ويسلاوا آمد، مادرم آمد، و شاعر شدم، و نويسنده شدم، و ديوانه شدم

من اين متن را دوباره نويسى كرده ام.
بعضى وقتها احساس مى كنى كه يكى از نوشته هايت تمام نشده و نمى شود.
اين يكى از آن نوشته هاى من است.

 

 

❤ آری ویسلاوا شیمبورسکا،(1)  مردگانم به خوابم می آیند. کبودی زیر چشمهایشان حکایت ازقرن ها بی خوابی و خستگی و رنج دارد. مردگانم زیر ضرب شلاق و ناسزا یاللی می رقصند. مردگانی که هنوز هم در سرزمین دیکتاتورها آوارۀ کوه و بیابانند.
نمی توانم نگاهشان کنم و احوالشان را بپرسم. مردگان من خیلی مرده اند. چهره هاشان در گذر از مسیر استحاله و استبداد زدوده شده است. چشمهایشان را از حدقه در آورده اند. زبانشان را بریده و لبانشان را دوخته اند. مردگانم قابل شناسایی نیستند. درست مثل خود من. آنها همینطور به صورت خودجوش از بالای دارها، از زیر ماشین ها، از گوشۀ زندان های شکنجه به سمت خواب و بیداری من سرازیر می شوند . از خواب هایم بیرون جهیده و به کوچه ها و خیابان های شهر هجوم می برند. مردگانم خیال می کنند که به زندگی بر گشته اند. آنها نمی دانند که به خواب مردگانی دیگر وارد شده اند.
 
 

 
❤ آری، مردگانم همیشه با من حرف می زنند. دیروز پروفسور زهتابی را دیدم. خودش را و مرا از خوابم بیرون کشید و به ساحل می سی سی پی کشاند. درست مثل وقتی که با او کنار آجی چای قدم می زدیم ساعت ها با هم می سی سی پی را قدم زدیم. او اما زبان داشت. زبانش را از چمدانش در آورد و به من داد.
 
گفت: هنوز می نویسی؟
 گفتم: آره، اما برای خودم.
گفت: کی بر می گردی آزربایجان؟ ببينم هنوز هم مى نويسى؟
گفتم: تصميم دارم ننويسم. نقد تفكر دشمن مى كنم دشمنم. نقد تفكر دوست مى كنم دشمنم.
 
قهر کرد و به یکباره ترکم نمود. باید دلش را به دست آورم. باید بیشتر بنویسم. باید دل مردگانم را به دست آورم. راستی یادم رفت  ویسلاوا شیمبورسکا، پرسیده بودی منطق مردگانت چیست؟ می بینی که، منطق آنها زندگی است.
 

 
❤ مردگانم همیشه به خوابم می آیند. غلامرضا امانی همیشه اول صف است. پیوسته از زخمهایش خون می چکد بر خاکی که نیست. همیشه هم از زیر ماشین پرس شدۀ لکنتی و درب و داغان خودش را بیرون کشیده و به خوابم می آید. و همیشه هم اولین جمله اش این است:
 
- بد جوری نامردی زدند. زخم هایم هرگز تمامی ندارند.
 
همیشه هم در حالی که زخم صورتش را نشانم می دهد، می گوید: می بینی محمد رضا، پسرم اگر این را ببیند چه حالی خواهد شد؟
 
خوب نگاهش کن ویسلاوا شیمبورسکا، می بینی؟ مردگانم ماهند، ماهی اند. صورت زیبائی دارند و هنوز هم زخمهایشان را به یاد دارند. قاتلان و دژخیمان را فراموش نکرده اند.
 
غلامرضا می گوید: اینجا هم راحتت نخواهند گذاشت. دستشان توی یک کاسه هست. مواظب خودت باش.
 
می گویم: من هم زخمهای عمیقی دارم از ستم آنها ای دوست،.ببین.

مى گويد: يك مطلبى نوشته بودى در مورد تحقير و توهين فارسها، اسمش چى بود؟ آن رابخوان...

مى گويم: تو كه نيستى جنس مبارزه فرق كرده. ما صورتى از تحقير را مى كوبيم اما با صورتى ديگر از تحقير در درون خويش مواجهيم. چه فرقى مى كند؟ همان جنس از تحقيرها اينبار از كسانى مى شنوييم كه...
سخنم تمام نشده دست بر دلش مى گذارد و مى افتد زمين. درد دارد. دردى بى انتها دارد.

مى گويد: بايد اين دردها را بخوابانم. بايد بروم.

مى گويم: باشد. اما ببين، امشب اين منِ غربتى و تنبل و بى دست و پا و بيشرف و ديوانه و دزد و قمارباز و خائن و نمك به حرام و فاسد و شر را بردار و ببر. ببين، زخمم دارد بزرگتر و بزرگتر مى شود.
 
بعد زخم دلم را نشانش می دهم.
 
می گوید: سخت نگیر محمدرضا. اين دفعه كه برگشتم مى رويم ائينالى. دواى درد تو ائينالى است. من كه بهتر مى دانم.
 

 مردگانم مواظبم هستند ویسلاوا شیمبورسکا. تو نیز.
 

❤ بعدش مادرم به خوابم مى آيد. به اين خوابى كه من تويش دارم چمدان دربه درى و آوارگى و تنهايى ام را اين ور و آن ور مى كشم. كه هنوز با غربت سر سازگارى ندارم. كه هنوز بدون وطن و بدون تبريز با جهان سر آشتى ندارم. چقدر چهره ى مادرم شبيه توست ويسلاوا. دستم را مى گيرد و مى بردم به آلاداغلار. دارد كهليك اوتو مى چيند. يادم است اولين شعريّتم در همين نقطه سر گرفت. باد پيچيد توى دامن مادر. كهليك اوتوها را از دامنش بر هوا پاشيد. بوته اى از كهليك اوتوها به صورتم خورد. بوى دستهاى مادر مى داد. در ذهنم گفتم؛ آنام كهليك اوتودور. و شاعر شدم. و نويسنده شدم. و ديوانه شدم...

چقدر چهره ى تو شبيه چهره ى مادرم است ويسلاوا.
 
---------------------------------
 
(1) - اشاره به شعر رازهای مردگان ویسلاوا شیمبورسکا :
 
کی خواب مردگان را می بینی؟
پیش از خواب زیاد به آنها فکر می کنی؟
بیش از همه کدام مرده به خوابت می آید؟
همیشه همان یک نفر؟
نامش چیست؟
نام خانوادگیش؟ تاریخ مرگش؟ کدام گورستان؟ 
منطق مردگانت چیست؟
مردگانت از کجا می آیند؟
پشتیبانشان کیست؟
جز تو به خواب چه کسی می آیند؟
چهره شان به شعاع نوری می ماند؟...

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حرفی برای گفتن نداری که مجبور شدی نوشته های قدیمی خود را در این سایت مجانی ایرانی فارسی زبان ، دوباره برای تحریک اپوزیسیون ایرانی درج کنی.
غیر از راسیسم مبتذل مغولی چیزی در چنته شما تجزیه طلبان ازبک وجود ندارد.
70 میلیون ایرانی منتظر بازگشت تان به سرزمین اهورایی پارسی هستند. تا .. تان کنند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
انسانهای قوی با شرایط جدید بوجود آمده در محیط زیست خود را وفق می دهند، و خیلی قویتر می شوند و یا ضعیف و درمانده و منقرض می شوند، باید قوی بود و از دنیای خواب و خیال بیرون رفت، قریب به یقین می توان گفت که ترکها مهاجرترین و در نتیجه از زمره با تجربه ترین ملتها می باشند. از دست دادن رنگیزه پوست و مو نماینگر مهاجرتهای طولانی انسانها از مبدا پیدایش (شاخ آفریقا) بسوی مناطق سرد و قطبی روی داده و مهارتهای انسان و مشاهده اشکال مختلف زندگی در نقاط دیگر دنیا باعث تکامل انسانها شده است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دیشب دیوان پروین اعتصامی را می خواندم .زبانی اشنا با روح جان . بجای این همه حرفها یک شعر از این بانوی بزرگ ادب ایران .