نان و کار برنگ فقرِ ملت ها

در ایران ویرانشده حکومت دینی، جز باصطلاح خدا، ولی امرش خامنه ای، باندها و مافیاهای رنگین و دنبه کلفت شده مذهبی هیچکسی نباید از پشت پرده اعمال، چگونگی رفتار، کارکرد و برنامه اقتصادی، نحوه پیشبرد امور سیاسی و چرائی هزینه کردن دارائی های بربادرفته کشور که بمیل دینمداران اجرامی شوند پرسش و خبری داشته باشد و ندارد.

در ایران ویرانشده حکومت دینی، جز باصطلاح خدا، ولی امرش خامنه ای، باندها و مافیاهای رنگین و دنبه کلفت شده مذهبی هیچکسی نباید از پشت پرده اعمال، چگونگی رفتار، کارکرد و برنامه اقتصادی، نحوه پیشبرد امور سیاسی و چرائی هزینه کردن دارائی های بربادرفته کشور که بمیل دینمداران اجرامی شوند پرسش و خبری داشته باشدو ندارد. چرا؟ چون: جز این "کاست" خداشناس بقیه شهروندان از دید رژیم نادان و بیگانه ی دستگاه و مستعد گمراهی اند، پس حق هم ندارد در امور الهی دخالت کنند چون برابر خدا و ولی خدا خواهندایستاد. بنابرین درخواست اداره شورائی کارگران، حق تعیین سرنوشت ملیت ها و داشتن نان و کار و آزادی و برابریخواهی، جز تابع اراده مطلق ولائی که همان مشیت الهی باشد نیست که می باید حکومت زمینی او بر سرنوشت همگان حاکم باشد و بی رحمانه هست.

در این دکان مذهبی که خودکامگی فردی و گروهی نیز همراهش هست، بسان ریاورزی ناسیونالیست های جدائی خواه  اهداف هردوسو بیگانه با منافع کارگرانِ ملت ها می باشد. فومگراها نداری، ستم و ناسازگاری های فراوان زندگی "نوع انسانی" را که در ساختار سرمایه سالاری هستی شان لهیده، شکننده و تباه شده است، آنرا محصول تبعیض میان اقوام می دانند و آسیب های کلان اجتماعی سرمایه علیه کار را ندیدگرفته و یا آنرا تنها بکام قوم و قبیله ی خود تلخ و ناشی از شوینیسم فارس می بینند. بدون آنکه دقت یکسان به چپاول سرمایه از نوع انسان کارمزد داشته باشند و منافع سراسری کارگران و ملیت های آنان را در روابط بهره کشانه "کار و سرمایه" ببینند و ستم ملت خود را بسان ستم دیگر ملیت ها برپایه ی طبقاتی سنجیده و بررسی کنند. همانگونه که ادیان و مذاهب و بویژه سران شیعی نیز نوع انسان را نه در رابطه با  تقسیم بندی کار و ربودن مزد، بل از دریچه مذهبی و فراانسانی می سنجند تامگر لزوم برترخواهی خود را بپوشانند. این ترفندهای خطرناک قومی و واپسگرائی مذهبی در حالی دسیسه جدائی و دستآویز جنگ های آتی را می بافد که آشکارا ملت ها و کارگران آنها یک درد مشترک دارند و سرنوشت آنها بهم گره خورده و همه کارگران نیاز به همدردی و همبستگی طبقاتی دارند. چون: چه در ایران و چه در گستره ی جهان پیوسته( نان و کار برنگ فقر کارگران ملت هاست!؟) و هیچ ملتی بر ملت های دیگر برتری ندارد.

همه می دانیم که در در طول تاریخ ایران و جهان کنش و واکنش های برترجویانه ی "قومیت و دیانت" در برابر دیگر مدعیان ناسیونالیست، فناتیست، پانیست و شوینیست جز به جنگ های ایدئولوژیک، مهلک و گمراه کننده ملیت ها علیه هم و بسور حاکمیت شاهی و شیخی نینجامیده و سرآخر نیز بی گمان مبارزه مشترک کارگران و کارمزدان ملیت ها را علاوه بر اینکه رودرروی هم گذارده، همچنین توانائی یکپارچه کارگرانِ ملت ها را در برابر بهره کشان خنثی، سست، ناتوان و اغلب ناگزیر به شکست در برابر قلدران سرمایه دار" ملی ـ وطنی" و سپس جهانی وادار به تسلیم و سازش می کند. این دو فرقه عصر عتیق(( ناسیونالیسم و فناتیسم)) نابرابرها را بسود سرکردگی سرمایه داران خودی چه با نام "برتری مذهبی" الهی تر و چه بنام "قوم برتر" فریبنده تر وارد میدان خودزنی کرده و کارگران را بجان هم می اندازد و در درازنای تاریخ بارهای بار در ایران و جهان توانسته اند حمام خون راه انداخته و هنوز هم می اندازند.  شایسته است به علل پیدایش داعش شیعی و سنی، و نسل کشی های آندو علیه دیگر مذاهب و ملت ها در منطقه توجه کنیم و نباید دوباره فریب آنها را خورد. هشدار!

ناسیونالیسم منافع کارگران بیکار و گرسنگان ملیت ها را با برجسته ساختن هویت صوری، خونی، زبانی و اتنیکی، و تحریف اصل مبارزه طبقاتی و ضرورت همبستگی میان ملت خود با دیگر ملت ها را، برعکس عمل کرده و تشویق به جدائی و ایجاد حکومت مستقل قومی و قبلیه ای می کند، تا اهداف سرمایه داران خودی و ترفندهای ضدبشری پوشیده آنان را از تبعیضزدگان پنهان کند. درست بسان رژیم ولائی بجای پاسخ به چرائی ستم، فقر و نابرابری ها، به کارگران وعده عدل الهی در قیامت نسیه می دهد. در حالیکه کارگران ایران و ملیت های تحت ستم درد و درمان یکسان دارند و دیریست دیگر تن به قوانین من درآوردی شیخی نمی دهند. زیرا ستم نابرابری ها فراوانند و رنج زندگی نوع انسان را قدرتمداران زر و زور و ریاکاری مذهبی باهم و دست درست ظالمانه رقم می زنند. در هیچکجای جهان حاکمیتی ملی بر دیگر ملت ها وجود سمبولیک ندارد و دشمن ملت ها ابتدا و در همان خانه ملی ست؛ و سپس در گستره ی جهان. از همینرو ملیت ها و کارگران آنها درد و درمان مشترک دارند و ناچارند باهم جستجوگر گشودن گره ها و در پی یافتن راه ها و چاره های مناسب فردای بهتر، آزاد و خودگران خویش طبقاتی می باشند. در این فرهنگ طبقاتی هیچکس حق ندارد مانع فریاد دادخواهی کارگران و مزاحم دادرس جوئی تبعیض ستیزانه ی ملیت ها شود و یا مقابل هرگونه اعتراض حقوقی و صنفی یا حق تعین سرنوشت مستقل ملیت ها باشد، یا آنها را با تهدید، سرکوب و شلاق و زندان و گاها با اعدام روبرو سازد. فراموش نکنیم که تعدیل قدرت با حق تعیین شرنوشت ملت ها میسر است و چگونگی آن نیز می باید توسط خود آنها برگزیده و ای بسا تا سرحد جدائی باشد، زیرا چنانچه خواسته ی آنان در یک ساختار فدرالیستی تأمین نشود. اتحاد در درون یک کشور امر دلبخواهی ست و نه اجباری!  

فرهنگ یکه تازی و تمرکز مطلق قدرت شاه و شیخ ایران و ملت های ما را به لبه ی پرتگاه گذارده و بنابرین کشور ما آبستن تمرکززدائی، دگرگونی های الزامی و فراروئی از تجربه های اجتناب پذیر مانده و هست. امروزه درخواست اداره شورائی کارگران هفت تپه هم ضروری و هم فراموش نشدنی ست؛ همچنانکه حق مسلم خودمدیریتی ملیت ها و درخواست آموزش بزبان مادری تاکنون، جز با تشدید نابرابری ها و سرکوب خونین چه در دروه شاهان خودکامه پهلوی و چه در این دوره فقاهتی پاسخی اندک نیافته است؛ و دخالت دین دولتی در زندگی شهروندان و در حاکمیت ولائی و بفرمان الهی، جز به جنائی شدن قضا و تباهی همه ی امور انسانی نینجامیده؛ و فرصت حضور "دیگران" در تدوین قانون را شاه و شیخ بی تاوان زندان و مرگ به هیچکسی نداده و نمی دهد. بر همین اساس اراده انسان در برابر حکومت مذهبی یا ناسیونالیستی جز تبعیت کامل از مشیت مطلق الهی و برتریجوئی قومی تاریخی در برابر دیگران نیست؛ اشکال دیکتاتوری ایکه یکی ابزار هدایت و اهرم زمینی بشارت به انسان را به ولایت می سپارد، و دیگری سرنوشت جبری و قهری رهائی نوع انسان کارمزد از بهره کشی سرمایه را به سران قوم و سرآخر شاه شاهان تقلیل می دهد. در حالیکه سرمایه سالار داخلی برخلاف نیروی کار هرگز وطن نداشته و هرجا سودش تأمین و تضمین شود، آنجا وطن اوست و تیغ بهره کشی اش هموطن و دیگری سرش نمی شود.  

بهررو، ایران ما مال آخوندهاست. چون در این کشور دیریست کار نیست، نان نیست، آرمانِ انسانمداری نیست، آزادی نیست، امید بفردا نیست، شادی و شادمانی نیست، آرامش و امنیت زندگی نیست، جای اندیشه و خردوزی نیست، و تا دل ات بخواهد سناگوئی و گریه هست، گرسنگی و مرگ و میر هست، ترس و توحش هست، ستم و زور هست، شلاق و شکنجه هست، زندان و اعدام هست. در هردو دوره شاه و شیخ بجای تشویق و ایجاد فضاهای فرهنگ رنگین و نو، اتنیک آزاد و ارجگزاری فلکلوریک ملیت های ایران نبود. در عوض در سراسر شهر و روستاها و در هر ده کوره ای بانگ اذان هست، هزاران هزار مسجد و امامزاده بی فایده هست، مراکز دعا، تکایا و تعزیه سراهای شور و شوق شکن هست. هرزگی، افیون، فساد و تباهی ها بیرون از حد شناخت هست. در کشور شاهان و ملاها، حقوق شهروندی مفهوم جهانشمول جامعه شناسانه ی خود را از دست داده، چه رسد به پاسخ دادن به حقوق مسلم حق تعیین سرنوشت ملیت ها و اتنیک ها. ما قرن هاست درجامی زنیم. چراکه شهروند در این سیستم ولائی معنی اش " امت" است و آن نیز جز بندگی و بردگی در خدمت خدا و نماینده اش شاه و شیخ نبوده و نیست. سنت بیمار و فرسوده ایکه از قوانین عصر شترچرانی برجا مانده و بویژه ولایت فقیه مطلق، آن امور را بدون هیچگونه حق دخالتی در راه اراده ی خدا که همان خودش باشد لازمِ اجرا دانسته و بعنوان نماینده اش بروی زمین بی کم و کاست به پیش می برد.

 حکومت فاسد، ریاکار و غارتگر ولائی بیش از تف سربالائی می باشد که با شکست انقلاب 57 بر پیشانی سراسر کشور افتاده است. این خودکامگی مذهبی که با نام خدا آراسته شده تاکنون جز بکام ملاها و مکلاها، و همزمان جز سارق نان، نوا و اراده ی انسان فریبخورده و دین باور نمی باشد. رژیمی که در همه ی عرصه ها و بویژه "اقتصادی سیاسی" ویرانگر کشور و دارائی های ماست. رژیمی که خودسر و بی مزاحم چهل سال شیره های فروش نفت یکجا در دستش بوده و هرکاری خواسته با سرمایه های کشور انجام داده است. همچنین رژیم روزبروز مرموزتر، بمراتب مخفی کارتر و بشکل چندش انگیزی خودبزرگ بین برجامانده و بر پایه تجربه های 4 دهه ایش اینک بیش از همیشه و بسیار سیستماتیک مکارتر عمل می کند و با طرح و برنامه برابر خواسته های نان و کار کارگران، ملیت ها و مردمان تنگدست و معترضان نابرابری ها ایستاده و مجرب و وحشی دسیسه می چیند. ما هم تجربه های درد و داد مشترک خود را داریم و از آنها آموخته ایم و شرنوشت خود و فرزندان مان را قربانی ترفندهای ناسیونالیسم و فناتیسم نمی کنیم. ما ایران و فردای متحد و مقتدر و یکپارچه را باهم و در صف طبقاتی خواهیم ساخت.

بهنام چنگائی 23 آذر 97

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر بهنام چنگائی

عنوان مقاله: 
نان و کار برنگ فقر ملت ها
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سلام جناب سعیدرضا،

عنوان مقاله: 
نان و کار برنگ فقرِ ملت ها
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
رفیق همرزم،
در تاییدت بخشی از نامه منصوب به شهید احمد خرم آبادی را که درد مشترک و شاه را سروده ولی انگار روزگار شیخ را نگاشته تقدیم میکنم
مادر
به تو سوگند که از بهر تسلای تو نیست
نه فقط خانه‌ی ما غم‌بار است
و نه تنها پدرم بیمار است
چه بروجرد و لرستان
و چه گیلان و سپاهان
و چه شیراز و چه کرمان
و چه اهواز و خراسان
و چه تبریز و چه تهران
و به هر خطه در این مدخل زندان بزرگی که بود کشور ایران
صبح غم‌بارتر از تنگ غروب است
غروب از شب تاریک
دل‌آزارتر و کوه و در و دشت
همه تیره و تارند
و چه بسیارند پدرها
زکرد و لر و گیلک
زترک و عرب و فارس زبانی
که زبی‌داد و ستم‌کاری ضحاک زمانه
که به خون‌خواری و خون‌ریزی به ضحاک زده نارو
و بسته‌ست زچنگیز مغول دست
و در صحنه‌ی سفاکی و در قتل و جنایت
پاک رکورد همه تاریخ شکسته است
و در عرصه‌ی بدنامی و بی‌شرمی و نامردی و نامردمی از شرح گذشته است

تصویر بهنام چنگائی

عنوان مقاله: 
نان و کار برنگ فقر ملت ها
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
رفیق گرانقدرم جناب سعیدرضا سلام؛

من شما را نمی شناسم ولی در بینش و پویش "زندگی نوع انسانی" چرا! خوب می شناسم و با مسرت و خوشبختی همراستا، همراه و همنوای دلگرم تان می باشم و این برایم زیبا و پشتگرمی برجسته ای ست.

بله، همچنانکه شما گفته اید من هم باوردارم که راه فردا جز با گذر از فرهنگ های فردی و فرقه ای و فراانسانی شاه و شیخ و بدون کنارزدن هرگونه برتریجوئی ها و دیدگاه های راسیستی و ناسیونالیستی و پانیستی و فناتیستی و... چالش کمرشکن بسیار دشوار است.
همچنین من رنج می برم که می بینم افراد و جریان هائی بدون توجه به درد مشترک کارگران و ملیت های آنان، تکنواز ساز ناسیونالیستی خویش اند. البته من از آن طیف افکار و چشم اندازها نیستم که منکر تبعیض ها و نابرابری ها و ستمزدگی های موجود میان ملت های ایران باشم.
من آگاهانه و با مسئولیت روشن، بر وجود دردناک این نابرابری ها پای کوبیده و می کوبم ـ

عنوان مقاله: 
نان و کار برنگ فقرِ ملت ها
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
رفیق گرامی آقای چنگایی با سلام،

صد بار زهر یاس مرا می‌کشت
اگر که پاد زهر من نمی شدی امید

مقاله شما قبل از هر چیز ، درک صحیح ضرورت لحظه توسط حداقل بخشی از چپ سوسیالیستی را به نمایش میگذارد. همان بن مایه ای که میتواند و باید با عبور از سایر دگمهای فردی و سازمانی و ورود به یک پروسه همگرایی، جبهه ای فراگیر و توانمند را در سطح ملی با دیگر آزادیخواهان و برابری طلبان این مرز و بوم، از هر ملیت و مرامی، در چهارچوب حفظ منافع زحمتکشان و توده های میلیونی مردم ایران، ایجاد نماید و جنبش ازادی خواهی و حق طلبی زحمتکشان این مرز و بوم را در سراسر کشور رهنما باشد، تا در نبردی مشترک با دشمنی مشترک مسیر تاریخ کشورمان را از دور باطل شاه _ شیخ _ .... خارج و به مسیر ازادی و برابری برای تمامی ملل ایرانی، که همان خواستگاه انقلاب ملا خور شده ۵۷ بود برگرداند.

باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست