آقایان اشکوری و سروش، خشونت و تبعیض در قرآن (بخش دوم)

اسلام و شیعه گری ما را به سوی ترقی سوق نداد بلکه مانع تراشی و حذف دیگراندیشی و سانسور و خود سانسوری از نتایج آن بودند و در این فضا هر گونه نقد اندیشمندانه و فلسفی و جامعه شناسانه، متوقف شد. ما بسیاری از نشانه های گذشته و تاریخ و فرهنگ خود را فراموش کردیم و حتا آنها را منفی وانمود ساختیم، قدرت فکر انتقادی نسبت به دین سامی را از دست دادیم و علیرغم این آسیب ها، گفتیم که اسلام مثبت است و به اعتقاد توده باید احترام گذاشت.

 

بخش اول مقاله

نخبگان دینی و خشونت و تبعیض

نخبگان دینی مانند آقایان اشکوری و سروش پاسداران دینی هستند که خشونت و تبعیض پایه اصلی آنست. این نخبگان گرچه خود را متمایل به دمکراسی قلمداد کرده و در کشورهای غربی زندگی می کنند، ولی در دفاع از دین اسلام و منافع خود، از دیدگاه قرآنی یعنی دیدگاهی  توتالیتر و در تناقض با دمکراسی و حقوق بشر حمایت می کنند. نمی توان به ایدئولوژی دینی بعنوان «آخرین دین» و شیعه گری بعنوان «مذهب بر حق» وفادار بود، بعنوان ایدئولوگ دین اسلام و فقه شیعه را تبلیغ نمود و در ضمن از خردگرایی و مدرنیته و آزادی انسان در جامعه صحبت نمود.

روشن است که از نگاه جامعه شناسی تفسیر و برداشت انسانها از دین متفاوت است و سازگاری میان شهروندان مسلمان و دیگرباور و دمکراسی میسر است. اکثریت شهروندان جهان دیندار می باشند و بسیاری از آنان برای دمکراسی مبارزه نموده اند. بخشی بزرگی از بشریت در دمکراسی زندگی می کند و بسیاری از آنهایی که در دمکراسی نیستند متمایل به آزادی و دمکراسی می باشند و خواهان برکناری رژیمهای مستبد هستند. اختناق و فساد و بیعدالتی و آگاهی یابی، انسانها را به سوی نظام متعادلتر یا دمکراتیک سوق می دهد و آنها متناسب با فرهنگ و منافع اجتماعی خود تفسیرهای متفاوتی از متون دینی ارائه می دهند؛ تفسیرهایی که کم و بیش از «متون مقدس» فاصله گرفته اند و گاه تفسیر کاملن متفاوت از متن اصلی می باشند. علیرغم این خوانش های گوناگون از جانب گروههای اجتماعی متفاوت، وجود تفسیر ها، نفی اصل متن نیست و واقعیت تاریخی پیام را منتفی نمی سازد. کتابهای تاریخی و فلسفی و ادبی و دینی، زبان و پیام تاریخ خود را دارند و یک واقعیت فرهنگی و مقوله ای و فیلولوژیک یا یک «سوبژکتیویته» تاریخی  می باشند و دانش هرمنوتیک می تواند ما را به درک آنها نزدیک کند.

بطور مشخص در اینجا بحث بر سر دیدگاه قرآن و اسلام و سنت شیعه و عدم انطباق سوبژکتیویته قرآنی با سوبژکتیویته دموکراتیک است. در بررسی انطباقی آثار کهن، بعنوان نمونه تحلیل مقایسه ایی میان گاتها و تورات و قرآن یا «جمهوری» افلاتون و «سیاست» ارسطو ما بیدرنگ متوجه فضاذهنی و نوع مقولات و جهانبینی آنها می شویم. در متن قرآنی خشونت و تبعیض، یک ویژگی ساختاری مهم است. چه در قرآن و سنت اسلامی و چه در غزوات پیامبر و پراتیک دولتها و حاکمان کشورهای مسلمان و تروریستهای اسلامگرا مانند فدائیان اسلام و القاعده و بوکوحرام و داعش، خشونت و تبعیض، توجیه شده، تنظیم شده و واقعیت یافته است. برخی می گویند ذات گرا نباید بود. منظور چیست؟ ما نمی گوئیم همه مسلمانان خشن هستند ما می گوئیم قرآن خشن است. آیا در قرآن خشونت و تبعیض وجود ندارد؟ قرآن بمثابه یک سند تاریخی و سیاسی و اجتماعی تناقضات و اهداف جنگ طلبانه و سلطه طلبی قبیله ای و گروهی را در خود منعکس نموده است و امروز الهام بخش و جهت دهنده رفتار بسیاری از مسلمانان و رهبران سیاسی حاکم بر ایران و رهبران جریانات تروریستی و یا فناتیک می باشد. خارج از ذهن افراد و مبتنی بر درک هرمنوتیکی، متن قرآن عثمانی بعنوان یک سند وجود دارد و مطابق این متن، پراتیک تاریخی و سیاسی، نیز یک واقعیت است. مطالعه تاریخ ادیان و علوم اجتماعی و زبانشناسی، قرآن را بمثابه متنی تاریخی و متمایل به خشونت در برابر ما قرارداده است و بعلاوه بررسی حوادث تاریخی، از غزوات محمد تا امروز، خشونت و تبعیض را، بعنوان پدیده های ابژکتیو ترسیم می نماید. همیشه ترجمه های متون کهن با دشواری های بزرگ روبرو هستند ولی عقل و منطق دانش و زبانشناسی راه فهم را هموار می کنند و طبق درک هرمنوتیکی یورگن هابرماس «عقلگرایی مستتر در ذات زبان» اجازه می دهد تا دریافت صورت گیرد.(ادعای جهانشمولی هرمنوتیک، هابرماس، پاریس، پوف). بنابراین درک پیام خشونت و تبعیض قرآن قابل فهم است و ما اشتباه نمی کنیم و در آبستراکسیون سوداگرانه محض نیستیم.

زمانی که از خشونت و تبعیض در قرآن سخن می گوئیم، نخبگان دینی می گویند شما خوب نفهمیده اید، اسلام دین «رحمانی» است. در دوران نخست پیامبر اسلام جنبه رحمانی به دین خود می داد ولی در دوران قدرت، جنبه سلطه گری غلبه یافت. ما به وارونه سازی نواندیشان دینی و ایدئولوژی جانبدار آنها انتقاد کرده و می گوئیم علیرغم واژه های متناقض و گنگ در قرآن، خشونت و تبعیض در افسانه ها و احکام و روایات جنگی مندرج در قرآن موج می زند. تمام تحقیقات جدی و علمی، این خشونت قرآنی را از نظر آنتروپولوژیکی و اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و دینی، مورد بررسی قرار داده اند و دیگر تفسیر مذهبی از دین بی اثر است. روشن است که ذهنیت دین خو و شیعه گرا به لحاظ توجیه امر مقدس هرگز نمی تواند تحلیل علمی و ابژکتیو از دین ارائه دهد. زبان دین قادر به نقد ساختاری دین نیست. زبان جامعه شناسی و تاریخی و هرمنوتیک به ساختار شکنی یا ساخت گشایی مورد نظر «ژاک دریدا» پرداخته و به واقعیت دین نزدیک می شود. در صادق ترین رفتار، مبلغ دیندار به شناخت رازشکنانه دین نمی رسد. بعلاوه در اغلب اوقات نخبگان دینی برای نجات ایدئولوژی دینی خود، در تفسیر خویش از متن، آگاهانه جعل و وارونه سازی می کنند. مسئله دین برای آنان یک اعتقاد و یک بازار است. برای آنان، دینی که متمایل به تصرف قدرت توتالیتر است، «رحمانی» معرفی می شود تا در بازار، دلپذیر جلوه کند.

قرآن و تبعیض و خشونت

مطالعه دقیق و مستقیم قرآن و تمام تحقیقات علمی و دانشگاهی معتبر نشان می دهد که متن «مقدس» مسلمانان سرشار از آیاتی است که بازتولید تبعیض و شیفتگی به خشونت در مدیریت جامعه، خصوصیت برجسته آن است. در طول تاریخ بشری دو عنصر خشونت و تبعیض پیوسته همبستر و همساز بوده اند و این پدیده در ادیان یهود و مسیحیت نیز وجود دارد. در اسلام نیز این دو عامل همزادند و خشونت و عدم بردباری قاعده است، تنها فرد مسلمان برتر است و دیگران باید کوتاه بیایند و جزیه  بپردازند و نفی خود کنند و یا باید کشته شوند. 

قَاتِلُواْ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُواْ الْجِزْيَةَ عَن يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُون.َ

کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمی کنند و دین حق را نمی پذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند. (سوره التوبه آیه 29 صفحه 129)

وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلّهِ فَإِنِ انتَهَواْ فَلاَ عُدْوَانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ

با آنها بجنگيد تا ديگر فتنه ای نباشد و دين تنها دين خدا شود ولی اگر از آيين خويش دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نيست. (سوره بقره، ماده گوساله آیه 192)   

دو آیه بالا با صراحت از کشتار کسانی می گوید که به کتاب محمد، قرآن، ایمان نداشته، از آئین خود سخن می گویند و نمی خواهند به اسلام بگروند و بمعنای دیگر نمی خواهند سلطه دین محمد یا قدرت او را بپذیرند. جامعه حجاز با برآمد قدرت خانواده بنی هاشم مواجه است و محمد بعنوان رئیس نظامی و سیاسی مطرح است و پذیرش اجباری دین محمد پیش شرط زنده بودن در این جامعه است. محمد به یهودیان سرزنش می کند و آنها را دشمن می داند و اخطار می کند که به دین آخر باید بگروند. اصرار قرآن، پذیرش اجباری قرآن و دین پیامبر است. در اسلام هیچ انتخابی میسر نیست، گروههای کافر و مشرک و منافق و یهودی و نصارا باید تسلیم دین محمد شوند. یا مسلمان بشوید یا از شهر رانده و کشته می شوید. به حکم الله «هرجا مشرکان را یافتید به قتل رسانید و از شهرهاشان برانید»(بقره 191). همانا اراده الله است که «حکم جهاد برای شما مقرر گردید.»(بقره 216). پس این حکم قرآنی، حکم مرده و فراموش شده ای نیست. این حکم، الهام بخش تمام تبعیض ها و جنگها و ترورهای دیروز و امروز است. نخبگان دیندار نواندیش ما را به آرامش و فراموشی دعوت می کنند و بخدا سوگند یاد می کنند که این احکام قرآنی رحمانی می باشند و آنها بهترین درک را از اسلام دارند. حال آنکه آیات قرآنی خیلی شفاف و روشن است.

کافر کیست؟ کافر کسی است که دچار کفر است و شک نسبت به «توحید خداوند متعال» یكی از وجوه كفر است، و بعلاوه کافر کسی است که بر عقیده خود پافشاری نموده زیرا نمی‌خواهد موضع‌ اهل ایمان و نظر رسول الله را تصدیق كند و یهودیان مدینه چنین بودند. كفر  نیز بمعنای ترك دستور «الله عزوجل» یا قاعده اسلامی، نفی ایمان به همه‌ی حلالها و حرامها و اعتقادات گوناگون در كتاب خدا و نفی آنچه که در اسلام واجب است. با توجه به آنچه بیان شد چنین کسی در قضاوت اسلامی محکوم است زیرا به دین اسلام اعتقاد ندارد و قرآن امکان زندگی برای چنین افراد و خانواده اشان را نفی می کند. قرآن می گوید: «کافران را هرگز مال و فرزندانشان از عذاب خدا نرهاند و آنان آتش افروز جهنمند»(آل عمران 10). قرآن می افزاید: «و هرکس غیر از اسلام دینی اختیار کند هرگز از وی پذیرفته نیست و او در آخرت از زیانکاران است»(آل عمران 85) 

دین اسلام رحمانی نیست، بردبار نیست، موافق همزیستی نیست و برابری خواه نیست. قرآن می گوید غیر از دین اسلام، دین و جهان بینی دیگری قابل پذیرش نیست. قرآن سند مرجع مسلمانان است و بعلاوه برای شیعیان، حوزه نجف و قم و تهران و مشهد نیز مرجع بوده و هریک از آیت الله ها نیز خود را بهترین مرجع می داند و همگی حکم در قبال کافر و دیگر اندیش و ناباور را مطابق با دین تعریف خواهند کرد. هنگامی که قرآن را مطالعه می کنید بدون تردید الله یک خط قرمز میان مسلمان و دیگران می کشد و گروه دوم را به قتل تهدید می کند، زیرا فاقد ارزش هستند و با پیامبر اسلام همسو نیستند. برپایه قرآن اگر مسلمان نیستید و «دین حق» را نمی پذیرید دارای حق زندگی کردن نمی باشید. این حکم قرآنی با واقعیت تاریخی اسلام انطباق دارد. جمهوری اسلامی و داعش و گروههای تروریستی اسلامی با دیگرباوران و دیگر اندیشان چه کردند؟ آنها جامعه را قطعه قطعه نموده، جداسازی کرده، و گروههای مخالف خود را بنام حکم الله زندان افکندند، شکنجه کردند، اعدام کردند و سربریدند. شکنجه گران جمهوری اسلامی و آدمکشان داعش از همین آیات قرآنی الهام می گیرند و زمانی که حکمی مقدس و اللهی شد، اطاعت نتیجه طبیعی آنست

تاریخ، در نیت خیر نیست بلکه در رویدادها معناپیدا می کند. همانگونه که «هانری ایرنه مارو» تاریخشناس فرانسوی می گوید تاریخ شناخت گذشته است، شناختی با دقت که متکی بر داده ها و تحلیل علمی بوده و از تخیلگرایی و احساسات و نیت خیرخواهانه بدور است.(در باره شناخت تاریخی، 1954). تاریخ اسلام از آغاز تا امروز ایجاد جنگ برای تصاحب بوده است. غزوات محمد و هجوم های نظامی در زمان چهار خلیفه و جدال های اسلامی تا امروز در اکثر اوقات جنبه تعرضی و بمنظور نابودی یا به تسلیم کشاندن حریفان سیاسی بوده است. تصرف قدرت سیاسی هرگز نه بمعنای برابری میان اعضای جامعه بلکه به منظور سلطه یک جانبه برای فاتحان و اعمال ستمگری و تبعیض علیه دیگران بوده است. در دوران سلطه اسلامی اصل برابری وجود ندارد و همه باید اسلام را باجبار بپذیرند یا برده و کشته شوند. حال چرا دینداران نواندیش این واقعیت را می پوشانند؟ چرا برای این افراد جعل و پنهانسازی، مطلوب تر از بیان حقیقت است؟ نخبگان دینی که همیشه با قصد پنهان کردن رویدادهای دلخراش ناشی از اسلام و وارونه جلوه دادن معنای آیات قرآنی هستند، با تکنیک های بازاریابی برای فروش اسلام، در پی به خواب کردن توده ها و جوانان هستند و به همین لحاظ از فعالیت فکری و نقد سکولارها و ناباورها عصبانی می باشند.

 

تبعیض و نفرت افکنی در اسلام

 

 ما می گوئیم اسلام طرفدار تبعیض است. حال تبعیض چیست؟ پاره پاره کردن جمعیت در اجتماع و تبلیغ حقوق برتر و مجزا برای یک بخش جامعه. در این الگو همه اعضای جامعه با یک معیار یگانه مورد ارزیابی قرار نمی گیرند بلکه گروهی بر گروهی دیگر به دلیل دینی، ایدئولوژیکی، طبقاتی، قومی، اولویت پیدا می کند. در این الگو برای تمام اعضای جامعه حقوق یکسان درنظر گرفته نمی شود. سیاست تبعیض، انسانها را به افراد با امتیاز و بدون امتیاز تبدیل می کند و برابری انسانها را بطور مستقیم یا غیر مستقیم، آشکار یا پنهان، ناممکن و نادرست می داند. در اسلام برترین افراد و نزدیکترین به الله، مسلمان با تقوا و مطیع رسول الله است. این افراد در راه الله کشتار می کنند، غنائیم جنگی را تصاحب می کنند، سرور دیگران هستند، می توانند چهار زن تصاحب کنند، برده دار می شوند، به بهشت می روند. این مسلمانان مورد انتخاب قرآن گروه امتیاز دار است. زنان و بردگان در این گروه ممتاز نیستند، منافقان و کافران و کفار و مشرکان و ملحدان، در واقع مخالفان پیامبر و دین قرآنی، سزاوار جهنم و مرگ هستند، یهودی و مسیحی قابل اعتماد نیستند و خیانتکار هستند و باید از آنها دوری کرد و مورد سرکوب قرار داد. الگوی جامعه از نظر قرآن جامعه ای بسته و توتالیتر و انحصارطلب و متکی به احکام و سنت محمد است. روشن است که این الگوی استبداد فاشیستی در تناقض با منشور کورش در 2500 سال پیش و در تناقض با دمکراسی و صلح طلبی در دوران کنونی است. جامعه ای که براساس دین استوار باشد و مدیریت سیاست و اقتصاد و فرهنگ و اجتماع را بر ضابطه های دینی قرار دهد، هرگز نمی تواند دمکراتیک و آزادمنش باشد. جامعه دینی، بسته و سنگین است، در آداب و رسوم دینی و ادبیات دینی و احساسات دینی غوطه ور است، حس عمیق از آزادی فکر ندارد، حقوق و آزادی فردی را مشروط به احترام «مقدسات دینی» می کند، حقوق اقلیت ها را نمی فهمد، فرهنگ ناباوری و بیخدایی را پایان اخلاق و ورطه هلاکت می داند، تکنولوژی و دانشی که جزم های دینی و حاکمیت مطلق بلرزاند را مسدود می کند، زنان را از حقوق برابر با حقوق مردان محروم می کند، از سرعت خلاقیت جوانان هراس دارد، از هنر آزاد و ادبیات آزاد وحشت دارد. چنین جامعه ای چون طرفدار تبعیض است افراد و گروههای اجتماعی را در برابر یکدیگر قرار داده و به تحریک و دشمنی و پراکندگی دامن می زند. دینداران نواندیش زمانی که از الگوی قرآنی دفاع می کنند، چه بخواهند و چه نخواهند، در حال دفاع از جامعه تبعیض گرا می باشند. بر آنهاست تا جایگاه خود را مشخص سازنند.

 

آقای اشکوری مرا متهم به نفرت افکنی می کند. عنوان مقاله ایشان چنین است: «جناب ایجادی! نقد آری؛ سخن غیرمحققانه و نفرت‌افکنی، هرگز!». در فصل پیش ادعای ایشان مبنی بر کارتحقیقی را به نقد کشیدیم و نشان دادیم که نخبگان دینی مبلغ دین هستند و هرگز محقق علمی نمی توانند باشند. حال در اینجا در ابتدا روشن سازیم که آیا نواندیشان طرفدار انتقاد هستند. ما می دانیم که انتقاد در فرهنگ دینی با موانع جدی روبرو بوده و هسته مرکزی دین، اطاعت و تبعیت از امر مقدس است. نقد امر مقدس در دستگاه دینی «کفر» تلقی شده و ناممکن است. ممکن است برخی نواندیشان بگویند که کار آنها پیشنهاد گفتاری مدرن بوده و ارائه انتقاد به برخی مسائل فقهی است، زیرا تفاسیر مناسب و نامناسب وجود دارد. مسلم است که تفسیر نوعی اختلاف نظر میان مفسران را منعکس می کند ولی اختلاف نظر بیان تضاد با اصول اساسی قرآن نیست. در تمام طول زندگی جمهوری اسلامی کدام اصلاح اساسی دینی تدوین گشته است؟ اختلاف تفسیر در باره حجاب اسلامی وجود دارد ولی این تفاوت نظری، اطاعت از الله و اصول دین را زیر سئوال نمی برد. برخی نخبگان نواندیش از حقوق بشر حرف می زنند ولی هیچ انتقاد اساسی به بینش تبعیض گرای قرآن ندارند، آنها می خواهند ماده حقوق بشر به احکام قرآنی اضافه شود حال آنکه این امر نامیسر است چرا که پذیرش واقعی حقوق بشر به کنار زدن حجم عظیمی از آیات قرآنی منجر می گردد. دینداران کهنه و نو هرگز نمی توانند به دین و شریعت انتقاد جدی داشته باشند. درک ما از نقد، ارائه بررسی علمی و هرمنوتیک و ابژکتیو هر متن است و این انتقاد هیچ امر مقدسی که مانع تحلیل علمی باشد را برسمیت نمی شناسد.

با توجه به آنچه گفته شد درک نخبگان دینی از انتقاد نفرت افکنی است. گفته الله باید توام با سکوت دیگران باشد و زمانی که سکوت شکسته و بخصوص نقد مقدسات اسلامی در دستور قرار می گیرد، ذهنیت مذهبی نمی تواند بپذیرد و عصیان می کند و تکفیری عمل می کند. در ابتدا توضیح جنبه فیلولوژیک در مورد چند واژه نفاق و کینه و نفرت لازم می باشد.

واژه «نفاق» را معنا کنیم. نفاق، بمعنای دوروئی کردن، کفر پوشیدن و ایمان آشکار کردن (واژه نامه منتهی الارب)، کفر در دل نهفتن و ایمان به زبان آشکار کردن، مکر، ریا، جسبوس، منافقت، رماق، دوزبانی (تاریخ بیهقی)، اهل نفاق، مردمان ریاکار و مکار (ناظم الاطباء). پرنفاق بمعنای منافق و دورو می باشد. در زبان شعر چنین می آید: بدقول و جفاجوی و پرنفاقی/ زیرا که عدوی رسول و آلی (ناصر خسرو).

واژه «کینه» به معنی بیمهری و عداوت و آزار کسی را در دل پوشیده داشتن باشد.(برهان ). دشمنی و عداوت و بدخواهی و آزار کسی در دل پنهان داشتن، (ناظم الاطباء). کین، دشمنی نهفته در دل، خصومت پنهانی و عداوت که از سوء رفتار یا گفتار کسی در دل گیرند. کینه شتری بمعنای کینه سخت است. (امثال و حکم). اصطلاح کینه از دل شستن بمعنای دشمنی و عداوت از دل بیرون کردن است.

واژه «نفرت» به چه معناست؟ رمیدگی، نوعی رمیدگی از چیزی.(غیاث اللغات ). بیزاری، ناخواهانی، فرار، گریز، هزیمت، هول، ترس، هراس، کراهت، ویسه، یارند، تنفر، عدم میل.(ناظم الاطباء). بقولی اکنون پیوسته بخواهد تا همه نفرت ها و بدگمانی ها زایل گردد.(تاریخ بیهقی). آنچه که نفرت انگیز است ناخوشایند نیز گفته می شود.

در بحث کنونی با دینداران نواندیش روشن کردن چند واژه بالا بسیار مهم است. این چند واژه علاوه بر معنای فیلولوژیک خود در فضا و شرایط فرهنگی و سیاسی خاص، گاه معنای جدیدی به خود می گیرند و گاه برای سرزنش نمودن منقدان دین، این واژه ها از معنای خود خارج می شوند. یکم، اینکه نفاق بمعنای دوروئی و مکر و دوزبانی در نزد شیعی گری و تقیه اسلامی بسیار رایج است و بخش مهمی از سیاستمداران و روشنفکران ایران نیز دارای رفتار نفاق افکنانه و دوزبانی می باشند. در جامعه این منش ها، در فرهنگ اسلامی، در نبود عقلانیت منطقی فردی، در فقدان شهامت شخصیتی و ناتوانی فضیلت اخلاقی، رشد یافته اند. صراحت در سخن یک فضیلت روشنفکرانه است و من در رفتار خود وفادار به آن هستم و فکر میکنم این امر هرگز بمعنای جنگ طلبی میان افراد نیست. دوم، مبارزه فکری بمعنای کینه ورزی و دشمنی نسبت به شخص معینی نمی باشد. در شرایطی این امکان وجود دارد که انسان ناراحت شده و به خشم در می آید ولی این امر بیشتر بقول روانشناسان، نیرو و انگیزه حرکت و جنبش می شود، ولی کینه ورزی، خصومت احساسی و مرموز است و تمایل به تخریب دارد. بنابراین مبارزه فکری در عرصه سیاسی و اجتماعی، گاه همراه با کلماتی تند و با خشم می باشد، ولی از کینه ورزی بدور است. سوم، نفرت بمعنای رمیدگی و بیزاری از چیزی و از کسی می باشد و در این حالت بیزاری به طرد متقابل مناسبات افراد در جامعه می انجامد. از نگاه جامعه شناسی انسان ها در مناسبات گروهی بوده و در این مناسبات احترام به شرافت انسانی یک اصل است. بنابراین مبارزه فکری به معنای بیزاری از فرد و ناسزاگویی فردی نیست، همانگونه که میدان اندیشه بمعنای کرنش و کوتاه آمدن و نفی شخصیت نیست. کار ما نفرت افکنی نیست، کار ما، شفافیت نظری و مبارزه در نقد تمام ایدئولوژی ها و ادیان و سیاست ها می باشد تا به حقیقت نزدیکتر شویم. بنابراین انتقاد ما از قرآن مبتنی بر خواست ما برای جامعه ای است که بدور از تبعیض دینی، سیاسی، اجتماعی و قومی می باشد. جامعه ای که نه بر پایه نفرت نسبت به افراد و انکیزیسیون، بلکه بر پایه اصول حقوق بشر و لائیسیته و برتری خرد دمکراتیک و حفاظت از اکولوژی برای انسانها باشد و جامعه که آزادی اندیشه و انتقاد را در راس فکر خود قرار می دهد. انتقاد ما به قرآن و آیات تبعیض گرا و آزادی کش آن، برای همزیستی هوشمند و آزادی انسانی است.

ما چه می خواهیم؟                  

آقای اشکوری و دیگر نخبگان دینی نقادان اسلام را با حربه «اسلام ستیزی» و «اسلام هراسی» نشانه گرفته تا آنها را وادار به سکوت کنند. بعلاوه آقای اشکوری مرا با اصطلاح «نفرت افکنی» نشانه گرفته است حال آنکه تلاش پیگیر در نقد اسلام و ایدئولوژی دینی دارم. حرفها را روشن گفتم، بگذارید روشنتر بگویم. ما روشنفکران سکولار و ناباور فکر می کنیم از زمان مشروطیت تا امروز، اسلام عامل بدبختی و شکست اندیشه و خرد در جامعه ما بوده است. مسلم است عقب ماندگی و دین خوئی و ساختار ذهنی غیر عقلانی و غیر مدرن، عوامل گوناگون داشته اند. ولی اسلام و شیعه گری یک عامل بزرگ شکست فکری و ازخودبیگانگی دردناک ایرانیان است. بنابراین روشنفکران نقاد با تحلیل از کتاب قرآنی و اسناد اسلامی و نیز با اتکا به واقعیات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران و جهان ملهم از اسلام، به کار روشنگری خود ادامه می دهند و باکی نیست که نخبگانی که منافع گروهی و مذهبی و سیاسی اشان به خطر می افتد ناراحت شوند و ماشین تبلیغاتی سهمگین خود را بکار اندازند. مگر در طول تاریخ چنین نکرده اند؟ تناسب قوای فرهنگی و اجتماعی همیشه به نفع ایدئولوگها و مبلغان و مدیران و نظامیان اسلامی و شاهان متحد آنان بوده است. منبر و رساله و محیط خانگی و رفتار اجتماعی و روان توده و ناخودآگاه جامعه در دست آنها بوده است.

تعداد ما منقدان دین اندک است ولی حقانیت در جانب ماست زیرا نسبت به زشتی های غیر انسانی و ضد خرد کوتاه نمی آییم. آنها که اکثریت هستند همیشه طرفدار روشنایی و خرد و توسعه انسانی و محیط زیست سالم نیستند. افراد و اقلیت هایی وجود داشته اند و امروز نیز وجود دارند که باعتبار شجاعت و تفکر و خردمندی خود نقش برجسته بازی کرده اند. اغلب اوقات اکثریت در تنوع خود طرفدار جهالت و پستی بوده است. اکثریت ملت آلمان در پشت سر هیتلر قرار گرفت، اکثریت اهالی شوروی به استالین وفادار بودند، اکثریت مردم ایران در زمان انقلاب پشت سر آیت الله خمینی قرار گرفتند، امروز نیز اکثریت مردم ایران در خرافات و رفتارهای امام زمانی و شیعه گری و امام پرستی غوطه ور هستند. ایدئولوژی ها و ادیان گاه انسانها و توده ها را به شومترین نیروی تاریخ تبدیل می کند. 

امروز بعداز 1400 سال از هجوم اسلام و پس از 500 سال از پیروزی شیعه گری در دوران صفوی، پس از سه دهه جمهوری اسلام در راس قدرت، فرصت خوبی است تا اسلام سیاسی، الگوی حکومتی اسلام، مدل مدینه فاضله آن، بیش از گذشته مورد انتقاد علمی قرار گیرد. اسلام در تعرض و بحران است. در جهان و ایران تمام الگوها و اهداف اسلامی به تجربه بشری درآمده و ورطه هلاکت اسلامی نمایان تر گردید. قرنها پی از برآمد مدرنیته و دمکراسی اسلام ما را به عقب هل می دهدو مدل خفقان آور را خود را در ذهن و جامعه می گستراند. ما باید این ورطه هولناک که تراژدی انسان است را نشان دهیم و ترقی خود را هموار سازیم. ما نمی خواهیم به گذشته باستانی برویم، ولی در آن گذشته توام با خوبی و بدی، زیبایی هایی موجود است که می خواهیم آنها را نگه داریم و میدانم که اسلام و شیعه گری راه بطلان و فروماندن است. خلاقیت انسانهای ایرانی پس از هجوم اسلام، ناشی از قرآن نیست بلکه هر هنری و ابتکاری در جامعه باعتبار مبارزه با سیاهی دین و سنت شریعت و گهنگی جامعه میسر شد. ادبیات و شعر و معماری از قرآن سرچشمه نگرفته است هر چند در فضای عمومی دینی متولد شده اند. ما با اسلام بازنده بوده ایم و معضل امروز ما پیدا کردن خود و پیوند دادن عمیق خود به فرهنگ پیشروی جهانی است. ما نسبت به افراد نفرت افکنی نداریم ما می خواهیم از اعماق زشتی اسلامی بیرون بیائیم تا بتوانیم خوب نفس بکشیم و ارزشهای بزرگ مانند دمکراسی و آزادی اندیشه و لائیسیته و حقوق بشر و آزادی هنر و طراوت طبیعت و آزادی انسان را در سرزمین خود تجربه کنیم. در برابر این خواست و آرزوی خوب، نیروهای مذهبی و دینداران نواندیش با اعتقاد و سنت و بینش خود سدی بزرگ ساخته اند، آنها خواهان حفظ ما در ایدئولوژی کهنه و جامعه ای با معیارهای فقه شیعه هستند و نیروهای فرصت طلب و کرنشگر چپ و راست و روشنفکران سیاسی کار به یاری آنها برخاسته اند.

هانا آرنت در «بحران فرهنگ» می نویسد:

انسان در یک برش تاریخی قرار گرفته است، برشی میان گذشته سپری شده و آینده ایی نامشخص. انسان تنها در حالتی می تواند پایداری کند که در برابر نیروهای فراوان کهن و آینده بی اتنها دست به مقاومت بزند. هر نسل جدید، هر انسان جدید باید با زحمت بسیار فعالیت فکری را کشف کند. زمان زیادی به گذشته اتکا کردیم، حال آنکه ما در عصر مدرن و فرسودگی سنت و بحران فرهنگ، زندگی می کنیم. هدف این نیست که در گذشته زندگی کنیم و یا چیز ی فرای مدرنیته اختراع کنیم. هدف این است که با قدرت دانایی اندیشه کنیم و در برش و شکافی که در برابر ما قرار دارد به پیش برویم. (بحران فرهنگ، فولیو پاریس).

 

زبان مشترک نواندیشان  و آیت الله ها

 

گفتیم نواندیشان دینی مانع نقد علمی هستند و از آن می هراسند زیرا آنان حافظ دنیای کهن می باشند. اینان نه طرفدار مدرنیته فلسفی هستند، نه طرفدار سکولاریسم می باشند و نه در پی اصلاح جدی هستند. اینان سفت و سخت به قرآن چسبیده اند و از شیعه گری تبعیت می کنند. اینان کوچکترین انتقادی به انبوه آیات قرآنی ندارند، به همان درک سنتی قرآنی اعتقاد دارند، اهل منبر و مناجات و معجزه و گریه برای امام حسین هستند. ادبیات این نواندیشان همان مضامین مذهبی و عرفانی است، امید و آرزوهایشان همان حج رفتن و عاشورا گرفتن و روضه خواندن است، زبانشان تابع دین است، احساس ها و سمبولها و افسانه ها و اسطوره هایشان همه با مذهب اسلامی تنگاتنگ درآمیخته است. ساختار کلامی اشان با واژه هایی جدید تزئین شده ولی الگوی محمد و علی را می جویند و دنیای امروز و ریز و درشت آنرا، بر مبنای دین سامی  سنجش می کنند. بطور مسلم گفتگو با آنان امری ناگزیر و لازم و جالب است ولی از آنها انتظار گشایش و ترقی نباید داشت. مسئله اساسی بینش و الگو می باشد. پروژه های جامعه و جهان ما در نقد دین ایدئولوژیک و شیعه گری، در بستر مدرنیته خردمند، سکولاریسم شخصیت ساز، انتقاد بر اقتصاد بازار ناهنجار و الگوی اکولوژیکی تحول و توسعه، میسر خواهند بود.

این خواست و آرزوی ما با درک دینداران نواندیش فاصله ای عظیم دارد. گویا ما از دو دنیای مختلف می آییم. آقای سروش در نوشته ای زیر عنوان «که دل به‌دست کمان‌ابرويست کافرکيش» عبدالکريم سروش علیه آزادفکران می تازد و باعدم صداقت چنین می گوید: «فقيهان به عمد و اصرار ميکوشند تا نشان دهند که اگر بيش از اين قدرت يابند، سری را بر گردن مرتدی و جانی را در کالبد کافری به جا نخواهند نهاد. کافر کيشان نيز به صد زبان با هم ميهنان خود می‌گويند که اگر از چنبر استبداد بجهند، بی‌ ترديد و بی‌ دريغ، آزادی بدست آمده را صرف تمسخر و تخفيف آموزگاران دين و آموزه‌های آنان خواهند کرد و پيش از آن که به صنعت و اقتصاد و سياست برسند، به حساب دينداران خواهند رسيد و با آنان و عقايد‌شان تصفيه حساب خواهند کرد.». سروش می افزاید: «روی سخن با کسانيست که جرعه صحبت را به حرمت نمی نوشند و شرط ادب را در محضر خرد نگه نمی دارند و دين ورزان را به تازيانه تحقير می رانند و دامن بزرگان دين را به لکه اهانت می آلايند.»،«روی سخن با دين ستيزانی است که بنام نقد اهانت و نفرت می پراکنند و رقم مغلطه بر دفتر دانش می کشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق مي کنند و نفس کافری را عين روشنفکری و ترقی می انگارند وچهره ای کريه از آزادی می نگارند وپليدی ها و زشتی ها را ببهانه حق و آزادی مجاز و مطاع می شمارند و نه آن در سر دارند که سر بکسی فرود آرند.»،«مغالطه مهلکی که ذهن و ضمير اين طاعنان را تسخير کرده اين است که هرچه "آزاد است رواست." به قوت بايد گفت که اين سخن سخت نارواست.».

آقای سروش! اول آنکه، فقیهان شیعه 37 سال در قدرت هستند و گردن بسیاری از هموطنان دیندار و مرتد و کافر را زده اند. جامعه ایران اعتراض شما را به کشتارهای بیشمار نشنیده است و محکومیت ولایت فقیه آیت الله خمینی را ندیده است. ما می دانیم که ولایت فقیه و دستگاه مستبد حاکمه برخی از دوستان شما را زیر فشار قرار داد و توهین نمود و به زندان انداخت. ولی شما از کل نظام دینی حاکم و حکومت دینی و مداخله روحانیون در تمام دستگاههای دولتی و الگوی های ایدئولوژیک آن و مخلوط بودن شریعت و قواعد کشوری انتقاد جدی نکردید.  

دوم آنکه شما واژه قرآنی «کافر» را برای ناباوران بکار می گیرید تا آنها در وجدان دینی شما و جامعه بناگزیر «محکوم» باشند. شما که خود را نواندیش تلقی می کنید چه تفاوتی با آیت الله ها در استفاده از واژه کافر دارید؟ گفتمان و واژه های یک نواندیش با یک آیت الله چه فرقی دارد؟ استفاده از مفاهیم قرآنی با بار مذهبی و «گناه آلوده» خود نشانه کدام ذهنیت و روان می باشد؟ 

سوم آنکه حق مسلم ماست تا پیش از قدرت و پس از کسب قدرت به انتقاد مذهب بپردازیم. ما روشنفکران ناباور و سکولار که یک عمر طولانی سانسور شاه و شیخ را تجربه کرده ایم با اتکا به خرد انتقادی، با تاکید به واقعیت زشتی ها و تنگناها و کجروی های دینی و «آموزه های» ضدانسانی قرآنی و خشونتگرایی پیامبر و امامان شما، به نقد متین و آشکار خود ادامه خواهیم داد. انگیزه ما کینه جوئی شخصی نیست. ما در پی بازشناسی عمیق تر درد خویش و ازخودبیگانگی خویش و جستجوی راه های بهتر برای آرامش در زندگی خود هستیم. ما از اسلام سخت ضربه خورده ایم و فقدان یا ناتوانی انتقاد روشنبینانه و تاریخی، ما را درمانده ساخته است.

چهارم آقای سروش از «ادب» صحبت می کند و منظور او مهار زدن بر منقدان دین است. تمام اسلامیون در قدرت و بسیار کسانی که در کنار حکومت بودند با سرکوب و سانسور جواب دیگران دادند و بیشترین بی ادبی و توهین را نثار آزادیخواهان و فیلسوفان و روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان و کمونیست ها و دمکراتها و میهن پرستان نمودند. از فردای انقلاب همه مخالفان آیت الله خمینی، «ضدانقلاب» و «مرتد» و «عامل خارجی» و «طاغوتی» شدند و نظام حاکم با کمک دینداران نواندیش در پی انقلاب فرهنگی فاشیستی دانشگاه شد تا پاکسازی صورت گیرد. مسلم است که ادب اجتماعی نشانه یک فرهنگ همزیستی در جامعه است. ولی نقد دین و اعتراض سرکوب شدگان، بی ادبی نیست. بعلاوه شیعه با کسب قدرت استبداد راه تبعیض و توهین را پیش گرفت و دینداران نواندیش آن زمان که مست پیروزی انقلاب اسلامی بودند یادشان رفت به ماشین تبلیغات و گفتمان خوارکننده جاری در جامعه اعتراض کنند. والبته بودند چپ هایی که برای ولایت فقیه جانفشانی می کردند و مبارزین را به پاسداران می سپردند.

پنجم از نظر سروش کافران دین ستیز، بدور از خرد، «نفرت» می پراکنند و «دامان بزرگان را به لکه اهانت می آلایند». البته انسانها همیشه بر کژرفتاری خود غلبه ندارند و احساس و ناخودآگاه انسانی مانع برخورد خردمندانه می گردد. بنابراین آموزش فکر و درک تمدن انسانی و گفتگو و بحث در جامعه و انتقاد در عرصه اندیشه و آزادی بما کمک می کند تا رفتار خردمندانه و تعقلی خود را تقویت نماییم. البته آقای سروش منظور دیگری دارد و او انتقاد به اسلام را نمی پسندد، آنرا نفرت برانگیز تلقی می نماید و نقد قرآن و رفتار محمد و امامان شیعه را «اهانت» می داند. ذهنیت آقای سروش و اشکوری، ذهنیتی مذهب خو و جزمگرا می باشد و به همین خاطر آنها مبارزه فکری علیه اسلام را اهانت معرفی می نمایند. در جهان کنونی و در ذهنیت عمومی دنیای یهود و مسیحی، باعتبار مبارزات تاریخی فکری و جابجایی های اجتماعی و روانی، انتقاد به دین آسانتر پذیرفته می شود. حال آنکه در ذهنیت اسلامی باعتبار ارکائیسم و جزمگرایی های تند و انبوه، انتقاد دین اسلام چیزی غیر طبیعی بشمار آمده و ناپسند و توهین بشمار می آید. انتقاد به دین موج مخالفت با «توهین به توده» را در پی دارد. برای حفظ دین در ذهن، دینداران و روشنفکران غیردینی مسخ شده در یک حس مشترک هستند و منقدان دین باید علیه هر دو گروه مبارزه کرده تا آزادی بیشتری بدست آورند.

این آقایان نواندیش توهین سیستماتیک به مخالفان و یهودیان و مسیحیان را در قرآن نمی بینند. سراسر قرآن تهدید دیگران است، محبت برای پیروان مطیع الله است و دوزخ و خشم الله برای دیگران است. چارلی چاپلین می گفت:«من اگر پیامبر بودم، رسالتم شادمانی بود، بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان بود، نه از جهنمی می ترساندم، نه بهشتی وعده می دادم. تنها می آموختم اندیشیدن را و انسان بودن را.». پیامبر و امامان شیعه جز آتش دوزخ و خرافه برای جامعه چیز دیگری نیاوردند و طرفداران آنها مانند آقای سروش حقیقت را به مردم نگفتند.

آقای سروش از «ادب» صحبت می کند و افشای کافری روشنفکران سکولار و ناباور را می کند. براساس ذهنیت او منقد اسلام ادب ندارد و کافر است. آیا این طرز بحث جز توهین و بداندیشی چیز دیگری می تواند باشد؟ محققان بزرگ از جمله در باره شخصیت واقعی و اسطوره ایی پیامبران نوشته اند و گویند موسی مستبد و سخت گیر بود و محمد خشونت طلب جنگجو و سلطه گر بود. این بیان تحریف نیست بلکه متکی بر داده های واقعی یا اسطوره ای می باشد. با مطالعه دقیق قرآن متوجه می شویم که محمد پیامبر اسلام نه تنها دارای پاتولوژی خشونت بود، دستخوش پاتولوژی سکسی افراطی بود، بعلاوه تمایل بیمارگونه به دیگر آزاری نیز داشته است. قرآن پیامبر اسلام پیوسته اخطار «القارعه» یعنی روز وحشت و هراس را اعلام می کند و روان و جسم آدمی را به قهر الهی و جهنم وعده می دهد. قرآن با گفتمانی سخت و جهادگرایانه به جهان نگاه می کند و می گوید:«ای کسانی که ایمان آوردید، بکشید و بجنگید با کافرانی که در مجاور شمایند و آنان باید در شما خشونت را بیابند و بدانید که الله با متقیان است.».(التوبه) بطور مسلم تصرفات و چپاول و تهاجم قوای محمد، واکنش حریفان و مخالفان و قبایل دیگر را برانگیخته بود و شرایط بحرانی و متشنج بود. مسئولیت اصلی این بحران بدوش کسانی بود که خواهان تصرف بودند و محمد از یارانش میخواهد تا با قهر در وجود خود دیگران را بترسانند و به قتل برسانند. از این گونه آیات بسیار است و از جمله باید به حملات مکرر قوای محمد به یهودیان بنی قینقاع و سپس بنی قریظه و کشتار ششصد تا هفتصد از آنان اشاره کرد. قرآن با تکبر به دیگران نگاه می کند و در کلامش توهین و تحقیر نسبت به مخالف نیز فراوان است: منافقان سخن چین، گستاخ، «خشن، زنازاده و بی اصل و نسب هستند.»(سوره قلم، 13). قرآن كريم افراد يا گروه‌هايی مانند «بلعم باعورا» را به «كلب»(سوره اعراف) و «يهود» را به «حمار» و «خوک» و «کفار» تشبيه می کند و مسیحیان را گمراه و غیرقابل اعتماد معرفی می نماید. محمد گاه آنچنان در عصبانیت فرو میرود که صفت «رحمانی» خود را فراموش می کند و در مورد عمویش ابولهب که مخالفش بود، حکم سخت در باره او و زنش می دهد:«دستهای ابولهب بریده باد و هلاکت بر او باد. دارایی او و آنچه بدست آورده سودی به حالش نکند. زودا که در آتشی شعله ور درافتد و زنش هیزم کش شود که بر گردنش ریسمانی از لیف خرما خواهد بود.»(لهب). کینه محمد نسبت به مخالف، ابولهب، به اندازه ای است که این فرد باید به جهنم انداخته شود و زن او هیزم آور آتش دوزخ باید باشد و بعلاوه برای خوار نمودن فرد مخالف، باید طنابی بر گردن او انداخت.

بسیار روشن است که فضای قرآنی متناسب جامعه ای در حال جنگ و جدال بوده زیرا از یکسو محمد با تمام خصوصیات شخصیتی خود در تهاجم سیاسی نظامی و تصرف قلمرو بوده است و در مقابل او گروه های دیگر در پی حفظ شرایط و منافع خود بوده اند و بنابراین محتوا و زبان قرآن از خشونت و کشتار و نفرت و نفاق و آزار و تحقیر و تهدید سرشار است. بعلاوه قرآن در طول 200 سال نگارش و دستکاری هایش وسیله ای در خدمت قدرت مرکزی خلفا بوده و تئوری سیاسی حکومت مداران عرب در اعمال سلطه بر مردمان قلمرو اسلامی بشمار می آید. قران معجزه یک پیامبر نیست، کتاب جنگ علیه مخالفان و اداره مستبدانه جامعه است. 

حال آقای سروش و آقای اشکوری، بفرمائید چه کسی توهین می کند و تازیانه بر دست گرفته است. بدون اغراق و با متانت کامل اعلام می کنم که در قرآن آیات خشونت طلب و آیات توهین کننده به انسانها بسیار فراوان اند. روشنفکران آزاده نفرت افکن نیستند. اعتقاد« مقدسی» که بر کشتن و شکنجه دیگران و اهانت به انسان و نفی ارزش انسانی، پافشاری می کند، زشت و زیان آور و نفرت افکن است. این دین ایدئولوژی و استراتژی مهاجمان بود و امروز این دین در ستیز با حقوق انسانی و برابری انسانهاست، این دین در ستیز با آزادی تفکر و ناباوری است، این دین در ستیز  با خلاقیت و هنر است. ما چنین دینی را نمی خواهیم، ما آزادی می خواهیم. 

 

 

ضرورت نقد مذهب و نقد از خودبیگانگی

آیا نقد دین و رفتارها و گفتارهای دینی در جامعه ایران یک ضرورت است؟ بدون تردید اینچنین است. یک جامعه سالم و شاداب با گردش و تحول اندیشه و نقد مشخص می شود و هنگامیکه تلاش فکری تازه و مبارزه در عرصه اندیشه و انتقاد روشنفکری متوقف است سلامت جامعه روبه هلاکت می رود. در ایران استبداد سیاسی و مذهبی حکومتی، فشار و سانسور تحمیلی حوزه و آیت الله ها، سانسور تحمیلی نخبگان دینی و روشنفکران و سیاسیون چپ و ملی گرا و جمهوری خواه، نادانی و خرافات گسترده توده مردم، و بالاخره عقب ماندگی و کم دانشی و نبود شجاعت لازم در نزد تحصیلکردگان، وضعیت بسیار دشوار و نامناسبی را بوجود آورد که از نتایج آن فلج نمودن مبارزه فکری و نقد در جامعه ما بود. در این فضا، نقد دین به «خطا» و «گناه» تبدیل شد و ذهن خودآگاه و ناخودآگاه ایرانی، «پدیده طبیعی» را در سازش و همزیستی با اسلام و شیعه گری پیداکرد. احترام کرنش وار و خاموشی در برابر دین به «رفتار عرفی» تبدیل شد. زمانی که اروپا خود را آماده می کرد تا نقد مذهب را ساماندهی کرده و با شتاب بسوی سکولاریسم و مدرنیته حرکت کند، در ایران، قدرت سیاسی صفوی و طبقه روحانیت، خود و جامعه را سازماندهی نمودند تا جامعه را با سرعت به هویت شیعگری و امام پرستی کشانده و بدین ترتیب ذهن را خلع سلاح نموده و خردگرایی و خودمختاری در اندیشیدن را کاملن ناتوان سازند. در طی یک روند دراز و تاریخی، ازخودبیگانگی ایرانیان بشکلی دیگر تقویت می گردد. البته توضیح جامعه شناسانه و روانکاوانه و فلسفی ازخودبیگانگی، ما را به تحلیل عامل های بسیار پیچیده و گوناگونی سوق می دهد و بعلاوه عقب ماندگی ها و آسیب دیدگی ذهنی و رفتاری ایرانی به دلایل بسیار متفاوتی ارتباط پیدا می کند. ما آگاهیم که تاریخ هویت ایرانی یک مقوله بسیار پیچیده است. فقط یک نظریه یا یک مکتب فکری، قادر نیست کل واقعیت را تحلیل کند. انتخاب ما یکی از گزینه ها برای بررسی علمی است و این امر را در نوشته های دیگر بطور مفصل توضیح داده ام. در این جا تاکید بر روی یکی از آسیب های روانپریشی ماست. اسلام و شیعه گری ما را به سوی ترقی سوق نداد بلکه مانع تراشی و حذف دیگراندیشی و سانسور و خود سانسوری از نتایج آن بودند و در این فضا هر گونه نقد اندیشمندانه و فلسفی و جامعه شناسانه، متوقف شد. ما بسیاری از نشانه های گذشته و تاریخ و فرهنگ خود را فراموش کردیم و حتا آنها را منفی وانمود ساختیم، قدرت فکر انتقادی نسبت به دین سامی را از دست دادیم و علیرغم این آسیب ها، گفتیم که اسلام مثبت است و به اعتقاد توده باید احترام گذاشت.

اسلام و قرآن نمی توانست فکر نوع فلسفی را توسعه دهد زیراتبعیت مطلق از الله راه را بر هر تلاش فکری می بندد. افکار فارابي و ابوعلي سينا نوعي واكنش به فلسفه يوناني و مكتب‌هاي مختلف آن بوده است. البته نمي‌توان گفت كه اين فيلسوفان، پیرو کامل فلاسفه يونان بوده‌اند، اما مي‌توان گفت كه این فيلسوفان، فلسفه را از يونان کسب کرده‌اند و فضای اسلامی جلوی بلندپروازی های فکری را سلب می کرد. اسلام مرکز بن بست ها و تنگناها شد. بقول ماشاالله آجودانی"«چند قرن پیش از این،غزالی مهم ترین ضربه کاری را بر تفکر فلسفی و میراث آن فرود آورده بود. در نتیجه، تلاش معتزله  و خردگرایان کم کم رنگ باخت و نحوه ی تفکر اشعریان، فرصت رشد و گسترش به اندیشه ی خردگرا و تفکر فلسفی نداد و «اندیشیدن» در ایران اسلامی از مسیر نسبتا آزاد آن خارج شد و درچهارچوب شرع گرفتار ماند.»(برگ 216، مشروطه ایرانی). بر ابوعلی سینا و ملاصدرا مهر تکفیر زدند تا هرگونه تمایل دوری از شریعت رسمی سرکوب شود. فضای تعصب شرع گرایی تمام حوزه ها را در برگرفت و ضدیت با فلسفه حاکم شد. تنها آنجا که فکر فلسفی در خدمت دین قرار می گرفت برخی از حکما مورد عنایت واقع شده و هرگونه اندیشه تعقلی و فلسفی مورد سرکوب قرار گرفت و رازی و خیام مورد کینه و توطئه و سکوت طرفداران شرع قرارگرفتند. میزان، نه عقل و ابتکار بلکه، قرآن و شرع گردید. هر شیخ و آیت الله نادان و مرتجعی به تکفیر افرادی که از دین حوزوی فاصله می گرفتند، اقدام نمود. تاریخ شیعه تاریخ پریشانگرایی روانی پرسرعت ما شد. نه زرتشت، نه کورش، نه فردوسی، نه رستم، نه بابک، بلکه استراتژی دشمنان سامی با شریعتی خشونتبار بر ما غلبه کرد و شیعه زشت کلینی و مجلسی و دین سازان رنگارنگ، با فتوای آدمی کش و روایات دروغ و ضدخرد، جامعه را به اعتقادات اسلامی و دوازده امامی سوق داد و ذهنیت ایرانی را به تسخیر درآورد.  

کارخانه تولیدی و جعل عظیم حوادث به راه افتاد تا لشکر روحانیت آموزش ایدئولوژیک دیده و ذهنیت جامعه به بند کشیده شود. هدف چه بود؟ تولید مردمی تقدیرگرا و امام زمانی شده، مردمی که به «حمد» الله «قهار» پرداخته و تمامی شعورش را در اختیار دینسازان قرار می دهد. قدرت سیاسی و قدرت روحانیت همدست شده و با خرد درافتادند و اطاعت و تسلیم طلبی ذهن ایرانی را طلب کردند. دستگاه سرکوب و آدمکشی و سربریدن ها با هجوم به اذهان همراه شد. عربها با اسلام به تجاوز و کشتار دست زدند، مغولها و تاتارها ویران کردند، غزنویان برای جنگ با کفار و اشاعه اسلام به هندوستان لشکر کشیده و هزینه ها را باوج رساندند و سه دانشمند و شاعر بزرگ مانند ابوعلی سینا و ابوریحان و فردوسی را آزار دادند. تیموریان از کله ها مناره ساختند و صفویان شیعه را به پیروزی رساند. شاه تهماسب (۹۳۰-۹۸۴هجری)، یکی از بزرگترین بنیان گذاران خرافات شیعه و حامی بزرگ نخبگان شیعه گری بود. در زمان او آخوندهای بسیاری مانند شیخ علی ابن عبدالعالی کرکی زیر عنوان « محقق»، عزالدین حسین ابن عبدالصم جبلی عاملی پدر شیخ بهاءالدین عالی و شماری دیگر، از کشورهای عربی به ایران آمدند. شاه تهماسب دردوران درازمدت فرمانروائی خود، دست روحانیت را درکارهای کشور باز گذاشت به آنها نسبت نیابت امام داد و برخی تاریخنویسان نیز شاهان صفوی را «نایب امام» دانستند(رجوع شود به «دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران»، جواد طباطبایی). خودکامگی سیاسی و سلطه گری شیعه ازجمله عوامل موثر در انحطاط ایران بودند. این انحطاط و شکست فرهنگی دیواری عظیمی در برابر مدرنیت بپا کرد. شیعه شدن در ایران خودبخودی نبود، موهبت آسمانی نبود، بلکه پدیده ای ساخته شده و وسیله قدرت برای سلطنت و روحانیون بود. در طول تاریخ دارایی مملکت برای دینسازی بکار رفت تا توده ها «بشکر الله و امام زمان» شیعه شوند و پشتیبانان طبقه روحانیت و نخبگان شیعه شوند. یکی از رازهای برجسته ی انحطاط ایران زمین همانا ازخودبیگانگی ایرانیان بر اثر امواج مدام اسلامی و شیعه گری بود. آیا سقوط ما قطعی و همیشگی است؟ جواد طباطبایی می نویسد:«تمدن ها، پیش از فرو رفتن در کام مرگ، فراز و نشیب های بسیاری را تحمل می کنند و به مرگ ناگهانی نمی میرند، بلکه فرسودگی های موقت پیدا می کنند و تنها آن گاه می میرند که همه توش و توان خود را از دست داده باشند.»(همانجا، برگ 445). ایران زمین با انحطاط ناشی از اسلام، فرصت ها و منابع و نیروهای بیشماری را از دست داد، ولی همه توش و توان خود را از دست نداده است و بعلاوه جامعه ما می تواند با ادامه یک تلاش پردامنه فرهنگی و فلسفی و تاریخی و روانکاوانه و جامعه شناختی و نقد دینی، توان خردمند و خلاقیت روشنفکری و سازندگی خود را بیشتر برانگیزد.  

جلال ایجادی

جامعه شناس – دانشگاه پاریس    

-----

یادداشت: بخش اول مقاله بالا با عنوان «آقایان اشکوری و سروش، شما در باره اسلام شناخت علمی ندارید»، می باشد.

پیوند برای سلسله مقالات «مذهب شیعه، ریشه ازخود بیگانگی ایرانیان» و «نوانديشان دينی، نقش سودمند يا زيان‌آور»، روی گوگول اسم همین نویسنده و عنوان مقاله نوشته شود.

کتاب «جامعه‌شناسی آسیب‌ها و دگرگونی‌های جامعه ایران» نوشته جلال ایجادی
http://www.handsmedia.com/books/?book=sociology-of-fractures-and-changes-in-iranian-society

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حسن روحانی که حمله به سفارت عربستان را محکوم کرده، در سال ۱۳۵۸، تحت عنوان «دکتر روحانی» به عنوان حقوق‌دان، اشغال «لانه جاسوسی» و حبس «جاسوسان» را تایید کرده است.
https://khodnevis.org/article/66191