ایرانی بودن، افتخار یا شرمساری

در محل کار سوئدی، خیلی به ندرت پیش می آید که از خاستگاه، مذهب و یا تعلق سیاسی صحبت به میان آید. اصولن بحث ها و گفتگو بدون بیان صریح این تعلقات صورت می گیرد. به بیان درست تر این تعلقات برای اکثریت سوئدی‌ها زیاد مهم نیست.
ولی هرگاه صحبت به میان می آمد من بی شک به ایرانی بودن و خداناباوری (Atheism) خودم افتخار می کردم.
ولی سه بار از ایرانی بودن خود، در بحث های استراحت صبح و بعد از ظهر، شرمسار شدم:

ایرانی بودن، افتخار یا شرمساری

در محل کار سوئدی، خیلی به ندرت پیش می آید که از خاستگاه، مذهب و یا تعلق سیاسی صحبت به میان آید. اصولن بحث ها و گفتگو بدون بیان صریح این تعلقات صورت می گیرد. به بیان درست تر این تعلقات برای اکثریت سوئدی‌ها زیاد مهم نیست. ولی هرگاه صحبت به میان می آمد من بی شک به ایرانی بودن و خداناباوری (Atheism) خودم افتخار می کردم. ولی سه بار از ایرانی بودن خود، در بحث های استراحت صبح و بعد از ظهر، شرمسار شدم:

بار نخست، وقتی هنگام استراحت بحث شد و یکی از همکاران تعریف کرد که چگونه یک ایرانی با مهارت ۳ کیلو تریاک را توی فندق جاسازی کرده بود. ولی سگ های پلیس سوئد آنرا شناسائی کردند.

بار دوم، وقتی که در ۳۰ اکتبر ۱۹۹۸، دیسکوی جوانان که اکثرن خارجی بودند را آتش زدند. سالن دیسکو ظرفیت ۱۵۰ نفر را داشت و ۳۷۵ نفر نوجوان و جوان بین ۱۲ تا ۲۵ سال در آن سالن هالوین را جشن گرفته بودند. در این حادثه ۶۳ نفر کشته شدند و ۲۰۰ نفر آسیب دیدند. پسر یکی دوستان نزدیکم، گیلزاد و دختر ۱۲ ساله ای که بهترین دوست دخترم بود، لانا، کشته شدند. من فکر می کردم سوئدهای ضدخارجی این کار را کردند و از کم‌کاری پلیس شکایت داشتم. یک روز، یکی از همکارانم در جمع گفت از یک منبع مطمئن پلیس شنید که این جنایت غیرانسانی را ۴ نوجوان ایرانی مرتکب شدند.

بار سوم، یکی از خانم‌های همکار، در وقت استراحت، مقاله زیر را از روزنامه مترو با صدای بلند برای همه ما خواند:

زنان هرگز از دست مردان در امان نیستند

من در خیابانی در تهران می روم. پیش از ظهر است، آفتاب در اوج خود در آسمان بالا آمده و هوا بسیار گرم است. علاوه بر حجاب، من یک بلاپوش سیاه تا مچ پا پوشیده ام، با جوراب ساق بلند و کفش پاشنه کوتاه، همه کاملن بر طبق مقررات.

بازوها، دست و یا مچ پا نباید دیده شود. بالاپوش را از فروشگاه هننس (Hennes) خریدم، بزرگترین اندازه‌ای که پیدا کردم.

بسیار مهم است که به هیچ وجه هیچ برآمدگی و فرورفتگی نشان داده نشود. با لباسی که مجبورم بپوشم و گرما تهران، به شدت عرق می کنم، اما در لباس فاخر خود، کاملن احساس اطمینان می کنم و فکر نمی کنم تفاوت زیادی با زنان دیگری که از کنارم می گذرند، داشته باشم.

هیجان انگیز است که در یک محیط بیگانه حل شوی و من با امید فراوان در امتداد خیابانی طولانی پیاده روی می کردم.

مردی با قدم های مصمم نزدیک می شود. دقیقن وقتی از کنارم گذشت، یک نیشگون در نشیمنگاه خود احساس کردم. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من قادر به واکنش نشان دادن نبودم، قبل از اینکه او در میان جمعیت ناپدید شود. از ۲۵ سالگی ام، هنگام رقص در پارکی در ساندویکن (Sandviken)، تا بحال اینگونه اتفاق برایم نیفتاده بود.

هنوز به خاطر دارم؛ مردی سیلی محکم به باسن من زد و همزبان کلماتی رکیک گفت و به سرعت ناپدید شد.

همان شوک و همان تحقیر را دوباره را تجربه کردم. یک نوع "اینجا حق من است" و تو فقط باید تمکین کنی. آن بار موفق نشدم واکنش نشان دهم، و اکنون هم همان اتفاق تکرار شد.

خیلی ناراحت شدم، هم بغض کردم و هم عصبانی شدم و ناگهان تمامی احساس سرخوشی و کنجکاوی پیشین، از بین رفتند.

من در راه ملاقات با مترجم خودم هستم و او حتمن خیلی خوب می داند که چگونه می توان برای این کارها شکایت کرد. در مغازه کوچکی که در آن قرار ملاقات داریم، منتظر ایستاده ام. یک مرد ریشو کنار من می ایستد. من نمی رسم فکر کنم که چرا او اینقدر به من نزدیک شده است که احساس می کنم که دارد ران خودش را به ران من می مالد. حال بر شیطان لعنت، قبل از ناپدید شدنش فرصت می کنم یک جیغ بکشم. مثل اینکه زمین دهن باز کرد و او در آن ناپدید شد.

در عرض ۲۰ دقیقه من به عنوان یک زن دو بار تحقیر شدم و نمی دانم که چگونه تمام خشمی که در درون من می جوشد را بیرون بریزم.

وقتی مترجم من می آید با صدای بلند به او شکایت می کنم، اما او با چشم‌پوشی لبخند می زند و مختصر و مفید می گوید:

- شکایت به پلیس امر به معروف هیچ فایده ای ندارد. آنها مطمئنن چیزی اشتباه در طرز لباس پوشیدن تو پیدا خواهند کرد. تنها چیزی که اتفاق خواهد افتاد این است که شما که برای کار به اینجا آمدید، یک روز تمام وقتان با نشستن در مرکز پلیس تلف شود. من آهی می کشم و نیمی از بشریت را لعنت می کنم. اینجا من مانند یک مومیایی به این طرف و آن طرف می روم و باز برای جنس مخالف جذاب هستم. از سوی دیگر، اینجا ایران است و قانون و مقررات می گوید که یک زن باید اینگونه لباس بپوشد. یک زن محجبه شاید به همان اندازه جذاب است حتی اگر او مجبور باشد همه نشانه های زنانه را پنهان کند. واقعن پشت حجاب و چادر سیاه چه چیزی پنهان شده است؟

آنچه مرد نمی تواند ببیند باید به معنای واقعی کلمه آنرا لمس کند. به عنوان مرد، او حق دارد، و یا حق خودش می داند، بر زن مسلط باشد و خود را بر او تحمیل کند، فرقی ندارد که او در آسیا، امریکا لاتین و یا اروپا زندگی می کند.

یک فرهنگ مشترک نهادینه شده‌ی مردانه در سراسر جهان وجود دارد که آزار و اذیت زنان را کاملن حق طبیعی خودش می داند. این حق کم و بیش صریح و روشن و یا نظام-مند است و این حق در ایران با مقررات و قوانین مذهبی قانونی شده است.

چرا ما زنان هرگز نباید احساس امنیت کنیم، چه در مدرسه، چه درکنفرانس های برابری زن و مرد و یا چه در پیاده روی در خیابان های کشوری خارجی؟

ویبکه بولیندر، مترو، پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۷۸

Kvinnor går aldrig säkra för männen

Jag går på en gata i Tehran. Det är förmiddag, solen står högt på himlen och det är mycket varmt. Förutom slöja bär jag en fotsid svart kappa, strumpor och lågklackade skor, allt enligt föreskrifterna.

Varken armar, fötter eller anklar får synas. Kappan är inhandlad på Hennes, den största storleken jag hittade.

Det gäller att inte visa några former alls. Förutom att jag svettas ymnigt av värmen och allt som jag måste bära känner jag mig ganska säker i min mundering och tycker inte att jag skiljer mig mycket från andra kvinnor som skyndar förbi.

Det känns spännande att smälta in i den främmande miljön och jag promenerar förväntansfullt fram längs den långa gatan.

Så närmar sig en man med målmedveten steg. Precis när han passerat mig känner jag ett nyp i baken. Allt sker så fort, jag hinner inte reagera förrän han försvunnit i folkmängden. Det här har inte hänt sedan jag var 25 och på dans i folkparken i Sandviken.

Jag minns det än; en man daskar till mig i baken samtidigt som han säger något opassande och försvinner.

Samma chock och förnedring som då upplever jag igen. Ett slags ”här tar jag mig rätten” och det ska du bara finna dig i. Den gången hann jag inte reagera och nu händer samma sak igen.

Jag blir både gråtfärdig och förbannad och med ens har den tidigare känslan av upprymdhet och nyfikenhet försvunnit.

Jag är på väg för att träffa min tolk och hon vet nog hur man går tillväga för att anmäla detta. Jag står i den lilla butiken där vi avtalat möte. En skäggig man ställer sig bredvid mig. Jag hinner precis börja undra över varför han står så nära mig då jag känner hans lår gnida sig mot mitt. Nu jäklar, hinner jag utbrista innan han är som bortblåst. Som om en fallucka öppnats och han försvunnit ned i den.

Inom loppet av 20 minuter har jag blivit kränkt som kvinna två gånger och vet inte hur jag ska få utlopp för all den ilska som kokar inom mig. Jag beklagar mig högljutt för min tolk när hon dyker upp men hon ler överseende.

- Det är ingen ide att dur rapporterar det här till sedlighetspolisen, säger hon. De hittar säkert något fel i din klädsel. Det enda som kommer att hända är att du får sitta på polisstationen en hel dag och det är bortkastad tid för dig som är här på jobb, säger hon lakoniskt.

Jag suckar och förbannar halva mänskligheten.

Här går jag omkring som en mumie och ter mig ändå lockande för den motsatta könet. Å andra sidan är det här Iran och det är så här föreskrifterna säger att en kvinna ska gå klädd. En beslöjad kvinna är kanske lika lockande även om hon måste göra allt för att dölja alla feminina former. Vad gömmer sig egentligen bakom slöjan och den svarta chadorn?

Det man inte kan se måste man bokstavligen känna sig fram till. Som man har han ju rätten, eller tar sig helt enkelt rätten, att behärska och betvinga kvinnan, oavsett om man lever i Asien, Latinamerika eller Europa.

Det finns en gemensam institutionaliserad manskultur över hela världen som ser det som helt naturligt att trakassera kvinnor. Den är mer eller mindre uttalad, mer eller mindre satt i system och som i Iran instiftad i religiösa lagar.

Varför får vi kvinnor aldrig känna oss säkra, vare sig i skolor, på jämställdhetskonferenser eller på promenader i främmande länder?

Vibeke Bolinder, Metro, torsdag, 2000-01-22

 

بریدهای کوتاه شده از کتاب «گذرگاههای پر سنگ و لاخ – خودزندگینامه»، احد قربانی دهناری، ۱۳۹۳

منبع: 
http://ahad-ghorbani.com
برگرفته از: 
http://ahad-ghorbani.com

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
در ایران گلوبال هر دروغی را می شود منتشر کرد. این سایت از هر قاعده و ضابطه و قانونی بیرون است. من شاهد بودم چگونه یک زن کرد بی نوایی را در اینجا لینچ کردند و زندگانی را به کامش تلخ کردند. بی مسئولیتی در این سایت حد نمی شناسد. حلقۀ نویسندگانش روز به روز تنگ تر می شود و چه بهتر.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
چطوره اصلاً بفرمایید هر پنج نفرشان متولد آذربایجان هستند؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
.... هنوز هویت شان را اعلام نکرده اند. تا می توانید خواری ها و ذلت ها را ماست مالی کنید. همین است که آخوند بر شما فرمان می راند

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سه تن از این ایرانیها متولد آدربایجان هستند . اینقدر که شما تجزیه طلبان آذری روزانه مثل نماز بفکر کورش و داریوش و فردوسی هستید ، مردم ایران و پارسیان نیستند و آنها بفکر آینده هستند . نوادگان مغول بفکر گذشته گرگین خود . برو فکر نان کن که خربزه آب است وگرنه هفت هزار سال دیگر پادو.... ایرانی خواهید بود .

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ایرانی ها در حمله به زنان و دختران آلمانی در شب ژانویه دست داشتند. 5 ایرانی شناسایی شده اند. ما ایرانی ها افتخارات قلابی زیاد داریم، اما نمی خواهیم خودمان را در آینه بنگریم. و خود را چنان که هستیم ببینیم. در آخر قرن بیستم انقلاب اسلامی کرده ایم و منطقه را به گند کشیده ایم و اکنون دو قورت و.نیم مان هم باقی است. به کورش و داریوش که کشفیات یک قرن اخیر هستند، افتخار می کنیم، که البته معلوم نیست چه نسبتی با آن ها داریم. و اصلاً خود آن ها چه جنمی بوده اند، بماند. مردمی الکی خوش .... هستیم.