بیست و هشتم مردادماه سالگرد رستاخیز ملی شاه و مردم
18.08.2016 - 01:01
بیست و هشتم مردادماه
سالگرد رستاخیز ملی شاه و مردم
و
عربدۀ گورکن های از خود خرسند
---------------------------------------------------
 
 
هرچه بیشتر سکوت می کنی، صدای عربدۀ گورکن بلندتر می شود!
امروزه، همانند دیروز رسم بر این است که عده ای همچنان گورکن باقی مانده، به تو شبیخون می زنند.
زمانی محمد مصدق را از گورگاهش بیرون می کشند و او را حلوا حلوا ، پیشوا ، پیشوا می کنند . و زمانی حسین فاطمی، وزیر خارجۀ حکومت فخیمۀ انگلیس در دولت مصدق را! و برای اینکه داستان را غم انگیز کنند، حسین فاطمی را هنگام اعدام، "تب"دار معرفی می کنند و اینکه گویا او هنگام اعدام، تب "چهل و دو درجه" داشت.
زمانی محمد مسعود را می کشند. پس از سالهای سال ، خود، او را از قبرش بیرون می کشند و برایش گریه و زاری سر می دهند. اکنون دیگر بر همگان روشن است که "خسرو روزبه" و دارودسته اش، بدستور نورالدین کیانوری محمد مسعود را کشتند.
کریم پور شیرازی ، که معلوم نیست به چه درد ناعلاجی مبتلا بود و به وسیلۀ چه کسانی کشته شد، را به فرمان!!! شاهدخت اشرف پهلوی می کشند!!! و سپس جسد او را به آتش!!!!می کشند. حال ، خود، او را که سالیان سال است کفن پوسانده، از گورش بیرون می کشند و برایش نوحه سرایی می کنند.
زمانی، سوزن و نخ پیدا می کنند و افسانۀ دوختن دهان فرخی یزدی ،به فرمان رضا شاه بزرگ را بر سر زبانها می اندازند. حال فرخی یزدی را نیز هر ساله از قبرش بیرون می آورند و برایش سینه زنی می کنند .
زمانی افسانۀ "آمپول هوا" را در مخیلۀ بیمار خویش درست می کنند تا بوسیلۀ آن "تقی ارانی" که اتفاقا با پول رضا شاه و مردم ایران برای تحصیل به آلمان رفته بود را توسط ایادی!!! رضا شاه بزرگ بکشند، تا بتوانند جار بزنند:" ایا الهناس! رضا شاه دکتر تقی ارانی را با آمپول هوا کشت!!"! حال نیز هر ساله، تقی ارانی، این انسانی که به اسلام باور نداشت را از خاک بیرون می کشند و برایش مجلس ترحیم سالانه می گذارند.
افسانۀ شکستن "انگشتان" وارتان سالاخانیان را در زیر شکنجه و در زندان، در دهانها می اندازند تا احمد شاملو، نیز این افسانه را باور کند و بسراید"وارتان سخن نگفت، وارتان ستاره بود!".
حتی یک نفر از این انسانهای مالیخولیایی و افسانه سرا، تا به امروز از خود نمی پرسد:"آنکه که وارتان را شکنجه می داد که بود، آنکس که این افسانه را از زندانهای مخوف!!!!دوران پادشاهی بیرون آورد که بود؟ آیا هنگام شکنجۀ!!!وارتان سالاخانیان شاهدی وجود داشت و یا اینکه خود شکنجه گر!!!افسانۀ شکستن انگشت وارتان زیر شکنجه را برای دیگران اینگونه تعریف کرد: "شکنجه گر، انگشت سبابۀ وارتان را وارونه فشار می داد تا آن را به مچ دستش برساند، وارتان گفت: نکن این کار را، انگشتم می شکند. شکنجه گر به کارش ادامه داد، وارتان گفت: این کار را نکن، انگشت می شکند، شنکجه گر دوباره فشار بر انگشت را اضافه کرد. انگشت وارتان شکست! وارتان نیز بدون گفتن آخ!!!! رو به شکنجه گر کرد و گفت: دیدی گفتم می شکند!!" !! حال نه تنها کسی از این گورکن ها و موش های کور، به نادرستی این افسانه فکر نمی کند که هر ساله و در سالروز مرگ وارتان سالاخانانیان، آن را با چربی بیشتر و آب و تاب بیشتر تعریف می کنند که دل هر شنونده ای، حتی این شنونده سنگ باشد، را نیز به درد آورد و واقعا این جماعت گورکن در به درد آوردن دل دیگران حتی دست آخوندها را از پشت بسته اند، اصلا این ها خودشان آخوند هستند.
روزی از حماسۀ حمید اشرف می گویند، روزی از حماسۀ اشرف دهقانی، روزی از حماسۀ بهروز دهقانی سخن سرایی می کنند و روزی می گویند: کارمندان وزارت اطلاعات و امنیت دوران شاهنشاهی، بهروز دهقانی را وادار کرده بودند؛ با خواهرش اشرف دهقانی در مقابل چشمان آنها همخوابگی کند، چون بهروز دهقانی سر باز زد، ماموران بدنهای عریان این دو خواهر و برادر را سوار بر دستگاهی، به هم وصل کردند تا این همخوابگی صورت بگیرد. طرفه اینکه خانم اشرف دهقانی که هنوز زنده است و خود بارها این افسانه را شنیده است، حتی یکبار در این باره، نه در خاطرات زندانش و نه در سخنرانی هایش در رد و یا درستی این افسانه لب نگشود.
افسانه ها زیاد است، یکی از این افسانه ها:" هنگامی که ماموران وزارت اطلاعات و امنیت، همایون کتیرایی را شکنجه می دادند، بدو گفتند: اگر دوستانت را لو ندهی، تو را روی این اجاق داغ می نشانیم. همایون کتیرایی:، رو به آنها نمود و پرسید: این اجاق را می گویید؟ و پس از این پرسش بر روی اجاق داغ نشست، بدون اینکه آهی بگوید"!!! ...جل الخالق!! تو گویی همایون کتیرایی مازوخیست بود.
این موجودات براستی مالیخولیایی و گورکن، در افسانه سرایی هایشان، صمد بهرنگی،را به کنارۀ ارس می برند و او را توسط ماموران ساواک!!!غرق می کنند.
حال همین افسانه سرایان خوب می دانستند و می دانند صمد شنا بلد نبود. اسد بهرنگی، برادر صمد بهرنگی بارها و بارها به این مسئله اشاره کرد و گفت: بابا صمد شنا بلد نبود ، رفت توی آب "ارس" غرق شد، یعنی اینکه صمد"بی گُدار به آب زده بود!"! این گورکن ها جلال آل احمد را حلوا حلوا می کنند، اما فراموش می کنند: همین جلال آل احمد زمانی گفت: اول که شنیدم صمد را ساواک در ارس غرق کرد، باورم شد، اما وقتی با "اسد" صحبت کردم، دیدم این باورم نادرست بود(نقل به مضمون از جلال آل احمد) گفتم نقل به مضمون که فردا روزی به من نگویید این عین جملۀ جلال آل احمد نیست.
همۀ این گورکن ها می دانند صمد خودش غرق شد. اما این دلیلی نمی شود که هر روزه "ماهی سیاه کوچولو"ی وی را به رخ دیگران نکشند و منتظر" ماهی سرخ "باقی نمانند. هرگاه فراموش نکنیم کتاب "ماهی سیاه کوچولو" ، نوشتۀ صمد بهرنگی؛ نخستین بار توسط "کانون پروش فکری کودکان و نوجوانان ایران" منتشر شد، کانونی که مراکز و کتابخانه های آن، به پیشنهاد شهبانوی دانا و مهربان ایران، شهبانو فرح پهلوی در سرتاسر ایران تاسیس شد و بانو لیلی امیر ارجمند ، مشاور فرهنگی شهبانو، ریاست این کانون را تا بروی کار آمدن رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی بر عهده داشت. و فراموش نکنیم همین کتاب توسط همین کانون به جشنواره کتاب سال 1968در شهر "براتیسلاوا"(پایتخت جمهوری اسلواکی کنونی) فرستاده شد و برندۀ جایزه نیز شد.و فراموش نکینم همین "ماهی سیاه کوچولو"، در همان سال، توسط همین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ایران به جشنوارۀ کتاب شهر "بولونیا"(در ایتالیا) که از سوی کمونیست های ایتالیا برگزار شده بود رفت و در آنجا نیز برنده شد.
باری! ...این گورکن ها، روزی نیست که در آن، بیژن جزنی را ، روز دیگر سعید محسن را، روز سوم، حنیف نژاد را، روز چهارم، ناصر تره گل را، روز پنجم، ضیاء ظریفی را، روز ششم، سرمدی را، روز هفتم عباس مفتاحی را، روز هشتم اسدالله مفتاحی را، روز نهم ، امیرپرویز پویان را، روز دهم، مهدی رضایی را و....از خاک بیرون نکشند، و برایشان مویه و زاری سرندهند. آنها را از خاک بیرون می کشند تا همگان به آنها فکر کنند و اینکه همگان به این فکر نکنند که رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی اکنون در جلوی چشمشان دارد دست قطع می کند، شکنجه می کند، چشم کور می کند، در ملاء عام اعدام می کند.
این ها را گفتم که بگویم: دیگر سکوت نمی کنم، گورکن هم نیستم، اما از این گورکن های شبیخون زن می پرسم:
چرا می خواستید در سال 1324 نخست آذربایجان و سپس کردستان را از ایران جدا کنید؟
چرا با پادشاهی که در آن هنگام تنها و تنها بیست و چهار سال داشت اینگونه برخورد کردید؟
چرا چندین بار و از جمله در بهمن ماه سال 1327 پادشاه جوان را مورد سوء قصد قرار دادید؟
چرا در سی ام تیرماه سال 1330 بر علیه پادشاه کودتا کردید؟
چرا در بیست و پنجم مرداد ماه سال 1332 بر علیه نظام شاهنشاهی در ایران کودتا کردید؟
چرا به همراه خمینی دجال در خرداد ماه سال 1342 به خیابانها رفتید و بر علیه اصلاحات ایران ساز شاهنشاه آریامهر عربده کشیدید؟
چرا در سال 1344 سازمان مسلح برای سرنگونی نظام پادشاهی تشکیل دادید؟
چرا در سال 1349 به پاسگاهی در سیاهکل حمله کردید و عده ای ژاندارم را در این روستا کشتید و به میمنت و افتخار کشتن این ژاندارمها ، سازمان مسلح و چریکی خود را تشکیل دادید؟
چرا در سال 1350 ژنرال ارتش ایران، ژنرال ضیاء فرسیو، که با اتومبیل شخصی خود و نه با محافظ، هنگام رساندن فرزندش به دبستان را کشتید؟ و پسر خردسال او را زخمی کردید؟
چرا به بانکها دستبرد زدید؟
چرا نگهبان کلانتری کوچکی در قلهک تهران را کشتید؟
چرا ژنرال های آمریکایی در ایران را کشتید؟
چرا به معمرالقذافی پناه بردید و در آنجا پایگاه آموزشی تروریستی-خرابکاری و ایستگاه های رادیویی بر علیه نظام پادشاهی در ایران براه انداختید؟
چرا به اردوگاه های فلسطینی رفتید و آموزش خرابکاری در ایران را در آنجا فرا گرفتید؟
چرا به عراق رفتید و در آنجا سه رادیوی" رادیو میهن پرستان"، "رادیو سروش" و"رادیو صدای روحانیت مبارز" را براه انداختید؟
شما بخوبی می دانستید که در آن هنگام عراق با ایران بر سر مسئلۀ اروند رود به جنگ پرداخت و البته پاسخ دندان شکن ارتش شاهنشاهی را نیز دریافت کرد.
چرا به دامان "سالم ربیع علی"، "عبدالفتاح اسماعیل" و دیگرانی در یمن جنوبی آن هنگام افتادید و در آنجا بر علیه نظام شاهنشاهی در ایران پایگاه زدید؟
جالب این است که دارودسته های "سالم ربیع علی" و "عبدالفتاح اسماعیل" برای نخستین بار در سال 1978 و دیگر بار در سال 1986 به جان هم افتادند و یکدیگر را تکه و پاره کردند و کار بدانجا رسید که جهانیان یک ماه از "عدن" پایتخت یمن جنوبی خبری نداشتند. در این دعواها میان باندهای رهبری کنندۀ یمن جنوبی در ژانویۀ سال 1986 هزاران نفر کشته شدند.
چرا در سال 1357 بدنبال آخوندی ضد ایرانی و تا مغز استخوان مرتجع بنام روح الله خمینی افتادید و با بسرکار آوردن رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی، بلایی سی و هشت ساله را به جان مردم ایران انداختید؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
اما من امروز به روان پاک ژنرال فرسیو درود می فرستم. و درود می فرستم به روان های پاک همۀ ایرانیان پاک نهادی که قربانی عملیات مسلحانۀ گروه های چریکی-تروریستی، تا هنگامۀ بروی کار آمدن رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی در میهن ما شدند.
و... درود می فرستم بر بانو فرخ روپارسا، وزیر دانای آموزش و پرورش ایران، بانویی که خلخالی جنایتکار او را در یک گونی سربسته ، اعدام کرد.
درود می فرستم بر تیمسار مهدی رحیمی، درود می فرستم بر سرلشکر خسروداد، و درود می فرستم بر فرماندهان دلاور ارتش شاهنشاهی ایران که توسط رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی اعدام شدند
درود می فرستم بر زنده یاد عباسعلی خلعتبری، وزیر خارجۀ دانای دولت شاهنشاهی ایران!
درود می فرستم بر زنده یاد امیر عباس هویدا، نخست وزیر دانای سرزمین شاهنشاهی ایران!
درود می فرستم بر محمد باهری،دبیر کل حزب رستاخیز ایران!
درود می فرستم بر درجه داران، گروهبانان و سربازان و پاسبانان ارتش و شهربانی کل کشور شاهنشاهی ایران و درود می فرستم بر کارمندان وزارت اطلاعات و امنیت ایران که توسط رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی به جوخه های اعدام سپرده شدند!
درود بر روان پاک و اشویی رضا شاه بزرگ، بنیانگذار ایران نوین!
درود بر روان پاک و اشویی محمدرضا پهلوی، پادشاه میهن دوست، مردم دوست، مهربان و خردمند ایرانیان، شاهنشاه آریامهر!
درود بر خاندان پهلوی!
سرنگون باد رژیم اشغالگر جمهوری اسلامی در تمامیت آن!
کیانوش رشیدی قادی
بیست و هشتم مرداد ماه سال 7038 میترایی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش رشیدی قادی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما