ابوحامد، اسحاق، پرستو و باقی داستان!

موساد و شاباک، دو سازمان اطلاعاتی اسراییل به شهروندان این کشور هشدار داده اند که بوپژه در خارج از اسراییل مراقب پرستو ها، بخصوص پرستوهای ایرانی باشند تا در دام برادران اطلاعات سپاه و وزرات اطلاعات ج.ا. نیفتند.
حکایت :
چون از دریا به در شدم و پای بر ملک شام نهادم، غایله ای بود در شهر بس عظیم، که جنگی سخت در میانه افتاده ، قوم موسی کلیم الله و اعراب مصر را و کرور کرور ازمسلمین در صحرایی که اعراب او را سینا بنامند، بر خاک اوفتیده اند. جان خست

ابوحامد، اسحاق، پرستو و باقی داستان!
خبر این است:
موساد و شاباک، دو سازمان اطلاعاتی اسراییل به شهروندان این کشور هشدار داده اند که بوپژه در خارج از اسراییل مراقب پرستو ها، بخصوص پرستوهای ایرانی باشند تا در دام برادران اطلاعات سپاه و وزرات اطلاعات ج.ا. نیفتند.
حکایت :
چون از دریا به در شدم و پای بر ملک شام نهادم، غایله ای بود در شهر بس عظیم، که جنگی سخت در میانه افتاده ، قوم موسی کلیم الله و اعراب مصر را و کرور کرور ازمسلمین در صحرایی که اعراب او را سینا بنامند، بر خاک اوفتیده اند. جان خسته و دل آزرده به بازار اندر شدم تا لختی بیاسایم. در سرای زرگران پیری دیدم بس خوش سیما که کلاه قوم یهود بر سر داشت و متاع زرین و سیمین بس فراوان در حجره. چون به نظاره ایستادم، دانست که مسافری غریبم و مرا به حجره فراخواند. به لسان عرب بس گفتگو ها کردیم. مر او را پرسیدم چه رازیست در این معرکه که قوم خرد یهود، لشکر کلان مسلمین تار و مار بکردی؟ پیر، لختی درنگ همی کرد و به سخن در آمد که ای مرد پارسی! ترا حکایتی بگویم که راز این ظفر چون صدف درسینه دارد و تو آنرا به ملک ری به تحفه ببر و مر بزرگان ری را بازگوی و آن حکایت این باشد :
مرا فرزندی است اسخاق نام که در غزوات سینا اندر باشد و در کمانداری و کمان اندازی یگانه. چون به سنگر اندر شدی، سر خود بدزدیدی و بانگ برآوری که یا ابو حامد! و پنج اعرابی سر از سنگر بدر آوردندی که " نعم!" و اسحاق تیر بر پیشانی آنها نشاندی! و هم اسحاق مرا حکایت نمود که روزی حیلتش بر اعراب مکشوف شد و به تقلید بانگ برآورند که یا اسحاق! و اسحاق چون این ندا بشنید، تیر بر کمان نهاد، سر بدزدید و ندا داد که " نعم یا اخی!" و بادیه نشین بی نوا از سنگر سر برکشید و بر او همان رفت که بر ابو حامد!
چون حکایت پیر زرگر به این جا رسید، سر ازبساط برگرفت. خیره در رخسارم نگریست. ناگه لسان به دری بگرداند که : وقتی به تهرون رسیدی به این اسکل - سردار کشمیشی ها بگو جلوی لوطی معلق نرنن! مواظب خشتک پاره خودشون و جیک-جیک پرستو های اطرافشون باشن و اگه خواستن پرستوبازی کنن، بیان تل آویو پیش خودمون، براشون دوره بزاریم. فرق ابوحامد و اسحاق را یادشون بدیم تا تیر پرستو به صورتشون کمونه نکنه !

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: