آن که می دانست، و آن که نمی دانست

Mohammad Ali Esfahani   محمد علی اصفهانی
سبزقبايی داشت کنار لانه، قبايش را رفو می کرد.
گفتم: ناکس! خوب ژيگول می کنی ها!
گفت: دو سه تا شعر عاشقانه نداری؟ بعد از ظهر، رانده وو دارم.

 

 

آن که می دانست، و آن که نمی دانست

 

نسيم آمد در زد. خواب بودم نشنيدم. خودش در را باز کرد و آمد تو.
دَم گوشم چيزی گفت و رفت.

هرکاری کردم که بخوابم نشد.
زدم بيرون.

ابری داشت برای خودش گشت و گذار می کرد.
گفتم: خيال داری بباری؟
گفت: آره، ولی نه همين حالا.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

ستاره يی داشت يواشکی قايم می شد.
گفتم: خودت را قايم نکن. من تو را ديدم!
خنديد.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

درختی داشت شاخ و برگش را توی هوا تکان می داد و صفا می کرد.
گفتم: عجب زمستان سختی بود!
گفت: حالا اما فصل ديگری است. 
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

جوباری داشت می رفت.
گفتم: آخر تا کجا؟
گفت: فعلاً که می رويم. تا هرکجا. هرچه بادا باد!
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

نيلوفری داشت باز می شد.
گفتم: خوشگل خانم! چرا اين قدر دلبری می کنی؟
گفت: به تو چه!
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

قورباغه يی داشت ابوعطا می خواند.
گفتم: مگر آب، سربالا می رود؟
گفت: نه، ولی دلم تنگ بود زدم زير آواز.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

سبزقبايی داشت کنار لانه، قبايش را رفو می کرد.
گفتم: ناکس! خوب ژيگول می کنی ها!
گفت: دو سه تا شعر عاشقانه نداری؟ بعد از ظهر، رانده وو دارم.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

پروانه يی داشت از توی پيله بيرون می آمد.
گفتم: بالاخره دل کندی!
گفت: عجب دنيای بزرگی!
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.

يک نفر پشت کامپيوتر نشسته بود و داشت چيز می خواند.
گفتم: چه می خوانی؟
گفت: نوشته های تو را.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: چه چيزی را؟
زدم شيشه ی کامپيوترش را شکستم.

شما هم اگر می دانيد، بسيارخوب؛ احسنتم.
ولی اگر نمی دانيد مواظب شيشه ی کامپيوترتان باشيد!

www.ghoghnoos.org

 

منبع: 
ققنوس ـ سياست انسانگرا
برگرفته از: 
www.ghoghnoos.org
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ابری که پاس رهگذر اثیری ما که رازی که نسیم با او گفته بود خواب از چشمش ربوده بود را نگاه می داشت و به او امان می داد و نمی بارید تا او به راه خود ادامه دهد و سر راه از هر که می بیند بدون آن که بگوید از چه حرف می زند بپرسد «می دانی؟»...
ستاره ای که دم صبح «داشت يواشکی قايم می شد» تا شب دوباره برگردد...
درختی که از زمستان سخت پشت سر جان به در برده بود و حالا «داشت شاخ و برگش را توی هوا تکان می داد و صفا می کرد»...
جوباری که بی هراس از پیش رو داشت می رفت و می گفت «فعلاً که می رويم. تا هرکجا. هرچه بادا باد!»...
نیلوفری که «داشت باز می شد» و به رهگذر مهربان که شیطنت کرده بود و به او متلک پرانده و گفته بود «خوشگل خانم! چرا اين قدر دلبری می کنی؟» با ناز دخترانه جواب می داد «به تو چه!»...
قورباغه تنها و معصومی که دلتنگ بود و «داشت ابوعطا می خواند» تا دلش باز شود...
سبزقبایی که

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
"قورباغه يی داشت ابوعطا می خواند.
گفتم: مگر آب، سربالا می رود؟
گفت: نه، ولی دلم تنگ بود زدم زير آواز.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: می دانم.
....
....
يک نفر پشت کامپيوتر نشسته بود و داشت چيز می خواند.
گفتم: چه می خوانی؟
گفت: نوشته های تو را.
پرسيدم: می دانی؟
جواب داد: چه چيزی را؟
زدم شيشه ی کامپيوترش را شکستم.
...
...."

من اینجوری فهمیدم:
انسان بیدار آگاه، آدمی یه که
در عرصه عمومی، توی اجتماع، در ملاء عام
بخاطر دونستن، بخاطر دانش، بخاطر آگاهی حتی؛
می دونه
در کنار خوندن و نوشتن
باید که کاری کرد، پس شاید که کاری باهاس کرد، کارستان!

مخلص همه جانهای شیفته آزادی و برابری،
بر و بچه های اسیر لیبرتی و هزار اشرف یادتون نره!

رفیق سائل.