خاطرات زندگي در كابل !

چند روزی است که علیرغم سلسله و توالی موضوعی گذرانم در زندگی جمعی خانه " تیمی/ سازمانی " کارتیه سه حضور یکی از رفقایمان در خانه ما نمونه خاصی است که مایلم آنرا کاملاً اختصاصی برایتان توضیح دهم.
روال عادی جابجائی های ساکنین خانه کارتیه سه، بر این منوال بوده و در زمان گذران من در آن نیز دنبال میشده، اینکه افراد توسط کمیته کابل و یا مسئول کمیته برای دوره ای موقت و یا حتی دائم، یعنی تمام مدت زندگی خود در کابل، به این خانه

از سری یادواره های مهاجرت – ضمیمه خاطرات ابوالفضل محققی!
کارتیه سه – بی شماره!
چند روزی است که علیرغم سلسله و توالی موضوعی گذرانم در زندگی جمعی خانه " تیمی/ سازمانی " کارتیه سه حضور یکی از رفقایمان در خانه ما نمونه خاصی است که مایلم آنرا کاملاً اختصاصی برایتان توضیح دهم.
روال عادی جابجائی های ساکنین خانه کارتیه سه، بر این منوال بوده و در زمان گذران من در آن نیز دنبال میشده، اینکه افراد توسط کمیته کابل و یا مسئول کمیته برای دوره ای موقت و یا حتی دائم، یعنی تمام مدت زندگی خود در کابل، به این خانه فرستاده شده و به اعضاء و ساکنین قبلی معرفی می شد. اعضاء خانه در انتخاب فردی برای اضافه یا کم شدن از ترکیب و تعداد خود هیچ گونه نقشی نداشتند؛ درست مثل خانه های تیمی با گذران جمع برخورد میشد.
شاید لازم باشد به این نکته هم تأکید کنم، بنظر میرسید افرادی که از همان ابتدا برای گذران رفقایمان در خانه بزرگ کارتیه سه فکر و ذکر می کردند، در ذهن شان دو موضوع اصلی ترین نقش را ایفا می کرد: این خانه جزء مایملک و یا در اختیار کمیته کابل هست و گذران آن به هیچ وجه مثل گذران یک خانواده نیست؛ نوع زندگی جاری در این خانه عمدتاً مشابه آنچه که در خانه های تیمی و یا در زندانها میگذشت، پیش برده شود.
طراحان اولیه اسکان افراد بر اساس " جرم " مجرد بودنشان! انگار هیچ نوع دیگری از زندگی جمعی را سراغ نداشتند؛ مثلاً زندگی در آسایشگاههای ارتش، زندگی زندانیان عادی، زندگی در آموزشگاههای شبانه روزی و یا زندگی در شکل یک خانواده اما با اعضاء ای مداوماً در حال تعویض. نوع جدیدتری از زندگی جمعی را من در سالهای اقامت خودم در اروپا بین دانشجویانی دیدم و شنیدم که خانه ای بزرگ اجاره کرده و یا از خانه های ویژه مایملک دانشگاه استفاده می کردند و بنا به اقتضای مالی و یا جابجائی عضوی از جمع، با اطلاعیه هائی و سپس برنامه نشست ویژه با کاندید و یا متقاضی جدید، او را برای عضویت در خانه می پذیرفتند و بعد قواعد زندگی در خانه را به وی توضیح می دادند. – در این زمینه فیلم کمدی/اجتماعی " L'auberge espagnole (2002) " نمونه جالبی است! –
در زندگی کارتیه سه از این خبرها نبود. آنهائی که از همان ابتدا چنین تصمیماتی می گرفتند، حتی نمی توانستند کمترین ایده ای در ذهن داشته باشند که با تفویض حق دخالت در بخش زندگی خصوصی تعدادی از رفقای سازمانی، در چه ورطه خطرناکی پای گذاشته اند و چگونه این موضوع ساده، میتواند نه تنها در زندگی خودشان، بلکه در درک شان از نقش و جایگاه سلسله مراتب در زندگی متعارف یک سازمان سیاسی، به فاجعه منجر گردد. یک نمونه ویژه در این زمینه، تصمیم به اعزام برخی رفقا به نام مأموریت سازمانی و یا برنامه ریزی برای فعالیت افراد، آنها را به کشورهای دیگری می فرستادند و نقشه هایی سطحی و گاه بشدت خطرناک را بعنوان تصمیم سازمانی به خورد فرد می دادند.
آنهائی که خود درست از لحظه ورود به خانه هایشان وارد زندگی خصوصی خودشان می شدند، کمترین تصوری نداشتند که چگونه زندگی باصطلاح جمعی در کارتیه سه نه تنها در خانه کماکان سیاسی ادامه می یابد، بلکه گاهاً وضعیتی بغرنج تر و گاه خطرناک تر را طی می کند. اگر افراد در مباحثات و در اجلاس های سیاسی حداقل رعایت پرنسیب های متعارف را کرده و به نوبت سخن گفته و نظراتی را ابراز میداشتند، در کارتیه سه مباحثات سیاسی و بالاخص بعداز پلنوم وسیع سازمان و آمدن تعداد معینی از رفقا از ساکنین جمهوری آذربایجان و ترکمنستان و بخشاً رفقائی از حزب توده ایران که از جمهوری روسیه سفید یا بلاروس به کابل آمده بودند، کیفتی خشن و گاه در ترکیبی از مصاحبت های محفلی و جدال نظری به قهر و آشتی های عجیب و غریبی منجر می شد.
در میانه چنین جو و فضائی بود که یک روز رفیق اسد مسئول آن زمان کمیته کابل به دفتر سازمان آمده و به من گفت:" تقی جان، رفیق خسرو رو به تو معرفی می کنم. از رفقای رهبری سازمان هست و خونه اش تو مکرورویان. رفیق ممکنه برای گرفتن بعضی نشریات و یا کتاب و مطبوعات دیگه و اینا به دفتر مراجعه کنه. خواستم تو در جریان باشی و ضمناً رفیق هم بدونه که در مراجعه به دفتر با چه کسی صحبت کنه."
این رفیق اسد نازنین ما، انسان جالب و در نوع خودش منحصر بفرد بوده و هست! اولاً هیچگاه و حتی تا هم اکنون که گاهی با هم یادداشت هائی رد و بدل می کنیم، کمتر از "تقی جان" به من چیزی نگفته! اگرچه در ممیک چهره اش می توان متوجه شد که با نظری که میدهی و یا موضوعی که عنوان می کنی مخالف هست اما تا به انتها حرف تو را گوش میدهد. برای این رفیق ما دخالت در زندگی سایر رفقای ساکن در کابل، یا مثلاً در کارتیه سه تنها یک هدف رو دنبال می کرد: توجه، توجه و باز هم توجه. آنهم در راستای منافع و گذران ساده تر فردی که موضوع نگاه و دقت هست! رفیق اسد در دادن هشدارهایی برای من بعنوان کسی که در دفتر کار می کردم و در نظر گرفتن برخی ملزومات ناشی از زندگی ما میان مردم زحمتکش افغانستان و بالاخص مردم منطقه محل زندگی رفقای ما در مکرورویان همیشه اصل را بر دفاع از منزلت زحمتکشان در کنه ایده آلها و حضور ما در جنبش سیاسی میگذاشت. بطور کلی در دوره مسئولیت وی و حضور من در دفتر، موارد زیادی پیش می آمد که چه در دفاع از نظر خودم و کاری که میکردم، با وی مصاحبت مشخصی را پیش بردم اما، یک نکته واضح و روشن را براحتی می دیدم و آن اینکه اصلاح مناسبات برای وی مهمتر از دفاع از نظر شخصی خودش و یا پیگیری یک روش معین از پیش تعیین شده هست. (امیدوارم رفیق ابوالفضل در سلسله نوشتارهای خودش به چنین جنبه هائی از زندگی در کابل نیز اشاره نماید و انعکاسی باشد از یک زندگی خاصی که رفیق اسد در کابل دنبال می کرد!)
بعداز معرفی "خسرو" به من، وی چندتائی از نشریات قدیمی اکثریت و کار را برداشته و در اطاق مطالعه مشغول شد. اما بنا به خصلتی که بعدتر برای من بیشتر آشکار شد، طاقت نیاورده و به اتاق من آمده و نزدیک میز من روی یک صندلی نشسته و با هم درباره بعضی مسائل زندگی در کابل صحبت کردیم. سوالات خسرو البته پایانی نداشت و انگار کسی خواسته باشد تو برایش رمان " کلیدر " را در یک یا چند پاراگراف توضیح دهی که موضوع بر سر چیست! خب، این کار کمی دشوار بود چرا که زندگی رفقای ما در کابل پیش از آنکه من به کابل بیایم شروع شده بود و طبعاً زندگی یک مجموعه بزرگ مبارزین سیاسی ادغام در دنیای اتوپیائی و ملزومات عملی و روزمره زندگی، نه در یک ذهن متمرکز میشود و نه قابل گزارش دهی در یک یا چند پاراگراف هست!
رفیق "خسرو" تا پایان کارم در دفتر کنارم نشست و گاه به نشریات خود نگاه می کرد و گاه با هم چای می نوشیدیم و از هر طرف و هر وضعیتی صحبت می کردیم. بدون اینکه کلمه ای از گذشته خود و گذران قبلی خود سخن بمیان آوریم. وقتی به اطلاع او رساندم که من باید دفتر رو ببندم و کارم تمام شده، گفت: الان چه کار می کنی، میری محل زندگی خودتون؟ گفتم: "نه، یه سری میزنم به خونه رفقایمان و احیاناً اگه کس یا کسانی از رفقای ما هنوز در مکرویان هست، بهشون اطلاع میدم که اگه مایل هستند می تونن با من به کارتیه سه برگردند."
با هم به خانه دکتر حجت رفتیم. به نظرم آمد که رفقای کمیته کابل پیشتر از این رفیق خسرو را میشناختند. رفیق مینا از ما با چای و قند خانگی! پذیرائی کرد! – رفقای ما در طی زندگی در کابل نه تنها قند خانگی، بلکه ماست، کلوچه، بیسکویت و بطور کلی انواع و اقسام نیازهای خانواده را خود در خانه تولید می کردند! ماجرای پختن نخودچی رفیق مازیار و کمک من به او را یادم باشد برای شما تعریف کنم! – اینبار قند ساخت آتلیه هنری رفیق مینا با طعم هل، نقش ارزنده ای در مصاحبت شیرین و شوخ و شنگ ما ایفا کرد! خسرو نشان داد که میتواند براحتی و با تمام چهره بخندد و با این کار خودش کمی تا قسمتی تصویر کم و بیش عصاقورت داده کمیته مرکزی را تلطیف کرد!
با مراجعه رفیق مسئول مرز و آشناشدن با خسرو مصاحبت های ما به عرصه کاملاً جدیدی کشیده شد. رفیق صمد در میان صحبت هایش از وضعیت عمومی کارهای مرز و غیره اشاره کرد به اینکه، چندی پیشتر از آن یکی از رفقای دختر با کمک قاچاقچیان به اینسوی مرز آمده و رفیق مسئول مرز پس از صحبت های طولانی با وی با توجه به رعایت همه ملزومات و در نظرگرفتن همه خطرات احتمالی و غیره، او را راضی کرد تا به ایران برگشته و به گذرانی عادی برگردد. با تأکید به اینکه حضور چنین رفقائی در ایران در شرائط ویژه میتواند منشاء کمک های زیادی برای جنبش سیاسی در کلیت خود و بطور مشخص برای سازمان باشد.
من که بعداز ورود رفیق مرز و صحبت های او و خسرو دکتر حجت کم و بیش از حضور در صحبت ها فاصله گرفته و با نازلی و وحدت بچه های دکتر حجت و مینا داشتم صحبت و بازی می کردم، با شنیدن صحبت رفیق مسئول مرز، بدون اینکه لحظه ای مکث کرده و اجازه صحبتی بگیرم، وارد صحبت شان شده و گفتم: "چی؟ برگردوندید به ایران؟ چرا؟ خب می اومد کابل دیگه؟" رفیق صمد گفت:" برای چی می اومد کابل؟ چه کاری بود که یک رفیق دختر میتونست در اینجا انجام بده؟ مشکلات زندگی یک دختر در اینجا خیلی خیلی بیشتر از رفقای مرد مجرد هست." من گفتم:" خب می اومد اینجا و ... بالاخره با یکی از این مجردهائی که اینجا هستند، زندگی جدیدی رو شروع می کرد. بهتر از این هست که بره ایران و معلوم نیست با چه کسی و در چه مناسباتی بخواد آشنا بشه و زندگی جدید شروع کنه."
رفیق صمد کمی جا خورده و عصبانی بنظر میرسید. گفت:" یعنی فکر می کنی ما کارمان در مرز باید این باشه که به فکر مجردهای اینجا باشیم و مثلاً بگیم رفقای دختر ما بیان که... " احساس کردم که این مصاحبت می تواند به جاهای باریکی بکشد. با اینهمه توجه و اشتیاق خسرو در شنیدن واکنش من و نظراتم که با لبخندی بر لب همراه بود، مرا کمی امیدوار کرده بود. از نظرات دکتر حجت و مینا کاملاً مطمئن بودم و میدانستم که آنها نه تنها استدلال مرا می فهمند، بلکه به سهم خود با من همنوائی دارند. مناسباتم با آنها بعداز شروع کارم در دفتر بگونه ای پیش رفته بود که انگار هزاران سال با هم زندگی کرده ایم و دوستی و رفاقت ما با مهر و عطوفت خاصی پی گرفته میشد.
گفتم: رفیق صمد، منظورم رو شاید خوب متوجه نشدی. منظورم اینه که، رفقای مجرد بالاخره روزی باید به امر زندگی شخصی و خانوادگی خودشان سروسامانی بدهند دیگه، مگه نه؟ خب اومدن این رفیق به اینجا حداقل از این نظر هم برای خودش و هم برای مجردها خوب بود.
رفیق صمد گفت: حالا کار سازمان باید این باشه که مسئله سروسامان دادن خانواده برای مجردها رو حل کنه دیگه!...
متأسفانه این شکل مکالمات اثر و نشانه ویژه ای از مصاحبت هایی بود که با دو موقعیت و جایگاه تشکیلاتی رخ میداد. حرف کسی از موقعیت بالاتر مثل حکم و گاه همراه با خشونت پنهانی در صوت بود. اگر در شرائط دیگه ای بودیم، قطعاً بحث رو قطع می کردم. بحث های محفلی اساساً نقش تخریب کننده مناسبات رو بازی میکنه و هیچ وقت به جایگاه ارتباط متقابل ذهنی منتهی نمیشه. با اینهمه نگاه دلگرم کننده خسرو از یک سو و سوالش که: خب، رفیق تقی تو مگه چیز دیگه ای فکر می کنی!؟
گفتم: رفیق، بعنوان مثال خودم که در دفتر کار می کنم؛ از صبح تا غروب به کار در دفتر مشغول هستم و بعد میرم خونه در میان یک جمع مجرد مرد. اگه مراجعات رفقایمان را در دفتر در نظر بگیری، عموماً همسران رفقایمان هستند و طبعاً مثل خواهران ما. اگر خواسته باشم با دختری افغانستانی آشنا شوم، باید این نکته را پیشاپیش در نظر بگیرم که رفقای خاد – خدمات امنیت دولتی – پیش از اینکه به دختر ابراز علاقه ای صورت بگیره، باید در جریان قرار بگیرند. مبادا از میان خانواده ای باشند که برای امنیت رفقای ایرانی مشکلی ایجاد کنند و یا حتی برای خود رفیق. حالا خودت فرض کن، من اگه با دختری آشنا بشم، معلوم نیست که رابطه ما ادامه پیدا کنه. آنوقت این رفقای خاد هم میگن: ای بابا، این رفیق ما هر روز دنبال یه دختر میره! آنوقت همین تشکیلات سازمان منو به زیر سوال خواهند برد که: رفیق این چه اخلاقی هست که تو داری! حالا اگه یه رفیق سازمانی و تشکیلاتی اینجا بود – درست مثل وضعیتی که ما در ایران هم داشتیم و معمولاً هم رفقای مستعد و در عین حال علاقه مند به ازدواج رو تشویق می کردیم که برن با رفیق دیگر تشکیلاتی که خودشان پسند کرده اند، آشنا بشن و شاید هم ازدواج کنند. شما در پایان کارهای معمول سازمانی خودتان به پیش خانواده و زن و بچه خودتان می روید؛ اما هیچ فکر کرده اید که اوضاع ما چطور هست؟
بعداز این مصاحبت و در مسیر حرکت به سوی خانه ما در کارتیه سه خسرو گفت: تقی، بجان تو داشتم کیف می کردم! برای اولین بار در تمام دوران کار سیاسی ام می دیدم که به یه معضل درست شخصی، با استدلالی مناسب و بدون ترس و دلهره و همراه با طنز داره برخورد میشه. همان لحظه تصمیم خودم رو گرفتم، با خودم گفتم: بابا چیه برم توی یه خونه که مثلاً بعنوان عضو مشاور کمیته مرکزی در اختیارم گذاشته اند، زندگی کنم؟ میرم با این بچه ها میگذرونم که خیلی هم اوضاع باحال خواهد بود!
به خسرو گفتم: میدونی رفیق خسرو، رفقای ما با پنهان کردن و یا صحبت نکردن درباره وجوه کاملاً شخصی و غریزی ملزومات زندگی رفقای دیگر، فکر می کنند انگار چنین چیزائی وجود ندارند. نه در خانه های تیمی، آنگونه که شنیده ام، نه در تشکیلات ما... این چیزا رو هرگز در نظر نگرفته اند در حالی که وجود داشتند.
در این میان اما، رفیق خسرو با انتخاب شخصی خودش به اطلاع رفیق اسد رساند که هیچ ضرورتی به داشتن یک خانه مستقل نیست و او تصمیم گرفته که در جمع رفقای مجرد باشه – بهرحال او هم بنحوی از انحاء مجرد موقت قلمداد میشد – با این کار خودش یک اقدام منحصر بفردی انجام داد؛ اینکه، ساکنین خانه کارتیه سه، حتماً نباید از افراد هوادار، عضوهای پائین سازمان و یا مثلاً کادرها باشند. دوم اینکه: او تنها فردی از دستگاه رهبری بود که زندگی عملی و مستقیم با اعضاء و کادرهای سازمان را به استفاده از یک مکان ویژه – همراه با توهم و تصوری از اینکه بعنوان عضو کمیته مرکزی، حتماً میباید از امکانات دیگری استفاده کند نسبت به اعضاء ساده سازمان، برخورد متفاوتی کرده بود. در همان زمانی که رفیق چنین تصمیمی گرفت، بوده اند کس یا کسانی که در آپارتمانی مستقل زندگی می کردند و چه بسا به ذهن شان هم نمی رسید که گردن گذاشتن به چنین تفاوتی، میتواند ثمرات نه چندان جالبی بدنبال داشته باشد.
برای رفقای کارتیه سه هم حضور خسرو جالب بود. او براحتی می خندید، با همه گرم می گرفت، و با حضور در اتاق رفیق طاهر عملاً نشان داد که مسئولیت پذیری در یک سازمان سیاسی بیش از اینکه با تفکیک امکانات نمایش داده شود، بیشتر به رعایت پرنسیب های عملی آن سازمان هست.
(در سالهائی دورتر و زمانی که او شخصاً کارهای رادیو زحمتکشان و رادیو بخش فارسی افغانستان را پیش میبرد، در تنظیم امور برخی ایرانیان پناهنده به افغانستان و زیر نظر سازمان ملل همه نوع کمک به آنها می رساند و عملاً شرائطی ایجاد کرده بود که پنج شش نفر از آنها کارهای جنبی رادیو را انجام میدادند.)
گذران رفیق خسرو در کارتیه سه مملو بود از لحظات خوب و شاد و همراه با خاطره های بی نظیر! آن زندگی مشترک بین او و بقیه افراد درون خانه کارتیه سه پایه دوستی و رفاقت هائی شد که تا کنون گوشه های مختلفی از زندگی خسرو را تشکیل میدهد؛ چه رفاقت اش با رفیق طاهر، با خودم، با سایر رفقایی که در آن زمان با هم زندگی میکردیم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: