آخرین شادی بابا

هیج زمانی بابا را حتا زمانی که سالم بود این طور شاد و شنگول ندیده بودم. تماشائی بود حرکات دلنشین بابا! بابا آزاد شده بود. رها از تمامی قید و بندهای زندگی. همان طور که نشسته بود به سان پر طاووسی که در دست باد از خود اختیاری ندارد و به چپ و راست پیچ و تاب می خورد و می رقصد با ریتم خوش آهنگ همآهنگ شد

 

کارهای سخت و طاقت فرسای کشاورزی، باغبانی، میزان داری، آسیاب آبی و سنگ آسیاب تیز کردن برای این و آن، در زمستان ها لبو پزی و حلیم پزی از شغل های بابا بود. اواخرعمر هم به علت این که بنیۀ جسمانی اش تحلیل رفته بود رو به کاسبی آورد و به قول خودش کاسب جزء شد و با گاری دستی ای که داشت در یک گوشه ای از خیابان که اغلب خیابان ناهید بود سیب زمینی و پیاز و تره بار می فروخت و لقمه نان زندگی مان را به چنگ می آورد. چکیده وعصارۀ تام و تمام رنج بود بابا.
روزها هفته و هفته ها ماه و ماه ها سال می شدند وپی درپی به فنا می ریختند. زندگانی ما مختصرو ساده با لقمه نانی بخور و نمیرمی گذشت تا این که تابستان لعنتی سال 1355 از راه رسید.
بابا در این تابستان به مرز شصت و سه سالگی رسیده بود. گذار بیش از شش دهۀ عمر که پنجاه سالش را با مشقت و رنج و کارهای سخت و کمر شکن همراه بوده، مهمتر از این، پدیدۀ نکبت بار و شوم فقر که در سراسر عمر به سان یک رفیق وفا دار همیشه همراهش بود بابا را بد جوری چزانده بود.
سال 1355 من بیست سالم شده بود. تازه از رنج امتحانات نهائی دیپلم راحت شده بودم و احساس میکردم با مؤفقیتی که به دست آورده و دیپلمه شده ام دارم به یکی از آرزوهای بلند بالای انسانی ام که همانا گرفتن دست بابا بود نزدیک می شوم. 
دوران خوش دبیرستان خاصه آن دقایق و لحظاتی که کتاب هایم در درون یک پلاستیک زیر بغلم بود وبه دبیرستان می رفتم و یا به خانه برمیگشتم همیشه آرزویم این بود که:چه می شد اگر که یک روزی به جائی برسم و دست بابا را که در سراسر عمرش به زندگی نرسیده است بگیرم و هیولای شوم فقر را از گرداگرد خانه و خانواده ام به دور دست ها بتارانم.
چرخ بازیگراما این را نخواست. نه تنها این را نخواست که بازی های بدتری برایمان در چنته داشت و من از بازی هایش غافل بودم. 
دم دمای غروب یکی از روزهای اواسط تیرماه همین تابستان لعنتی بود. بابا به خانه آمد و گفت:
- امروزظهر دعوت داشتم فاتحۀ خالو عسگربزگیر. ناهار آبگوشت می دادند. سر سفره، غذا در سینه ام گیر کرد و نرفت پائین. دو سه لقمه ای به زور قورت دادم. دیدم نه، نمی شود. داشتم خفه می شدم. راهی نبود پا شدم آمدم بیرون. هر چه که خورده بودم برش گرداندم. دیگرهم روم نشد به مجلس برگردم. همان دم در تسلیتی به بازماندگان خالو گفتم واز همان راهی که رفته بودم برگشتم. فردا برم دکتر ببینم این دیگر چه بدبختی ای است که در این هیر و بیر چسبید بیخ گلوی ما.
- درد هم داری بابا؟ 
- نه اصلا.
بیماری بابا به سرعت در بین آشنایان و خاصه افراد فامیل پیچید. به یاد شعری از شاعری گمنام افتادم. حیفم می آید آن را در این جا ننویسم :
- چون بد آید هر چه آید بد شود/ هر بلا ده گردد و ده صد شود.
شعر بالا مصداق حال و روز ما بود. ناگفته پیدا بود که بابا به بیماری سخت و مهلکی دچار شده. روز بعدش رفتیم پیش دکتر سالک. دکتر بابا را معاینه کرد و گفت:
- باید بفرستمان نمونه برداری و آزمایش. چنین امکانی هم در کنگاور وجود ندارد. باید بروید کرمانشاه یا تهران. این آزمایش هم خرج دارد. می خواهید تا برایتان بنویسم و معرفی تان کنم؟ بدون نمونه برداری و آزمایش زود است که من نظری بدهم.
بابا همین که شنید خرج دارد، عملا از هم وا رفت و مایوس شد و دیگر چیزی نگفت. فقط به نشانۀ تائید شنیدن و فهمیدن سرش را تکان می داد. دکتر برایمان دو باکسر غذائی نوشت و به دست مان داد که بابا لااقل امروز و فردا را از گرسنگی ضعف نکند. و بیرون آمدیم.
بابا گفت: روله ما کجا و خرج کمرشکن آزمایش پزشکی کجا؟ تو بیا از کف دست من یک مو بکن!
#####
پدیدۀ شوم و نکبت بار فقرکه از همان اوان طفولیت با آن خو گرفته و در آن رشد کرده بودم این باربا مریض شدن بابام، به سان یک هیولای هشت پا به هر طرف زندگانی کوچک و ناچیزمان چنگ انداخت. کاسبی بابا در همان ماه های اول و دوم مریضی اش به سرعت از ریخت افتاد. حال بماند که از اول هم ریختی نداشت.
کنگاور در آن زمان نه صنعتی بود و نه کشاورزی مدرنی داشت. شهرک محرومی بود و فقط دو پزشک به نام های دکتر طباطبائی و دکتر سالک سالیانی چند می شد که در این خطۀ محروم به مردم خدمت می کردند. این دو پزشک هر کدام یک دو باری بابا را دیدند وبیماری اش را سرانجام سرطان مری تشخیص دادند. هردو توصیه شان به عمل جراحی بود. ولی ما کجا و خرج سنگین عمل جراحی کجا!؟
دکتر سالک و هم پالگی اش دکتر طباطبائی با همان نگاه اول فهمیدند که عمل جراحی برای ما باری است بار نشدنی، این بود که هر باربرایمان قرص های خواب آور باضافۀ یک یا دو باکسر غذائی می نوشتند و از سر بازمان میکردند. 
××××
امروزمشی بهرام و همسرش دختر عمه خوش اندام به سرکشی مان آمدند. دم دمای غروب بود. این زن و مرد چه انسان های با کلاس و دوست داشتنی ای هستند! مرام و مسلک شان از جائی که انسانی است به جان و دل آدم می نشیند. مش بهرام بعد از این که حال بابا را جویا شد و او را قدری دلداری داد رو کرد به من و پرسید:
- مامد شنیدم که دیپلم ات گرفته ای. بگو ببینم حالا میخواهی چه کار بکنی؟ 
نمیدانم چرا تشنۀ این بودم و دلم می خواست که از افراد فامیل کسی یا کسانی خاصه آنهائی که سواد و مقام و منصبی در اجتماع کسب کرده بودند و به اصطلاح برای خود کسی شده بودند به راهنمائی و دلداری ام برمی خواستند. انسان مگر چه گونه به زندگانی دلگرم می شود؟ چنین کسانی در بین افراد فامیل نبود. تنها کسی که بود و با من چند دقیقه ای مشورت کرد و قوت قلب به من داد همین مش بهرام بود. جواب دادم: 
- اگر بشه قصد دارم در یک رشته ای که دولت کمک مالی می دهد درس را ادامه دهم.
- اگر چنین چیزی هست بکن این کار را!
#####

بابا گفت:
- یک گیاه فروشی در کرمانشاه هست که گیاهانش معجزه می کند و می گویند دستش شفا است. دکانش سر سه راه نواب است. تعریف ها از گیاه و گیاه فروشی این مرد شنیده ام. به اصطلاح یک دکتر سنتی است. نظرت چیه ممد؟ با هم یک سری برویم کرمانشاه!
- برویم بابا.
ساعت نه صبح بود. سلانه سلانه رو به گاراژ و از آن جا با مینی بوس راه افتادیم رو به کرمانشاه. در کرمانشاه در گاراژ صیرفی پیاده شدیم و با پای پیاده جلوخان را بالا رفتیم. و به سه راه نواب رسیدیم. نیازی به پرسیدن نبود. گیاهان خشک و جورواجوری که پشت ویترین یک مغازه به چشم میخورد خود می رساند که دکان همین است. داخل شدیم مردی لاغر اندام، گندم گون به سن و سال خود بابا، چارمشقی روی یک صندلی نشسته بود. سلام و سلام. قیافۀ مرد تماشائی بود. نحوۀ نشستنش، تسبیح چرخاندنش و سخن گفتنش خود می رساند که این مرد همه چیز می تواند باشد الا دکتر. در و دیوار دکان تا به سقف و طاقچه ها و خاصه پشت ویترین پر بود از ساقه ها و ریشه ها و برگ های خشک که رنگارنگ بودند و با و بی سلیقه کنار هم و روی هم چیده شده بودند. بابا مریضی اش را برای دکتر که ما او را دکتر علفی نام نهاده بودیم توضیح داد. دکتر گفت:
- بفرمائید بنشیند!
ما نشستیم و دکترعلفی افزود:
- چند روز پیش، من را بردند بالین یک مریض دم موت؛ مریض مریضی بود که چهار دکتر و شش پرفسوردر تهران هیچ افاقه ای در کارش نکرده و از مریضی اش سر در نیاورده بودند. من با یک نگاه فقط با یک نگاه فهمیدم که بیماری اش چیست. از یک گیاهی که از هندوستان برایم می آورند، و با خودم به همراه برده بودم جوشاندم و ریختم گلوش. خدا می داند دو دقیقه نشد. دو دقیقه نشد به مکه و هم به مدینه ای که رفته ام، مریض چشم گشود وبلند شد و نشست توی جایش. چند روز بعدش هم رفت سر کارش. حالا شما دوای دردت ساقه و برگ همان درختی است که آن مریض را شفا داد. فردا صبح که از خواب بیدار شدی ساقه و برگ را می ریزی توی یک قوری و میگذاری روی چراغ. پنج دقیقه ای خوب باید بجوشانیش. بعد برگ و بارش را نه، آبش را داغاداغ به آرامی هورت بکش! همین. گلویت مثل همین لولۀ بخاری که داخل دیوار است و آن را می بینید باز خواهد شد. 
دکتر علفی از صندلی به زیر آمد. شاخ و برگ گیاه مورد نظرش را از طاقچه پائین آورد و شکست و در پاکت ریخت و به دست مان داد:
- این هم دوای درد شما.
من متقاعد نشده بودم که این مرد به خصوصیات و فواید گیاهان مسلط باشد. چیزهایی از فواید گیاهان از اعجاز و اسرار گیاهان خوانده بودم. اما سخنان این مرد علمی نبود. این مرد کاسب بود. یک آدم کاسب مسلک. در قبال خواست بابا که میخواست این راه را هم تجربه کند چه می توانستم بگویم؟ راضی بودم به رضایت بابا. پول گیاه را دادیم و تشکر هم کردیم و بیرون آمدیم و خوش خوش راه افتادیم رو به خانۀ خاله نقره که در کرمانشاه سکونت داشت.
درست صلات ظهر به خانۀ خاله نقره رسیدیم. بوی عطرآگین آبگوشت که خوراک ایده آل بابا بود فضای اتاق را انباشته بود و اشتهای مان را غلغلک می داد. قابلمه که در شیشه ای داشت بر فراز چراغ علاالدین غل و غل میکرد. عمو حشمت، شوهر خاله ام که شوفر تاکسی بود پشت پای ما در وضعیکه نان تازۀ سنگگ به همراه سبزی در دست داشت از راه رسید. عمو حشمت شنیده بود که بابا مریض شده. چند بار پیاپی بابا را بوسید و دلداری اش داد. من خداخدا میکردم که امروز بابا بی غل و غش ناهارش را بخورد. می شود که این آرزوی من برآورده شود خدایا؟ خاله نقره سفره را انداخت. در حین سفره انداختن گراگر سفارش میکرد که بابا نان را درست و حسابی ریز ریز و ترید کند و به هم بزند. جمع مان جمع بود و همگی دور سفره نشستیم.
اواسط سفره بابا از جایش بلند شد و به میان حیاط رفت. آرزویم متاسفانه برآورده نشد. نهار کوفتم شد. به جان و دل خاله نقره و عمو حشمت و بچه های یشان هم نهار نچسبید. 
بعد از نهاراز همان راهی که به کرمانشاه آمده بودیم برگشتیم. غروب تنگی به کنگاوررسیدیم. گیاه و خس و خاشاکی را که به همراه آورده بودیم به دست ننه دادم. دو روز و دو شبی می شد که بابا چیزی حتا شیر به معده اش نرسیده بود. وضعیت به شدت نگران کننده بود. نگران از اول که بودم، نگران تر شدم. روز بعد ننه شاخ و برگ را به قوری ریخت و به روی چراغ نهاد. من می بایست برای تکمیل پروندۀ کفالت سربازیم که تائیدیه شناسنامۀ مادرم بود راهی شهرستان همدان شوم. دلهره آینده، آینده ای که ما و خاصه بابا در پیش رو داشتیم لحظه ای راحتم نمی گذاشت. خداحافظی کردم و از خانه زدم بیرون و با مینی بوس به همدان رفتم. ادارۀ ثبت احوال را پیدا کردم و کارم را انجام دادم و بلافاصله راه برگشت را در پیش گرفتم. خدایا گیاه دکتر علفی تاثیری داشته است؟ غروب تنگی به کنگاورو به خانه رسیدم. بابا در جای همیشگی اش پای کرسی نشسته بود. از حالش پرسیدم و ازتاثیرساقه و خاشاک دکترعلفی. بابا در جوابم گفت: 
- روله قبلا هر از گاهی اگر قطره ای شیر و یا چایی پائین می رفت از امروزصبح گیاه دکتر علفی خیالم را برای همیشه راحت کرد. دیگر هیچی اصلا هیچی پائین نمی رود حتا آب خالی.

##########
خواهرکوچک مان به اتفاق همسرش آغلام در تهران، درپایگاه یکم شکاری زندگی می کردند. آنها نیز شنیده بودند که بابا مریض است. به سرکشی مان آمدند و چند روز بعد بابا را برای مداوا با خود به تهران بردند. آغلام افسر نیرو هوائی بود و در همین پایگاه خدمت میکرد و در دم و دستگاه های دولتی نفوذی داشت. او مؤفق شد بعد از دوهفته دوندگی بابا را در یکی از بیمارستان های تهران بستری کند. روزی نبود که ما در کنگاوراز فکر و ذکر بابا غافل باشیم. روز که چه عرض کنم ساعتی نبود که ننه خاور، مادرپدرم دست به دست نساید و نگوید:
- روله مگر خدا خودش کمک مان کند. بدبختی بزرگی به ما رو آورده. بابات سر از روی تخت بیمارستان های تهران در آورد. این می دانی یعنی چه؟ این یعنی این که خدا خودش مگر کمک مان کند. 
یک چند روزی بعد از رفتن بابا، ننه را با دوستم خدامراد که راهی تهران بود به تهران فرستادم. هفتۀ بعدش هم خودم رفتم. دلم برای دیدن بابا پرپر می زد. چیزی حدود بیست روزی می شد که از بابا دور افتاده بودم. وقتی بابا را روی تخت بیمارستان ملاقات کردم دنیا را روی سرم خراب کردند. بابا در این مدت چه اگر قدری احیا شده و آبی زیر پوستش دویده بود اما نمی دانم چرا چهره اش رنگ میت به خود گرفته بود. این اولین باری بود که رنگ چهرۀ بابا را این طورزرد می دیدم. در جواب سوآلم که پرسیدم بابا دکترهای تهرانی چه میگویند؟ گفت:
- روله این جا همان نمونه برداری وآزمایشی که دکتر سالک خودمان می گفت انجام دادند. میگویند باید عمل کنم. من راضی نیستم. من نمی خواهم که چاک چاکم کنند. راضی هم باشم پول عمل را از کجا بیاوریم آخه؟ خوب کاری کردی آمدی پسرم. دلم برای دیدنت پرپر می زد. پیش پای تو دکتر آمد و گفت: فردا یا پس فردا مرخص ات می کنیم. مرخصم که کردند برمی گردیم کنگاور! خیلی خسته شده ام پسرم. برمیگردیم خانۀ خودمان! حالا که قرار است بمیرم بگذار توی خانۀ خودم بمیرم روله! دردسرهم برای این و آن فراهم نکنیم. در ضمن یکی از پزشکان این جا آدرسش را نوشت و به من داد و گفت: مرخصت که کردند و به شهرستان برگشتی حتما از حال خودت با نوشتن یک نامه به من خبر بده!
بابا آدرس و نام دکتر را به دستم داد و کلی از دکتر تعریف کرد که چه انسان دلسوز و درست کاری است و همچنین تاکید کرد که در کنگاور حتما برایش نامه ای بنویسیم. گفتم حتما.
دوروز بعد، حکم به مرخص شدن بابا دادند.
بابا از این که از بیمارستان، از این محیط دل گیرحکم به ترخیصش داده بودند خوشحال به نظر می رسید. در کریدوربیمارستان من و خواهرم با دختر کوچولیش، پروانه که هنوز یک سالش تمام نشده بود انتظار می کشیدیم تا کارهای اداری اش را انجام دهند. نیم ساعتی بیشتر طول نکشید و بعد در معیت هم از بیمارستان بیرون آمدیم. دم در بیمارستان بابا درنگی ایستاد. از سر حسرت نگاهی به تردد ماشین ها و مردم انداخت. من هم خوشحال بودم به خوشحالی بابا. خوشحال به این که دستکم دوباره بابا را در کنار خود داریم. پروانه را از خواهرم گرفتم و در معیت هم راه را در پیش گرفتیم رو به ایستگاه اتوبوس های خط که در انتهای خیابان قرارداشت. سراسر خیابان را باید پیاده طی می کردیم. ازبابا پرسیدم توان راه رفتن دارد؟ بابا دل ضعفۀ شدیدی داشت. سر راهمان خوشبختانه یک سوپرمارکت بود. به دکان سوپررفتم تا یک پاکت شیربرایش بخرم. در این فاصله بابا روی جدول خیابان، زیر سایۀ یک درخت در حال و وضعی که پروانه را روی دست گرفته بود نشسته بود. برگشتم با پاکت شیر. بابا آن چنان در خود و با خود بود که وجود من را که در این لحظه در کنارش ایستاده بودم حس نکرد. بابا نظری به پروانه انداخت و بعد سر به سوی آسمان برداشت واز سوز دل گفت:
- خدایا خودت می دانی که من جنایتی مرتکب نشدم در درگاه کبریائیت. قسم ات می دهم به معصومیت این طفل معصوم من را شفا بده! خسته شدم دیگر. من دیگر تحمل گرسنگی، تحمل این همه خفت و بدبختی و پت پتی را ندارم. من را شفا بده به خاطر این طفل معصوم!
خواهرم در کنار بابا، به حال و روز او اشک می ریخت. سخنان بابا تکان دهنده بود. پروانه را از بغلش گرفتم. پاکت شیر را باز کردم و به دستش دادم. بابا چند قلپ خورد. دیری نکشید. شاید چهار پنج ثانیه که آنرا برگرداند. 
از خودم پرسیدم: این بیمارستان در این عصر طلائی پهلوی برای بابا چه کرد؟ نمونه برداری و نصب چند باکسرهای غذائی و دیگر هیچ.
بابا بلند شد و سلانه سلانه راه افتادیم. به ایستگاه رسیدیم و چند دقیقۀ بعدش سوار اتوبوس شدیم رو به پایگاه یکم شکاری.

#######
دم دمای غروب بود. پایگاه یکم خیابان های شکیل و تر و تمیزی دارد. بابا از من خواست تا با هم به خیابان برویم که هم سیگاری بکشیم و هم قدری قدم بزنیم. رفتیم. تنها که شدیم بابا سیگاری به من داد و خود نیز سیگاری گیراند و دودش را به سینه کشید ودرد دل هایش گل کرد و گفت: 
روله، من مهمان کم خرج بلکه بی خرجی هستم در این دنیا. چون چیزی از گلوم پائین نمیرود. قبل از این که در بیمارستان بستری ام کنند چند روزی رفتم خانۀ پسر دائیم جافر خان تا دلی ازم باز بشه. جافر خان خانه شان در نازی آباد است. کاش می مردم و به آن جا نمی رفتم. البته این را پیشاپیش بگویم که: چه جافرخان و چه همسرش، صغرا خانم خیلی به من محبت کردند. یادت باشد پسرم که ما مدیون این زن و مرد هستیم و باید هم باشیم. من برای جافرخان کاری نکرده ام.
بابا پک دیگری به سیگارش زد و به پیش پایش چشم دوخت وافزود:
- نمی دانم می دانی یا نه؟ جافرخان پسری دارد نصرت نام که معتاد است. حیف و صد حیف از این پسر که به کمند عفریت اعتیاد گرفتارآمده است. من این پسر را زمانی که یک علف بچه بوده دیده بودم. جافرخان رفته بود سر کار. من و دیگر بچه هایش و زنش صغرا خانم توی ایوان نشسته بودیم. نصرت از در وارد شد. اورا اصلا نشناختم. او هم من را نشناخت. تا من را دید از مادرش پرسید: - مامان این آقا کیه؟ مادرش جواب داد: پسر عمۀ جعفر آقا است. نصرت چرا این جوری حرف می زنی؟ نصرت نه این ور گذاشت نه آن ور گفت: مامان این آقا داره می میره. این کار دستون میده ها. نگی نصرت به ما نگفت. بندازینش بیرون!
- راست میگی بابا؟ تو چیزی نگفتی؟
- من آن چه را که می بایست می گفتم صغرا خانم گفت. خیلی سرزنشش کرد و از من چندین بار هم عذرخواهی کرد. غروب که جافرخان از سر کارآمد دیگر درنگ نکردم. ازش خواستم تا من را به این جا یعنی به خانۀ دخترم بیاورد.

########
کنگاور. از تهران چو برگشتیم بابا دوباره آن هم با این حال نزارش گاری اش را رو به راه گرداند. هر از گاهی سوپ و یا شیر از گلوی بابا پائین می رفت بیشتر اوقات نه. پائیز شروع شده و به روزهای اواخر مهر داشتیم نزدیک می شدیم. در طول این سه چهار ماهی که بابا مریض بود چه در کنگاور و چه در تهران و خاصه چه در بیمارستان به کمک سرنگ سر پا مانده بود. بیچاره به بابا! به چه مخمصۀ وحشتناکی گرفتار آمده بود! چه تکیده و لاغر شده بود! از خودم روزی نبود که نپرسم: خدایا عاقبت کار چه خواهد شد؟
در کنارگاری بابا که قدری پیاز و سیب زمینی برای فروش روی آن ریخته بود ایستاده بودم. بابا به پیش پایش چشم دوخته ودر دریائی از فکر غوطه ور بود. یکمرتبه سر از گریبان تفکربرداشت و گفت:
- ممد بدجوری دلم هوای خواهرم، سروگل را کرده. موافق هستی از این روزها با هم یک سری برویم روستای آبباریک و سری بهش بزنیم!
- موافقم بابا چرا که نه.
بعد از ظهرروز بعد با پای پیاده راه افتادیم خوش خوش و نم نمک رو به روستای آبباریک. بعد از دو سه ساعتی به روستا رسیدیم. عمه سرو گل از دیدنمان خیلی خوشحال شد. چون گل از دیدن ما شکفت. عمه می دانست که بابا به مریضی سختی گرفتار شده. به کم و کیف گرفتاری مان آگاه بود. تمام وقت چشم از دیدن بابا برنمی داشت. خواهر دلسوز برادر است. ناگفته پیدا بود که در عین خوشحالی اش دلهره هم دارد و دلواپس است. عمه دلواپس چه بود؟ دلواپس آینده ای که بدون شک تیره تر از امروزمان بود.
شب را خانۀ عمه سروگل ماندیم. عمه سنگ تمام گذاشت. سفره انداختند. کاسه های ماست و پارچ های دوغ به همراه مرغ های سرخ و برشته شده با برنج ویک سوپ خوش رنگ و خوش بو و خوش طعم که مختص بابا درست شده بود وجب به وجب سفره را پوشاند. خدایا چه دارم می بینم؟ ترید از گلوی بابا پائین رفت. بابا سیر آن هم با کمال میل شامش را خورد.عالم و آشکار به زندگی امید وار شده بود. من که از خوشحالی داشتم پر درمیآوردم. باور کردنی نبود اما حقیقت داشت. بابا سیر شامش را خورد. شام به جان و دل تک تکمان نشست. بعد از شام دوباره و چند باره بابا و شوهر عمه ام، کدخدا ممدعلی از هر دری با هم سخن ها گفتند. هر از گاهی اختلاف نظرشان بالا میگرفت و پیش می آمد که با نیشخند جواب همدیگر را می دادند. این بدان معنا بود که هیچ کدام نظردیگری را قبول نداشت و شب چه به سرعت گذشت.
صبح روز بعد با برآمدن آفتاب با سر و صدای پسر عمه ها و برادران کدخدا که راهی سر کارهای کشاورزی شان بودند از خواب بیدار شدیم. زندگی در روستا داشت جان می گرفت. عمه چای گذاشته بود. شیر گوسفند هم برای بابا جوشانده بود. خدا خدا میکردم که بی غل وغش در کنار هم بابا شیر و چایش را بخورد. اما متاسفانه امروزاین طور نشد. بابا بلند شد وبه میان حیاط رفت. ومن امیدم دوباره و چند باره به یاس بدل گشت و سرجای خود یخ زدم.
بعد از ظهرهمان روز حرکت کردیم رو به کنگاور. موقع خداحافظی خواهر و برادر دست به گردن هم انداختند. دوباره حلال واری. دوباره اشک و آه و حسرت. و سرانجام خداحافظی. با وجود ضعف شدیدی که به وجود بابا چنگ انداخته بود مثل همیشه پای راهوار داشت. هر چقدر عمه و شوهرش اصرار کردند که با خر و یا با ماشین کرایه به کنگاور برگردیم بابا قبول نکرد که نکرد با پای پیاده راه افتادیم خوش خوش ونم نمک.
به روستای حسن آباد و قبرستانش که درمسیر راهمان بود رسیدیم. حسن آباد پنجاه خانوار جمعیت داشت و بابا کودکی و نو جوانی و جوانی اش را در همین روستا پشت سر نهاده بود. مردمانش را حال چه فامیل و چه غیر فامیل را به خوبی می شناخت. باغ و باغات و کشتزارهای سرسبزش را نیز. در بیشتر باغ و باغات و کشتزارهایش سالیان سال کار کرده و وجب به وجب خاکش را با عرق جبین آبیاری کرده بود. نیاکان ما در این قبرستان سر به خاک نهاده بودند.

بابا در ابتدای قبرستان ایستاد، دست به سینه نهاد و فاتحه ای خواند. سپس راه افتاد رو به قبر برادرش، کربلائی قربان که در همین چند سال پیش فوت کرده بود. آن جا در کنار مزاربرادر بر خاک نشست. دست بر سنگ نبشتۀ قبر نهاد و فاتحه ای دیگرخواند و سپس از جایش بلند شد. به اطراف و اکناف چشم انداخت. نمای چند ساختمان گلی وآجری روستای حسن آباد از پشت یک ردیف درختان بید و چنارپیدا بود. ناگفته پیدا بود که بابا به چه می اندیشد. حسرت روزگاران سپری شده را میخورد که به بی دقتی به فنا ریخته شده بود. روزگاران بر باد رفته مگر انسان را راحت می گذارد؟ سپس تکه چوبی برداشت. قبر برادرش را دوباره نگریست و به تامل و تعجب سر تکان داد. سپس در جوارش، در همسایگی اش که درست شانه به شانۀ قبر بود مستطیلی به قد و قوارۀ یک انسان کشید و روبه من کرد و گفت:
- روله (پسرم) سرانجام کار مریضی من این جاست. این مستطیل را می بینی؟ دیر و زود دارد سوخت و سوز ندارد. وقتی که من مردم در همین جا، در همین یک گُله جا، همین خطی که کشیدم من را به خاک بسپار! فهمیدی عزیزَگرامی بابا؟ 
خداوندا چه دارم می شنوم! خداحافظی کردن معمولی من و بابا آن هم برای مدت زمان کوتاهی که از هم جدا می شدیم سخت و دردناک بود حال چه رسد به شنیدن این واژگان؟ که غم انگیز است و وصیتش نام نهاده اند. چه دارم می شنوم؟ بغضی سمج گلویم را گرفت. کلمه ای پیدا نکردم که با ادای آن بابا را تسکین و دلداری اش دهم. اگر هم پیدا میکردم فایده ای نمی کرد چرا که بغض امانم نمی داد. بغضم را در سینه دفن کردم. بابا نباید کلافگی ام را می دید و می فهمید. اما مگر چنین چیزی امکان پذیر بود؟ مگر میشود که پدر از صندوق خانۀ دل فرزند بی خبر باشد؟ بابا نگاهی به من کرد و تکه چوب را به دور انداخت سپس دست بر شانه ام نهاد و با لحن دلسوزانۀ پدرانه ای کوهی از عواطف و احساسات را جا به جا کرد و افزود:
- روله عزیزگرامی بابا، همۀ کسکم نبینم بغض بکنی! میدانم شنیدن این حرف ها برایت تلخ و ناگواراست و عذابت می دهد اما چه باید کرد؟ دنیا بوده و بوده همین بوده. پدر برای کسی نمانده است. برای تو هم نمی ماند. غیر از این است؟ برویم! اگر اشک هایت را ببینم بیشتر حالم گرفته می شود. برویم به شب و به تاریکی برنخوریم!
و راه افتادیم رو به کنگاور.
##########
باد گداکش شهر و خطۀ کنگاور را به شلاق بسته بود. باد و باد و همه جا باد. سر چهار راه گرگون، درست همان جائی که بابا هر از گاهی گاری اش را می چرخاند و کاسبی می کرد مش حبیب بنا را دیدم. مش حبیب انسان زحمت کش و دلسوزی بود. او را به خوبی می شناختم. چند سال پیش بود که برایمان دو اتاق درست کرد. مشی حبیب حال من و بابا را پرسید: با این بیماری خطرناکی که بیخ گلوی بابا را چسبیده بود چه حالی می توانم داشته باشم؟ مشی حالم را دریافت. دلسوزانه و رفیقانه دست بر شانه ام نهاد و در وضعی که از ترس باد سر در یقۀ کتش فرو برده بود گفت:
- مامد جون، من مثل فرزندان خودم دوستت دارم. چند روز پیش بابات را سر کوچۀ پالان دوزها دیدم. داشت به خانه می رفت. طفلکی رنگ به رخسار نداشت. خیلی براش غصه خوردم. خیلی به خداوندی خدا دلم برایش سوخت. اگر پت و پولی داری خرجش نکن! پدر برای کسی نمانده. برای من و تو هم نخواهد ماند. برو پیداست که عجله داری. هوا هم سرسازگاری نداره. برو به خدا می سپارمت.

###########
روزها می آمدند و کسالت بار و سنگین می گذشتند. روزی نبود که بابا از فرط ضعف و درماندگی نمیرد و زنده نشود! زندگانی با تمامی وسعتش، با تمامی زیبائی هایش ،با تمامی شأن و شوکتش آیا به دیدن یک چنین لحظات دردناکی می ارزد؟
بابا روز به روز بدتر می شد که بهتر نمی شد. ناگفته پیدا بود که زندگانی داشت بار و مسئولیت سنگینی بر دوش من می نهاد. کفالت سربازی ام را که همچنان درگیرش بودم می بایستی رو به راه گردانم. در این وضعیت نابه سامان عشق به ادامۀ تحصیل هم غلغلکم می داد و آرام و قرارم را به هم ریخته بود. می بایست هر طور شده تا برگزاری امتحانات کنکور و ورود به دانشگاه کاری دست و پا کنم که لقمه نانی بخور و نمیر در سفره داشته باشیم. روزی نبود که از خودم نپرسم: با این همه خفت و خواری که روزگار روی سرمن و خانواده ام آوارکرده اصلا آرزوی ادامه تحصیل برای چون من آدمی عاقلانه است؟
چهار ماه و نیم از بیماری بابا گذشته بود. در این مدت هر چند روز یک بار شیر و یا خوراک های آبکی از گلوی بابا پائین می رفت. بدبختی مان زمانی به کمال رسید که گام به ماه پنجم نهادیم. در این ماه از بخت شوم بیماری زور گرفت و به طور کلی مری اش بسته شد. بابا در این روزها دیگراز فرط ضعف وگرسنگی نای از جابلند شدن و حتا حرف زدن را از دست داد. به خاطر می آورم در یکی از این روزها ازفرط گرسنگی چشمانش گرد شد، از خودم پرسیدم: خداوندا مگرانسان چقدر می تواند توان داشته باشد؟

صحنه هایی در زندگانی ما ستم دیدگان و پابرهنگان پا به عرصۀ وجود میگذارد که هیچ زمانی با سپری شدن زمان کهنگی نمی پذیرد. صحنۀ به خاک نشستن بابا و ضعف و زمین گیر شدنش یکی از این صحنه های تکان دهنده بود. فرط استیصال و دیدن فلاکت مردی که بعد از پنجاه سال رنج و مشقت به خاک سیاه نشسته و با مرگ دست و پنجه نرم میکند مگر کهنه و فراموش هم می شود؟

نه پول ویزیت دکتر را که بیست تک تومان بود داشتیم و نه امکان تهیه وسیله ای که بابا را به مطب یکی از دکترها برسانم تا باکسر غذائی برایش بنویساند، و نه پول خود باکسر را.
چه بایستی کرد؟ گریبان چه کسی را باید گرفت؟ مقصر به وجود آمدن این همه گرفتاری این چنین صحنه های تکان دهنده که آدمی را از زندگانی سیر می کند چه کسانی هستند؟ کناربابا نشسته بودم. نگاه از او برنمی داشتم. پل پل اشک گونه هایش را خیساند. خدای من بابا چه خوار و مظلومانه می گریست بی صدا و خفه در گلو.
دیوانه وش از جایم بلند شدم. می بایست اول پول باکسر غذائی را تهیه کنم. راهی غیر از غرض کردن در پیش رو نداشتم. یکراست راه را در پیش گرفتم رو به دکان حاج سبزعلی، شوهر عمه ام. پول باکسر غذائی دوازده تک تومان بود. تا به امروز چند بارخریده بودم .
حاجی سبزعلی در دکان بود. هیچ زمانی این مرد چیزی از من دریغ نمی کرد. سهل است هر بار با خوش روی تام و تمامی کشو میز کارش را پیش می کشید و پولی را که خواسته بودم کف دستم می نهاد. پول را گرفتم و راه را کج کردم رو به مطب دکتر سالک. نه یک بار که چند بار برایم پیش آمده بود که دکتر سالک به خاطر گرفتن بیست تک تومان پول ویزیتش بهانه می آورد ومیگفت باید مریض را ببینم. این بار اما مثل دفعات پیشین نبود. آهی در بساط نداشتم که با ناله سودا کنم. تصمیم گرفتم که اگر دکتر سالک خارج از نوبت و بدون درخواست پول ویزیت نسخۀ باکسرغذائی را برای بابا ننویساند تلفن و گوشی و کاسه و کوزه و هر آن چه راکه در مطب اش وجود داشت تا سر رسیدن پلیس روی سرش خراب کنم.
رسیدم به مطب. پله را بالا رفتم. سه چهار نفر بیمار در سالن انتظار روی صندلی هانشسته و یا ایستاده بودند. دم در ورودی اتاق معاینۀ دکتر مثل همیشه مردی میان سال که مسئول نوبت دادن به بیماران بود ایستاده بود. او با اشارۀ من بدون کمترین گفتگوئی جا خالی کرد و کنار رفت و داخل شدم. دکترسالک مردی بود که کمر عمر را شکانده بود. ضعیف الحال می نمود. از خودم پرسیدم می شود یک انسان آن هم یک پزشک تا این پایه خالی از رحم و مرودت باشد؟ این آدم چرا در این سیه روزی ای که روی سر من و خانواده و خاصه بابا آوار شده بی تفاوت است؟ نه، این مرد تقصیری نمی تواند داشته باشد. به خود آمدم و به خشمی که به دیوانگی ام کشانده بود لگام زدم. به دکتر گفتم:- دکتر، این و آنیست که پدر من از گرسنگی بمیرد. بی حال و بی رمق پای کرسی افتاده است. من نه پول ویزیت دارم و نه امکان وسیله ای که او را به این جا بیاورم. پدر من دیدن ندارد. چند بار به کرات او را دیده و معاینه کرده ای. بدون نسخۀ پزشک سرم غذائی هم نمی دهند. رفتم داروخانۀ اسماعیلی داروخانه چی گفت بدون . . .
دکترعاقل تر از آنی بود که به مخالفت چیزی بگوید. درنگ نکرد و قلم را برداشت و نسخه را برایم نوشت و به دستم داد. تشکرکردم و به سرعت پائین آمدم. داروخانه چند گامی بیش از مطب دکترسالک دور نبود. باکسرغذائی را گرفتم و به دو خودم را به خانه رساندم. بابا همین طور پای کرسی بی هوش و بی گوش افتاده بود.
خدای من، این همه سیاهی و فقر و فلاکت آن هم در کشوری که ثروت و مکنتش زبان زد جهانیان و خاص و عام است در فهم اصلا میگنجد؟ ما به کدامین گناه این طور گرفتار آمده ایم؟ به ننه گفتم پنبه و الکل لازم دارم. میخی به دیوار اتاق کوفتم و باکسرغذائی را بدان آویختم. خم و چم این کار را که یک کار ظریفی است و میتواند خطر آفرین نیز باشد قبلا از هم کلاسی ام، عدل حبیبی که در این کار تجربۀ کافی داشت پرسیده بودم. عدل پدرش تزریقی داشت و بارها پسر را دیده بودم که در مطب دوش به دوش پدر باکسر نصب میکند. در ضمن خود نیز در مدرسه آموخته بودم و میدانستم که هوای داخل شلنگ و سوزن خطرناک است.هوای داخل شلنگ و سوزن را خالی کردم. مهمترین سفارش و توصیۀ عدل هم همین نکته بود. سپس در حالی که دلم نمی آمد سوزن سر سرنگ را در رگ فرو بردم و پیچ را شل کردم وچسب زدم تا سوزن تکان نخورد. خیالم راحت شد. و در کنار بابا نشستم. 
نیم ساعتی گذشته و نگذشته بود که دیدم چهار طرف محفظۀ سرم فرو رفت. یک جای کار می بایست ایراد داشته باشد. هر چه فکر کردم عقلم به جائی قد نداد. به بابا گفتم دستت را مبادا که تکان بدهی! من الان برمیگردم. به سرعت راه افتادم رو به مطب عدل حببیی. هم کلاسی ام، عدل در کنار یک بیمار سرگرم نصب باکسر بود. نفس نفس زنان رسیدم وعلت را پرسیدم. عدل خندید. دست راستم گرفت و گفت: چیز مهمی نیست. نگران نباش! برو با سوزن از بالا محفظۀ سرم را سوراخ کن! هوا میره داخلش و چهار طرفش دوباره به حالت اولش برمیگرده.
برگشتم. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده بود. سرم قطره قطره همان طور که تنظیمش کرده بودم داشت کار میکرد. فقط چهار طرف محفظۀ سرم کمی بیشتر فرو رفته بود. بالای محفظۀ سرم را با سوزن سوراخ کردم. مشکل حل شد و دوباره کنار بابا نشستم تا محتویات سرنگ به آرامی تمام شود و شد. سوزن را کشیدم وجای زخم را چسب زدم. بابا درست در همین لحظه نگاهش را به نگاهم شکاند. به نشانۀ قدر دانی سر را تکان داد وگفت:- روله سیر شدم. خیر به راهت بیاد!

#########
هوا در کنگاور رو به سردی گراییده بود. دور کرسی نشسته و یا لم داده بودیم. صدای کوبیدن دروازه، مارا از دنیای بدبختی هایمان پراند. کی می تواند باشد؟ رفتم دروازه را باز کردم. رفیق قدیم و ندیم بابا بود:عمو ماشال.
- عمو ماشال سلام.
- سلام، تو مامدی؟ 
- بله من مامدم. تو یه ذره بچه بودی من دیدمت. گفتند بابات مریضه. آمدم سری بهش بزنم. خانه که هست بابا؟
- بفرما عموماشال!
عمو ماشال کارگر زبده ای بود. عصارۀ رنج و مشقت و زحمت چون خود بابا. اهالی کنگاور او را سرهنگ ماشال صدا می زدند. دو کهنه رفیق همین که هم دیگر را دیدند فلفوربا تعریف های خوش و دلنشین سر به گذشته های دور، سر به دوران آسیاب های قطار کنگاور که با هم قطار بوده اند فرو بردند. خاطرات یکی دو تا نبود، زیاد بودند تا بخواهی خوش و دلنشین. ما هم با کمال میل گوش می دادیم وغم و غصه هایمان را به فراموشی سپرده بودیم. شلیک خنده های سرهنگ و بابا تماشائی بود. از روزی که این بیماری لعنتی گریبان بابا را چسبیده بود پنج ماه و اندی می گذشت. در این مدت ندیده بودم بابا این طور شاد وشنگول و رها از غم و پژارۀ زمانه شلیک خنده سر دهد. سرهنگ هم پا به پای او قیامت می کرد. گفتار و کردار هر دوتائی شان بوی زندگانی می داد. آی سرهنگ ماشال قربان قدم هایت. چه کار خوب و انسانی ورفیقانه ای کردی که به خانۀ ما آمدی.
آی زندگانی تا کی باید تو سوار و ما پا برهنگان پیاده باشیم؟ سرهنگ نگاهی از پنجره به بیرون انداخت و متوجه شد که هوا رو به تاریکی گرائیده. دلواپس راهی شد که می بایست تا خانه شان که آن طرف شهر بود طی کند. از جایش بلند شد، سر و گونه های بابا را بوسید. دو رفیق از هم حلال واری خواستند. عمو ماشال بابا را حلال کرد و بابا ماشال را. تا دم دروازه عمو ماشال را مشایعت کردم. عمو رفت و من به اتاق برگشتم. بابا پیشانی اش را مثل روزهای پیشین بر لبۀ کرسی نهاده و فکر او را با خود برده بود.
############

امروز هوا خوب و مهربان بود. درست همان دقایقی که آفتاب به پشت کوه امروله سرازیر می شود، حسین خان، پسر دائی بابا به سرکشی مان آمد. حسین خان کارگر روزمزد بود. گوش هایش سنگین بودند و به ندرت می خندید و حرف می زد. حسین خان دلسوزانه حال بابا را پرسید. و سرانجام افزود:
- مریضی ات چیه؟
- من مریض نیستم. اصلا درد هم ندارم حسین خان. فقط غذا از گلوم پائین نمی ره.
حسین خان سر تکان داد. این بدان معنا بود که مطلب را فهمیده است. سپس رو کرد به ننه خاور و پرسید:
- میمی تو حالت چطوره؟
ننه خاور جواب داد:
- حال من رفته زیر خاک . چه حالی می توانم داشته باشم!؟
حسین خان زیاد ننشست. با هم پیاله ای چای نوشیدیم و همین که چای را نوشیدیم از جایش بلند شد. نگران راه نسبتا دور و درازی بود که می بایست تا حسن آباد در این دم دمای غروب طی کند. موقع بلند شدن دست به جیب برد و یک دانه اسکناس صد تومانی روی کرسی، دم دست بابا گذاشت. صد تومان پول کمی نبود. پول دو بلکه سه روز کاری بود. بابا از حسین خان حلال واری خواست. به نشانۀ قدردانی چند بار سرتکان داد. سپس گونه های همدیگر را بوسیدند و خداحافظ.
عمو حسین خان را تا دم در دروازه همراهی کردم. به اتاق که برگشتم بابا مثل همیشه پیشانی را روی لبۀ کرسی نهاده بود و در دریای افکارش غوطه ور بود.

#############

برف می بارید. ساعت ده صبح بود. شانه به شانۀ بابا برای خریدن یک گونی سیب زمینی به بازار میرفتیم. بابا در این مدت بسیار ضعیف الحال شده بود. ده بیست قدم که راه می رفت حتما می بایست می ایستاد تا نفس تازه کند. بارش بی امان و یکریز و پی گیربرف داشت زمین را سفید میکرد. کنار بابا ایستاده بودم تا اونفس تازه کند. برای لحظه ای چشم به دل آسمان لایتناهی دوختم. دانه های بی شمار برف که به طرف زمین می آمد چشمم را زد. شیطنتم برای لحظه ای گل کرد. چند دانۀ درشت برف بر کف دستم نشاندم و به بابا نشان دادم:
- بابا زمستان قشنگ است. این طور نیست؟ می بینی این دانه های درشت برف را؟ 
بابا دل و دماغ حرف زدن نداشت. انسان گرسنه مگر می تواند دل و دماغ داشته باشد؟ با بی حوصلگی آهی کشید و جواب داد:
- زمستان قشنگ است روله، ولی نه برای ما.
کوچۀ خودمان و سپس کوچۀ پالان دوزها را طی کردیم و قدم به خیابان نهادیم. دمی بعد رسیدیم به میزان بار فروشی کلای رسول و بابا یک گونی سیب زمینی ده کیلوئی خرید.
- بابا این همه سیب زمینی را می خواهی چه کار کنی؟ به چه دردمان می خورد؟
- روله ما که دیگر درآمدی نداریم. زحمتش رابکش! گوشۀ ایوان جای مناسبی است. بگذارش آن جا! هر موقع گرسنه تان شد چارتا بار کنیم بخورید!

################
برف و برف و همه جا برف. وقتی نظریات دکترهائی که در پایگاه یکم شکاری و تهران و در این شهر خودمان که بابا را دیده و معاینه اش کرده اند کنار هم می گذارم به این نتیجه می رسم که باید قدر لحظه به لحظه هایی را که در کنار بابا هستم بیشتر بدانم. تصوراین که روزی فرا برسد که بابا را در کنار خود نداشته باشم عذابم می دهد. چقدر تلخ و سخت است از دست دادن عزیزی که سراپای وجودت بسته به اوست! آخ دلم برای بابا می سوزد. و کاری از دستم ساخته نیست. به خودم میگویم خداوندا کاش اصلا به این دنیا نیامده بودم. شخصی از بالا پشت بام خانۀ همسایه مان صدایم می زند.
- مامد 
- به حیاط آمدم. همسایه مان کلای حسن طبردار بود.حیاط خانۀ آنها مماس بر پشت بام خانۀ ما بود.
- بفرما عمو حسن! 
- میخواهم بابات را ببینیم. بابات خانه است؟
پلۀ چوبی گوشۀ حیاط را که برف زیادی بر آن نشسته بود برداشتم وبه دیوار گذاشتم.عمو حسن همسایۀ دیوار به دیوار ما بود. عمو و دمی بعد همسرش، گل زینب به آرامی وسلانه سلانه در وضعی که خود من در پائین پله مواظب شان بودم پا بر پلکان نهادند و به حیاط مان فرود آمدند و به اتاق رفتیم.
کلای حسن و گل زینب پیرو شکسته بودند هفتاد هفتاد و پنج ساله. برایمان مقداری قند آورده بودند. ننه هم چای را دم کرد. زن و مرد یک ساعتی در کنارمان ماندند. با هم پیاله ای چای نوشیدیم وبعد برای رفتن جمع و جور شدند. موقع رفتن گل زینب دستانش را به سوی آسمان بلند کرد به دعا کردن. از خود خدا خواست تا بابا را شفا دهد. جالب تر از زن مردش بود. کلای حسن در وضعیی که کنار بابا نشسته بود دست راستش را روی سر بابا نهاد و به چهره اش خیره شد و زیر لب شروع کرد به چیزی خواندن. برایمان مفهوم نبود که کلای چه میگوید. به گمانم ورد می خواند. یک دقیقه این کار طول کشید و بعد به چهره بابا فوت کرد و از جایش بلندشد:
- خدا حافظ
مهمان هایمان پا بر پلکان نهادند و بالا رفتند.به اتاق برگشتم. بابا دوباره پیشانی بر لبۀ کرسی نهاده و در فکر بود. او با شنیدن صدای قدم های من سر برداشت و گفت : 
روله دکترهای تهران کاری برای من نکرده اند حالا این کلای حسن میخواد با ورد و پف درستش کند.

############
شب بود سیاه وسرد. وهم چنان برف می بارید. دور و بر کرسی نشسته ومثل شب های پیشین دل و جان به گفتار سعدی سپرده بودیم. صدای کوبیدن دروازه رشتۀ افکارم را برید. کی می تواند باشد در این وقت شب؟ رفتم دروازه را گشودم. همسایه مان مشی شیرولی بود. خوش آمدی مشی شیرولی. 
مشی شیرولی ریش بلندی داشت. به قد میان و به سن از زمره مردانی که پا به خزان عمر نهاده بود. تا بخواهی در خیال پردازی قدرتمند بود. این مرد اگر سواد می داشت بدون شک رمان نویس به نامی می شد. هر دو سه هفته یک بار سری به ما می زد و من هر بار از آمدنش خوشحال می شدم. میدانستم با تعریف های خوش و دلنشینش فضای کسالت بار خانه مان را تغییر خواهد داد. در شب نشینی هایی که پشت سر نهاده بودیم مشی برایمان تعریف می کرد که چگونه آن هم یک تنه با دلاوری تام و تمامی با ارتش رضاشاه درگیر شده و بسیاری از سرتیپ ها و سرلشگرها را از پای درآورده است. تعریف جنگش با یک شیر نر با یال و کوپال در دامنۀ کوه امروله و بزآو شنیدن داشت. تعریف دیگرش پشتک و شیرجه زدن تاریخی اش از بالای کوه طاق بستان به درون دریاچه بود که در این شیرجه رفتن در وسط راه یعنی نرسیده به آب پشیمان می شد و دوباره برمیگشت به سر کوه! نوشتن این داستان ها خود کتابی خواهد شد خواندنی. 
من در این نوشتاربه یکی فقط به یکی از کوتاه ترین گفتارمشی شیرولی بسنده می کنم و در میگذرم. مشی خوش تعریف بود و با صدای بلند و با کمال میل حرف می زد. رعایت حال بابا را نمی کرد. بابا هم از جائی که می دانست من از گفتار خیالی و شیرین مشی لذت می برم تحمل می کرد به بردباری. 
مشی را به اتاق راهنمائی کردم. در لحظۀ نشستن چشمش به کتاب سعدی و یک کتاب دیکشنری انگلیسی که روی کرسی بود افتاد. کتاب را برداشت و با دست وزنش کرد و بی درنگ پرسید:
- کتاب چه میخوانی؟
- کتاب زبان انگلیسی است مشی .
مشی دستی به ریشش کشید. حال بابا را که پرسید رو کرد به من گفت:
- من کتابی دارم که هر کس آن را بخواند هفتاد زبان یاد میگیرد.
- چه زبان هایی انسان یاد میگیرد از کتاب شما ؟زبان انگلیسی هم دارد؟
ننه چایش حاضر بود. پیاله ای چای دم دست مشی نهاد، مشی شیرولی راحت تر نشست. سر تکان دادکه اهمیت و ارزش کتابش را به نمایش بگذارد. سپس جواب داد:
- زبان انگلیسی و وینگلیسی و منگلیسی ،روسی و چوسی و فیسی و این جور زبان ها را فراموش کن! این ها که زبان های به درد بخوری نیستند.
مشی شیرولی چایش را هورت کشید. شروع کرد به نام بردن نام زبان هایی که کتابش به انسان می آموزاند. نام ها برایم اگر چه غریب می نمودند اما جالب و شکیل و موذون بودند. همه یک از دیگری قشنگ تر. ای کاش من این نام ها رادر آن زمان یاداشت می کردم. خبط از طرف من بود. می دانستم که اصلا چنین زبان هایی در دنیا وجود ندارد. اما چیزی که بود ساختن چنین نام هایی شوق و ذوق فراوان می خواست و این مرد آن را دارا بود.

##########

نرگس خواهر بزرگ مان، به اتفاق عمه زینب و همسرش حاج سبزعلی به سرکشی بابا آمده بودند. این کار هر هفتۀ آنها بود. عمه چند دانه نان برنجی که به روزنامه پیچیده شده بود دم دست بابا، روی کرسی نهاد و گفت:
- داشی بخور! شاید مادر قاسم کاری کرد از گلوت رفت پائین.
بابا بعد از حال و احوال پرسی رو به حاج سبزعلی کرد و پرسید:
- حاج سبزعلی تو می گویی قیامتی هست؟
- من چه می دانم مشی مراد. من که از آن دنیا نیامده ام.
افکاری دور و دراز پیشانی بابا را به هم کشاند. لحظه ای مکث کرد. این مکث کردن اهمیت حرفش را می رساند و سپس از ته دل و با دنیائی احساس گفت:
- حاج سبزعلی من دیر یا زود رفتنی ام. میخواهم امانتی به تو بسپارم. آن امانت زن و فرزندان من است. امانت تو و کوچ و کلفتم.
- امانت به خدا من کسی نیستم. نگو دلم میگیره مشی مراد!
بابا یکی از نان برنجی ها را نصف کرد و به دهان گذاشت. خدا خدا میکردم که از مری اش پائین برود اما این طور نشد. بابا بلند شد و به میان حیاط رفت.
#########
نشستم به نامه نوشتن برای دکتر تهرانی؛ برای همان دکتر نازنینی که به بابا محبت کرده بود و گفته بود به شهرستان که برگشتی حتما با نوشتن یک نامه ما را از حال خودت با خبر کن. بابا از حال خودش و کیفیت بیماری اش گفت و من به تفصیل نوشتم. روز بعد نامه را پست کردم. دیری نکشید، شاید یک هفته که جواب نامه مان از تهران آمد. دکتر کلی ما را مورد لطف خود قرار داده بود. چه من، چه بابا از محبت های بی دریغش سرمست شدیم. نامه یک نسخه هم به همراه داشت که دو تا سرم غذائی برای بابا تجویز کرده بود. آی دکتر نازنین من که الآن این خاطرات را می نویسم سی و هفت هشت سال از آن روزگاران سیاه گذشته است. من خودم را سرزنش می کنم که چرا باید نام و نام خانوادگی و آدرس تو را گم کنم. هیچ وقت و هیچ زمانی به خاطر این کوتاهی بزرگ خودم را نخواهم بخشید. اگر جهان هنوز پا بر جاست علتش چیزی نمی تواند باشد مگر وجود انسان های عزیز و آزاده و انسان دوستی همچون شما.

############
باد و برف و سرما بیداد می کرد. ننه گلنار (مادر مادرم)، هم از کرمانشاه آمده بود. ننه خاور (مادر پدرم)، ننه گلنار، ننه قمر و برادرم علی دور تا دور کرسی لم داده و یا نشسته بودیم. کتاب گلستان سعدی دم دستم بود. برای بابا داستان هایی که روحیه اش را تقویت می کرد میخواندم و به زبانی ساده تر معنایشان میکردم. بابا از گفته های سعدی لذت می برد و عالم و آشکار به زندگی امیدوار می شد. 
سعدی در گلستان و بوستان داستان های متنوع و جالبی را به نظم و نثر کشیده است. هر دو کتاب را داشتم و رفیق تنهائی شب های من و بابا شده بود. هر از گاهی که بابا حال و حوصلۀ شنیدن نداشت رعایتش می کردم و خودم به تنهائی با سعدی همراه می شدم. شبی از شب ها داستانی را که گوهر انسانیت و هیمنه و حمیت انسان را به نمایش می گذاشت میخواندم. داستان، من را بدجوربه فکر واداشته بود. این بود که ناخودآگاه پرسیدم:
- بابا، ما و فامیل هایمان در این شهرو حومه به هزار می رسیم. در بین افراد فامیل افسر داریم. رئیس دبیرستان داریم. معلم و دبیر داریم. همه جورآدم که لولهنگ شان آب برمی دارد داریم. این جماعت نمیدانم چرا هرگز یادی از ما بدبخت بیچاره ها نکردند و نمی کنند! یکی حتا یکی از این ها درب خانۀ ما را نزد!؟ این ها نام خود را بشر می گذارند بابا!؟ 
ننه خاور کم طاقت تر از بابا بود. به جای بابا جواب داد و گفت:
- ممد میشه بگی تو چرا این قدر خری!؟
- چرا خرم ننه خاور؟ حرف بدی مگر زدم؟
ننه خاور چانه اش را خاراند و افزود:
- روله، تو چرا شعور نداری؟ تو مثلا مکتب رفته و سواد یاد گرفته ای! مهمان جای میرود که سیبی باشد برای خوردن. پرتقالی باشد برای خوردن. میم گلنار تو بگو! میوه ای داریم اسمش قشنگ است. دلت نخواد. من یه دفعه مهمان بودم خانۀ دخترم زینب. شوهرش از دکان آورد وخوردیم. پوستش زرده. ها یادم آمد نارنگی. نارنگی باشد برای خوردن. مهمان این جا بیاید آخر چه باید بخورد؟
- بابا مثل همیشه پیشانی را بر لبۀ کرسی نهاده بود و داشت به دیالوگ من و ننه خاور گوش می داد. به موقع سر برداشت و جدی و شوخی به طنز گفت:
- مهمان بیاید خانۀ ما باید لحاف کرسی بخورد غیر از لحاف کرسی چیزی نداریم.

############

زوزۀ باد گدا کش خطۀ کنگاور را به شلاق بسته بود. بابا مثل همیشه پیشانی بر لبۀ کرسی نهاده و درفکر های دور و درازی بود. یک مرتبه سر برداشت و گفت:
- در این دنیای وانفسا دو چیز است که صدا ندارد. یکی اش ننگ آدم ثروتمند است دیگری مردن آدم فقیر. اگر یک موقع شب دیر وقت من مردم مبادا که بترسید! من همان آدمی هستم که قبلا بوده ام. جنازه ام را میان ایوان بگذارید! صدایتان را هم سایه ها نشنوند. صبح روز بعد به اهالی حسن آباد، به حسین علی، برادرم و برادر زاده هایم، به مشی سبزعلی، وبه خواهرانم و به دخترم نرگس خبر بدهید تا بیایند! و همانطور که به پسرم محمد گفته ام من را در حسن آباد کنار قبر برادرم، قربان به خاک بسپارید!
###########
اواسط بهمن ماه بود یک بعدازظهر روز جمعه. من و بابا راه افتادیم رو به حمام حاجی عسگرخان. برف زیادی زمین را پوشانده بود. برف زیر پایمان خرت و خرت صدا می کرد. سلانه سلانه رسیدیم. همایون حمام چی سر بینۀ حمام بود و برای خودش با یک چراغ و چند تا فوطه، کرسی درست کرده بود. من و بابا در داخل حجره ای که درست رو به روی حجرۀ همایون بود لخت شدیم. زیر چشمی همایون را نگاه می کردم. همایون از دیدن تن استخوانی بابا وحشت کرد. طاقتش نگرفت و پرسید:
- مشی مراد خدا بد نده چقدر لاغر شدی ؟
- مریضم آقا همایون.
از حمام سرد قدم به حمام گرم نهادیم. من تا به امروز نمی دانستم. بابا زخم بستر گرفته است. بدن بابا را درست و حسابی شستم. دو انگشت دست راست بابا بد جوری سوخته بود و استخوانش سیاه شده و بیرون افتاده بود. با دیدن این انگشتان سوخته دل و درون من هم آتش گرفت و سوخت. علت را پرسیدم بابا گفت:
- افتاده روی آتش منقل کرسی روله. مال این قرص های خواب آوری است که مصرف می کنم. 
- یعنی تو نفهمیدی بابا که انگشتانت دارد میسوزد؟ درد هم داری؟
- نه نفهمیدم. وقتی این قرص ها را میخورم خوابی من را میگیرد نگو و نپرس. اصلا نفهمیدم. درد هم ندارد.

###########

روز 18/11/1355 بود. همگی کسل و کسالت بار دور کرسی نشسته و یا لم داده و دل و جان به گرمای سکرآور کرسی سپرده بودیم. بابا سرجایش در کنار کرسی نشسته و داشت پیچ رادیو را می چرخاند. ساعت درست پانزده دقیقۀ مانده بود به چهار بعد از ظهر. عادت دیرینۀ بابا را می دانستیم. حتما باید اخبار را بشنود. یکمرتبه صدای دلنشین و زندۀ خوانندۀ شهیرکرد، حسن زیرک در درون اتاق مان پیچید.
- شمامه خال خال
صدای خوب و خوش خوانندۀ کرد فضای کسالت بار اتاق را در هم شکاند. بابا برعکس دفعات پیشین صدا را تا به آخرزیاد کرد. صدا به گوش همسایه گان که چه بگویم به دور دست ها می نشست و جالب این که خود بابا هم همراه شد. دست و دست و دست. شور و نشاطی در اتاق بر پا شد که آن سرش ناپیدا! هیج زمانی بابا را حتا زمانی که سالم بود این طور شاد و شنگول ندیده بودم. تماشائی بود حرکات دلنشین بابا! بابا آزاد شده بود. رها از تمامی قید و بندهای زندگی. همان طور که نشسته بود به سان پر طاووسی که در دست باد از خود اختیاری ندارد و به چپ و راست پیچ و تاب می خورد و می رقصد با ریتم خوش آهنگ همآهنگ شد. دیدن حرکات موزون و دلنشینش، من را هم به وجد آورد. ننه خاور هم همراه و هم گام مان شد. خدای من، تنها چیزی که کم داشتیم یک عروس و داماد بود تا ننه خاور با دو دستمال ابریشمی همان گونه که رسم زنان کرد است به سرچوپی کشیدن سایۀ پلک چشمان را بر هم بخواباند و داغ دلی از روزگار غدار بستاند. من بیشترمحو تماشای بابا شده بودم. به یاد روزی افتادم که سرهنگ ماشال مهمان مان بود. آن روز هم بابا این طور شاد و شنگول بود. ننه خاور و من نیز تا آواز به اتمام رسید بابا را همراهی کردیم. دست و دست و دست. 
موسیقی ده دقیقۀ بعد تمام شد و بابا در یک آن حالش به هم خورد. رادیو را با عجله بست. انگشترش که یک انگشتر مسی بود درآورد. ساعتش را نیز. دندان مصنوعی اش هم چنین. همه را گوشۀ کرسی نهاد و گفت:
- روله موقع مردن است.
و دراز کشید. بلند شدم پائین پایش نشستم. چند بار صدایش زدم: بابا بابا بابا. جوابی در کار نبود. فقط بابا نگاهم می کرد. چشم در چشم. ساکت و معنادار. بابا زبان از گفتار بسته بود. چیزی نمی گفت. اما سخن ها برای گفتن داشت به رمز و به راز. دوباره و چند باره صدایش زدم. بابا بابا بابا. جوابی نبود که نبود. فقط نگاه بود ونگاه. هر پلک زدن بابا، هر لحظۀ برق نگاهش با من سخن های بسیار داشت. بابا در عالم سکوت در وضعی که لبانش روی هم چفت شده بود آشکارا به من می گفت: پسرم من رفتم. تو بمان! زندگانی برای تو باد.
ننه خاور یک دستمال ابریشمی روی چهرۀ بابا کشید. بابا چند لحظه ای خروپف کرد . و دیگر هیچ.
ابتدا فکر کردم بابا خوابیده است. اما نه، اشتباه می کردم. این طور نبود. ده دقیقۀ بعد ننه خاور دستمال از روی چهرۀ بابا برداشت. چشمانش را بست. حقیقت چیز دیگری بود. بابا مرده بود. بابا از دار دنیا رفته بود. ننه خاور مرگ و میر در زندگانیش زیاد دیده بود. تجربه داشت. آخ به راستی دلسوزتر از مادر چیزی هم در دنیا می تواند وجود داشته باشد؟ ننه خاور پیشانی، چشمان بستۀ بابا و دهانش را نه یک بار که چندین بار پشت سر هم بوسید و با هر بار بوسیدن کف دستان بر زمین می نهاد وبعد سر به سوی آسمان برمی داشت وفریاد کشان میگفت:
- روله به شهادتی زمین و آسمان شیرم حلالت باد. ای رولۀ عزیزگرامی و زحمت کشم. راحت شدی از رنج گرسنگی. ای رولۀ رنج بی برم نه یک بار که هزاران بار شیرم حلالت باد.
ننه اشک می ریخت مظلومانه. بیچاره تر از بابا، خود ننه بود. ننه موقع گریستن شانه هایش می لرزید. برادرم علی را فرستادم تا عمه گل اندم و پسرانش را خبر کند. خبر به حاج سبزعلی دادیم. برادربابا، حسین علی و برادر زاده هایش از حسن آباد آمدند. هوا دیگر تاریک شده بود. دو نفر رفتند تابوت آوردند. تابوت از دروازه تو نمی آمد. بابا را با گلیم به تابوت رساندیم. غسالخانه از خانه مان دور نبود. و لاالله الا الله گویان راه افتادیم. مشی صفی دکان دار که همسایه مان بود جنازه را شست و برگشتیم به مسجد لا الله الا الله که همسایۀ دیوار به دیوارمان بود تا شب بابا را به طور امانت در آنجا بگذاریم و گذاشتیم.
با عمو حسین علی و پسرعمو میرزا و پسرعمو احمدعلی شب را در مسجد پیش بابا خوابیدیم. این شب آخرین شبی بود که در کنار بابا می خوابیدم. خواب! چه خوابی! کدامین خواب!؟ سفیده صبح سر از بالین برداشتیم. چند نفری از مردان فامیل آمده بودند. رفته رفته تعدامان به دوازده نفررسید. ساعت ده صبح شده بود. دیگر انتظار بی خود بود. کسی نخواهد آمد. وجنازه را حرکت دادیم:
- لا الله الا الله 
و راه افتادیم رو به قبرستان حسن آباد.
-لا الله الا الله 
نم نمک باران می بارید. آسمان هم غمگین بود وبه حال و روز بابا می گریست. تمام وقت حرف بابا در درون گوشم زنگ می زد: "روله مردن آدم فقیر و ننگ ثروتمند صدا ندارد". همین طور است که بابا گفت. تپۀ محلۀ خودمان، غره مسلی را دور زدیم و به جادۀ حسن آباد رسیدیم و چند دقیقۀ بعد نمای جنگل های حسن آباد که چار چنگولی در برف نشسته بودند پیش روی مان بود. تا قبرستان دیگر راهی نمانده بود و رسیدیم. قبر را کنده بودند. همان طور که بابا خودش خواسته بود. قبر همان مستطیلی بود که بابا خودش کشیده بود؛ شانه به شانۀ برادرش عمو قربان. جنازه را در کنار تل خاک تر و تازه بر زمین نهادیم. سه چهار نفر نماز خواندند نماز میت. ای خاک! ای خاک چه انسان های عزیز و زحمت کشی که در دل تو تا به امروز مدفون نشده اند و از این به بعد نخواهند شد! برادر زاده های بابا خاصه میرزا و برادرش حسین علی قدری به شیون صدا به صدای هم دادند. من دیگر اشکی برای ریختن برایم نمانده بود. دقایقی بعد بابا بود و خروارها خاک تیره وسرد و بی رحم که او را پوشاند و در بر گرفت.

فرانکفورت ، بهار سال 2015، معلم اخراجی شهر کنگاور، محمد مستوفی

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.