پرندگان و گنجشکان روی شاخه های لخت بادام پیر نمی نشستند.
23.07.2022 - 08:22

40

درخت بادام در پنجاه قدمی سمت راست خانه کدخدا قرارداشت .با فاصله ی کمی چند درخت بلوط با ریشه هایشان به زمین چنگ زده بودند و پلکانی طبیعی در شیب تند ساخته شده بود . درخت بادام پیر و پوست تنه و ساقه های اصلی آن ترک خورده و زبر بود . پرندگان و گنجشکان روی شاخه های لخت بادام پیر نمی نشستند . ولی موقعی که مدرسه تعطیل می شد تعدادی کلاغ روی شاخه های لخت آن می نشستند و گاهی هماهنگ صدای قار قار شان بلند می شد و پس از آن که صدای داد و فریاد هر روزه بَگم شروع می شد به سمت بيشه ی قاسم پرواز می کردند ۰ ما کلاس اولی‌ها در موقع ظهر که خانم معلم برای ناهار خانه میرفت از پای شیب خیز بر می‌داشتیم و مسافت کوتاهی را بالا میرفتیم و روی یک تکه چوب یا يک شاخه پر برگ بلوط با کون سره پایین می آ مدیم و مواظب بودیم که تنبانمان پاره نشود. خانم معلم یک صندلی فلزی داشت که آنرا هم مثل تخته سیاه از فاصله یک شبانه روز راه روی دوش و روی بار قاطر و خر آورده بودند. ما شاگردها پراکنده روي زمين می نشستیم ولی چون زمین صاف نبود نمی توانستیم یکجا بند شویم. اول شروع کردیم سنگ های پهن پیداکنیم و روی آنها بنشینیم ولی چون به اندازه همه ما پیدا نمیشد سنگ های ریز تر وریزتر جمع میکردیم و برای خودمان جای نشستن درست میکردیم. ر وز بعد نظم به هم می‌ریخت و هر روز جنگ و دعوا روي جای نشستن بود . موقعی که خانم معلم حضور داشت برای جا باز کردن و نشستن هر کسی بغل دستی خود را هل می داد که جا باز تر شود . جا که نبود از روی سنگها و سنگ ريز ها غلت می خوردیم پایین و بعد از زنگ تفریح دعواها شروع می شد. شیوه های دعوا کردن از نزدیک را مثل مردم شهر که با مشت، چاقو و چماق همدیگر را می زنند بلد نبودیم ،حتی در بزرگسالی یاد نمیگرفتیم بلکه بیشتر دعواها در ده با سنگ و سنگ اندازی بود و سنگ هم در ده فراوان بود . چند روز اول که مدرسه شروع به کار کرد کدخدا تا جلو ایوان خانه اش می‌آمد ، قدش آنقدر بلند بود که بالا تنهاش را از نزدیک نمی توانستيم ببینیم . از بالا به ما نگاه می‌کرد و بعد یواش تا روي بام عبدل می رفت و به اطراف و چشم انداز روبرو نگاهی می انداخت و بعد بر می‌گشت . تا موقعی که باران شروع نشده بود در فضای باز و در پناه درخت بادام و چند درخت بلوط کار مدرسه پيش می‌رفت. بعضی روزها هم از همانجا خانم معلم جلو راه می‌افتاد و میرفتیم در زیر یک درخت تنومند گردو در فاصله کمی از ده . آنجا راحت‌تر بودیم، اگر کسی شاشش گرفته بود دیگر لازم نبود با دو از ده برود بیرون و بر گردد. و وقت تفریح هم جا برای دویدن بود و هم امکان برای تمرین سنگ اندازی. در سنگ پرانی آنقدر ماهر می‌شدیم که پرنده را در هوا هم می‌زدیم ، در دعوا ها سر و بدنمان زخمی می شد ولی فقط زخم سر مان اهمیت داشت و به حساب می آمد. آخر پاییز دیگر زیر گردو هم نمی توانستیم از سرما و خیس شدن از باران‌ خود را حفظ کنیم، مف همه بخصوص کلاس اولی‌ها راه افتاده بود. سنگ ها سرد بودند و لباس های ما نازک ،اگر باران بود که خیس می شدیم و اگر باد بود که مو های بدنمان از سر ما سیخ می شد و می لرزیدیم. غیبت ها به خاطر تب و دل درد و سرفه زیاد بود . قبل از اینکه همه به خاطر سرما قید مدرسه را بزنند ،خانم معلم با چند نفر از اهالی ده که می‌دانست اتاق یا ایوان مناسبی دار د صحبت کرده بود .موقتا در دوجا جا پیداشد در مقابل پرداخت با مواد خوراکی ولی هیزم را باید خودمان هر روز می‌بردیم. جاهایی که پیدا شدند وسط ده بودند و رفتن به وسط ده با آن همه سر و صدای سگ ها که هر روز در یک هم صدایی در تمام ده شروع و نیم ساعت ادامه داشت بچه ها را به وحشت می انداخت

 

سرخس، گذر از رودخانه خشک (1)

اکثر مردم فقط قهرمانان مرده را می خواهند (2)

از سال سیاه ۶۰ تلاشم این بود که از یاسوج هر چه دورتر باشم (3)

اینها که با زورو جنگ روزگار مردم را سیاه کرده‌اند، نمی توانند از خنده کودکان جلوگیری کنند(4)

ازپاقدم هدیه پاریسی یک طرف مملکت در جنگ میسوخت و طرف دیگر در سیلاب(5)

بستری با برگ و خاشاک ساختم ؛ دور و برم را از نگرانی وجود مار لگد زدم 6

قدم و فکر آغاز این سفرم از پشت بام خانه میر جعفرهفده سال قبل شروع شد 7

کسی بدرستی نمی‌توانست ثابت کند که از کجا شروع شد/8

کشيدن لوله های نفت با مرگ بلوطها همراه بود!/9

ستاره ها می توانند راه را نشان دهند (10)

تردید داشتم چه اسمی را انتخاب کنم(11)

چند سال بود که خودم نبودم (12)

اولین تصویری که از لباس نظامی در یاد داشتم (13)

هیچ قاعده‌ای در مورد آخوندها صدق نمی کرد،چون هم بی شرم و حیا بودند و هم موزی(14)

اولین روزی که در خاک اتحاد شوروی بودم از در بیرون رفتم(15)

شما بدون اجازه از مرز شوروی گذشتید و ما سوالاتی داریم که شما جواب دهید(16)

رسید :اسم غیر واقعی شما چیست؟(17)

لباسهای معلم مان رنگ و بوی گلهای بهاری را داشت(18)

تولد ما احتیاج به ثبت کردن نداشت!(19)

من فکر می کردم که حق تقدم برای رفتن به شوروی از آن اعضا و طرفداران حزب توده بود(20)

از نظر حکومت مذهبی هر کسی که با آنها نیست مجرم و گناهکار است(21)

حکو مت ایران با من و میلیون ها ایرانی هم در جنگ است(22)

مقام مسلمانی در ایران از جایگاه تمساح و افعی جنگل‌های سریلانکا پایین تر رفته بود(23)

کاروان‌ها در راه بودند تا مواد برای کارخانه جنگ ، تولید شهید و عذا و نوحه فراهم‌ کنند(24)

سالها قبل نا خواسته در هنگام بازی های کودکانه در دسته روس‌ها قرار داشتم(25)

مردم آن موقع بنا به خوی طبیعی خود بدون ترس تصمیم گرفته و عمل می‌کردند (26)

آهنگران ده از تکه های آهن و لوله های آبرسانی که از شهرها بدستشان می رسید تفنگ های سر پر(27)

من قربان هستم و ...!(28)

یوری گاگارین سمبل انسان شوروی(29)

آقا به شوروی خوش آمدید !(30)

کانال قراقوم از آمودریا سرچشمه می‌گیرد(31)

این کوه های بلند مانع شنیدن روزه خوانی و زوزه کشيدن آخوند هاست(32)

اینجا کمی شیر شتر میخوریم(33)

آیا شیر الاغ حلال است یا حرام؟34)

سرزمین پر گهر کجا و کی به و برای کی بوده ؟(35)

فصل تابستان است و فصل عروسي هاست ،و هرشب موزیک است(36)

اولین تصویر تلویزیون شوروی اتاق خبر بود.(37)

دوبره وی چر(38)

ناامیدی رها کردن هدف و بی عملی است!(39)

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما