متن کامل کتاب اول و دوم از مجموعه جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها

در دوران امپریالیزم این دولت ـ ملتها هستند که در قالب قدرتها و ابرقدرتها یکروز بدنبال انباشت سرمایه ، روز دیگر در اندیشه صدور کالا و در آخر هم بدنبال صدور سرمایه به چاپیدن سرزمینهای دیگران و تصرف بازارهای مصرف و کنترل کارتلها و کلان سرمایه ها بودند. در دوران گلوبالیزم برعکس این تنها کلان سرمایه داری بویژه کلان سرمایه مالی است که بر جایگاه دولت ـ ملتها نشسته است و دولتها را کنترل می کند و حتی ابرقدرت می سازد !

یباچه : جهان پس از 11 سپتامبر ، ديگر جهان پيش از آن نيست ! 

با اين جمله که آگاهانه از دهان عامل اجرايِی معماران "نظم نوين" درموضع رياست جمهوری تنها ابرقدرت باقيمانده درجهان بيرون می آيد کليد آغازجنگی زده می شود که "جنگ عليه ترور" نام می گیرد. با اين جنگ دوران جديدی درسياست بين الملل آغازمی گردد که قانونمنديهای آن اساسا  با دوران "جنگ سرد" متفاوت است. متناسب با اين قانونمنديهای نوين ابزارهای اين جنگ نيز کيفأ با ابزارهای جنگهای جهانی قرن سابق فرق دارد. فراتر ازهمه اینها اين دوران فرهنگ خاص خود را دارد ، مفاهيم خاص خود و " سلاح " خاص خود را دارد. در این جنگ به مانند دوران "جنگ سرد" قدرتهای جهانی همچون دو جنگ جهانی اول و دوم دیگر به سلاخی یکدیگر نمی پردازند. نمی توانند هم بپردازند ! تحول شگرف و درعین حال دهشت انگیز در تکامل سلاح های کشتار جمعی به نقطه ای رسیده است که هر"جنگ گرمی" میان قدرتهای اتمی بجز نابودی حرث و نسل در هر دو سو، دستاورد دیگری را بدنبال نخواهد داشت. 

پروژه"جنگ ستارگان" که شکست قطعی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد را رقم زد بُعد جدیدی را با خود واردمعادلات قدرت می کند و پهنه جنگ برسررهبری جهانرا اینبار به فضا گسترش می دهد، پهنه ای که عنصرتعیین کننده در هر درگیری نظامی محتمل در هزاره سوم می باشد.ایالات متحده در دهه هشتاد میلادی موفق می شود در پروژه "جنگ ستارگان" با استفاده از ماهواره ها، موشکهای حامل کلاهک های هسته ای اتحاد شوروی را پیش از خروج ازخاک خودشان مورد اصابت قرار دهد و بدینترتیب توان اتمی دشمن را که درتمامی پروسه جنگ سرد یگانه عامل بازدارنده هرگونه "جنگ گرمی" بود خنثی نماید.ازآن نقطه به بعد پهنه رقابت متعارف تسلیحاتی می بایست لاجرم به پهنه رقابت در فضا یعنی توان زدن ماهواره در فضا منتقل شود، پهنه ای که اتحاد شوروی نه توان تأمین مالی ادامه مسابقه تسلیحاتی در آن را داشت و نه اراده سیاسی ورود به حیطه آنرا نیز.

میان پایان "جنگ سرد" در 1989 و آغاز "جنگ علیه ترور" در سال 2001 که خود طراحانش نام "جنگ جهانی چهارم"  بر آن نهاده اند ، ما با یک دوره فترت دوازده ساله روبرو هستیم که دوران بوجود آمدن خلأ قدرت درمیان کشورهای باقیمانده از بلوک شکست خورده می باشد. این بلوک در این پروسه دوازده ساله به دو بخش اروپایی و آسیا ـ آفریقایی اِنکشاف می یابد. کشورهای بلوک شرق در اروپا تمامأ به استثنای یوگوسلاوی همگی ضمیمه بلوک غرب می گردند. در کشورهای نفت خیز در آسیا و شمال آفریقا که بعدها "خاورمیانه بزرگ" نام می گیرد اما این دیکتاتورهای خارج شده از حوزه قدرت اتحاد شوروی هستند که همه جا خلأ قدرت را پر می کنند.

یوگوسلاوی اولین آوردگاه قدرتهای پیروزجنگ سردعلیه دیکتاتوریهای مستقل در آستانه ورود به هزاره سوم است. یوگوسلاوی  در 1999 بشدت درهم کوبیده و تکه پاره می گردد. بمبارانهای جنایتکارانه ناتو این کشوربزرگ اروپایی را  ده ها سال به عقب پرتاب کرده و زیرساختهای آنرا نابود می کند. یوگوسلاوی در ضمن صحنه خودنمایی نظامی اروپای متحد و در رأس آن آلمان متحد نیز هست. برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم آلمان با قدرت تمام وارد یک درگیری نظامی خارجی آنهم  در خود اروپا می گردد و از آن پیروز هم  بیرون می آید. تا پیش از تهاجم  ناتو به  یوگوسلاوی ورود آلمان به هر جنگ خارجی چه در صحنه سیاسی خود این کشور و چه در صحنه  بین المللی حکم تابو را داشت. این تابو در جنگ علیه یوگوسلاوی شکسته شد.

تعیین تکلیف یوگوسلاوی درعین حال نقطه تکوین دو استراتژی متفاوت در میان قدرتهای پیروز جنگ سرد در ارتباط  با شکل دادن به تعادل قوای جهانی در آستانه ورود به هزاره سوم نیز هست. در اینجاست که دو استراتژی کلان شکل می گیرد. یکی "استراتژی جهان چند قطبی" و دیگری "استراتژی جهان تک قطبی". قدرتهای اروپایی که درعین حال درشمارقدرتهای بزرگ اقتصادی دنیا می باشند و به لحاظ نظامی نیز با شکست  اتحاد شوروی و از میان رفتن تهدید دشمن مشترک ، خود را بی نیاز از قدرت نظامی ایالات متحده می بینند اکیدآ خواهان یک جهان چند قطبی بوده و مطالبه سهم از کیک قدرت دارند.

دولت پنهان در ایالات متحده  و در رأس آن "کلان سرمایه یهود" که همچون اختاپوسی بر تمامی اندامهای تنها ابرقدرت موجود پنجه درافکنده  و بدنبال تشکیل "دولت واحد جهانی" است چیزی جز تمامی کیک قدرت را طلب نمی کند. ایالات متحده آمریکا که خود را بدرستی تنها طرف پیروز در "جنگ سرد" می داند اکیدأ  بدنبال "استراتژی جهان تک قطبی" است با دشمنی که خود پیشاپیش بر کاکل این استراتژی نشانده است. اینبار این جمهوری خلق چین است که دشمن اصلی و سد سدید تشکیل دولت واحد جهانی است. اژدهایی که آرام آرام تبدیل به ابرقدرتی می گرد که نه فقط بدنبال حاکمیت بر بازار جهانی است که حاکمیت بر فضا را نیز هدف گرفته است. پیروزی بر این دشمن جدید و غلبه بر رقبای اروپایی ، جنگ جهانی دیگری را طلب می کند که   پس از جنگ سرد به مثابه سومین جنگ بزرگ جهانی بر این یکی نیز "جنگ جهانی چهارم" نام گذاشته می شود. 

استراتژی جنگ چهارم ، استراتژی حاکمیت  ایالات متحده بر منابع انرژی درجهان و بدست گرفتن کنترل  کامل تعیین بهای آن در بازارهای جهانی است. بخش اعظم نیاز انرژی چین ، ژاپن و اروپای متحد از منابع نفت خاورمیانه بزرگ تأمین می گردد. حاکمیت بر این منطقه گسترده یعنی حاکمیت برمنابع انرژی ، یعنی حاکمیت بربازارجهانی، یعنی تحقق مهمترین و ضروریترین الزام تشکیل حکومت واحد جهانی !  و چنین است که  "طرح خاورمیانه بزرگ"  شکل می گیرد. اين طرح  تمامی کشورهای  حد فاصل شمال آفريقا از قبيل  مصر و ليبی و تونس و  ...  تا  مرزهای  چين  و هند را  شامل می گردد و دمکراتيزه ! کردن کليه سيستمهای استبدادی  باقيمانده از دوران جنگ سرد را درنظر دارد.

گفتم که قانونمندیهای حاکم بر این جنگ بکلی با قانونمندیهای حاکم بر جنگهای جهانی پیشین متفاوت است چرا که برآمده از یک تغییر دوران می باشد. دراین دوران نوین ما با یک تغییر کیفی در رابطه با ساختار سیاست بین المللی ، مناسبات اقتصادی و سیستم مالی جهانی و مفاهیمی همچون حقوق ملیتها ، مقوله دولت ـ ملت  و حق حاکمیت ملی روبرو هستیم. برخلاف گفته لنین که امپریالیزم را آخرین مرحله سرمایه داری می دانست ما علیرغم پشت سر گذاشتن دوران امپریالیسم با یک دوران جدید شکوفایی سرمایه داری مواجه هستیم که گلوبالیزم  به معنی جهانی شدن "کار و سرمایه" نام گرفته است. 

هرکس که مفهوم تغییر دوران را نگرفته باشد و هنوز در دوران امپریالیزم بسر ببرد و در آن چهارچوب تحلیل کند ، در بهترین حالت و به فرض حفظ خود سرنوشتی جز قرار گرفتن همیشگی در حاشیه تغییر و تحولات اجتماعی نخواهد داشت. در رابطه با تفاوتهای بنیادی میان دوران امپریالیزم با دوران گلوبالیزم  در مبحث جنگ چهارم  یعنی در کتاب چهارم مفصل خواهم پرداخت اما در این دیباچه به مهمترین این تفاوتها البته اشاره ای کوتاه خواهم داشت.

در دوران امپریالیزم این دولت ـ ملتها هستند که در قالب قدرتها و ابرقدرتها یکروز بدنبال انباشت سرمایه ، روز دیگر در اندیشه صدور کالا و در آخر هم بدنبال صدور سرمایه به چاپیدن سرزمینهای دیگران و تصرف بازارهای مصرف و کنترل کارتلها  و کلان سرمایه ها بودند. در دوران گلوبالیزم برعکس این تنها کلان سرمایه داری بویژه کلان سرمایه مالی  است که  بر جایگاه دولت ـ ملتها نشسته است و دولتها را کنترل می کند و حتی ابرقدرت می سازد ! یعنی اگر منافع این کلان سرمایه داری ایجاب کند همین ایالات متحده را هم رها کرده و مثلأ  سراغ  چین می رود. روندی که به لحاظ  تئوریک  به غیر از چین شامل هر مرکز قدرت دیگری در جهان کنونی هم می تواند که بشود. در این دوران این ابرقدرتها نیستند که براحتی در هر کجای دنیا که بخواهند پایگاه می زنند و هر کجا را که بخواهند تسخیر می کنند ، بلکه این کلان سرمایه مستقل از هر ابرقدرتی است که باید بتواند در هر نقطه ای  از جهان که بخواهد سرمایه گذاری کند و هر بازاری را که بخواهد تسخیر نماید.

به عبارت دیگر "گلوباليسم" درمفهوم عام خود به معنی ضرورت  برچيده شدن  تمامی مرزهای سياسی ، نظامی ، جغرافيايی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی درمقابل حرکت آزاد سرمايه کلان  و حاکميت  بی  چون  و چرای "دستگاه ارزشی"  آن  بر دنيا می باشد و نه حاکمیت بی چون وچرای فلان یا بهمان کشور مشخص.

در مرحله صدور کالا به مثابه دومین مرحله رشد امپریالیسم به تعبیر لنین ، ماهیت رژیم حاکم بر کشورهای هدف مهم نبود. نظام حاکم می توانست نظام غیرسرمایه داری هم باشد مثلأ نظام فئودالی و یا بورژوا ـ ملاک  و ....  ولی  در مرحله سوم یعنی مرحله صدورسرمایه تحول رژیم کشورمقصد درجهت حاکمیت سرمایه داری بویژه سرمایه داری کمپرادور یا دلال الزامی بود، مانند همان تحولی که بررژیم شاه توسط دولت کندی در جریان رفرم ارضی موسوم به انقلاب سفید تحمیل گردید. در این مرحله اساسأ شکل اِعمال حاکمیت یعنی مثلأ دمکراسی و یا دیکتاتوری مهم نیست اما محتوای نظام یعنی سرمایه داری الزامی است.

در دوران جدید اما یعنی در "عصرگلوبالیزم" نه فقط ماهیت رژیم سیاسی یعنی سرمایه داری  که شکل اعمال حاکمیت نیز مهم است. این شکل فقط می تواند که "دمکراسی لیبرال" باشد. در اینجا دیگر دیکتاتوری اساسأ محلی از اعراب ندارد. یعنی برخلاف دوران امپریالیزم که دیکتاتوریها مطلوبترین نظامها درهر دو بلوک غرب و شرق بودند در دوران جدید نظامهای دیکتاتوری بویژه دیکتاتوریهای ناسیونالیستی نه فقط نامطلوب که اصلأ دشمن به حساب می آیند. در آن  دوران ، امپریالیستها طرفدار و پشتیبان دیکتاتورها علیه مردم خودشان بودند ، در این دوران  برعکس گلوبالیستها خود را همه جا در قالب دشمن دیکتاتورها و دوست ملتها عرضه می کنند !  به این می گویند بعد جدیدی از پیچیدگی درنبرد انقلاب با ضد انقلاب.

اینجا تنها صندوق رآی است  که مبنای مشروعیت سیاسی است. در دمکراسی لیبرال مهم نیست که کی ، چطور رأی می آورد ، مهم اینست که خارج از چارچوب "قواعد بازی" عمل نکند و اگرهم کرد بسرعت قابل تعویض باشد. باید هزینه انتخاب شدن را آنقدر بالا برد که تأمین آن برای هر "انتخاب شونده ای" بی نیاز از دست درازکردن جلوی کلان سرمایه مالی ممکن نباشد. درطرف مقابل یعنی درسمت جامعه نیز باید این احساس را به "انتخاب کننده" منتقل کرد آنکه مقدرات جامعه و بالایی ها را در دست دارد خود اوست. جامعه ای که خیال می کند صاحب مقدرات خود میباشد را البته با هیچ قدرتی نمیتوان به تحرک واداشت.

میادین نبرد دراین جنگ جهانی تنها میادین جنگ نظامی نیستند. ابعاد این جنگ پهنه های بسیاری را در می نوردد که مهمترین آنها پهنه نبرد اطلاعاتی است. جنگ نرم در پروسه تغییر رژیمها از جایگاه ویژه ای برخوردار است. نبرد بیولوژیک در کنار استفاده از سلاح های تضعیف شده اتمی، تهاجم فرهنگی  و جنگ روانی در کنار محاصره اقتصادی  و بستن راه های تغذیه مالی کشورهای هدف و در رآس همه "جنگهای وکالتی" پهنه های دیگر این جنگی است که با حدت و شدت جریان دارد.

عمده ترين ويژگی"جنگ چهارم" ماهيت فراگيربودن آن است. در اين جنگ يا بايد درکنارمعماران نظم نوين جهانی قرار گرفت و يا درمقابل آنان. راه سومی نيست ! تعادل قوای موجود به گونه ای است که مدعيان بی طرفی سياسی را به سادگی جذب قطب قدرت نموده و با طرف میکند."مايی" که خود را با هرتعريف و معياری درطرف مقابل قدرت هژمون ارزيابی میکنيم چاره ای جز شناخت قانونمنديهای اين جنگ و تطبيق فعال با دوران نوين نداريم. بدون اين شناخت امکان استفاده از "سلاح مناسب" در اين جنگ نابرابر را نیز نخواهيم داشت. بی ترديد نه سلاح های سابق در اين دوران کارايی دارند و نه روشهای کهنه و نه حتی ابزارهای موجود به تنهايی کفايت می کنند. مهمترازهمه ماهيت غيرمتعارف اين جنگ جهانی ، صف بنديهای معمول در جوامع بشری را نيز چه به لحاظ  سياسی و چه به لحاظ  طبقاتی خواه ناخواه برهم زده و به فعل و انفعالات کاملا متفاوتی چه در سطوح ملی و چه  درابعاد جهانی دامن می زند. صف بی انتهای ضدانقلاب جهانی بسيار پيچيده شده است. جبهه انقلاب اگر خود را متناسب با آن پيچيده نکند پيروزی به کنار، با بحران موجوديت و ادامه حيات بايد که دست و پنجه نرم کند ! برای فهم حال و آنچه درجریان است و برای روشن کردن راه آینده چاره ای جز روشن کردن چراغ گذشته نیست. با نگاهی اجمالی به جنگهای جهانی گذشته و تجربه های  حاصل از آنها  نهایتأ به تحلیل "جنگ جهانی چهارم" خواهم پرداخت.

 اين مطلب در فرمت PDF ثبت شده است و با برنامه‌ی Acrobat Reader باز می‌شود.
برای خواندن متن کامل اينجا را کليک کنيد.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر بیژن نیابتی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
چک کردم کار می کند . از روی سایت خودم هم می توان امتخان کرد

niabati.blogspot.com

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ظاهرا لینک PDF خراب است. لطفا چک کنید.