالا همان روز تیرباران شد." یادش گرامی!

حسن صدیقی (مسعود)

حسن صدیقی از فعالین سازمان راه کارگر بود، با نام مستعار او را می شناختم، در تمام مدتی که با او از نزدیک مرتبط بودم نمی دانستم که مسعود سه سال به عنوان زندانی سیاسی در زندان های رژیم شاه به سر برده است! بیش از آن که در مورد خودش و سوابق مبارزاتیش بگوید به روند تحولات سیاسی و وظایف خود در برابر جنبش مردمی و مقاومت در برابر هجوم وحوش حاکم به دستاوردهای انقلاب ۵۷ توجه داشت، مشتاقانه به تبادل نظر و بررسی مباحث تئوریک در جمع خیره می شد و با ولع هر چه تمامتر برای دریافت نظر دوستانش اشتیاق نشان می داد، مسعود، این جوان آرام و رعنا را پس از مدت کوتاهی و به دلائل سازمانی دیگر ندیدم اما چنان شخصیت جدی و نافذ و مصممی داشت و چنان اثری از خود بر جای نهاد که پس از گذشت سی و چند سال هنوز می توانم سیمایش و حرکاتش را مجسم کنم و یقین دارم که این تجسم همانند یاد عزیزش تا ابد همراهم خواهد بود.

مسعود متولد آذرماه سال ۱۳۳٤ بود و در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد، لاجوردی او را از زندان های دوره ستمشاهی می شناخت و علیرغم این که اطلاعاتی از وی نداشتند او را در زندان نگاه داشتند تا این که پس از ضربات جنایتکارانه جمهوری اسلامی علیه سازمان ها و احزاب موجود و مقاوم، برخی از موقعیت های تشکیلاتی وی نیز برملا شد و طی محاکمه ای ناعادلانه به هشت سال زندان محکوم شد، کشته شدن برادر بزرگترش محمد صدیقی زیر شکنجه های وحشیانه مأموران جمهوری اسلامی در زندان اوین نیز غم بزرگی برای مسعود بود، محمد صدیقی از اعضای سازمان مجاهدین در شهریور سال ۱۳۶۰ در زندان اوین کشته شد، وی از زندانیان سیاسی دوره ستمشاهی نیز بود، مسعود اواسط آذر ۶۶ در بند حالش بد می شود و او را به بهداری زندان می برند ولی دیگر برنمی گردانند و ۱۰ روز بعد (۲۸ آذر) به خانواده اش خبر می دهند که او در زندان خودکشی کرده است!

برای زندانیان سیاسی مطلع شدن از اعدام و تیرباران اعضای خانواده، نزدیکان و دوستان و همرزمان خود از جمله دردآورترین لحظات است، مسعود نیز در غم از دست دادن برادر بزرگ خود و همرزمانش از جمله مقصود فتحی، تقی امانی و سایر رفقایش اندوهی گران داشت، زندانیان سیاسی اعدامی در دهه شصت همانند مسعود بر عقیده و آرمان خود جان باختند، این آرمان هر چه باشد گفتنی و نیازمند ثبت و اشاره است، درباره مسعود (حسن صدیقی) و با استناد به یکی از نزدیکترین همبندی های وی گفته شده است که او در زندان تا بهار سال ۶۶ با جمع بچه های راه کارگر بود ولی بعد موضع چپ مستقل را اتخاذ می کند، هم از این رو اشاره به آخرین باورها و اعتقادات زندانی سیاسی مسعود که سربلند ماند و افق رهائی انسان ها را که گریزی از آن نیست دیده بود را لازم می دانم، در کتاب: "شهیدان ما" از انتشارات: "راه کارگر" علت درگذشت مسعود با عنوان ابتلا به بیماری مننژیت یاد شده است و این واقعه را مسئولین زندان اوین به خانواده وی خودکشی اعلام کرده اند، یادش گرامی!

 

منبع: 
بخش های گوناگون تارنمای گزارشگران
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.