جنگ یا صلح :جهان به کدام سو می رود؟

در سال ۱۸۷۰ میلادی وقتی ارزوی دیرینه آلمان ها برای اتحاد سرزمینی تحت رهبری خردمندانه بیسمارک(Bismark) صدر اعظم نامی پروسیا(Prussia) به واقعیت ژئوپولتیک تبدیل شد، مایل ها آنطرفتر نویسنده ای به نام آلبرت پایک(Albert Pike ) در آمریکا کتابی با عنوان " Morals and Dogma of the Ancient and Accepted Scottish Rite of Freemassonary" منتشر نمود

آلبرت پایک  در ان کتاب سه پیش بینی از آینده جهان کرد که دست بر قضا دوتای از آنها  تا بدین لحظه به واقعیت تبدیل شده اند؛ جنگ جهانی اول و دوم. بسیاری پیش بینی های او را در ان زمان جدی نمی گرفتند اما پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از نگاها معطوف او و اثرش شد و سیلی از تئوری های توطئه پیرامون او در اذهان عمومی شکل گرفت. آلبرت پایک در کتابش از سه جنگ جهانی که در اینده به وقوع خواهد پیوست صحبت میکند. جنگ جهانی اول در اویل قرن ۲۰ و جنگ دوم جهانی در اوسط این قرن دو تا از جنگ های سه گانه ای بود که او وقوعش را سال ها قبل و در قرن ۱۹ پیش بینی کرده بود. بسیاری در طول جنگ سرد(Cold war) و اوج تنش های دو ابر قدرت ان دوران یعنی ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر شوروی می پنداشتند که جنگ سوم جهانی بین این دو بلوک قدرت که از لحای ایدئولوژی، نوع نظام سیاسی و اقتصادی در برابر هم صف ارایی کرده بودند به وقع خواهد پیوست. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ این احتمال از بین رفت. پس از فروپاشی بلوک شرق بسیاری از صاحبنظران و تحلیل گران غربی بر این عقیده و اندیشه بودند که تاریخ به پایان خود فرا رسیده است و نظم لیبرالی همه جهان را در برخواهد گرفت و بر کشمکش های ایدئولوژیک یکبار برای همیشه پایان خواهد داد. از همین روی بود که میشل فوکویاما نویسنده و متفکر ژاپنی- امریکایی کتاب خود با عنوان " پایان تاریخ؛ اخرین انسان" را نگاشت و در ان پایان تاریخ و پیروزی هژمونی لیبرالیسم غربی را اعلام کرد. اما دیری نپایید که خوشبینی های دهه پایانی قرن بیستم جای خود را به بدبینی دهه آغازین هزاره سوم داد.  شاید نقطه عطف این چرخش بزرگ بی ربط با حملات شوک اور گروه تروریستی القاعده به خاک ایالات متحده امریکا در سال ۲۰۰۱ نباشد.    حملاتی که جهان را متحیر کرد و نشانه ای از این که کشمکش های ژئو پولتیک جهانی به این سادگی ها هم که برخی می پنداشتند تمام شدنی نیست. پس از فروپاشی بلوک شرق و تفوق بلوک غرب بر سیاست جهانی و قبل از حملات ۱۱ سپتامبر کمتر کسی پرسش از اینده جهان می کرد چرا که اینده جهان در آن زمان حاظر بود؛ اینکه تمامی جوامع بشری ناگزیر از پیوستن به تمدن غربی هستند و دیر یا زود باید نه تنها نظام های سیاسی مبتی بر لیبرال دمکراسی غربی را اقتباس کنند بلکه باید دستگاه فکری و ارزشی خود را نیز مبتنی بر ارزش ها و هنجارهای غربی بازتعریف کنند. این نظر با توجه به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی چنان مقبول و محبوب بود که کمتر کسی جرات انتقاد به این نظر را داشت. اما حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر و متعاقب ان اعلام "جنگ علیه تروریسم" توسط دولت بوش پسر و اغاز لشکرکشی به افعانستان در همان سال سبب گردید تا پرسشی که برای چندین سال از یادها رفته بود و یا آنروز پنداشته می شد که جوابش مشخص و ساده است بار دیگر اذهان اندیشمندان وتحلیلگران را به خود مشغول کند: جهان به کدام سو می رود؟.   اما براستی ۱۹ سال پس از حمله ۱۱ سپتامبر و حمله به افغانستان و اغاز جنگ علیه تروریسم جهان به کدامین سو رهسپارست؟. این سطح از تنش های سیاسی و به خصوص اقتصادی در جهان نشانه گر چیست؟. ایا جهان در استانه جنگ جهانی سوم همانگونه که آلبرت پایک حرفش را زده بود، است؟

 اگر دهه نود میلادی را دهه یکه تازی امریکا در روابط بین الملل بدانیم دو دهه اغازین قرن ۲۱ خلاف روندی گردید که بسیاری در غرب در دهه ۹۰ می پنداشتند. چالش جهان غرب با جهان اسلام، رشد بی نظیر چین که حدود ۴۰۰ میلیون انسان را از فقر مطلق نجات داد و این کشور را به عنوان دومین قدرت اقتصادی برتر جهان تبدیل کرد، احیای تزاریسم روسی تحت رهبری ولادیمر پوتین همگی گواه براین واقعیت هستند که با گذشت هر چه بیشتر زمان جهان قطبی تر و کانون های قدرت متنوع تر می شوند.  همکاری های نزدیک و دربسیاری ازموارد استراتژیک  روسیه وچین نشان از آغاز پایان سلطه و سروری کامل ایالات متحده امریکا بر جهان است. اغراق نیست اگر گفته شود که مسیر تحولات جهانی تا حد بسیاری تحت تاثیر همکاری این دو کشور می باشد. این طور به نظر می رسد که قدرت اقتصادی چین با طعم قدرت نظامی روسیه توانسته است تا حد بسیاری توازن قدرت(balance of power) را درروابط بین الملل بار دیگر برقرار کند.  این دو قدرت نوظهور توانسته اند تا همکاری های خود را در قالب سازمان همکاری های شانگهای( SCO )سامان و نظم دهند. همچنین اتحادیه اروپا(EU) که روزگاری نه چندان دور همگان انرا در صف متحدین طبیعی امریکا به شمار می اورند با توجه به خروج بریتانیا از این نهاد و همچنین تنش روزافزون ان با امریکای به رهبری رییس جمهور ترامپ گواه این حقیقت  می باشند که اتحادیه اروپا نیز کم کم  در حال مبدل شدن به بازیگر مستقل  در صحنه روبط بین الملل می باشد .

 اما متاسفانه جهان اسلام از این تحولات تا حدی بسیاری به دلیل درگیری و جنگ های خانمان سوز داخلی و فرقه ای عقب افتاده است. جهانی که پتانسیل بالقوه تبدیل شدن به بازیگر درجه یک جهانی را دارد اما به دلایلی که گفته شد از کاروان تحولات جهانی جامانده است. هر چتد تلاش چند سال گذشته کشورهایی همچون ترکیه و یا عربستان برای تاسیس بلوک جدید اسلامی نتایجی جز ویرانی و جنگ در بر نداشته است.

بسیاری از صاحبنظران بر این نظر هستند که یکی از زمینه های به قدرت رسیدن فردی همچون ترامپ در امریکا و اغاز جنگ تجاری ان کشور با چین همین رشد کانون های جدید قدرت در روابط بین الملل است. امریکایی ها که خود قوانین جهان پسا جنگ جهانی دوم را نوشتند حال دارن به زیر بازی می زنند که خود انرا شروع کردند. امریکا که حال ارزوی سیادت بر سیاست جهانی خود را  از دست رفته می داند امید وار است تا با  حربه اختلال و آشوب و تهدید دیگر رقبای نوظهور را در نطفه خفه کند. شاید برخی سخت گیری های اقتصادی ترامپ توانسته باشد تا اهنگ رشد اقتصادی چین را کند بکند که گویا تا اینجا نیز کرده است اما به نظر نمی رسد که در بلند مدت بتواند این رشد و توسعه را محدود کند. امریکا باید سهم بلوک جدید قدرت را برسمیت بشناسد و از افزایش تنش ها بپرهیزد.  اما رفتارهای امریکا در چند سال گذشته چیز دیگری را می گویند. خروج از پیمان های چند جانبه اقتصادی،سیاسی و به خصوص نظامی این کشور نشان از آغاز روندیست که خیلی ها از آن بیمناک و هراسانند؛ جنگ جهانی سوم. پل کندی(Paul Kennedy ) در کتاب معروف خود بنام " ظهور و سقوط امپراتوری ها" با توجه به فکت های تاریخی نشان می دهد که چگونه هیچ انتقال قدرتی در روابط بین المللی همراه با صلح نبوده است و نظم های نوین هماره از دل جنگ های بزرگ برامده است‌. قدرت مسلط( dominant power)  از یکسو در پی حفظ نظم موجود( status qou)ت است و قدرت چالشگر( revisionist power) از سوی دیگر در تلاش برای برهم زدن نظم موجود. این دو حرکت متضاد در لحظه ای به یکدیگر برخورد پیدا می کنند که همانا لحظه درگیری سخت و نظامیست که از دل آن نظم نوین زاده می شود.تفوق دولت ملت ها(nation states) در صحنه روابط بین الملل پس از جنگ های سی ساله و پیمان وستفالی(۱۶۴۸)، الگوی جدید سیاست جهانی پس از جنگ جهانی دوم در غالب سازمان ملل همگی گواه بر این نظریه هستند. بسیاری از صاحبنظران در چند سال اخیر و با توجه به رشد حیرت انگیز چین بر این نظر هستند که جهان در آرامشی قبل از طوفان به سر مبرد. تمرکز نیروهای نظامی ایالات متحده در خاور دور و سعی در مهار کردن چین از یکسو و توسعه روزافزون میزان اثرگذاری چین به همراه روسیه در سیاست جهانی از سوی دیگر همگی دال بر وارد شدن جهان به مرحله ای حساس و تاریخیست که آینده بشر و حیات بر روی زمین تا حدودی وابسته به آنست.

معروف است که می گویند جنگ ادامه سیاست به شیوه ی دیگرست این یعنی اینکه اگر قدرت مسلط( امریکا) نتواند اختلافاتش با قدرت یا قدرت های چالشگر((revisionist power) را از طریق دیپلماسی و میز مذاکره حل کند جهان به زودی شاهد همان اتفاقی خواهد بود که آلبرت پایاک انرا صد و اندی سال پیش پیش بینی کرده بود؛ جنگ جهانی سوم. جنگی که شاید اینبار نه به قیمت پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر بلکه به مثابه پایان حیات بشری باشد. آیا تمامی این اتفاقات و بحران ها در صحنه روابط بین المللی نشان از رفتن جهان به سمت جنگ جهانی سوم است؟. تنها گذشت زمان می تواند این سوال را پاسخ دهد اما آغاز سوال ۲۰۲۰ که مصادف با اوج تنش ها بین ایران و امریکا  بود نمی تواند نشانه مناسبی برا صلح بین المللی باشد. اینطور به نظر می رسد که متاسفانه رشد تنش های بین المللی در چند سال گذشته جهان را  به جنگی بزرگ نزدیکتر کرده است.تنشی هایی که اگر مدیریت نشوند به راحتی می توانند جهان را به کام یک جنگ ویرانگر دیگر بکشاند؛ جنگی که در نتیجه آن نه از تاک نشانی  ماند و نه از تاکنشان.

 

ابواللفضل پازوکی، دانشجوی ارشد رشته روابط بین الملل دانشگاه بین المللی قبرس

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: