دلم برای آب های تبدار می سوزد

وسط روز و هوا داغ داغ بود. برای پرداخت قبض های آب و موبایل و برق که مهلت پرداخت شان سر رسیده اند اجبارا سراغ عابر بانک محله می روم. دستگاه کارت خوانش خراب است. کمی جلوی بانک می ایستم و به غر زدن های چند نفری که مثل من سراغ عابر بانک آمده و با دیدن خرابی دستگاه عصبانی شده اند گوش می دهم... دودل ام آیا با زبان روزه توی گرمای 40 درجه پیاده تا سر قلهک و عابر بانکش بروم و قبض ها را بپردازم یا برگردم خانه و انجام این کارها را بگذارم برای بعد از رمضان؟

وسط روز و هوا داغ داغ بود. برای پرداخت قبض های آب و موبایل و برق که مهلت پرداخت شان سر رسیده اند اجبارا سراغ عابر بانک محله می روم. دستگاه کارت خوانش خراب است. کمی جلوی بانک می ایستم و به غر زدن های چند نفری که مثل من سراغ عابر بانک آمده و با دیدن خرابی دستگاه عصبانی شده اند گوش می دهم... دودل ام آیا با زبان روزه توی گرمای 40 درجه پیاده تا سر قلهک و عابر بانکش بروم و قبض ها را بپردازم یا برگردم خانه و انجام این کارها را بگذارم برای بعد از رمضان؟ وقتی به عواقب دیرکرد پرداخت قبوض و دوندگی های اعصاب خوردکن اش فکر کردم، تصمیم گرفتم بروم بانک و همین امروز قبوض را بپردازم و خیالم را راحت کنم... برای این که مستقیم زیر تابش سوزنده خورشید تابستان نباشم و به امید استفاده از وزش نسیم شمال که گذرگاه طبیعی اش از قله توچال به کوچه باغ های قبلا پر درخت درّه زرگنده بود، از سرازیری بازارچه به کوچه های تو در تو و خنک زرگنده می پیچم. خودم را به حاشیه نه چندان خوشبوی نهر کم آب زرگنده می رسانم. نهری که می گویند روزی روزگاری برای خودش رود پر آب و باصفایی بوده که از زادگاهش سر چشمه های جاجرود جدا شده و لابد در جستجوی زندگی بهتر از درّه زرگنده سر درآورده است. در حاشیه نهر راه می روم و نگاهی سرسری به جریان کم رمق آب نهر می اندازم و قدم هایم را تند می کنم که تا بانک تعطیل نشده خودم را به آنجا برسانم.

 

پریروز کمی دیرتر برای پرداخت قبوض آمدم و پشت در ماندم... بانکها در ماه رمضان قرار است تا 2 بعد از ظهر باز باشند، اما معمولا کارکنان بانک ساعت 1 درها را می بندند. با خودم فکر کردم امروز آخرین روز رمضان است و از فردا زندگی به حالت عادی اش برمی گردد و شهر از این بی حالی و خشکی و تشنگی به بهانه رمضان و روزه داری درخواهد آمد!! بی اختیار چشمم به بسته های آب معدنی که کنار در هر بقالی از کف تا سقف روی هم چیده شده اند می افتد. آبها مظلومانه و در سکوت کامل زیر آفتاب زار ردیف شده اند. از کنارشان رد می شوم و دستی روی بسته های آب می کشم. داغ اند؛ انگار تب دارند. دلم برای آبهای تبدار که روی هم تلمبار شده اند می سوزد. با خودم زمزمه می کنم هر تبداری را با آب خنک می کنند؛ وقتی آب تب کند چه چیز خنک اش می کند؟ و فکر کن اگر این آبهای بیچاره حالا توی رودخانه یا چشمه محل تولدشون بودند چه طور شادمانه و قهقهه زنان روی هم می غلطیدند و بهم تنه می زدند و از سر وکول هم بالا می رفتند و تمام هوا و فضای پیرامون شان را غرق لطافت و خنکای شادی بخش شان می کردند؟ و شب ها همین آبها با تمامی بچه قطره هاشان به جای این که آرام بگیرند و بخوابند، مثل دخترهای نوجوان عاشق پیشه سر در گوش هم می گذارند و نجوا می کنند و برای این که آفتاب سوزان روز نتواند قطرات شان را به بخار تبدیل کند، شبها تندتر از همیشه به دنبال هم می دوند تا به دریا برسند. لابد هر از گاهی هم "آناهیتا" مادر تمامی آبهای جهان برای آنها با صدای جادویی اش سرود «ما زنده از آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست» می خواند، تا خستگی راه را از تن زلال آب بچه هایش بگیرد! مطمئنم هر کس در عمرش اگر حتی یکبار شبی را کنار رود و یا دریا و حتی نهر کوچکی گذرانده باشد و لذت پر هول و هراس سرودهای شبانه آبها را شنیده باشد، هرگز آنها را از یاد نخواهد برد.

 

همین طور که تند و عرقریزان به سمت بانک می روم صف طویل بطری های بسته بندی شده که روی زرورق آبی رنگشان نوشته آب معدنی آبعلی؛ جلو و کنار درب ورودی تمام خواربار فروشی های محله توجه ام را جلب می کند. شاید چون تشنه هستم فکر کردن به آب و دیدن اش برایم لذت بخش است. با خودم می گویم کمتر از یکروز دیگر مانده تا روزه و رمضان تمام شود. از آن به بعد هر لحظه تشنه شدی بفرما سیصد تومان میدهی و خودت را به یک لیوان آب خنک چشمه های آبعلی مهمان می کنی؟ و دیگر آنقدر از سر تشنگی به آبها زل نمی زنی؟ اما نگاهم به آب معدنی آبعلی که در پلاستیک های کوچک و بزرگ حبس شده و تب کرده اند میخ می شود. تشنگی را از یاد می برم به نظرم میاید انگار آبهای چشمه آبعلی به زبان بی زبانی به من می گویند توی این سلول های پلاستیکی بد بو داریم از گرما هلاک میشویم نجاتمان بده! با خجالت و شرمندگی نگاهم را برمی گردانم و سرم را پائین می اندازم، اما هول و هراس آبها به جانم منتقل می شود. با خود می گویم مبادا همه آبهای معدنی چشمه های آبعلی را دزدیده باشند و توی این سلول ها که اسم اش را گذاشته اند "شیشه های پلاستیکی" حبس کرده باشند؟ و بعد برای این که آبهای چشمه آبعلی فرار نکنند آنها را توی کارتن های پلاستیکی «نام نامتجانس شبیه همان بطری پلاستیکی» کیپ هم چیده اند و مهر و موم شان کرده اند و با وجودیکه توی آفتاب ردیف شان کرده اند حتی نمی توانند بخار شوند و فرار کنند. تازه وقتی که از کارتن های پلاستیکی درشان می آورند خرخره هایشان را محکم می چسبند و آنها را روانه یخدان های پنهان شده در پستوی مغازه ها می کنند، تا قطره های تبدار چشمه های آّبعلی برای این که از تاریکی و سرمای موذیانه یخدان نترسند خود را بهم بچسبانند و همگی باهم یخ بزنند!!... و بشوند همان عنصر مطلوبی که هم بقال می پسندد و هم مشتری تشنه و عطشناک حاضر است به خاطرش پول بیشتری بپردازد. آبعلی تگری یخ زده که نه تنها تشنگی را فرو می نشاند که خنکایش سر و روی برافروخته از هرم داغ آفتاب مرداد را نوازشی مهربانانه می کند. وای که چقدر دلم برای آبهای ربوده شده که روزها تب، و شبها لرز می کنند می سوزد.

 

از این که نمی توانم نجاتشان بدهم و یا کاری در جهت بهبود وضعیت نگهداری شان انجام بدهم عمیقا احساس گناه می کنم!! با خودم نجوا می کنم خدایا چه جور دلشان می آید آب چشمه ها که جزو اصلی ترین دارایی و سرمایه طبیعت این سرزمین کم آب است را چنین بی رحمانه بربایند و توی این پلاستیک های بی حیای ضد طبیعت که شکل بطری های شیشه ای درست شان کرده اند اسیر کنند و بفروشند؟ بعد خیالم بسوی جاده دماوند با چشمه های آبعلی پرواز می کند.

 

یادم می آید چندی پیش در گردشی نیم روزه در دماوند دیده بودم که بیشتر تپه ها و باغ های اطراف جاده دماوند و به خصوص منطقه باصفای آبعلی را از خانه ها و ویلاهای دوبلکس و چند طبقه پر کرده اند. با خودم فکر می کنم راستی با آن همه ساخت و سازهای بی رویه در آبعلی و دماوند که آب شرب و شست و شویشان از همین چشمه ها تامین می شود، این میلیونها لیتر آّب مثلا معدنی را از کجا می آورند که در این شیشه های پلاستیکی می ریزند و به خورد خلق الله می دهند؟ آیا واقعا آب حبس شده در این سلول های پلاستیکی به منطقه زیبای آبعلی و چشمه های پرآبش که به سینه های پر شیر مادران جوان دامنه های دماوند می ماند تعلق دارد؟ یا این که بطری ها را از همین آب لوله کشی تهران پر کرده اند و برای بهرمندی از فروش و سود بیشتر از نام و اعتبار چشمه های آبعلی استفاده ابزاری می کنند؟

 

از یکی از هفده بقالی که در مسیرم شمرده ام سوال می کنم: آقا واقعا آب همه این بطری ها از چشمه های آبعلی هستند؟ نگاهی چون نگاه عاقل اندر سفیه به سویم می اندازد و می گوید خانوم جان خودتان می گویید چشمه آبعلی؟ روزانه فقط توی تهران مردم به اندازه آب دو تا دریای خزر «آّب پلاستیکی» می خورند! دلم می خواهد از او بپرسم آقا آب پلاستیکی دیگر چه صیغه ای است؟ اما چون خیالم تا حدودی از بابت چشمه های آبعلی و آبهای تبدارش راحت می شود سوالم را نمی پرسم. میدانم اگر بپرسم مجبور خواهم شد دوباره نگاه عاقل اندر سفیه اش را تحمل کنم... بعد طبق عادت همیشگی خدایم را فرا می خوانم و خودم را برایش لوس می کنم و مسئولیت حفاظت و نگهبانی از چشمه های آبعلی را به او یاد آوری می کنم. می گویم خدا جان تو قادری و توانا، لطفا خودت کاری بکن تا گنجینه آب زلال چشمه های این سرزمین و مردمان اش از دستبرد شبروان و رهزنان محفوظ بماند... بعد که به خیال خودم کار را به خدا که کاردان ترین است می سپارم، با خیال راحت به جنبه های حقوقی حفظ آب به مثابه سرمایه ملی فکر می کنم. آنگاه "خودِ"خانه دارم از "خودِ"حقوق دانم می پرسد مگر آبها نباید حق زندگی آزاد و شاد داشته باشند؟ چطور حقوق آنها را می توان حفظ کرد؟ اما مثل این که این احساس گناه سمج دست از سرم بر نمیدارد. بی اختیار دستهایم را در هوا تکان میدهم تا دیگر بی خودی بالای سرم پرواز نکند و راحتم بگذارد. می بینم یکی دو نفر با تعجب نگاهم می کنند، دستم را به روی شالی که روی سر دارم می برم؛ یعنی که دارم شالم را روی سرم مرتب و محکم می کنم و راهم را ادامه می دهم.

 

برای رفتن به بانک باید عرض خیابان را رد کنم. درست وسط خط کشی عابر پیاده چهارراه شریعتی – خیابان دولت هستم. یاد دوست روانکاوم می افتم. فکر می کنم اگر درست فهمیده باشم او بود که می گفت «افسردگی ها و اضطراب ها و خشونت گری های رایج بین ما ناشی از احساس گناهی ذهنی و خیالی است که زائیده برداشت نادرست از انجام اشتباهی است که انجام نداده ایم. این احساس گناه تنها حاصل فشار بین "منِ" آمر و "منِ" قضاوت کنندهء پنهان شده در وجود ماست که منجر به پیدایش اضطراب و نظر منفی و انتقادآمیز نسبت به خود در ما می شود». همان وسط خیابان درحالی که ماشین ها با دیدن عابر پیاده روی خط کشی تندتر می کنند تا مجبور نباشند زحمت ترمز گرفتن به خود بدهند و از دو سویم به سرعت رد می شوند و سرم را به دوران می اندازند، در خیالم رو می کنم به دوست روانکاوم و به او می گویم انگار بالاخره فهمیدم منظورت از احساس گناه چیست؟

 

به بانک می رسم و وجه قبض هایم را می پردازم و دوان دوان به خانه بر می گردم... به یاد چشمه های پر آب خنک آبعلی سرم را زیر شیر آب سرد می گیرم و خنک می شوم. بعد دو خط را برای دوست روانکاوم می نویسم و از او می پرسم آیا منظورش از احساس گناه زدگی را درست فهمیده ام؟ و در ادامه برایش می نویسم با تمام این حرف و حدیث ها و با وجود واگذاری مسئولیت نگاهبانی چشمه ها به خدای مهربان، اما هنوز دلم برای آبهای تبدار و یخ زده درون پلاستیک های شیشه ای می سوزد؟ تازه علاوه بر آبها، هنگام برگشت به خانه، چشمم به درختان چنار تنومند و صدساله حاشیه نهر زرگنده افتاد که از تشنگی و سنگینی هوا دچار برگریزان زودهنگام شده اند و برگهای نورس شان بدون این که فرصت بازیگوشی های جوانانه با آب نهر و نسیم شمال را پیدا کرده باشند، پیر و مچاله شده و به زمین غلطیده اند. برگهای باقیمانده در شاخه های بالایی هم با دستانی که نوک انگشتانش زرد و خشک شده، محکم درخت را چنگ زده اند تا نیفتند... مجبور شدم تو ظل آفتاب سرم را بالا کنم و درختها را دلداری دهم: کمی دیگر صبوری کنید عزیزانم، چند روز دیگر، سوزش داغ آفتاب مرداد چه بخواهد چه نخواهد ناگزیر است جایش را به خنکای دلنواز شهریور بدهد... راستی برای احقاق حقوق درخت ها چه باید کرد؟ ولی با تمام این حرف و حدیث ها تا وقتی تشنه ایم، خنکای زلال چشمه های آبعلی چیز دیگری است.

 

برگرفته از: 
مدرسه فمینیستی
بخش: 
انتشار از: