
قادر به نوشتن حتی یک جمله نیستم .درد مادری که خود را به تمامی بر مزار پسر انداخته به کردی مویه می کند.سخت بر قلبم فشار می آورد.روز های تلخ ،تلخ با حاکمانی جانی. ملتی بیدفاع!
بی اختیاز بیتی ازغزل حستن منزوی .شاعر همشهری خود را زیر لب زمزمه می کنم.
"هرعاشقی که جان داد ، در باغ سروی افتاد ،
بر خاک و سرخ تر شد ، خوناب جوی باران"
نه هیچ نوشته قادر نیست عظمت ،عشق وتلخی این روزها را به رسائی وغظمت این غزل حسین منزوی بیان کند.غزل نه !تاریخی فشرده شده از درد ،اندوه،قهرمانی وبیداد حاکمان! دراعجاز یک غزل.
چشم درشت خونین ، ای ماه سوکواران
از خاک بر جبینت ، خورشیدها شَتک زد
آن دم که داد ظلمت ، فرمان تیر باران
رعنا و ایستاده ، جان ها به کف نهاده ،
رفتند و مانده بر جا ، ما خیل شرمساران
ای یار، ای نگارین ! پا تا سر تو خونین
ای خوش ترین طلیعه ، از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است ، چندان که یادگار است ،
از خون هزار لاله ، بر بیرق بهاران
یادت اگر چه خاموش ، کی می شود فراموش ؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران
▄ ▄ ▄
هر عاشقی که جان داد ، در باغ سروی افتاد ،
بر خاک و سرخ تر شد ، خوناب جوی باران
سهلش مگیر چونین ، این سیب های خونین
هر یک سری بریده است ، بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است ، امّا هنوز در باغ
خون چکّه چکّه ریزد ، از پنجه ی چناران
▄ ▄ ▄
باران خون و خنجر ، گفتی شد مکرر
شاعر خموش دیگر ! « باران مگو ، بباران ! »حسین منزوی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.