«مشروطهچیها بهدنبال حذف جنبش چپ در ایران هستند!» این جمله تمسخرآمیز را اخیرا از یکی از فعالان چپگرایان در تبعید شنیدهایم. اما تا آنجا که من میدانم، هیچ مشروطهخواه ایرانی خواستار حذف چپ، یا هر جریان فکری سیاسی دیگر نبوده و نیست. مشروطه ایرانی از آغاز جنبه فراگیر داشته است، زیرا محصول مبارزات و فداکاریها و از همه مهمتر خرد و درایت زنان و مردانی بود که فراتر از جزمیات مرامی و مسلکی در پی یافتن بهترین روش برای اداره کشور به سود مردم آن بودند.
آنان که خواستار پایان فترت کنونی، که با کسب قدرت از سوی آیتالله خمینی و موتلفان ایشان آغاز شد، هستند، به هیچ روی نمیخواهند اشتباهات فاجعهآسای نظام مشروطه را تکرار کنند و در صدر این اشتباهات کوشش برای حذف دیگران به امید تحمیل استبداد به نام مرام و مسلک قرار دارد. چپگرایی، که البته تعریفات متفاوت و گاه متضاد دارد، یکی از پدیدههای زندگی سیاسی در سراسر جهان است و نفی وجود آن، چه رسد به سرکوب آن، نمیتواند هدف کسانی باشد که نظام مشروطه، یعنی نظام آزادیهای فردی اجتماعی در چارچوب قانون منبعث از خواست مردم، را تبلیغ میکنند.
بدین سان آیا شاهد نمونهای از «کافر همه را به کیش خود پندارد» نیستیم؟ در تقریبا تمامی دوران مشروطیت ایران، مشروطه، همسایه روسیه و سپس اتحاد شوروی بود که دو نوع استبداد را عرضه میکردند، اتحاد شوروی کعبه غالب چپگرایان ما چیزی جز ماشین حذف دیگران و کارخانه مطلقسازی نبود.
برگردیم به بحث کنونی، مشروطهخواهان ایرانی خواستار حذف «جنبش چپ» نیستند زیرا آزادی رقابت سیاسی را مفید میدانند. اما این آزادی نمیتواند مطلق باشد زیرا آزادی برای گرگ میتواند به معنای مرگ گوسفند باشد. آزادی مسلح شدن در آمریکای امروز به معنای مرگ هزاران تن قربانی تیراندازیهای جنونآمیز در مدارس، فروشگاهها و باشگاهها و خیابانهای ایالات متحده است. آزادی اسلامی در جمهوری اسلامی به معنای تنزیل ایران به انفال و جواز دادن به غارت آب و خاک و ثروتهای دیگران از سوی اقلیتی کلبیمسلک است.
چپ در ایران مشروطه دست کم در مراحل گوناگون جای خود را داشت و در آینده نیز میبایستی داشته باشد. اما تحقق این خواسته مستلزم پذیرفتن دگرگونیهایی از سوی گروهها، احزاب و افراد چپگرای ما نیز هست. در این زمینه تجربه چپ در کشورهایی که دارای نوعی مشروطیت، غالبا به نام دموکراسی، بودهاند میتواند برای چپ ایرانی آموزنده باشد.
شاید لازم نباشد که یک طاغوتی مثل من یادآور این تجربیات باشد. اما حالا که قلم در دست من است چرا نه؟ آنچه در طی سدهها به پیدایش کلیشه «چپ» منجر شد ریشه در افکار افلاطونی دارد - افکاری که آدمیان را مغفول زندگی خودشان میشمارد - گوسفندانی که نیازمند چوپاناند. اما خود اصطلاح «چپ» در دوران جمهوری روم باستان شکل گرفت. در آن زمان یک گروه سه نفره - کراسوس، پمپئی و سزار - جمهوری را زیر نظر سنایی مرکب از نمایندگان خانوادههای زمیندار و صاحب اصل و نسب اداره میکردند. در مجلس سنا هواداران کراسوس در دست چپ مینشستند و به همین سبب چپیها (Sinistra) خوانده میشدند. اما همین لغت در همین حال معنای «دهشتناک» نیز پیدا میکرد، زیرا کراسوس که صاحب تنها واحد آتشنشانی در روم بود گروههایی هم داشت که آتش میافروختند تا شهروندان را مجبور به پرداخت وجوهات برای آتشنشانی کنند. (کراسوس بعدا با سرکوب شورش بردگان به اوج قدرت رسید اما سرانجام در جنگ با ایران کشته شد.)
قرنها بعد کلیشه «چپ»، یعنی گروه سیاسی مخالف وضع موجود، در خونبارترین مرحله انقلاب کبیر فرانسه روحی تازه یافت. هواداران روبسپیر و سن ژوست مبلغان سر بریدن با گیوتین در مقیاس صنعتی و ژاکوبنهای هوادار آنان در سمت چپ مجلس انقلابی (کنوانسیون) مینشستند. مخالفان آنان، ژیروندنها، به رهبری دانتون صندلیهای سمت راست را داشتند و خواستار توقف اعدامها، احیای قانون اساسی و صلح با همسایگان فرانسه بودند.
آن چند سال کلیدی انقلاب فرانسه، که در همین حال تراژیکترین مرحله آن نیز بود، زندگی سیاسی اروپای غربی و پس از آن بخشهای بزرگی از جهان را در مسیری تازه قرار داد که در آن نبرد میان مطلوب ناممکن ناکجاآباد و ممکن مطلوب هسته مرکزی را تشکیل میداد.
چپگرایان جامعه را صفحهای سفید میدیدند که در آن به تقلید از افلاطون و سپس با الهام از نوشتههای سن سیمون، فوریه و دیگران میتوان نقشهای آرمانی را ترسیم کرد. مارکس که ستایشگر انقلاب فرانسه و خواننده دقیق فرضیهسازان آن ازجمله سورل (Sorel) بود نبرد طبقاتی را به عنوان نیروی محرک اساسی تاریخ بشر معرفی کرد.
پس از انقلابهای شکستخورده ۱۸۴۸ میلادی، چپ اروپایی کوشید تا خود را از قلاده «نبرد طبقاتی» برهاند اما موفق نشد. در امپراتوری اتریش و آلمان تازه متحدشده آن زمان، چپگرایان اندکاندک متوجه شدند که «طبقه کارگر» نمیتواند با انقلاب به قدرت برسد و در هر حال میبایستی آرزوی کسب قدرت انحصاری را رها کند. جامعه صنعتی امروز هرگز دیکتاتوری پرولتاریا را نخواهد پذیرفت.
انقلاب، یا در واقع کودتای ۱۹۱۷ روسیه، برای یک لحظه این فرضیه را مورد تردید قرار داد. در آنجا حزبی که فقط ۵ درصد از آرا را در اولین انتخابات روسیه به دست آورده بود با افراشتن پرچم انقلاب به نام پرولتاریا به قدرت رسید. اما این نحوه رسیدن به قدرت نحوه حکومت را نیز تعیین کرد: کسب قدرت با ترور و خشونت نتیجهای جز حکومت با ترور و خشونت ندارد.
در طی دههها، چپگرایان اروپایی متوجه شدند که هرگز نخواهند توانست زیر پرچم مارکسیسم و، پس از ۱۹۱۷، لنینیسم از طریق انتخابات به قدرت برسند. اما با پذیرفتن چارچوب مشروطه، یا دموکراسی موجود، ممکن است دستکم سهمی از قدرت به دست آورند. این واقعیت را چپ بریتانیا پیش از دیگران دریافت و موفق شد که موهومات مارکسیستی را به دور افکند و تنها ۷ سال پس از پیروزی بلشویکها در روسیه به قدرت برسد. رمزی مکدونالد، رهبر حزب کارگر در آن زمان، نخستوزیر اولین دولت چپگرای بریتانیا تاکید کرد که «اگر نخواهیم یک فرقه باشیم باید مثل یک فرقه رفتار نکنیم.»
در آلمان، پس از شورش خونین اسپارتاکیستها، فاجعه جمهوری وایمار، ۱۲ سال وحشتناک تسلط ملیگرایان چپ (ناسیونال سوسیالیستها) و جنگ جهانی دوم، چپ تصمیم گرفت که خود را از بختک مارکسیسم برهاند و در هیات یک نیروی سیاسی شایسته اداره کشور ظاهر شود. این کار با کنگره «باد-گودسبرگ» انجام شد و به حزب سوسیال دموکرات امکان داد که برای نخستین بار با پیروزی در انتخابات به قدرت برسد.
در فرانسه سوسیالیستها، با انحلال بینالملل سوسیالیست، حزب خود را با تلفیق چند گروه چپگرا بازسازی کردند و پرچم مچالهشده مارکسیم-لنینیسم را برای حزب کمونیست گذاشتند. سی سال بعد کمونیستهای فرانسه نیز تصمیم گرفتند موهوماتی مانند «انقلاب پرولتری» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را کنار بگذارند و با پذیرفتن چارچوب مشروطه فرانسوی نخست سهم بزرگی از آرا مردم را به دست آورند و سپس با ائتلاف با حزب سوسیالیست بخشی از قدرت حکومتی را نصیب خود کنند.
با پایان جنگ سرد و آشکار شدن شکست حتمی الگوی شوروی، چپ اروپایی با بحران هویتی عمیقتری روبهرو شد. چپ آرمان حکومت مطلوب را رها کرد، بیآنکه واقعیت حکومت ممکن را بپذیرد. اما یک مطلب مهم را درک کرد: سرمایهداری (کاپیتالیسم) یک مرام یا مسلک نیست، درواقع مکانیسمی است برای تولید ثروت که بدون آن جامعه دوام نمییابد. کاپیتالیسم از روزی که انسان کشاورزی را آغاز کرد شروع شد، زیرا انسان بذرپاش متوجه شد که همواره باید بخشی از بذرهای محصول امسال را برای سال آینده کنار بگذارد. سرمایهداری درواقع به تعویق افکندن بخشی از مصرف است، یا به گفته سعدی: «بنوش و بپوش و ببخش و بده - برای دگر روز چيزی بنه.»
با پذیرفتن این واقعیت که چپ اروپایی خود را به عنوان عامل توزیعکننده میوههای سرمایهداری بازتعریف کرد و با ادامه سیاستهایی که از دوران نخستوزیری دیزرائیلی در بریتانیا آغاز شده بود – سیاستهایی مانند تشکیل اتحادیههای کارگری، عرضه بیمههای اجتماعی در شکل ابتدایی آنها- پایگاه اجتماعی گستردهتری یافت.
علاوه بر ترک اصولی مانند «انقلاب پرولتری» و «دیکتاتوری پرولتاریا»، چپ اروپایی دیگر اصول سنتی خود مانند ملی کردن وسایل تولید، توزیع و مبادله و برنامهریزی اقتصادی پنجساله و هفتساله را نیز رها کرد. دولت ائتلافی سوسیالیستها و کمونیستهای فرانسه، به رهبری فرانسوا میتران، کار خود را با یک سلسله ملیکردنها – یعنی دولتی کردن – بانکها، صنایع و خدمات آغاز کرد اما بهزودی دریافت که سرنا را از سر گشاد زده است. تقریبا تمامی «ملیشده»ها بهسرعت به بخش خصوصی بازگردانده شدند – گاه با تخفیفهای بزرگ به سود سمپاتیزانهای حزب سوسیالیست یا کمونیست. حزب کارگر بریتانیا در دوران رهبری تونی بلر، با حذف بند ۴ از اساسنامهاش برنامه ملیکردنهای مارکسیستی را برای همیشه رها کرد.
در ۱۰۰ سال گذشته، چپ جهانی از دیگر محملها نیز برای توجیه حضور خود در صحنه سیاسی بهره گرفته است. مبارزه با امپریالیسم و استعمار و مخالفت با برنامههای استعماری در هند و چین و الجزایر و همدردی با «کشورهای در حال رشد». اما در این زمینهها نیز ابتکار عمل در دست احزاب محافظهکار بوده است. البته استقلال شبهقاره هند در زمان دولت کارگری بریتانیا صورت گرفت اما «نسیم تغییر»، که به استقلال تمامی مستعمرات بریتانیا منجر شد، ابتکار حزب محافظهکار به رهبری هرولد مکمیلان بود. الجزایر و بیش از ۲۰ مستعمره فرانسه نیز در دوران دولتهای محافظهکار یا گلیست در پاریس به استقلال رسیدند.
چپگرایان غرب مانند کاراکترهای لوئیجی پیرآندرلو، که در جستوجوی یک نمایشنامهنویساند، همواره کوشیدهاند تا نقشی تازه بیابند. در دوران جهانگرایی (گلوبالیسم) مبلغان پرشور اتحادیه اروپا و بازرگانی آزاد بودهاند، در همان حال آنان نقش کاشفان بیعدالتیها و ظلمهای واقعی یا خیالی را نیز برعهده گرفتهاند. آنان خواستار عذرخواهی از مستعمرات پیشین هستند و پرداخت غرامت به بازماندگان بردگان را طلب میکنند. قرار دادن سقط جنین بهعنوان یک حق در قانون اساسی، تبعیض به سود اقلیتهای قومی، نژادی، مذهبی، بازنویسی کتابهای درسی برای تصفیه آنان از تعصبات پدرسالانه و غربمحورانه جزو دیگر خواستههای چپ مدرن است. دفاع از دگرباشی ازجمله همجنسگرایی، ترانس و بیجنسیتی نیز جزو برنامههای چپ مدرن است. این مجموعه جدید اکنون با عنوان «وکیسم» (Wokism) یعنی بیدارکاری عرضه میشود. بیداری در شناخت همه انواع بیعدالتیهای تاریخ یا معاصر و کوشش برای رفع آن. ساقدوش این بیدارکاری کلیشه دیگری است به نام «راستکاری سیاسی»، یعنی خودداری از به کار بردن واژههایی که ممکن است دیگری را برنجاند.
خلاصه کنیم، چپ در حال حاضر هیچ گزینه مشخصی برای اداره جوامع پیچیده امروزی عرضه نمیکند و اگر از مسائل مشاجرهانگیز مربوط به محیط زیست و گرمایش کره زمین بگذریم، حتی در سطح آرمانی نیز چشمانداز روشنی ارائه نمیدهد. نقش چپ در حال حاضر نقش خاری در پهلوی وضع موجود است. این نقش را میتوان سفید دانست زیرا هر وضع موجود اگر خاری در پهلو نداشته باشد، تنبل و از آن بدتر مغرور میشود و سرانجام میگندد.
چپ، در سطح جهانی توفیقهای استثنایی نیز داشته است - استثناهایی که قاعده را ثابت میکنند. یکی از این استثناها را در برزیل در دوران ریاست جمهوری لولا ایگناسیوس داسیلوا شاهد بودهایم که با پذیرفتن نظام سرمایهداری در چهارچوب «بازار آزاد» موفق شد میلیونها برزیلی را از فقر برهاند و برزیل را در مسیر پیشرفت و توسعه اقتصادی قرار دهد - آن هم علیرغم ندانمکاریها، اشتباهات سیاسی و از همه بدتر فساد گسترده دولتی - که خود لولا را برای مدتی به زندان فرستاد.
اما آنچه در سطح جهانی میبینیم پیروزیهای پیدرپی راستگرایان بهویژه در اروپای غربی و قاره آمریکاست. این نیز تا حدی ناشی از شکست «جنبش چپ» در بازسازی خود و ارائه گزینه جدی دربرابر وضع موجود است.
برگردیم به چپ در ایران که به نوبه خود نیازمند بازتعریف خویش است. این بازتعریف با نگاهی مجدد به گذشته آغاز میشود. آیا شرکت چپگرایان ایرانی در فاجعه ۱۳۵۷ قابل توجیه است؟ آیا آنان همانطور که ادعا میکنند، فریب خوردند و بخشی از مردم را فریب دادند؟ در اینجا مساله چزاندن یا سرکوفت زدن نیست. همه ما باید مواضع گذشته خود را با دید انتقادی بازتعریف کنیم و چپگرایان نمیتوانند از این قاعده مستثنا باشند.
چپ ایرانی همچنین نیازمند ترک بعضی شیبولتهای اساسی خویش است: شیبولتهایی مانند انقلاب، دیکتاتوری پرولتاریا، برنامهریزی اقتصادی، انحصار قدرت در دست حزب تراز نوین طبقه کارگر، نبرد طبقاتی و درمورد چند گروهک، گفتمان ضد ملی و تجزیهطلبانهای که با الهام و به کمک دشمنان خارجی ایران تبلیغ میشود. این گروهکها هستند که چپ را حذف میکنند.
درمورد مسائل بین المللی نیز چپ ایرانی نمیتواند برای غزه و فلسطین سینه بزند و خواستار آزادی سرزمینهای اشغالی بشود، اما اشغال بخشهایی از گرجستان و اوکراین از سوی روسیه را زیرسبیلی رد کند. چپگرایان ما نمیتوانند خود در کشورهای بورژوایی - گاه پادشاهی مشروطه - زندگی کنند اما کوبا، جمهوری خلق چین و جمهوری دموکرات خلق کره را - البته تلویحا - بهترین الگوها برای ایران بدانند.
چپ ایرانی همچنین از تاکید بر هویت ایرانی خود بهره خواهد گرفت. چپی که براثر اشتباهات تاریخی حزب توده از فرهنگ و ادبیات ایران بریده بود و از زبان کسانی مانند احمد شاملو حتی «شاهنامه» را تخطئه میکرد، با مراجعه به آنچه خود داشتیم و داریم به درک و درایتی میرسد که خواندن مارکس، لنین، استالین، فرانتز فانون و ژان پل سارتر عرضه نمیکند. اگر رهبران حزب توده به توصیه تقی ارانی - یکی از بنیانگذاران کمونیسم در ایران، گوش کرده بودند هرگز اسیر تحقیر نواستعماری ملت ایران نمیشدند و درمییافتند که خواندن فردوسی، سعدی، نظامی، مولوی، حافظ، ناصرخسرو، سنایی، عطار، بیهقی، ابوسعید ابیالخیر و... به درک ایران بیش از خواندن جوزف استالین و ائونید برژنف کمک میکند.
سرانجام یک توصیه هممیهنانه: چپ باش، اما ایرانی باش!
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
چپ یعنی چه؟
این «رفقا» چقدر فسلسفه میبافند که به قول زنده یاد رزم آرا باهاش یه آفتابه هم نمیتونن بسازند. چپ ینی چی؟ اگه معنیش برقراری دیکتاتوری پرولتاریا هست که هرکی از این حرفا بزنه ما رو هم خبر کنین کمی بخندیم از حمید ماهی صفت خسته شدیم. اما اگر منظور تشکیل دولت رفاه، حق بیمه درمانی، بازنشستگی مناسب، حق مسکن، شغل، تحصیل، و آزادی های اساسی و .. این حرفها هست که نیازی اصلا به چپ به معنای حزب توده و فدایی اکثریت و این حرفا نیست.. در دولت علیه پادشاهی سوئد، دانمارک، نروژ، «رفقا» به معنای واقعی رفقا.. ( ونه بخاطر اعتقاد ایمانی خداپنداری مارکس و لنین و دین کمونیسم)، توانسته اند بدون آلودی به گند اتحاد شوروی و بلوک شرق و فجایع مائو، استالین پل پت و فیدل کاستروی دیوانه به جایی برسند که همه این دیوانگانی که نام بردم آرزویش را داشتند. ترکیبی از لیبرال دمکراسی و سوسیال دمکراسی در این کشورها یک بالانس بوجود آوردند که خوب کار میکند. هیچکدام نه از مارکس سر در میاورند و نه از فلسفه افلاطو ن و اپیکور. ببرهای جنوب شرق آسیا هم چیزی از این هزیان هایی که رفقا در این صفحه سیاه می کنند سر در نمی آورند. خود این رفقا اغلب شان مثل آخوندها بیکاره هایی بیش نیستند و فقط فک میزنند و هی وراجی..! برو آقا تفریح کن بگذار اهل فن کشور ایران را بسازند اینجا مزه نریزید. خبر ندارید چقدر بی مزه اید و حرفهای تان به گوش مردمان کره زمین نا آشناست. شماها در کدام طبقه دنیای هپروت زندگی می کنید؟ آقا یکی این زامبی ها رو بیدار کنه.. جهان داره چهار نعل پیش میره خواجه در بند نقش ایوان است. واقعا که!!
مقصر اصلی برهم زدن منشور…
مقصر اصلی برهم زدن منشور مهسا امیر طاهری بوده است که می گوید قانون اساسی 109 سال پیش باید بجای هر منشوری از جمله منشور مهسا باشد و در یک اتئلاف نا نوشته همراه با سعید سکویی ها موجبات شکست جنبش زن زندگی ازادی را فراهم کردند
.متفکر سلطنتی.
امیر طاهری اگر سواد داشت به شاه کمک میکرد که قربانی آخوند نعلینی نشود.
از اینکه او، یونان باستان و مجلس زمان انقلاب فرانسه و حکومت تزارهای روس را، چپ و کمونیستی مینامد، نشان میدهد که یا اطلاع از ادعای بحث خود ندارد، یا دچار شارلاتانیسم و ریوانجیسم یعنی کینه و انتقام گیری از چپ هاست، یا برای معرکه گیری و تظاهر به سواد جامعت المعارفی کذایی سلطنتی خود، تریبون مجانی پیدا کرده.
او مانند غالب حیله گران، معنی و مفهوم واژهها را که در زبان فارسی صد سال است ثبت شده اند تغییر میدهد و جعل و تحریف میکند تا امثال خودش را فریب دهد. مفهوم چپ و فدرالیسم و گلوبالیسم در زبان فارسی تعریف شده اند و کسی نمیتواند از آنان سوء استفاده کند.
چپ ایران، کمونیستی و مارکسیستی است و نه مانند فرانسه 3 قرن پیش به معنی کسانیکه در سمت چپ مجلس می نشتند یا در 2400 سال پیش در دولت اریستوکراتی برده دار یونان باستان.
این شامورتی بازی امثال امیر طاهری نشان میدهد که انتقام گیری سلطنت طلبان به حقیقت و دانش و روشنگری هم رسیده و برای کسب قدرت مانند ماکیاول از هر دروغ و فریبو ابزاری استفاده میکنند.
چپ ایران دارای فلسفه ماتریالیستی، دیالکتیکی، مارکسیستی، هومانیستی، فدرالیستی، سکولار، فمنیستی،سوسیالیستی، ملی، و ایرانی است.
سوسیالیست ها فلسفه را نوعی آگاهی اجتماعی و بینش نظری از جهان و انسان میدانند که خلاف: دین و عقیده و اسطوره و خرافات، در زمان های گذشته است. فلسفه کمونیستی مارکسیست ها به شکل ماتریالیسم تاریخی-دیالکتیکی، نوعی دانش پیرامون تحول و تحرک عمومی در: طبیعت، جامعه، تفکر، و شناخت است. واژه فلسفه را نخستین بار دو یونانی بنام های: هراکلیت و هرودت در بیش از 2500 سال پیش بکار بردند ولی افلاتون و ارسطو آنرا وارد بحث و جدل های فکری آموزشی نمودند. رواقیون و اپیکوری ها سپس غیر از جنبه نظری و تئوریک، فلسفه را از نظر عملی مورد توجه قرار دادند، چون فلسفه از نظر آنان نوعی راهنما و دانش هدایت زندگی است. اپیکور آنرا به مفهومی آته ایستی و ضد دینی تبدیل نمود، چون از طریق دانش فلسفی، انسان میتواند بر ترس از مرگ و ترس از خدایان نالوطی فائق آید.
فلسفه و الاهیات در سدههای میانه زیر سلطه کلیسا هم معنی شدند. در دوره پاتریسیای مسیحی، فلسفه ایدئولوژی آنان شد. و در دوره اسکولاستیک؛ مخصوصا در زمان توماس آکوین و پیروانش، یک آشتی میان الاهیات و فلسفه بوجود آمد. بورژوازی نوپا و ترقی خواه در عصرنو که مخالف فئودالیسم و کلیسا بود، خواهان بازگشت به فلسفه یونان باستان و نقشی مستقل برای فلسفه در آموزش و فرهنگ شد.
کل فلسفه کلاسیک بورژوازی غرب؛ از باکون و دکارت تا هگل و قویرباخ، متکی به فلسفه افلاتون و ارسطو بود. وظیفه فلسفه؛ پرداختن به قوانین عام، شناخت ذات و ماهیت، و کشف قانونمندی در پدیدهها، اشیاء و موضوعات شد. رواقیون و اپیکوری ها خواهان فلسفه عملی برای زندگی و شناخت فلسفی در علوم تجربی،وبرای عمل اجتماعی و دانش فلسفی شدند. فلسفه مادی عصر جدید بورژوازی، خواهان معیارهایی شد که اساس ارزش های روشنگری باشند. فلسفه کلاسیک بورژوازی در آغاز بدلیل نیازهای عملی، یک جهانبینی مترقی بود که علیه دین و خرافات افشاگری میکرد ولی سپس این سنت مترقی را بخاطر منافعش، کنار گذاشت و در لباس مکاتب: نئوکانت ایسم، پوزیویتیسم، هستی شناسی، اگزیستنسیالیسم، نئو تواماس ایسم، به دفاع از دین در مقابل جهانبینی پرداخت.
از آغاز تحول اندیشه منطقی، دو نوع فلسفه: ماتریالیستی و ایده آلیستی(دینی) بوجود آمد. بحث و جدل میان این دو، تاریخ فلسفه را تعیین میکند . پرسش و تکیه گاه همه :جریانات فلسفی، سیستم ها ، و بینش ها مربوط به دو شاخه ماتریالیستی و ایده آلیستی است . بدین دلیل اشکال وتنوع، فلسفه ها غیر قابل تصور و متنوع هستند. این جریانات و مکاتب فلسفی اتفاقی بوجود نیامدند بلکه دارای پروسه دیالکتیکی بودند. خلاف ادعای هگل و جریان روشنگری، این تحول و تکامل فلسفی، خطی و مستقیم نبود بلکه جریانی دیالکتیکی با: فراز و فرود، اختلاف و وحدت، تداوم و قطع، بود. در این پروسه، دیالکتیک عامل و عنصر پیش برنده بود.
سرانجام فلسفه بورژوازی متوجه شد که انتقاد دشمنانش نیز بخشی از تاریخ فلسفه است که نباید با دلایل نسبی گرایی فلسفی آنان را توجیه نمود. باید اعتراف نمود که فلسفه مارکسیستی عالی ترین تحول و پیشرفت فلسفی است چون بیان خلاقیت نظری و تئوریک پیشرفته ترین طبقات تاریخ یعنی زحمتکشان است که از طریق کوشش مارکس و انگلس بشکل قاطعانه و انقلابی پایه گذاری و گردآوری شد، تحول یافت و به ماتریالیسم تاریخی-دیالکتیکی رسید. مارکسیسم-لنینیسم نیز فلسفه را نوعی جهانبینی و آگاهی اجتماعی میداند که روبنای روابط اجتماعی-اقتصادی و نظامهای اجتماعی بوده و هست. هر فلسفه ای نماینده یا مدافع نیازها و علائق و منافع طبقه و قشر خاصی است؛ یعنی صفات و خصوصیات طبقاتی دارد و آگاهانه یا غیرآگاهانه جانبدارنه است.
فلسفه مارکسیستی اندیشه ایست خوشبینانه، هومانیستی و عملگرا. نظریه و عمل در آن تشکیل وحدت میدهند که خود ابزاریست برای تغییر جهان و راهنمای عمل. آن فلسفه انقلاب است برای رهایی، عدالت، آزادی، صلح، سوسیالیسم، کمونیسم، و انترناسیونالیسم. فلسفه کمونیستی مدعی علم العلوم بودن نیست، ولی با سایر علوم مرتبط است. علمی است خاص در کنار سایر علوم برای شناخت جهان مادی و تنوعات مشخص آن. رابطه فلسفه با سایر علوم دو جانبه است، با علوم دیگر از نظر: جهان شناسی، شناخت تئوریک، و متدیک، حمایت میکند و تمام دستاوردهای شناختی آنان را برای تشکیل و نوگرایی جهانبینی قبول دارد و یا از دست آوردهای آنان استفاده میکند. وظیفه فلسفه ترقی خواه است که پیرامون قوانین عمومی تحقیق کند، موضوع، حرکت، و تحول آنان را در طبیعت، جامعه، و تفکر به رسمیت بشناسد. فلسفه کمونیستی یا ماتریالیسم تاریخی-دیالکتیکی، یک جهانبینی است که متکی به کل دانش و تجربه عملی انسان در طول تاریخ پیرامون بشر و جهان است. مارکس و انگلس این تئوری انقلابی رهایی بخش را برای آزادی زحمتکشان از یوغ استثمار کاپیتالیستی و ارتجاع دینی و تشکیل یک جامعه کمونیستی، بشکل سیستم فکری فرموله نمودند.
فلسفه مارکسیستی مجموعه ارثیه تمام فلسفه های مترقی بشر در طول تاریخ 2800 سال گذشته برای ساختار انقلابی جامعه هومانیستی در راه سوسیالیسم و کمونیسم است. این فلسفه و جهانبینی ابزار: تئوریک، ایدئولوژیک، و متدیک، زحمتکشان برای رهایی در طول دهها یا قرنهای آینده است.
مومنت مومنت
...پاسخهای.... آقا (دائی جان ناپلئون) به چند پرسش
.سئوال....
.....چرا در جنگ فلسطینی ها با اسرائیل. از اسرائیل و در راسش از آقای نتانیاهو دفاع میکنید...
.جواب...دایی جان ناپلئون..... اسرائیل و آقای نتانیاهو برای زندگی کردن و امنیت شهروندانشان می جنگند و این از نگاه من یک فضیلت انسانی است و باید قدردانی و حمایت شود.
اما فلسطینی ها و شما بخوانید تروریست های ِ وحشی ِ فلسطینی ِ حماس برای کشتن ِ زندگی از بین بردن شادی و نابودی کرامت انسانی و اخلاقی میجنگند.
...از این جهت من یک پول سیاه برای زنده ماندنشان ارزش قائل نیستم که هیچ حتا باور دارم که تروریست ها حق زندگی کردن ندارند.
برای همین است آنها هرجا که زندگی و شادی باشد با این دو مقوله کرامتمند... سرِ سازگاری ندارند که هیچ بلکه نفس میکشند تا زندگی را بکشند و شادی و شادمانی و رقص را سر ببرند.
سئوال....چرا با چپ جهانی و چپفارسی مخالف هستید و آنها را در ردیف تروریست ها نگاه و تعریف میکنید؟
جواب.. دائی جان ناپلئون ...اینکه من چپ نیستم اما به خوبی آنها را میشناسم و به روشنی میدانم چپ در جای جای جهان هیچ تفاوتی با تروریست ها و عقب ماندگان و عقب افتادگان ندارند.
برای همین هست که هرجا تروریست ها زندگی را بکشند امنیت انسانی را آسیب برسانند و نیز عقب ماندگان و تروریست ها به قدرت برسند آنها به حمایت از تروریست ها عقب ماندگان و زندگی کُشان بر میخیزند.
زیرا آنها هم در ذهن و هم اگر شرایط فرا برسد...در عمل...تروریست و آدمکش و عقب مانده و عقب افتاده هستند.
سئوال...( آقا ) خودشان را در کدام عرصه و یا جایگاه تعریف میکنند؟
جواب...دائی جان ناپلئون...من یک انسانم ِ زندگی دوست و
شادی باور هستم که به فضیلت زندگی و امنیت وُ کرامت آزادی و رها زیستن
و رها زیستن و نیز نفس کشیدن احترام میگذارم و این نگاه و جایگاهِ من با چپ جهانی و چپفارسی صد و هشتاد و .... درجه تفاوت دارد.
سئوال ..چرا با تظاهرات دانشجویان در آمریکا و کشورهای دیگر در حمایت از فلسطین مخالف هستی؟
جواب...دایی جان ناپلئون... انها نفهم هستند.
یعنی نمیدانند برای چه کسانی خودشان را جِر میدهند.
زیرا آنها در کشورهای آزاد و با امکانات بی انتها زندگی میکنند و خوشی و آزادی دلشان را زده است و رجاله وار و فرومایه وار.. بارکش تروریست ها و یا آنهاییکه اینگونه تظاهرات را سازماندهی میکنند تا اسرائیل را به زانو در بیاورند و زندگی و امنیت را بکشند...بارکشی میکنند.
از این جهت باور دارم باید دست هایشان را به هم زنجیر کرد و تحت رهبری ...برنی سندرز.. که در ذهن تروریست و عاشق تروریست ها است کشان کشان به غزه و عراق و سوریه و کره شمالی فرستاد و حتا به هر یک یک نارنجک برای خودکشی و یک چفیه فلسطینی داد تا بروند در آنجا تلف شوند.
و نیک میدانم که قبل از تلف شدن حتمن به این باور خواهند رسید که اشتباه کردند و به غزه رفتند. اما دیگر خیلی دیر است و راه برگشتی موجود نیست.
به قول آلمانیها
خیلی دیر شد و قطار هم رفت
نمونه رجاله ها و فرومایگان پنجاه و هقتی در ایران هستند که خوشی و آزادی و رهایی و امکانات فراون و رفاه زیر دلشان را زده بود و با خودزنی به سمت خودکشی پیش رفتند و در دامن تبهکاران شیر خوردند و کماکان می خورند تا بمیرند.
و خوشا آنانیکه به موقع مغزشان تکانی خورد و از رجاله ها و فرومایگان پنجاه و هفتی فاصله گرفتند...(علی کشتگر)
افزودن دیدگاه جدید