" حقایقی در رابطه با شکنجه گاه های ساواک شاهنشاهی "

" حقایقی در رابطه با شکنجه گاه های ساواک شاهنشاهی "
سخنرانی در اتاق تلگرام گفتمان ما – باقر ابراهیم زاده
رفیق باقر ابراهیم زاده از خانواده ی جانباختگان راه سوسیالیزم برادر رفیق دکتر غلامحسین ابراهیم زاده که به دست پاسداران رژیم جهل و جنایت جاودانه شد و از زندانیان رژیم ستم شاهی و از فعالان سیاسی چپگرا میباشد.

سخنرانی در اتاق تلگرام گفتمان ما – باقر ابراهیم زاده

صحبتم را با یاد وخاطره آن  زنان ومردانی که در مهرآباد جنوبی تهران در  سال ۱۳۵۵ ، در ۸ تیرماه  توسط جنایتکاران ساواک کشته شدند ، رفیق حمید اشرف و ۹ نفر از یارانش ، آغاز میکنم . انسانهای شریف ومبارز وفداکاری که برای آزادی وبرابری مبارزه میکردند . زنان ومردانی که فریاد ی از اعماق علیه استبداد شاهی بودند. استبدادی که امکان هرگونه فعالیت آزادانه ومستقل را از مردم گرفته بود وراه هرگونه مبارزه ی مسالمت آمیز  ومدنی را علیه نابرابری ، تبعیض طبقاتی واجتماعی ، علیه محرومیتهای بزرگی که در کشور بشکل بیسوادی بیش از ۵۰ درصد جمعیت کشور ، بصورت خانه خرابی دهقانان و مردمان حاشیه شهرها و حاشیه ی کشور بسته بود.  این مساله بسیاری از انسانهای آگاه را به اعتراض میکشاند وهرگونه اعتراض به این  نابسامانیها ، جوابش زندان وشکنجه و اعدام در زندانهای شاه بود.  آری باید بگویم که امروز- ۴۴ سال پس از جانباختن رفیق فرمانده، حمید اشرف و ۹ رفیق همرزم او ،  همچنان آرزوهای حمید اشرف ویارانش برای آزادی وبرابری ورفاه مردم ومبارزه برای آن آرزوها در دستور کار ماست.

 من این روز را همواره بخاطر داشته ودارم. چرا که ۳ شبانه روز بود که در کمیته مشترک ساواک شهربانی سکوت حکمفرما بود و هیچ بازجویی و سروصدایی نبود و بعد از این ضربه فاجعه آمیز، رسولی بازجو به سلول من آمد . خوشحال بود و از سرمستی کشتن حمید اشرف ، برای شکستن مقاومتهای ما  – در حالیکه من  در اثر  شکنجه  درازکش بودم  ،  گفت حمید اشرفتان را کشتیم و سازمان فدایی تان نابود شد و تو را هم اعدام میکنیم ! غافل ازآن که تنها دوسال بعد از آن ،در سال ۵۷  مردم،  حکومت شاهنشاهی  و ساواکش را در زباله دانی تاریخ دفن کردند.    

باز باید اضافه کنم که این روزها ، یادآور کشتار های سال ۶۰ اعدام سعید سلطانپور،‌محسن فاضل  ، طلعت رهنما و… هزاران زن و مرد نوجوان وجوان و آگاهیست که  علیه نظام برخاسته از انقلاب شکست خورده ۵۷ بودند.

 باز  باید این  درد ورنج را با شما تقسیم کنم که دیروز ، سالگرد  جانباختن برادرم بود. دستگیری و مرگ برادرم دکتر غلامحسین ابراهیم زاده، ۷ سال بعد از جانباختن  حمید اشرف رهبر چریکهای فدایی خلق ایران .  در ۷ تیر ۱۳۶۲  رژیم دار وشکنجه وجنایت اسلامی ،برادرم را دستگیر ، وتن زخمیش را به شکنجه گاههای اسلامی بردند و اورا کشتند.  در این روز دکتر غلام را همراه  علیرضا شکوهی همراه ورفیق قدیمی اش،همسرش آزاده  وکودک ۹ ماه اش نیلوفر و خواهر۱۵ ساله ام شکوفه را دستگیر وبه شکنجه کاه اوین کشاندند.  دکتر غلام ، یکی از سازمان دهندگان جنبش  دانشجویی در دهه ۴۰ ،از رهبران گروه ستاره سرخ ،  یکی از رهبران  وسازماندهندگان گروه رشت کنگاور ، ویکی  از بنیانگذاران سازمان راه کارگر بود که مجموعا طی دهسال از سال ۴۶ تا  انقلاب۵۷ در زندانهای شاه اسیر بود. قبل از قیام بهمن   57 از زندان  آزاد شد و مورد استقبال عظیم هزاران نفر  از مردم کنگاور و روستا ها و شهر های غرب کشور قرار گرفت. دهها هزار نفر به استقبال او آمدند به محض پیاده شدن از ماشین در مسافتی طولانی مردم او را روی شانه هایشان میبردند او پزشک  درمانگاههای بندرلنگه در جنوب ایران ، پزشک بیمارستانهای لقمان الدوله وسعیدیه و درمانکاههای جنوب شهر تهران بود. جنایتکاران اسلامی او را در ۷ ثیر ۶۲ کشتند و هزاران نفر از مردمی که او را میشناختند عزادار شدند. باید اضافه کنم که  علیرضا شکوهی و غلام از بنیانگذاران و اعضای  کمیته مرکزی راه کارگر بودند وعلی رضا را نیز در ۱۱ دیماه ۶۲ اعدام کردند ..

یاد همه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد

دررژیم شاه در رابطه با مسایل فرهمگی و اجتمایی و سیاسی برنامه ریزیشان مسلط کردن سکوت قبرستانی در جامعه و سرکوب هر گونه فعالیت سیاسی و اجتمایی بود از انتشار کتاب های سیاسی و انقلابی و چپ و آگاهگرانه جلوگیری میکردند و در مقابل از حوزه های علمیه اسلامی و آیت الله بروجردی وشریعتمداری وگلپایگانی و  مکارم شیرازی و دیگر آخوندهای حوزه های علمیه ی آخوندی حمایت های مالی و سیاسی وتبلیغاتی میکردند . کتاب های مذهبی ،‌مجلات اسلامی به وفور ومجانی چاپ میشدند. تعلیمات دینی ، یکی از دروس اصلی دانش آموزان بود که توسط مکارم شیرازی ، بهشتی و باهنر و مفتح  نوشته میشدند.  انجمن های اسلامی و مساجد و تکیه ها و امازاده ها فعالیتشان گسترده بود و شاه تولیت آستان قدس رضوی را  به  شخصا برعهده داشت وخودرا سایه خدا میدانست  وآخوندهایی بودند که از ارتباط شاه با خدا وائمه صحبت میکردند. به زیارت مکه هم میرفت . ضدیت رژیم با کمونیسم و چپ  و آزادی خواهی ، برابر طلبی ، استقلال طلبی  آشکار بود. و به دلیل ترس از کمونیسم و به خطر افتادن حاکمیت اقلیت سرمایه داردر ایران ،  عملا تخم اسلام ناب محمدی  و پرورش و سازمانگری حکومت اسلامی در دامان حکومت شاه  پرورش یافته بود .

از سال ۱۳۴۸ که به ستاره سرخ پیوستم و بعد به سازمان چریک های فدایی، فعالیت سیاسی تشکیلاتی مان گسترده تر و منظم تر شد و در این ارتباطات  سیاسی و تشکیلاتی همراه رفقای زیادی متشکل شدیم . تمایلات ارتباط گیری و همکاری با سازمان فدایی در حدی شد که با توجه به شدت سرکوب ساواک و تشکیل شبکه ها و تور های پلیسی ، سازمان فدایی توان سازماندهی نیرو های مشتاق ارتباطات جدید را نداشت . ساواک هم از سال ۵۳ با سازماندهی سازمان رهایی بخش به رهبری تهرانی از ساواک و سیروس نهاوندی مزدور با هدف نفوذ و متلاشی کردن سازمان فدایی و سایر نیرو های انقلابی از اواخر سال ۵۴ و سال ۵۵  و با نفوذ و کنترل ارتباطات تلفنی ضربات مهلکی را به سازمان فدایی و جنبش چپ و انقلابی وارد آوردند.  شبکه علنی و نیمه علنی  سازمان همراه  شبکه ی  مخفی و خانه های تیمی  ضربات مهلکی خوردند .

بيشتر بخوانید:  یاد رفیق جانباخته اسماعیل عابدی وهمه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد - باقر ابراهیم زاده

 25 تا ۲۸ اردیبهشت  55   ضربات بسیار گسترده ای به خانه های تیمی  چریکها وارد شد من هم  در روز ۲۸ اردیبهشت  55 از طریق کنترل طولانی مدت مکالمات تلفنی دستگیر شدم . ساعت ۲ بعداز ظهر بود  که ماموران ساواک  با محاصره کامل منطقه به  خانه ام ریختند و مرا دستگیر کردند. در این روز دهها نفر دیگر  در ارتباط با چریک های فدایی خلق دستگیر و تحت شکنجه های وحشیانه ساواک قرار گرفتند و به سال های طولانی زندان محکوم شدند  . آنچه بر من معلوم شد این بود که ساواک با کنترل ارتباطات تلفنی و قرار هایی که اجراء میشدند  منتظر لحظه ی مناسب ضربات وکشتن رهبران سازمان  بود.  بطور مثال ، دو هفته قبل از ضربات و دستگیری ام ، ساعت ۷ صبح با اسماعیل درخیابان پپسی کولا تهران قرار داشتیم و بعد از دستگیری ام زیر شکنجه های وحشیانه ساواک، بازجو محل و روز و ساعت قرار را مطرح کرد و گفت که اسماعیل از قزوین آمده بود . همچنین قرار من و اسماعیل با بهروز در ساعت ۸ صبح روز ۲۵ اردیبهشت در تهران نو را بازجو زیر شکنجه به من گفت . در زمستان ۱۳۵۷ که از زندان آزاد شدم همسایه های خانه ای که در تهران دستگیر شده بودم میگفتندکه از یکهفته قبل از دستگیری ام ماموران مسلح در پشت بام خانه های همسایه ها مستقر شده و گفته بودند در تعقیب و مراقبت از یک قاچاقچی هستند ،که این نشان میداد آنها  با برنامه ریزی  کامل وخونسردانه  ، در حال وگرد آوری و تکمیل اطلاعات  بوده اند.

چند دقیقه بعد از دستگیری من را چشم بسته به محلی بردند که کف  دو اطاق بزرگ پر از اجساد سوخته و متلاشی شده رفقای چریک های فدایی مان بود . حدود بیست  نفر از اجساد متلاشی و سوخته شده رفقای زن و مرد که رفیق اسماعیل عابدی نیز آنجا بود ولی جسد رفیق  بهروز ارمغانی چون در رشت جانباخته بود آنجا نبود . انسان هایی که برای آزادی و سوسیالیسم و علیه حکومت موروثی واستبدادی شاهی وبرای تحقق آرمان های بزرگ انسانی با تمام وجود مبارزه میکردند و در شبانه روز فقط ۶ ساعت میخوابیدند و بقیه ی ساعات شبانه روز  در این تلاش بودند که رویاهای یک مبارزه عظیم مردمی را برای سرنگونی ستم واستبداد وتبعیض  و برقرار ی یک نظم انسانی و برابر و آزاد به سرانجام رسانند و مردم را در رفاه وشادی و خوشبختی ببینند.

نگاهی به  نامها و نشانه ها ،در سرکوب خونین چریکها ، بیان زخمی بزرگ بر جنبش فدایی وترقیخواه ایران است.  در همه این سالها که گذشت درد وزخم کشتارهای خونین سال ۵۵ و ازدست رفتن  رفقایم  برجانم مانده است و حسرت نبود آنان را حس میکنم. آنچه که این لیست جانباختگان سال ۵۵ نمایان میکنند آنست که اکثریت بزرگی از بهترین کادرهای سازمان و رهبران جنبش انقلابی مردم ایران توسط ساواک سلاخی شدند تا به اصطلاح » جزیره ثبات » آریا مهری از خطر جنبش انقلابی مردم رها شود. اما  کمتر از دوسال  لازم بود که خیابانها  از مردمی انباشته شود که  خواهان سرنگونی شاه و آزادی وبرابری و رهایی از تبعیض و ستم شوند.  تراژدی  تاریخ آن بود وهست که سرکوب  رهبران و فعالان روشنفکران جنبش های اجتماعی ، نمیتواند مانع از خیزش جنبش مردمی شود ، تنها کارش گرفتن افقهای بزرگ از این جنبشها و دادن فرصت به مرتجعین و فرصت طلبانی است که میخواهند نظام  اجتماعی و اقتصادی حاکم را بگونه ای از نابودی نجات دهند و آنرا بشیوه های تازه ای بازسازی کنند . بر این دریغ باید اضافه کرد  که سازمان فدایی نتوانست از پس این بار سرکوب خونین سال ۵۵ در آید و افقهای بزرگی که بواسطه ی جنبش انقلابی سال ۵۷ ایجاد شده بود بدست کوته نظران رفرمیستی ، از دست رفت

آنچه که بعد از ۴۴ سال بر ذهن وروان من سنگینی میکند و دردعمیقش را  بر جانم  حس میکنم  لحظه  دیدن اجساد رفقایم بود. این  دردناک ترین و وحشتناکترین لحظه زندگی ام بود که رفقایمان را دست داده بودیم . آن لحظات وحشتناک در تمام سال های زندگی ام همراه من است . ما آنچنان شیفته ی مبارزه ورهایی وبهروزی مردم بودیم و از پیروزیهای همه ی جنبشهای رهاییبخش  چون جنبش ویتنام و کوبا و فلسطین و .. نیرو میگرفتیم و جهان مان با نامهای مبارزانی همچون  چه گوارا و  هوشی مین و جورج حبش  عجین بود و هر لحظه ی بودن با  یارانمان همچون اسماعیل وبهرو ز و … برایمان ارزش بسیار داشت و از آن نیرو وانرژی میگرفتیم  ومیدانستیم این فرصت ها بسیار کوتاه است ومیتواند دیگربار تکرار نشود. بی دلیل نبود وقتی  با هم قرار داشتیم با تمام وجود همدیگر را بغل میکردیم و میبوسیدیم  چرا که  هر قرار ما ممکن بود آخرین قرار و آخرین وداع با همدیگر باشد . از زمان دستگیری دیگر میدانستم که اسیر دشمن خونخواری هستم ، که  رفقایم را کشته اند،  من زنده در اسارتم. اسارت بمعنای آنست که  چند لحظه دیگر باید من را تحت شکنجه هایشان برای بدست آوردن اطلاعات و سر نخ هایی از رفقای اسیر نشده  قرار دهندو  بدنم وپاهایم متلاشی شوند . تجربه زندان برادرم دکتر غلام و رفقای بسیاری را داشتم و  آماده بودم که علی رغم  شکنجه های وحشیانه ، اسرار رفقایم  را حفظ کنم . لحظاتی بعد از رسیدن به کمیته مشترک ساواک و شهربانی شکنجه های وحشیانه آغازشد و شدت شکنجه های طولانی طی ۷ ماه در کمیته مشترک ساواک و شهربانی  در حدی بود که تمام گوشت های کف پا ها و مچ پاهایم متلاشی و گندیده شد و از بین رفت و پاهایم را تا زانو چند ماه پانسمان میکردند ، مواقعی که من را با طناب از مچ دست ها و از سقف آویزان میکردند در اثرضربات شلاق از پا تا گردنم سیاه شده بود . پرده گوش هایم در اثر ضربات سیلی سوراخ شدند .در اثر شدت بوکس به صورتم فک ام جا به جا شده بود با آتش سیگار موقعی که زیر شکنجه آپولو بودم بازو هایم را میسوزاندند تا سیگار خاموش میشد .با شوک الکتریکی و سوزاندن سینه‌ و شکم و فرو کردن کبریت روشن به سوراخ دماغ و دهانم موقع داد زدن  ،مچ پا هایم را درون دو آچار لوله کشی که تا رسیدن به استخوان آن ها را سفت میکردند خون میریخت از کف پاها و دماغ و دهانم خون جاری بود دست هایم را زیر دو تیغه آهنی با پهنای پشت دست قرار داده بودند و آن تیغه ها را روی دست هایم فرو میکردند . این شکنجه ها را یک تیم عملیاتی چند نفره و همزمان انجام میدادند و بعداز شکنجه ها ی روز اول دستگیری ام تا آخر شب چون هیچ توانی برای حرکت نداشتم من را برای بار سوم ولی این بار با برانکارد برای پانسمان و جلوگیری از خونریزی بیشتر به بهداری زندان کمیته مشترک ساواک و شهربانی منتقل کردند . آخر شب  من را نگهبانان با برانکارد در راهرو گذاشتند و بازجویم رسولی به نگهبان  کشیک گفت که من نباید بخوابم . هدف آنها به هم ریختن کنترل اعصاب و تمرکز زندانی بود و صبح روز دوم شکنجه با دستگاه شکنجه آپولو شروع شد . دست چپم تا سه ماه غیر عادی و بی حس بود . با کسب تجربه از رفقایی که سال های قبل دستگیر شده بودند  در سلول ها با عدم اعتماد مطلق به همه در رابطه با اطلاعات تشکیلات برخورد میکردم و سال های بعد با بررسی وضعیت همسلولی هایم در کمیته  متوجه شدم که طی ۷ ماه زیر شکنجه و بازجویی بیشتر مواقع بازجویم زندانی ضعیفی را برای کسب اطلاعات همسلول من میکردند . همواره سپاسگزار  رفقایی هستم که تا دو ماه ونیم با صمیمیت و مهربانی من را بغل و جا به جا میکردند به اطاق بازجویی و اطاق شکنجه و بهداری و دستشویی میبردند و لباس های خونی ام را می شستند .هرگز هم  سلولی هایم  رفقا  نبی از دانشجویان دانشگاه جندی شاپور اهواز و رضا خباز از قهرمانان ورزش مازندران  را از یاد نمیبرم.  رضا که ورزشکاری تنومند بود به من میگفت چطور تو را بغل کنیم که کمتر درد بکشی چون همه بدنت سیاه شده ( رضا عزیز به علت فشار های زندان ، بعد از آزادی سکته کرد و جان باخت یادش همواره گرامی باد)  دو ماه و نیم بعد از دستگیری ام برای رفتن به اطاق  شکنجه و بازجویی و دستشویی به صورت نشسته روی کف زمین با دست و پاشنه پا خودم را روی زمین میکشیدم و میرفتم . تا دو ماه و نیم چون در اثر شکنجه زخمی و در چرک و خون بودم نمیتوانستند من را  به حمام که هفته ای یکبار و چند دقیقه ای بود ، ببرند، در آن شرایط در سلول ها روابط صمیمانه ای با هم داشتیم .از بودن باهم ومقاومتی که در مقابل ساواک میکردیم  لذت میبردیم ، صفا میکردیم و میخندیدیم و شب ها شعر میخواندیم و داستان تعریف میکردیم.  علیرغم  زندان و شکنجه  این  زندگی  بود که د رغالب جدیدی ادامه داشت و به ما نیرو میداد. در طی شبانه روز  برای رفتن به دستشویی ۳ بار درب سلول را باز میکردند . این را باردیگر باید یاداور شوم که در  باره شکنجه های زندانیان سیاسی دوران شاه اشاره‌ای میکنم  تا آنان که جنایات در زندان های سیاسی حکومت ستمشاهی را ندیده و نشنیده  و تجربه نکرده اند ، بدانند که رژیم اسلامی و شکنجه گاهها و زندانها واعدامهایش، ادامه  ساواک و رژیم  ستمشاهی است.   رژیم پهلوی دقیقا همه ی کسانی را کشت که از کودتای رضا خانی  تا کودتای محمد رضا شاهی  و تا سرنگونی رژیم پهلوی در لیست سیاه مرگ قرار داشتند. فرخی یزدیها، عشقی ها ، روزبه ها ، گلسرخی ها ، دانشیان ها ، رضایی ها،  کریمی ها ،  کتیرایی ها ، سلاحی ها ، حمید اشرف ها  وسعید سلطان پورها، یحیی رحیمی ها، علی شکوهی ها ، یوسف آلیاری ها ، غلام ابراهیم زاده ها و….بسیارانی که از زندانهای شاه جان بدر بردند در حکومت اسلامی اعدام شدند. بی سبب نیست که میگویم جمهوری اسلامی ادامه دهنده خشن و وحشتناکتر رژیم شاه است. روح خدا ، ادامه سایه خدایی بود وهست که حق تعیین سرنوشت مردم را بر سرنوشت خویش نمیتواند تحمل کند واز دمکراسی ، آزادی و برابری وحشت دارند.  

بيشتر بخوانید:  یاد رفیق جانباخته اسماعیل عابدی وهمه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد - باقر ابراهیم زاده

من پس از ماهها شکنجه بالاخره در دادگاهی نمایشی ونظامی ، به ۱۵ سال زندان محکوم شدم . جرم من عضویت در چریک های فدایی و داشتن مرام کمونیستی  بود. خانواده ام با پرداخت پول و استفاده از امکاناتی مانع از محکومیت سنگین تری برای من شدند. در انقلاب ۵۷، در اواخر دیماه آن سال از زندان آزاد شدم و به جنبش  بزرگ مردم برای رهایی و آزادی و برابری پیوستم. متاسفانه آن انقلاب بزرگ توسط روحانیت بلعیده شد و دهها هزار انسان ترقیخواه وچپ سربدار شدند وبسیارانی که در زندانهای شاه شکنجه وزندانی شده بودند در این پیکار جان باختند.  اما پیکار و مبارزه برای آزادی و برابری  وسوسیالیسم همچنان ادامه یافت . گرچه با سرکوب وحشیانه چهار دهه خونین و هزاران هزار قربانی و جانباخته ،  و سیل عظیمی از فراریان  وتبعیدیان  همراه شد اما باز جنبشهای بزرگ اعتراض و مقاومت در اشکال تازه متولد شده ومیشوند و بما یادآوری میکنند که مبارزه همچنان ادامه دارد و باید کار را با سماجت و وفاداری و همبستگی و آگاهی وباز اگاهی و در عین حال نهاد سازی وتشکل ادامه داد.

واقعیت این است که جهل ویک سال ، حکومت جهل وخرافه ، حکومت غارت و جنایت اسلامی،چهل ویک سال ویرانگری سازمانیافته اقتصاد،فرهنگ ، آموزش ، وبه یک کلام ویران سازی سازمانیافته ایران  ، که با اعدامهای مدرسه رفاه آغاز، وبا  سرکوب خونین نوروز سنندج ، با سرکوب  مردمان عرب ، ترکمن ، بلوچ وکرد وآذری ، سرکوب وحشیانه  بهایی ها ، انقلاب فرهنگی ، جنگ هشت ساله با عراق ،اعدامها وکشتار دهه خونین ۶۰، کشتار  سراسری زندانیان سیاسی در سال۶۷، فتوای سلمان رشدی ، قتلهای زنجیره ای نویسندگان وشاعران و فعالان اجتماعی وفرهنگی ، و دهها و دهها سیاست مخرب و ویرانگر همراه بوده ، چند  مسئله را ثابت میکند که مبارزه ما از روز اول علیه حکومت اسلامی برحق بوده و باید این مبارزه برای حق تعیین سرنوشت مردم بدست خودشان با پیگیری و سماجت تمام ادامه پیدا کند.  دوم :  رژیم اسلامی برآمده از انقلاب ۵۷، نشانه ی بزرگ شکست انقلاب مردم در برآوردن حقوق  حقه شان بوده ، وباید برای پیروزی انقلاب آتی ، از هر گونه سایه خدا وروح خدا و سنت اسلامی و غیر اسلامی ، که میخواهد از مردم سلب اراده کند پرهیز کرد. باید در مقابل هرگونه مداخله غیر مردمی ، از فراز مردم واز بالای سرمردم  ایستاد وبا مداخله خارجی واستعماری مخالفت کرد.  رژیم شاه و رژیم اسلامی ، محصول مستقیم وغیرمستقیم مداخله ی استعماری هستند. سوم: مبارزه برای آزادی و برابری ، برای رفاه وپیشرفت وترقی خواهی، جز با همبستگی بزرگ اجتماعی ، جز با سازمان دادن مستقیم مردم و  مداخله شان در سیاست وهمه جنبه های دمکراتیک اجتماعی ممکن نیست. باید از ازهم اکنون به آگاهی واتحاد مردمی برای آزادی و برابری ، برای برابری حقوق زنان ومردان  مبارزه کرد . ایران میتواند وظرفیت آنرا دارد که به یکی از پیشروترین جوامع جهانی تبدیل شود. در پایان نباید از این غافل ماند که جنبش دادخواهی را باید همه ی ما تقویت کنیم و زبان همه زندانیان سیاسی ، همه خانواده های قربانیان جنایات حاکمان اسلامی و همه ی کسانی باشیم که تحت ستم وتبعیض ونابرابری قرار دارند. اگر میخواهیم به آزادی وبرابری و پیشرفت انسانی واجتماعی برسیم باید علیه هرگونه تبعیض وبی حقی باشیم واز همبستگی انسانی وبرابری کامل همه مردم دفاع کنیم. جامعه ایران این ظرفیت را  دارد که به این اهداف دست پیدا کند،  ما باید خودرا برای آن آماده کنیم.

بيشتر بخوانید:  یاد رفیق جانباخته اسماعیل عابدی وهمه جانباختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد - باقر ابراهیم زاده

بازهم از اینکه امکان این گفتگو رابرایم  فراهم کردید نهایت تشکر را دارم.

اطاق تلگرام گفتمان ما – ۸ تیر ماه ۱۳۹۹

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
گر شما سوسیالیستها در ایران حکومت میکردید رفتاری بهتری داشتید؟
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من این مطلب را نمینویسم که از شکنجه و اعدام در زمان شاه حمایت کنم. اما یکطرفه به قاضی رفتن را هم بر نمیتابم. توضیح میدهم.
تصویر محسن کردی

عنوان مقاله: 
گر شما سوسیالیستها در ایران حکومت میکردید رفتاری بهتری داشتید؟
عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من این مطلب را نمینویسم که از شکنجه و اعدام در زمان شاه حمایت کنم. اما یکطرفه به قاضی رفتن را هم بر نمیتابم. توضیح میدهم.