به یاد نوال السعداوی

چند ماهی پس از انقلاب سال ۵۷ در لندن خبر شدم که کتاب تازه ای از یک فمینیست مصری تحت نام «چهره پنهان حوا (The Hidden Face of Eve) منتشر شده است. علاقمند شدم. کتاب را خریدم و پس از خواندن بخشی از آن نتیجه گرفتم که ترجمه و انتشار این کتاب به فارسی در شرایط آن روز نه فقط مفید و بلکه لازم است.
به یاد نوال السعداوی
چند ماهی پس از انقلاب سال ۵۷ در لندن خبر شدم که کتاب تازه ای از یک فمینیست مصری تحت نام «چهره پنهان حوا (The Hidden Face of Eve) منتشر شده است. علاقمند شدم. کتاب را خریدم و پس از خواندن بخشی از آن نتیجه گرفتم که ترجمه و انتشار این کتاب به فارسی در شرایط آن روز نه فقط مفید و بلکه لازم است. کتاب را به ایران بردم و با کمک دوستی مشترکا آن را ترجمه و به نام اصلی عربی آن «چهره عریان زن عرب» منتشر کردیم. (نام هر دو مترجم به صورت مستعار آمده است.)
پیش از انجام ترجمه، با نویسنده کتاب , نوال السعداوی تماس گرفتم. او از این کار استقبال کرد. متعاقبا از او خواستم که مقدمه ای برای ترجمه فارسی بنویسدد - که نوشت. هم چنین خواستم که متن اصلی آن به زبان عربی را نیز برای ما بفرستد. در بررسی دو نسخه اصلی عربی و ترجمه انگلیسی آن دریافتیم که هر یک از این دو اضافاتی نسبت به دیگری دارد و حذفیاتی, و در نهایت تصمیم گرفتیم که مجموعه هر دو متن را در فارسی بیاوریم - و بدین صورت متن فارسی جامع تر از هر دو نسخه اصلی عربی و انگلیسی در آمد.
مقدمه ای که برای متن فارسی نوشت نشان می داد از انقلاب ایران به هیجان آمده و خوش حال است و در عین حال نگران آینده آن به خصوص برای زنان و حقوق زن.
ترجمه فارسی کتاب سال ۵۹ در ایران منتشر شد ولی با تشدید سرکوب و سانسور در سال های ۶۰ کتاب از بسیاری از کتابفروشی ها جمع شد. اما کتاب نایاب نگردید. در طول ۴۰ سال گذشته بارها کتاب به صورت مخفی (و بدون مجوز) کپی و انتشار یافته است.
در طول ۴۰ سال پس از ترجمه و نشر کتاب، من نوال را چند با ر در لندن و قاهره دیدم و با هم گفتگوهایی داشتیم. بار اول در سال ۱۹۸۳ بود که با همسرش شریف حتاته به خانه ما در ایلینگ لندن آمدند و در باغچه خانه در باره ا نقلاب ایران گفتگویی طولانی داشتیم. او هنوز به آینده انقلاب خوشبین بود و خبرهایی را که به اودادیم به سختی باور می کرد. ولی ۲۰ سال بعد که همراه فتحیه و سمیه در قاهره به منزلشان رفتیم دیگر همه توهمات او و شریف ریخته بود.
آخرین بار که او را دیدم اکتبر 2015 در لندن بود. سخت از کودتای سیسی دفاع می کرد و سرکوب های رژیم او را ناچیز می شمرد. می گفت اگر اخوان المسلمین (رژیم مُرسی) مانده یود شرایط به مراتب بدتر از ایران می شد.
او امروز در 89 سالگی درگذشت. یادش گرامی باد.
و این هم برکی از کتاب:
آن شب شش سالگی خود را بیاد می آورم که گرم و آرام در بستر خود غنوده بودم ؛ در آن حالت دلپذیر نیم خواب و نیم بیدار و با آن خوابهای رنگارنگ کودکی که چون پریان خیالی با سرعت، ولی آرام و بیصدا از برابرم می گذشتند. در درون بسترم حرکت چیزی شبیه به یک پنجه ی سرد و زمخت را حس کردم که به لمس و جستجوی بدن من سرگرم بود. گویی به دنبال چیزی می گشت. هم زمان با آن پنجه ای دیگر، به همان بزرگی، سردی و زمختی اولی بر دهان من قفل شد تا مرا از فریاد زدن باز دارد.
آنها مرا به حمام بردند. چهره هایشان را به یاد نمی آورم، اینکه مرد بودند یا زن و یا تعدادشان را. به نظرم دنیا را ابر تیره ای فرا گرفته بود که مرا از دیدن باز می داشت. شاید هم آنها چیز خاصی بر چشم های من گذاشته بودند. همه ی آنچه که به خاطر می آورم این است که ترس مرا فراگرفته بود و تعداد آنها هم زیاد بود. همچنین چیزی شبیه یک گیره ی آهنی را بیاد می آورم که دستها، بازوان و ران های مرا در خود می فشرد، طوریکه قدرت هرگونه حرکت یا مقاومت را از من سلب می کرد. تماس سرد و یخ زده ی کاشی های حمام در زیر بدن برهنه ام را بیاد می آورم و صداهای ناشناس و زمزمه های نامفهومی که گاه و بیگاه با صدای فلزی نا هنجار قطع می شد.صدایی که قصاب را هنگام تیز کردن چاقوی خود و قبل از سر بریدن گوسفند عید قربان به خاطرم می آورد.
خون در رگهایم منجمد شده بود. گمان می کردم چند نفر دزد به اتاقم خزیده و مرا از بسترم ربوده اند. به نظر می آمد که آنها آماده می شوند که حلقوم مرا ببرند و این همان اتفاقی بود که همیشه در داستان ها در کمین دختر بچگان شیطانی چون من می نشست. داستان هایی که مادر بزرگ پیر روستایی من با اشتیاق فراوان برایم نقل می کرد.
گوش هایم را تیز کردم که صدای ناهنجار فلز را خوب بشنوم. لحظه ای که صدا قطع شد، انگار قلب من از زدن باز ایستاد.من قادر نبودم چیزی را ببینم اما حس می کردم که نفس در سینه ام حبس شده است.چیزی که صدای سوهان از خود بیرون می داد ظاهراً به من نزدیک و نزدیک تر می شد. اما بر خلاف انتظار من آن شی به گردنم نزدیک نمی شد بلکه قسمت دیگری از بدنم را نشانه گرفته بود...
 
 
 
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر حسین باقر زاده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خیر. دیدارهای ما گهگاهی و با فاصله های زیاد (گاه تا 20 سال) صورت می‌گرفت و در هیچ یک از آن‌ها موضوع مجاهدین مطرح نشد.
تصویر نظرات رسیده

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
Davood Baghervand Arshad
آقای باقرزاده هیچگاه دکتر سعداوی در مورد مریم رجوی با شما موضوعی را در میان گذاشت؟خانم سعداوی مدتی در دهه هفتاد شمسی حدود سال ۷۴ وقتی مریم رجوی موقتا در فرانسه بود بوسیله