چرا جنبش سبز بایستی «سبز شود»، «سبزها شود»

به این دلیل نیز یا جنبش سبز سرانجام هر چه بیشتر «سبز می شود»، خلاق و مدرن می شود، «متکثر و رنگارنگ» می شود و سبزه و جوانه های مختلف می دهد، به «وحدت در کثرت نوین» دست می یابد و یا اینکه رنگ سبزش هر چه بیشتر «تُند و افراطی» می شود و در توهم بازگشت به خویشتن پژمرده می شود و می میرد و جای خویش را به جنبشی دیگر می دهد که بایستی به خواست و تمنای زمانه تن دهد. به خواست یکایک ما و دیگری، خواست و تمنای گفتمان و زمانه ما دست یابد که همان «رنسانس ما» و دستیابی نهایی به...

 

 داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

هر تحول فردی، فرهنگی یا سیاسی تنها بر بستر تاریخی، فرهنگی یا سیاسی آن فرد یا کشور ممکن است و از درون او زاییده می شود و می خواهد همزمان چیزی نو و ورای گذشته بیافریند، ازینرو چنین جنبش سیاسی می شود «جنبش سبز» و می خواهد« سبزی مدرن» بیافریند. همزمان این جنبش اگر نتواند با این گذشته هر چه بیشتر به گونه انتقادی برخورد بکند و  از آن بگذرد و اینگونه به ساختاری نو دست یابد،  آنگاه گرفتار می ماند، یعنی می شود «جنبش سبز کنونی». همانطور که چنین جنبشی محکوم به شکست نهایی و بازتولید تراژیک سنت است اگر که بخواهد به خیال خودش به «اصل گذشته، به اصل اسلام و یا اصل انقلاب قبلی و اصل خواست امام» برگردد. یا به این اصل برگردد و مدرنش بکند، پتانسیل مدرنش را بیرون آورد که گویی دیده نشده است، سرکوب شده است یعنی خطری که در برابر «جنبش سبز و رهبران فعلیش» است و اگر جنبش سبز بر پایه ساختار مدرن و دموکراسی مدرن به یک «وحدت در کثرت رنگهای مختلف» دست نیابد، یا به پرچم سه رنگ ایران به عنوان پایه و اساس معاصر خویش و همراه با رنگهای جدید و مختلف دست نیابد، به «ملت و جامعه مدنی واحد و رنگارنگ» دگردیسی نیابد و اینگونه هر چه بیشتر خواهان گفتمان همپیوند «دولت مدرن، جامعه مدنی مدرن و فرد مدرن» نباشد.

 هر رنسانس  فردی،فرهنگی یا سیاسی، به معنای «نوزایی گذشته» و بخشهای سالم یا سرکوب شده این فرهنگ و تاریخ و زبان است، اما به معنای بازگشت به اصل و اینکه سرانجام «اصل گمشده یا دزدیده شده،  یافت شده است» نیست. بلکه به این معناست که حال «روایت و خوانشی نوین و مدرن» از گذشته و بستر فرهنگی آفریده می شود، از تاریخ فردی یا جمعی آفریده می شود و در این روایت و خوانش نو که به این گونه هیچگاه «قبلا وجود نداشته است»، آنگاه نکات و پتانسیلهای سالم و قوی در فرهنگ، در تاریخ، در روایت کهن از مذهب و زندگی، جای خویش را می یابند، همانطور که فرهنگ جدید و مدرن به شیوه نمادین و ترمیزی در این «روایت نو» جا و مکان خویش را می یابد و اینگونه «فردیت، قانون و تمنای» مدرن و متفاوت رشد و تحقق  می یابد. زیرا فرهنگ مدرن نیز یک «اصل نهایی» ندارد، مضامین اساسی مثل فردیت، گیتی گرایی، دموکراسی و گفتمان «قانون، فرد، تمنا» دارد اما اصل و روایت نهایی ندارد. ازینرو نیز مدرنیت ما یک مدرنیت متفاوت است و خوانشی هم بستر و همزمان متفاوت از مضامین مدرن است. در بهترین حالت یک مدرنیت و دموکراسی و فردیت «به تعویق افتاده و متفاوت» است.

بنابراین برای شناخت قدرت و ضعف هر ایده ی نوین فکری،سیاسی، هنری یا فرهنگی بایستی از این دیدگاه به او نگریست که او تا چه حد به «مرگ خدای نیچه» یعنی مرگ اصل و بازگشت به اصل، مرگ حقیقت مطلق و یا در حالت والاتر حتی به مرگ متاروایتها پی برده است و چگونه قادر به ایجاد «روایت و خوانشی نوین» بوده است که حال قادر است نه تنها حال بلکه گذشته  خویش و بستر فرهنگی، تاریخی و زبانی خویش را نجات دهد و به «عرصه نوینی وارد سازد»، این بستر فرهنگی و زبانی و تاریخی را به کمک «خوانش و چشم انداز نوین خویش» به بستری برای خلاقیتهای نو و تفاوت سازیهای نو تبدیل سازد. زیرا تحول فرد بدون تحول دیگری ممکن نیست، زیرا فرد، دیگری است.

 آنچه دقیقا قدرت نوین مقولات و حالات « عارف زمینی و عاشق زمینی، مومنان سبکبال و خردمندان شاد» را تشکیل می دهد، همین توانایی به مرگ خدا و لمس نیازمندی خویش به دیگری است و ایجاد خوانشی نو که به این گونه به هیچ وجه وجود نداشته است و با این خوانش نو همزمان امکان تحول و خلاقیتی برای بستر فرهنگی و یک گیتی گرایی نو بوجود می آید که به اینگونه نتوانسته بود به آن دست یابد و در واقع نیاز عمیق درونیش است تا از بحران و سکون گذشته و حال بیرون بیاید. آنچه ما می طلبیم، زبان و جهان متفاوت با سنت ما نیز خواست و تمنای درونی همین زبان و گفتمان است، زیرا تمنای فرد، تمنای دیگری است.

همانطور که چنین نگاه و برخورد مدرن یا بالغانه ای به ما نشان می دهد که آنجا که با « اندیشه شُسته و رفته و کامل، زبان شُسته و رفته و کامل» روبروییم، در واقع باز با «مرگ و سکون و متن در نهایت بسته» روبروییم، زیرا یک خوانش همیشه «متنی باز و ناتمام» است، مرتب «مازاد» می آفریند و هم ضعفهایش و هم قدرتهایش «چون نگاه و جهانی لابورینت وار، زبانی تودرتو، شبکه وار» مرتب کوچه ها و عرصه های نو، حالات نو و مفاهیم نو می آفریند. او در عین اینکه همیشه «خود» می ماند و «محدودیت» خویش و چشم اندازش را نیز می بیند، مرتب دیگری می شود، دیگرگونه می شود و بحثهایی جدید در عرصه های مختلف و از چشم انداز خویش باز می کند. خوانش نوین و مازاد نوین ایجاد می کند.

 تفاوت میان این بازگشت به اصلهای نوین، چه در قالب بازگشت به اصل انقلاب گذشته و دزدیده شده، یا بازگشت به اصل مارکسیسم گمشده، بازگشت به زبان پارسی، یا بازگشت به اصل ایرانی یا به اصل قومی گمشده ویا سرکوب شده، با  روایات نوین از تحول سیاسی، با روایات نوین از  هویت مدرن فردی و ملت ایرانی،از «وحدت در کثرت نوین» مدرن، در همین مباحث محوری و اساسی است. در ناتوانی یا توانایی آنها از یک سو به «مرگ خدای نیچه»، به «قبول محرومیت از فالوس و اصل» از یک سو و از سوی دیگر قبول رهایی از این «فانتسم» و تمتع نارسیستی است که گویی «او یا آنها» سرانجام اصل و حقیقت را یافته است و توانسته است «پدر و یا مادر» را نجات دهد. زیرا آنجا که «خوانش و روایت» است، همیشه خوانشها و روایات دیگر نه تنها ممکن بلکه ضروری هستند. همانطور که «پدر خوب، پدر مُرده است». زیرا با مرگ پدر و اصل و ناممکنی بازگشت اوست که حال قانون و «پدر نمادین، نام پدر» زاییده می شود، یا دیکتاتوری به دموکراسی و قانون قابل تحول دگردیسی می یابد و توانایی آفرینش روایات نمادین نو از زندگی، از عشق و علم، از خویش و دیگری را، توانایی ایجاد واقعیت نو و ساختارهای نو را بدور «خلاء محوری و اصلی، بدور کمبود اصل و اساس اولیه» را ممکن می سازد. تنها با مرگ پدر و اصل اصیل و آرمانی (که همیشه و بناچار از طرف دیگر یک پدرو اخلاق رئال یا کابوس وار است)، آنگاه امکان ایجاد «خوانشها و روایات» مختلف از مذهب و سنت، از مدرنیت و دیگری ممکن می شود. توانایی پروتستانیسم عمیق مذهبی و روایات نو از مذهب و سنت و یا روایات مدرن و متفاوت از زندگی و خلاقیتهای فکری و هنری نو و متفاوت هر چه بیشتر امکان پذیر می شوند و پایان دهی به سکون و سترونی قرون متوالی که فرهنگ و جامعه و انسان ایرانی به آن دچار است. زیرا تا زمانی که «اصل و اورژینالی» وجود دارد، کار فرزندان جز « کلیشه سازی، بدل سازی، تکرار و یا حداکثر رفرم» بیش نیست و این مرگ خلاقیت و تحول است و در نهایت مرگ همان سنت و فرهنگ و تاریخ.

 

 همانطور که قبول مرگ مادر و زبان اصیل، قبول ناممکنی بازگشت به آغوش مادر یا «مام وطن» و بهشت گمشده پادشاهی، ایرانی یا به آغوش «مادر و  بهشت نوین» و به همان اندازه دروغین پان ترکی و پان کردی و غیره است که باعث می شود که حال هر چه بیشتر ما با ساختار و روایات نو از «هویت، گذشته، از مفهوم دولت و ملت و فرد» روبرو شویم و دیگربار دچار توهم خطرناک «بازگشت به خویشتن» نشویم که همان توهم بازگشت به آغوش مادر و کودک شدن است. زیرا با تبدیل شدن دیگری به بهشت گمشده یا به یک ذات و اصل، فرد نیز تبدیل به «کودکی بی پناه و یا به بیماری محکوم به تکرار و شکست» می شود. زیرا با مرگ خدای مطلق، با مرگ روایت مطلق و حاکم، با مرگ پدر و مادر آرمانی ،  فرد و جامعه کنونی نیزدر حالت قدیمیش و به عنوان امت و سرباز در بحران نیز می میرد و این فرد و جامعه هر چه بیشتر تبدیل به «روایت، خوانش و امکان» می شود و همراه با آن توانایی دست یابی به خوانشهای نو و وحدت در کثرت نو، یا کثرت در وحدت نو و چندصدایی، توانایی ایجاد ساختارهای نو از جامعه مدنی یا ملت را بدست می آرود. زیرا با دگردیسی دیگری به «دیگری سمبولیک و نمادین» ما نیز دگردیسی می یابیم و «فرد و سوژه نمادین، جسم خندان وقادر به خلاقیت یا ملت نمادین» می شویم. زیرا حالات دیگری و فرد همپیوند است و ازینرو دیکتاتور، امت و مومن جان برکف یا طغیان گر می طلبد و «دولت مدرن و رهبر مدرن»، «ملت، شهروند و فرد  مدرن» و همراه پرشورو  همزمان نقدکننده می طلبد و بوجود می آورد. هر دو دو قطب یک ساختار و همپیوند با یکدیگرند. مرگ یکی، بناچار مرگ دیگری را بدنبال دارد و رنسانس یکی، زمینه ساز رنسانس دیگری است و آن را می طلبد، زیرا به همزادش و نیمه گمشده اش احتیاج دارد تا بتواند به خلاقیت خویش و شکوه خویش دست یابد. ازینرو نیز رنسانس فردی و رنسانس جمعی، فردیت و ساختار مدرن و دموکراسی لازم و ملزوم یکدیگرند و بدون یکدیگر محکوم به مسخ و مرگ هستند. زیرا دیگری، فرد است و فرد همان دیگری است.

 به این دلیل نیز یا جنبش سبز سرانجام هر چه بیشتر «سبز می شود»، خلاق و مدرن می شود، «متکثر و رنگارنگ» می شود و سبزه و جوانه های مختلف می دهد، به «وحدت در کثرت نوین» دست می یابد و یا اینکه رنگ سبزش هر چه بیشتر «تُند و افراطی» می شود و در توهم بازگشت به خویشتن پژمرده می شود و می میرد و جای خویش را به جنبشی دیگر می دهد که بایستی به خواست و تمنای زمانه تن دهد. به خواست یکایک ما و دیگری، خواست و تمنای گفتمان و زمانه ما دست یابد که همان «رنسانس ما» و دستیابی نهایی  به گفتمان  همپیوند «دولت مدرن،ملت مدرن و فرد مدرن» و متفاوت ایرانی است. زیرا ابتدا با چنین تحولی سرانجام هر چه بیشتر «پوست می اندازیم»، سد می شکند و ساختار نوین بوجود می آید و آنگاه ما به امکان تحولات نو و خلاقیتهای نو در زمینه های مختلف در چهارچوب این گفتمان نو و مدرنیت نو دست می یابیم و به امکان دست یابی به «کثرت در وحدتی چندصدایی» و بحران نو، تحول نو. به چهارچوب و ساختاری  مثل جامعه مدرن، که  بحران و تحول در آن « دشمن یکدیگر و در تضاد آنتاگونیستی» با یکدیگر نیستند بلکه در یک رابطه «پارادوکس» و همپیوند با یکدیگر هستند و در نهایت یکی بدون دیگری ممکن نیست.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.