یادداشت های پراکنده "آمیرزا تقی خان جنگلی"

خواب دیده ام دارم یک اتوبوس برقی رو در رشت رانندگی می کنم. وضعیت من طوری بود که انگار برای اولین روز استخدام شده ام. چند تائی مسافر دارم و حتی با نگاهی از توی آینه دیده ام که همه آنها ماسک زده اند و از این نظر احساس کردم مرا برای سبک سری در این قضیه کسی نمی تواند مورد مؤخذه قرار دهد
– 103
عارضم خدمت شما که من با داستانهایی که بعنوان خواب به سراغم میاد، دیگه نمی دونم چکار باید بکنم! بعضی از اونا رو فقط با نیم ساعت خواب می بینم بصورت یک میان پرده کامل و با تمام جزئیات. بعضی ها رو در وسط روز و در چرت هایی کاملاً تصادفی و ناشی از خستگی چشم و مغز رویت می کنم. می افتم روی تخت و یه چیزی می کشم روم حتی اگه شده یه تی شرتی رو که پیشتر از آن پرت کرده بودم روی تخت و در چشم بر هم زدنی خوابم می بره و بعد، انگار نشسته ام دارم فیلم نگاه می کنم.
گاهی خودم توش بازی می کنم و گاه، دیگران بازی می کنند و من غرق تماشا.
من میتونم برخی از این خواب ها رو به ترس هایم، به رویاهایم، به بهم ریخته گی زمان و مکان و بازمانده ذهنیتم از افرادی که مرده اند و در خواب من زنده میشوند، به وضعیت هائی که ناشی از مجموعه هائی خاص از بازمانده های ذهنی من هستند وصل کنم. کم و بیش رد و نشانی از اونا در ذهنم سراغ دارم. مثلاً آخرین روزهای زندگی مادر بزرگ و پدر بزرگ در یکی از خانه های ویژه ای که بیشترین خاطرات کودکی و نوجوانی ام را از آن بیاد می آورم. آنها در تاریکی مطلق، هر دو ناتوان و در اوج بی پناهی زندگی می کنند. به این فکر می کنم که باید یک برنامه دقیق کمک رسانی به اونا رو سازمان بدم. آنها نه میتونن ببینند و نه میتونن کسی رو صدا کنند. هر دو زنده هستند و روی همان تختی خوابیده اند که در یاد من از گذشته باقی بوده.
کلون در رو با همان روشی باز یا بسته می کنم که یاد گرفته بودم. به خیابانی پای میذارم که در آن زمان کوچه تنگی بود و تا پیش از تیرهای برق، رفت و آمد در آن برایم هراس انگیز بود.
بارها شده که وضعیت های دیگری را نیز در خواب دیده ام. یکی از مهمترین و شاید بگویم خیره کننده ترین آنها زمانی بود حدود بیست و دو سه سال پیشتر از این. در اتاق نشیمن خوابیده بودم درست در مسیر حرکت نسیم خنک بالکن و درب خانه. ناگهان نیمه شب احساس کردم که مادرم را از توی شیشه مشبک در می بینم که در رو می زنه. زنی چادری با چادری به رنگ روشن. درست در قد و قواره مادرم. از جایم بلند شدم و رفتم در رو باز کردم و هیچ کس نبود! فهمیدم خواب دیده ام و خوابم آنقدر روشن و واضح بوده که حتی شک نکرده و به سراغ در رفته ام.
حتی همین خواب هم برایم تکاندهنده نبود. اما، دیشب خوابی دیدم که اصلاً نمی توانم با هیچ استدلالی آنرا برای خودم روشن کنم. خواب دیده ام دارم یک اتوبوس برقی رو در رشت رانندگی می کنم. وضعیت من طوری بود که انگار برای اولین روز استخدام شده ام. چند تائی مسافر دارم و حتی با نگاهی از توی آینه دیده ام که همه آنها ماسک زده اند و از این نظر احساس کردم مرا برای سبک سری در این قضیه کسی نمی تواند مورد مؤخذه قرار دهد. از خیابان شهناز و تقاطع آن به خیابان پهلوی پیچیدم. از آنجا به طرف بانک ملی رشت روندم. درست سر تقاطع حاجی آباد رشت، ناگهان مردد شدم که از جلوی اداره ثبت اسناد آن زمان بگذرم و بعد بپیچم بطرف چراغ برق یا، از مسیر پشت بانک بازرگانی راه فرعی رو انتخاب کنم؟
چند تائی از دوستانم رو در خیابان و درست نبش آن و نزدیک یک قهوه خانه دیدم. آنها دست تکان دادند و یکی از آنها به من گفت: بعد از کار بیا که میخواهیم بریم تمرین فوتبال داریم. من هم دستی برایشان تکان دادم و ناگهان، با چرخاندن اتوبوس برقی، شاخک هایش از سیم های برق بالای خیابان جدا شدند.
دیده بودم که این شاخک ها را چطور میتوان به سیم ها مجدداً وصل کرده و موتور روشن می شود. اما، همیشه یک کمکی و بلیط فروش توی اتوبوس برقی این کار رو میکرد. با خودم میگویم: نه به من آموزش دادند در این زمینه و نه ابزار و آلاتی دارم که اگه ایرادی پیش بیاد از اون استفاده کنم. دو تا شاخک را بطرف پائین می کشم و در یک لحظه مردد هستم که کدام را باید به کدام کابل برق نصب شده در مسیر وصل کنم. با نگرانی فکر می کنم اگه اونا رو اشتباهی نصب کنم ممکن هست هم اتوبوس از کار بیافته و هم، باعث آتش سوزی و گرفتاری های دیگر و حتی قطع برق بشه. یکی از شاخک ها را نصب کردم و وقتی خواستم دیگری را نصب کنم احساس کردم دارم ضربدری نصب می کنم و این غلط هست. شاخک را ول کردم و اون، بعداز برخورد با کابل ها و پخش جرقه با شدت به زمین خورد و سر شاخک مخصوص آن که مثل ریل هست شکست. با خودم فکر می کنم خب، جنسش از سفالها و لعاب خاصی است که برق رو تنها به کابل منتقل می کنه. اما... حالا چطور توی ماشین وسائل و امکانات تعویض رو پیدا کنم. اتوبوس وسط خیابان ایستاده و کاری هم نمیشه کرد.
یکی از بچه های محله باغ محتشم رشت به من میگه: ببین، این ماشین ها یه خورده دیزل دارن که در اینجور شرائط می تونی بری یه گوشه و بعد ماشین رو تعمیر کنی. خوشحال میشم و ماشین رو روشن می کنم و میرم طرف خیابان چراغ برق و کنار دادگستری پارک می کنم. حالا نمیدونم اصلاً به کی و به چی باید زنگ بزنم و به بخت خودم فکر می کنم که برای اولین بار اومدم سر کار و گند زده ام...
از خواب بیدار میشوم. من؟ در رشت؟ اتوبوس برقی؟ اصلاً من هیچ وقت پشت اتوبوس ننشسته ام! اصلاً رشت که اتوبوس برقی نداشت؟ خلاصه با چنین معجونی از خواب بیدار شده ام و هاج و واج دارم به دور و بر نگاه می کنم و هنوز تحت تأثیر نگرانی برای پیدا کردن راه حلی برای مشکل هستم! تنها چند دقیقه بعد، خوشحال از اینکه لازم نیست خودم رو زیاد درگیر کنم! همه اینا خواب بوده و اتوبوسی هم در کار نیست!
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: