سوگند !

رئیس دست معلولش را روی دسته صندلی می گذارد و با دست دیگرش کتاب را باز می کند. آیه ای را می خواند . چهره اش روشن می شود. لابد تصور کرده که خوب آمده . کتاب را روی میز عسلی کوچک کنار دستش می گذارد.
در باز می شود و هر سه وارد می شوند. در مقابل رئیس ساکت ایستاده اند. با اشاره سر او می نشینند. رئیس با اشاره دست، وحید و میر اصغر را مرخص می کند وبی

سوگند ! 
پرده اول
رئیس دست معلولش را روی دسته صندلی می گذارد و با دست دیگرش کتاب را باز می کند. آیه ای را می خواند . چهره اش روشن می شود. لابد تصور کرده که خوب آمده . کتاب را روی میز عسلی کوچک کنار دستش می گذارد.
در باز می شود و هر سه وارد می شوند. در مقابل رئیس ساکت ایستاده اند. با اشاره سر او می نشینند. رئیس با اشاره دست، وحید و میر اصغر را مرخص می کند وبی مقدمه شروع می کند: نزدیک تر بیایید ! دست هایتان را روی کتاب بگذارید و با من قسم نامه را بخوانید! مسولیتش با شماست و اگر کم بیاوردید، من هیچ چیز را گردن نمی گیرم و رو به شیخ حسن می گوید : مجتبی بچه ها را توجیه کرده است. جای نگرانی نیست. همه آماده اند و در حالی که با دست سالمش به سید ابراهیم اشاره می کند، در چشم شیخ حسن خیره شده، با لحنی محکم می گوید: نصر من الله و فتح قریب. تا شب صبر کنید. احدی نباید بو ببرد. شب چراغ های شهر را خاموش کنید. کار را با قاطعیت شروع کنید و تا تمام نکردید، هیچ چراغی را روشن نکنید. اگر کسی مقاومت کرد، بچه ها امانش نخواهند داد. به همان ترتیب که آمدید، بروید. وقت نماز است !
پرده دوم
با طلوع خورشید شهر به آرامی بیدار می شود. هنوز کسی نمی داند که دیشب چه اتفاقی افتاده است. خبر آرام-آرام در شهر می پیچد: حرامیان به سفره ما دست دراز کرده اند و ته مانده جیب های خالی ما را هم جارو کرده اند. پچ- پچه ها به سرعت در هم می پیچد جوان تر ها به سراغ تلفن همراهشان می روند: هیچ جا خط نمی دهد، اینترنت قطع شده است. چراغ رابطه خاموش است و بوی بدی می آید. بلند گو ها فریاد می زنند: متفرق شوید و مردم یکصدا دم می گیرند : بی شرف، بی شرف! کسانی مشغول شکستن شیشه بانک ها هستند. ظاهرا کسی از بی شرف ها علاقه ای به متوقف کردن آنها ندارد. مردم عصبی تر می شوند و شعار ها تندتر و بی شرف ها جری تر! ابتدا کسی باور نمی کند. یکی فریاد می زند: "مشقی نیست. جنگیه، زمینی می زنند!" از سینه زنی خون فواره می زند و مردی که از پیشانی گلوله خورده، مثل سروی ایستاده می میرد. مردم به کوچه ها پناه می برند.خشم فروخورده جوانان بیکار، تحقیر شده و عاصی از ستم و تبعیض مثل آتشفشان فوران می کند. به فروشگاه ها، بانک ها و هر چه که نشانی از حکومت داشته باشد، یورش می برند و شهر تاریک سه شبانه روز در آتش، دود و خون می سوزد و بی شرف ها عربده می کشند و می کشند.
پرده سوم.
در روز چهارم همان سه نفر، در همان اتاق در مقابل رئیس نشسته اند. شیخ حسن اظهار رضایت می کند: همه چیز تمام شد! می شود به آرامی چراغ ها را روشن کرد. رئیس تبسمی بر لب می آورد و در حالی که بار دیگر با دست سالمش به سید ابراهیم اشاره می کند، می گوید : "ید واحده یعنی همین! شما از فردا به مبارزه با فساد، بدون ترحم ادامه بده و کوچک ترین رحم و مروتی در حق اینها که در بلوا دستگیر شده اند، خیانت به اسلام است. اشداء علی الکفار باشید. " و سپس در حالی که استکان چای را به لب نزدیک می کند رویش را به سمت دیگر بر می گرداند و همانطور که در چشمش نگاه می کند می گوید: "علی آقا! مجلس بسیار نجیبانه رفتار کرد. مجلس واقعی یعنی همین. از حق نباید گذشت، رفتار رئوسای جمهور سابق و اسبق هم بسیار نجیبانه بود . چراغ ها را هم روشن کنید تا دنیا ببیند که ما با دشمنان نظام چه معامله ای می کنیم. " رئیس در حالی که باقی چای را هورت می کشد، با اشاره دست، سید ابراهیم و علی آقا را مرخص می کند و به شیخ حسن می گوید که شما بمان!
در حالی که شیخ حسن مردد است که بایستد یا بنشیند، رئیس از جیبش یک انگشتر عقیق در می آورد و خطاب به او می گوید که تو اولین رئیس جمهوری هستی که از من انگشتر هدیه می گیرد. وقتی دیشب شنیدم که گفتی " مردم در اغتشاشات پیروز شدند" بی اختیار بر لبانم جاری شد که فتبارک الله احسن الخالقین! تو محشری حسن و به قول این سوسولها " روحانی متچکریم" حالا لازم هم نیست که خیلی جلو بیائی! با همان فرمان سابق هم بروی اشکالی ندارد. انتخابات در پیش است و دشمن در کمین! در حالی که حسن انگشتر را روی انگشت دستش امتحان می کند، پرده می افتد.
پرده چهارم

جمشید هفت انگشت، لندکروزش را پارک می کند. در حالی که با موبایل حرف می زند، د و تا را از صندلی عقب پیاده می کند. لباس ها و آرایش غلیظ مثل شاخ های اینستاگرام، داد می زنند. در برج باز می شود. خانم ها وارد می شوند و جمشید با ، مشتری کارت به کارت می کند. در این چند شب که شهر خاموش بود، بازار جمشید هم رونقی نداشت. جمشید قدیم تر ها در جنوب شهر سنتی کار بود، چون راهش را بلد بود و به برادران حال می داد، هیچوقت مشکل نداشت . بعدا یک مدتی به کار صنعتی زد که آنهم زیاد باب طبع او نبود. ستاره اقبالش با ورود به دنیای مدرن -کار ها طلوع کرد. حالا به لطف برادران جنس اکبند کانتینری وارد می کند. کوکایین مرغوب هم معامله می کند و در کنارش به قول خودش گوشت سفید از داخلی ،روس و اوکراینی تا ترک و لاتین کار می کند. خیلی به سلیقه مشتری توجه دارد. جمشید این چند روزی که چراغ های شهر خاموش بودند، کمی پکر بود و زیر لب به آخوند جماعت فحش هم می گفت که اینستا را بستند و با بازار قطع ارتباط شده .
جمشید بعد از پیاده کردن خانم ها به سراغ انبار می رود تا موتوری ها را راه بیندازد. عقیده دارد که مشتری را نباید در خماری گذاشت و حکومت اگه اخم ها شو یک خورده وا کنه، حرف نداره! هیچ جای دنیا ایرون نمی شه . خدائیش این چند روز هم که اینترنت را قطع کردند، تقصیر اراذل بود، وگرنه یک باک لندکروز که صدی 25 می خوره، حالا چه لیتری یک تومن، چه سه تومن، چه توفیری داره !

پرده آخر

خانه کبل عباس در منتهی علیه شهر و پای کوه قرار دارد. خانه پدری اوست با تعداد زیادی اتاق، چهار دری ، ایوان، انبار و طویله. بچه ها همه در این خانه به دنیا آمدند و قد کشیدند. وقتی محمد قبول شد و برای درس مهندسی عازم تهران بود، برادر ها و خواهر ها و اهل فامیل خانه را غرق در گل و شادی کرده بودند. علی ، برادر بزرگترش، تا در گاراژ به همراه فامیل و دوستان، چاووشی کرده بود " اول به مدینه مصطفی را صلوات، دوم به نجف شیر خدا را صلوات..." محمد چشم و چراغ خانواده بود. کبلائی ابائی نداشت از تکرار اینکه ممد من جنمش دیگر است. هنوز دبیرستان می رفت که کتاب خوان و به قول دوستانش کتابخور شد. وقت کلیدر را برای کبلائی و مادر خواند، در دل مادر هولی افتاده بود که این گل ممد من است . از دانشگاه هیچ وقت تنها به ولایت بر نمی کشد و همیشه یک مشت دختر و پسر شوخ و شنگ و کوله بدوش هم با او می آمدند. کبلائی که جوانی پرماجرائی داشت، سفره دار بود. سر به سر دختر ها می گذاشت و با پسر ها مچ می انداخت . چشم مادر دنبال دختر ها دو-دو میزد که کدام جفت گل ممدش می شود. به روز هائی که فریاد " یا حسین، میرحسین! " بلند بود، ممد آرام و قرار نداشت. پائی در دانشکده داشت و پائی در شهر و دیارش و کل خانواده و ایل و تبار را سبز کرده بود. تاوان این همه شور و معرفت را هم با چند سال حبس و شکنجه پرداخته بود. در سال هائی که در بند بود، گاه که مادر آهی می کشید ، کبلائی آرامش می کرد: خیال به دلت راه نده زن! گل ممد تو آدم فروشی نمی کند و داغ آمدن در جعبه را هم به دلشان می گذارد.
صبح روزی که حرامی ها به سفره ها زدند، ممد پاشنه کفش را ور کشید و با علی و مجید به خیابان زدند. مادر آنها را از زیر قران رد کرد. علی بعد از تعطیل کارخانه و مجید بعد از اخراج از آموزش و پرورش، مسافر کشی می کردند. در میدان شهر در انبوه جمعیت غرق شدند. ممد تجربه داشت و به کمک برادر ها و تیم دوران سبزش، کنترل جمعیت را در دست داشت. شناسائی او هوش سرشاری نمی خواست. همه بی شرف های شهر اورا خوب می شناختند. همه می دانستند که ممد ملاحظه جانش را نمی کند و آن روز وقت زیادی لازم نبود که تیر مستقیم سینه اش را بشکافد. علی و مجید که جسد برادر را به دوش می کشیدند به ضرب باطوم غرق درخون شدند و بر زمین افتادند. حرامیان جنازه را بردند.
وقتی برادران به خانه رسیدند، خبر پیشاپیش رسیده بود. مادر در گوشه ای چماتمه زده و چشم هایش در چشمخانه بر در خیره مانده بودند. کبلائی مصمم بود که خوددار باشد. مرد و بزرگ خانواده سنگ زیرین آسیاب است. دختران و عروسان به پهنای صورت اشک می ریختند. برادران خونین و مالین و مجروح و بی جنازه برادر آمده بودند. کبلائی از فامیل و همسایگان خواست که خانواده را تنها بگذارند . شب که فرا رسید. کبلائی دختران، پسران، عروس ها و داماد ها را دور سفره گرد آورد. کتاب و خنجر یادگاری پدرش را در میانه نهاد. سکوت او سرشار از ناگفتنی ها بود : همه، یکی پس از دیگری دستی بر کتاب نهادند و سوگند خوردند. مردان خراشی با خنجر بر دست شان دادند و قطره ای چند خون را قسمت کردند. کبلائی می دانست که شاید عمر او کفاف ندهد، اما خانواده باید به راه گل ممدش برود که آنرا راه حق و حقیقت می دانست.
فردای شب سوگند، علی و مجید باید استارت می کردند. باک ها خالی بودند و حالا باید سه برابر می دادند. بچه ها هنوز خواب بودند. زیور همسر علی و عروس بزرگ کبلائی، ستون خانواده بود. شوهرش را به آرامی به کناری کشید و گردنبدی را که کبلائی در شب عروسی به گردنش آویخته بود، در دستانش گذاشت: جنازه را بدون 40 میلیون پول تیر، پس نمی دهند و مادر طاقت نمی آورد که گل ممد فقیرانه دفن شود.... گریه امانش نداد و به پای علی افتاد .....

احمد پورمندی

22.11.2019

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: