نمی‌دانم این روزها نویسندگان افغان در چه حالند. نگران قهرمانان داستان‌هاشان هستند؟

نمی‌دانم این روزها نویسندگان افغان در چه حالند. نگران قهرمانان داستان‌هاشان هستند؟ آن چهره‌هایی که فکر می‌کردند شاید جان به در برده باشند وامیدوار بودند شاید روزی در خیابانی، مجلسی با آن ها برخورد کنند و از دیدن لبخند بر لب و اطمینان و آرامش در چشمان‌شان دلگرم شوند. حالا در چه حالند آن نویسندگان، حالا که می‌دانند خورشید در چشمان دخترک هزار خورشید تابان غروب کرده و در چنگال دیو اسیر است،

نمی‌دانم این روزها نویسندگان افغان در چه حالند. نگران قهرمانان داستان‌هاشان هستند؟ آن چهره‌هایی که فکر می‌کردند شاید جان به در برده باشند وامیدوار بودند شاید روزی در خیابانی، مجلسی با آن ها برخورد کنند و از دیدن لبخند بر لب و اطمینان و آرامش در چشمان‌شان دلگرم شوند. حالا در چه حالند آن نویسندگان، حالا که می‌دانند خورشید در چشمان دخترک هزار خورشید تابان غروب کرده و در چنگال دیو اسیر است، بادباک از دستان پسرک بادبادک باز در رفته ودر کوهستان فقط صدای تیر و تفنگ و الله اکبر است که به گوش می‌رسد؟ حالا که سنگ صبور هم طاقت شنیدن قصه‌های زنان افغانستان را ندارد؟
به سر ناشرانی که حتی کتاب‌های در تبعید ایرانیان را هم تجدید چاپ می کردند یا اصلا خودشان در می آوردند چه می آید؟ همه شان باید وطن را ترک کنند؟ یا بمانند و در سکوت انتظار بکشند؟ تکلیف این همه کتاب در کتابفروشی‌هاچه می‌شود؟ دوباره کتاب سوزان خواهیم داشت؟ دوباره سرگردانی در جاده‌های جهان؟
ادبیات در این روزهای تاریک و ناامید چه خواهد کرد؟ جهان باز هم دردهای افغانستان را خواهد شنید؟ دل به قصه های نه چندان شادش خواهد داد؟ یا دیگر تصمیم به فراموش کردن آن خواهد گرفت؟ به کشور دیگری و سرنوشت مردمان دیگری علاقمند خواهد شد؟ بعد فکر می کنم مگر آن وقت که با علاقه به داستانشان گوش سپرد و به آن ها جایزه هم داد، چه فایده ای برای مردمان آن کشور داشت؟ شاید مردم جهان به داستان‌هایی با پایان خوش عادت دارند. شاید دلشان می خواهد باور کنند که یک روزی کشوری در دام یک مشت جانور بود و ما رفتیم و نجات شان دادیم و حالا که نتیجه درست در نیامده دیگر علاقه شان را به دنباله‌ی داستان از دست داده‌اند.
مردم افغانستان چه؟ دیگر دل کسی به خواندن کتاب خوش خواهد شد؟ در سکوت خالی از ترانه، شعر و داستان، سرنوشت نسل بعدی همسایگان ما به کجا خواهند رسید؟
دلم می خواهد دستم را روی شانه ی زنان عزادار و امیدواری که تابوت فرخنده را خود به دوش گرفتند و بگذارم، دلم می خواهد در کنار چهره های داستان هایی که از این سرزمین خواندم جاده های سرگردانی را زیر پا بگذارم، دلم می خواهد در غربت آن ها که ناچار به فرار می شوند و دروحشت آن ها را که ناچار به ماندن هستند، شریک باشم. همدردی، همزبانی و هم سرنوشتی را امروز از هر زمان دیگر بیشتر با همسایگان شرقی ام احساس می کنم

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: