نتایج وارو ما مجبوریم آزاد باشیم

می
دانم که کار تئوریک خوانندة چندانی ندارد و به ویژه خوانندگان ایرانی از خواندن کار تئوریک بیزارند. این از یک سو باز می
گردد به امتناع از تفکرکه ریشه در فرهنگ ما دارد (به قول اخوان ما اهل نقلیم و نه عقل) و از سوی دیگر خستگی مفرط از همة آنچه که کار تئوریک بر سر ما مردم آورده است؛
منتظر می
مانم زرافشان برسد؛ پیشنهادی دارم که می
خواهم با خود او مطرح کنم.

(۳)

 می
دانم که کار تئوریک خوانندة چندانی ندارد و به ویژه خوانندگان ایرانی از خواندن کار تئوریک بیزارند. این از یک سو باز می
گردد به امتناع از تفکرکه ریشه در فرهنگ ما دارد (به قول اخوان ما اهل نقلیم و نه عقل) و از سوی دیگر خستگی مفرط از همة آنچه که کار تئوریک بر سر ما مردم آورده است؛ مردم ایران جمهوری اسلامی را نتیجة عمل و تئوری امثال مجاهدین و چپ
ها می
دانند و کسانی که کوشیدند برای انسان و جهان و هرچه در او هست توجیه و تعریفی بتراشند.

همة اینها را می
دانم و می
دانم که دارم دشنام برای خود می
خرم. راست
ها که خود به خود از یک چپ رم می
کنند. هنگامی که چپ
ها نیز از او بیزار باشند خسره
الدنیا والآخره خواهد بود. این است که مثلا می
روم به اطاق پالتاکی اتحاد سوسیالیستها به شنیدن؛ ادمین از این سخن می
گوید که دکتر ناصر زرافشان که بنا به دلائلی ناگهانی به سوئد رفته، قول داده است به محض رسیدن به آنجا خود را به پالتاک برساند و در مورد پروندة قتل
های زنجیره
ای گزارش دهد. چند فعال کارگری از ایران گزارش می
دهند. بسیار عالی
ست؛ جائی پیدا شده که مبارزات طبقاتی کارگران را مستقل بخواهد و تریبون در اختیارشان قرار دهد؛ منتظر می
مانم زرافشان برسد؛ پیشنهادی دارم که می
خواهم با خود او مطرح کنم. این که همت کند و به کمک دو نفر از شناخته
شدگان جنبش خارج کشور یک حساب افتتاح کند برای جمع
آوری کمک از ایرانیان و غیر ایرانیان که بشود به خانواده
های فعالان کارگری اخراج یا دستگیر شده کمک رساند. نمی
آید ولی. و من باید صبح زود برخیزم؛ دست بالامی
گیرم که پیشنهاد را طرح کنم که دیگران آن را با او در میان بگذارند و روم را ترک کنم. ادمین محترم تا نام مرا می
بیند تعطیل روم را اعلام می
کند. می
نویسم در قسمت پیام
ها: خجالت شما هم از من. این نخستین بار نیست که سبب تعطیلی زودهنگام یک روم اینترنتی شده
ام. با شرمندگی بسیار! 
 به این می
گویند خسره
الدنیاوالآخره.

اما، دل
خوشم به این که پنجاه نفر به آنچه می
نویسم توجه کنند. اگر آنچه می
نویسم همینقدر خوانندة جدی داشته باشد، قطعاً بیهوده نزیسته
ام.

باری درددلی بود. و بروم سر خط:

در مقالة شمارة یک به این پرداختم که چرا خصوصی
سازی
ها در عرصة خدمات عمومی به فاجعه ختم می
شود. در مقالة شمارة دوم به این پرداختم که چرا دیکتاتوری نمی
تواند پس از استقرار شیوة کالائی صنعتی راه به توسعة اقتصادی ببرد. در این مقالة خواهم کوشید که تفاوتهای بنیادینی را که میان این شیوه و شیوه
های سنتی تولید وجود دارد بازبنمایم تا در مقالة بعد به مسئلة تمدن و شکستگی تمدن بپردازم:

این می
تواند پرسشی بسیار جدی باشد که چرا در دوران شاه عباس کبیر، مثلاً، می
شد به رغم اعمال یک دیکتاتوری خشن، جامعه
ای را به شکوفائی اقتصادی و حتی تا حدودی فرهنگی رسانید و در دوران ما نمی
شود؟ چه عاملی این میان نقش بازی می
کند که به قول آلبرکامو ما انسانهای دوران نوین مجبوریم آزاد باشیم.

این پرسش همواره به شکلی مطرح بوده
است؛ مثلا دکتر کاظم علم
داری کتاب بسیار خوبی نوشته است به این نام (چرا اروپا پیش رفت و ما عقب ماندیم).

پیش از آن که گمان
های خود را در این باره بنویسم، بهتر می
بینم که درک و دیدم را از چند مفهوم کلیدی شرح دهم.

به نظر می
رسد که در ادبیات مارکسیستی تعمدی وجود دارد برای این
همان دانستن و خواندن شیوه
های تولید و مناسبات تولیدی. مارکس جاهائی از شیوة تولید کالائی سخن گفته است؛ اما عمدتاً از شیوة تولید بورژوائی حرف می
زند و گاه به جای شیوة تولید کالائی، او یا انگلس، می
نویسند کالاهای بورژوائی. تروتسکی یک جا از توزیع بورژوائی سخن می
گوید. اگر حرف او را ترجمه کنیم می
شود شیوة تولید کالائی (شیوه

ای که در آن تولید تماماً به منظور فروش به غیر انجام می
شود.)

در ادبیات مارکسیستی از شیوه
های تولید اشتراکی آغازین (ایرج اسکندری هم
بودی
های آغازین به کار می
برد)، برده
داری، فئودالیسم، سرمایه
داری (بورژوائی) و آنگاه سوسیالیستی و کمونیستی سخن می
رود. اما به گمان من اینها نه شیوه
های تولید که مناسبات تولید هستند. و باز به گمانم این
همان گرفتن شیوه
ها و مناسبات تولیدی از یک تصمیم سیاسی ناشی می
شود؛ توپخانه را به سوی بورژواها و بورژوازی گرفتن. این مهم نیست؛ مهم این است که مباحث با هم خَلط می
شوند و سرگیجه ایجاد می
شود.

به گمان من، اگر شیوة تولید را با هدف از تولید تعریف کنیم، سه شیوة تولید بیشتر نمی
توانیم داشته
باشیم: معیشتی، نیمه معیشتی و کالائی.

در شیوة معیشتی همة آنچه تولید می
شود جهت مصرف گروه یا کِلان تولید کننده است و اصلاً مبادله
ا ی وجود ندارد؛ به نظر می
رسد چنین شیوه
ای در دوران گردآوری خوراک و شکار می
توانسته است وجود داشته
باشد.

در شیوة نیمه
معیشتی که خاص دوران تمدن زراعی
ست؛ تولید در اصل برای مصرف گروه تولیدگر بوده
است و مازاد بر مصرف مبادله می
شده
است [یا کالا با کالا و یا کالا با پول و پول با کالای دیگر؛ این حالتها با علامتهای «ک ـ ک» یا «ک ـ پ ـ ک» نشان داده می
شوند. یعنی در دورانهای ابتدائی پایاپای و بعد به واسطة اشیائی که نقش پول را بازی می
کرده
اند (نمک یا پوست و امثال اینها) و بعد هم با واسطة پول (فلزات گرانبها) مبادله صورت می
گرفته است.]

در شیوة تولید کالائی اما، اساساً تولید به منظور مبادله با غیر انجام می
شود. ( پول با کالا و کالا با پول که اینطور نشان داده می
شود: «پ ـ ک ـ پ» هم
پای شیوة کالائی که به رشد تجارت می
انجامد سرمایه ربائی نیز به وجود می
آید که آن را با «پ ـ پ» نشان می
دهند یعنی پولی داده می
شود تا پول بیشتری گرفته شود.

بر حسب این که کدام یک از این سه شیوه حاکم یا غالب باشد، مناسباتی میان انسانها به وجود می
آید که آنها را مناسبات تولید می
نامیم.

در شیوة معیشتی این مناسبات اشتراکی بوده
است.

تولید نیمه
معیشتی یک طیف بوده
است که در یک سر آن شیوة معیشتی قرار داشته است و در سر دیگرش تولید کالائی: مناسبات در این دوران بر حسب چربیدن یکی از دو سر طیف (معیشتی یا کالائی) یا اشتراکی و نیمه اشتراکی بوده
است یا سهم
بری (فئودالی) یا مزدوری یا برده
داری.

در شیوة کالائی مناسبات یامزدوری بوده
است یا برده
داری (یا اوساشاگردی که استادکاری شاگردی را برای مدتی به شرط آموزاندن حرفه
اش به او، بی
پرداخت مزد یا با مزدی بسیار قلیل و یا حتی در ازای دریافت هدیه
ای از والدین آن شاگرد، به بیگاری می
گرفته
است. تفاوت این شکل با برده
داری این است که شاگرد آزاد است که برود یا بماند؛ یعنی برده نیست.)

در دوران تمدن زراعی، در عرصة اصلی که کشاورزی بوده
است، شیوه تولید بیشتر نیمه معیشتی بوده
است (هر چند در سرزمین
هائی ـ معمولاً در کنار رودهای پرآب ـ مزارعی نیز وجود داشته
اند که نیروی کار آنها را برده
ها تشکیل می
داده
اند و تولید آنها برای فروش بوده است، مثل مصر و بین
النهرین) با این همه، در عمده
ترین عرصه
های کشت و زرع، خانوار گستردة دهقان یا کِلان (یا ویس یعنی گروه خویشاوند تولیدگر) عمدتاً برای مصرف گروه خودی تولید می
کرده
است و مازاد بر مصرف گروه خودی صرف مبادله با کالاهای وارداتی یا آنچه
هائی می
شده
است که صنعتگران (عمدتا شهرنشین) تولید می
کرده
اند؛ در زمینه
های صنعتی (فلزکاری، سفال
سازی
های پیش
رفته، نجاری، سراجی و کفاشی، نساجی و.....) و در این عرصه
ها تولید کالائی بوده
است (یعنی برای فروش.)

و اما، در همة این عرصه
ها تجدید تولید، نسبتا، تجدید تولید ساده بوده
است. به چه معنی؟

در تجدید تولید ساده، یک نساج، امروز همان مقدار پنبه یا پشم می
خرد که دیروز خریده بود و با همان دستگاه
ها و کارگرانی و به همان اندازه پارچه می
بافد که دیروز بافته بود؛ تولید عمدتا در برابر سفارش صورت می
گرفت و مازادی اگر تولید می
شد برای عرضه به تاجران گذرنده بود.

این چگونگی از آنجا ناشی می
شد که انرژی لازم برای به گردش درآوردن چرخة تولید را عضلة انسان و حیوان تامین می
کرد. دستگاه
ها عمدتا چوبی بودند و تعبیه چرخ
دنده
هائی که دوَران را تصاعدی افزایش دهند امکان نداشت؛ یعنی تولید نمی
توانست انبوه باشد؛ رقابت محدوده
ای داشت سنتی؛ شیوه
ها نیز. و از همین ابتکار نقش چندانی بازی نمی
کرد. متاسفانه به یاد ندارم کجا خوانده
ام (و این یکی از نقائص کار من است که هیچ گاه یادداشت
برداری نکردم چرا که هیچگاه نمی
اندیشیدم چیزی در این باره
ها بنویسم. باری) که در دوران صفویه قوانین صنفی سختی بر کار رقابت حاکم بوده
است که حتی شمار کارگران یا شاگردان کارگاه
ها را محدود می
کرد. خلاصه کنم: بر واحد تولیدی در دوران تمدن
های زراعی خرد منطقی (خرد دورنگر) کمابیش حاکم بود؛ در اشکال نیمه
معیشتی، تداوم گذران گروه تولیدگر منظور اصلی بود و در مانوفاکتورهای تولید کالائی نیز، جایگزین کردن شاگرد برای استادکار چندان ساده نبود، چرا که تقسیم کار تا حدی صورت نگرفته بود که کارگر بدل به جزئی از یک دستگاه شود (آنچنان که چاپلین، در طنزی تلخ در عصر جدید نمایش می
دهد.) در نتیجه در این کارگاه
ها نیز لازمة تداوم کار رضایت نسبی شاگردان بود و یعنی تداوم کار به همان شکل ساده مورد نظر بوده
است و آنچه را درمی
آورده
اند با هم می
خورده
اند، و هدف صاحب مانوفاکتور سود هرچه بیشتر و به هر قیمت نبوده
است؛ شیوه
ها و لم
ها و قلق
های کار نیز ثابت بودند و از نسلی به نسلی منتقل می
شدند. برای هزاران سال، کمابیش، اشیاء و ابزارهائی که انسانها در اختیار داشتند، نسبتاً ثابت بود. افلاطون در جمهوریت می
نویسد به دور و برش که نگاه می
کند می
بیند انسانها هر چه نیاز داشته
اند اختراع کرده
اند و دیگر به چیزی نیاز ندارند که لازم باشد اختراع کنند. در چنین جهانی این عمدتا تقاضاست که عرضه را موجب می
شود؛ کاچالی که فرسوده شده باشد باید جایگزین شود، پوشاک فرسوده نیز. این نیازها به صورت تقاضای مؤثر در عرصه
های مختلف تولیدی منعکس می
شوند و تولید و عرضه را در پی می
آورند. (به عکس، در جهان صنعتی به علت رشد دمادم تکنولوژی عرضه اکثراً مقدم بر تقاضاست. و یعنی ابتکار نقش بسیار بالائی بازی می
کند.) در تمدنهای زراعی مافیائی شدن عرصة اقتصاد بسیار بعید است. بعید است بتوان با فعالیتهای غیر مولد و انگلی در درازمدت به سود رسید و برقرار ماند. با این که همةاشکال مبادلة سرمایه
دارانه (ک، پ، ک) و (پ، ک، پ) و در سرمایة ربائی (پ، پ) وجود دارند، اما، اساساً سود به عنوان یک محرک در عرصه

های نیمه
معیشتی چندان مطرح نیست (گفتم که عمدة هدف در این عرصه
ها تداوم حیات گروه تولید گر است ـ ویس یا کلان یا خانوادة گسترده ـ.). در دیگر عرصه
ها (بخش
های کالائی) هم سود نقش درجة اول بازی نمی
کند. تداوم حیات در گرو سود نیست چرا که تجدید تولید ساده است و نیازی به انباشت مداوم سرمایه (آنچه که در تجدید تولید گسترش یابنده حیاتی
ست) وجود ندارد. در چنین جهانی، دستگاه اقتصاد که قلب تپندة تمدن است، تا حدود زیادی از دستگاه سیاسی مستقل است؛ کافیست حاکمی نه چندان بی
عرضه ـ مانند شاه
سلطان حسین ـ و نه چندان طماع ـ همچون نادرشاه ـ یعنی حاکمی بی
رحم، اما سیاستمدار مانند شاه
عباس مثلا آن بالا حاکم باشد، بتواند در برابر تجاوز خارجی و نیز چپاول و غارت داخلی (به ویژه غارتگری کوچ
نشینها) امنیتی نسبی ایجاد کند، آسمان هم زیاد بخیل نباشد تا ثبات و رونق اقتصادی به وجود آید. حتی آنگاه که ایلغار و کشتاری به دست یک نیروی متجاوز رخ می
داد؛ پس از یکی دونسل، دوباره کاریزها لاروب می
شدند و بازماندگان با همانچه برایشان مانده بود روند تولید و بازتولید را شکل می
بخشیدند و باز روز از نو روزی از نو؛ تجاوزگران پیروز نیز خود بدل به حکامی می
شدند گاه نه زیاد طماع و نه زیاد بی
لیاقت.

اختراع ماشین بخار و دستگاه
های فلزی همه چیز را زیر و رو کردند. ماشین
ها را دیگر نه انرژی عضلانی انسان و حیوان که سوخت
های فسیلی می
گردانند و دستگاه
های فولادی با بلبرینگ
ها و یاتاقانهای روغن
کاری شده، چرخش
های دیوانه
آسا را تاب می
آورند و تولید رفت و می
رود کماکان، ناگزیر، به سمت هر چه انبوه شدن و همپای آن تجدید تولید نیز به خاطر رشد دمادم شیوه
ها و اختراع نو به نوی افزارها دیگر نمی
توانست و نمی
تواند جز تولید گسترش یابنده باشد. آنچه به کلی دیگرگون می
شود همین تبدیل «تجدید تولید ساده» به «تجدید تولیدگسترش یابنده» است. با این که مارکس به مسئلة تجدید تولید گسترش
یابنده توجه داشته است، به گمان من اهمیت این تغییر و تعیین کنندگی آن را در جهان صنعتی نتوانسته
است دریابد. این را می
توان از این مهم
ترین حکم مارکس دریافت که برای تحققش جوامعی زیر و رو شدند و صد ملیونی انسان قربانی: منظور من این حکم اوست: با اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه، سرمایه خصلت سرمایه بودنش را وامی
نهد و بدل می
شود به ثروت اجتماعی.

سرمایه از نظر مارکس یک وامپیر است؛ کار مرده
ایست که خون کار زنده را می
مکد. البته تا هنگامی که خصوصی باشد؛ همینکه به مالکیت همگانی درآید دیگر نه سرمایه که ثروت اجتماعی خواهد بود و در خدمت همة آحاد جامعه؛ چرا که دیگر مسئلة سود (ارزش اضافی) مطرح نیست. گفتنی

ست که در تئوری مارکس سود تنها معادل است با ارزش اضافی (مزدی که از کارگر دریغ می
شود). چرا که سرمایه
دار نه می
تواند مواد خام و دستگاه
ها را ارزانتر از قیمت مبادله
ایشان بخرد و نه می
تواند کالای تولید شده را گرانتر بفروشد؛ تنها چیزی را که می
تواند ارزان
تر بخرد نیروی کار است؛ و یعنی در نتیجه تنها عاملی که می
تواند ایجاد سود کند مابه
التفاوتی
ست که سرمایه
دار از مزد کارگر کش می
رود و به جیب می
زند. بنا بر این با اعمال مالکیت همگانی، سرمایه از وامپیر بودن نجات می
یابد و به ثروت اجتماعی بدل می
شود: این حکم مارکس به این معنی
ست و جز این نمی
تواند باشد که در صورت اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه، دیگر ارزش اضافی از کارگر کسب نخواهد شد و یعنی اصل سود و الزام سودآوری در فعالیت تولیدی منتفی می
شوند و سیستم می
تواند از هر کس به قدر توانش کار بخواهد و به هر کس به قدر کارش مزد بدهد.

نخستین پرسشی که به ذهن می
آید این است که چه ارگانی باید مالکیت همگانی مورد نظر مارکس را بر سرمایه اعمال کند؟ آیا دولت که نمایندة دیکتاتوری پرولتاریاست؟ دراین صورت کدام تضمین وجود دارد که آن دولت به دیکتاتوری بر پرولتاریا بدل نشود؟ استالین و همة الگوبرداران او در همة جهان که رک و راست در مقاطعی به برده کردن تام و تمام نیروی انسانی روی
آور شدند باید قاعدتاً به قدر کافی به ما درس داده باشند که همه چیز را در گرو اعمال مالکیت همگانی (دولتی) بر سرمایه نبینیم.

انگلس در اواخر عمرش نوشت که من و مارکس جز این نگفته
ایم که اساس حرکت تاریخ را تولید و بازتولید مادیات شکل می
دهد. من این سخن انگلس را به مثابه یک توصیه درک می
کنم: «از هر آنچه من و مارکس گفته
ایم، جز این به چیزی توجه نکنید!» اگر این سخن را بپذیریم، بلافاصله باید نتیجه بگیریم که پس تقسیم و بازتقسیم مادیات اساس مبارزة فردی و اجتماعی انسانها با یکدیگر است و وای به روزی که این مبارزه از چهارچوب
های قانونمند و قابل کنترل خارج شود و به ویژه وای به روزی که این مبارزه اشکال بوروکراتیک مخفی (توأم با زد بند و باندبازی) پیدا کند. فردریش فون هایک می
گوید جامعه
ای که اکثریت آن را دزدان تشکیل دهند دیگر انسجام
پذیر نیست. در بازار آزاد میزان زیان یا سود بنگاه اقتصادی مکانیزم تنبیه و تشویق مدیران بنگاه
هاست؛ در جامعه
ای که بوروکراتها آن را اداره کنند، به خودی خود، به جای هرمکانیزم تنبیهی و تشویقیِ دیگری، توان رشوه
دهی مدیران به یکدیگر جایگزین خواهد شد و یعنی دزدی اساس تقسیم و تجدید تقسیم مادیات را تشکیل خواهد داد. گو نسل نخست کسانی که مدیریت بوروکراتیک را اعمال کرده
اند شریف
ترین انسانها بوده باشند؛ شریف
ها کنار زده
خواهند شد چرا که اهل زد و بند و باندبازی نیستند و پلیدها عرصه
ها را یکی پس از دیگری فتح خواهند کرد چرا که اهل زد و بند و باندبازی

اند؛ و آن جامعه روزی (دیر و زود دارد، سوخت و سوز نه) به روزگاری خواهد افتاد که شوروی پیشین افتاد: «فقط یک نمونه را که از یک شاهد عینی شنیده
ام نقل می
کنم. او درجه دار ارتش بوده بود؛ در زمان مصدق و عضو سازمان نظامی حزب توده؛ بعد فراری می
شود؛ به شوروی می
رود و آنجا مهندسی می
خواند و در کارخانه
ای استخدام می
شود؛ تعریف کرد که روز سوم ـ چهارم کارم بود که یکی از سابقه
دارهای آن کارخانه که از بچه
های توده
ای بود آمد و گفت فلانی ده روبل بده. گفت من پکر شدم که هنوز حقوق اولم را نگرفته
ام این رفیق آمده از من قرض بگیرد؛ ولی چیزی به روی خودم نیاوردم و ده روبل به او دادم. وگفت آن رفیق سر ماه آمد و پاکتی به من داد که سی صد روبل در آن بود. پرسیدم این چیست؟ گفت سهمت به خاطر آن ده روبل و به من چنین توضیح داد: این پاداشی
ست که در صورت رسیدن به طاق تولید پیش بینی شده در برنامه، به مدیریت و کادر فنی کارخانه تعلق می
گیرد. طاقی که اگر ما خودمان را بکشیم و به ویژه اگر پای کنترل کیفی در میان باشد، هیچگاه به آن نخواهیم رسید. سهم تو که تازه
استخدامی از رشوه
ای که باید می
دادیم به مأمورمربوطه تا پای تاییدیة رسیدن ما به طاق تولید را امضا کند، ده روبل بود و سهمت از پاداشی که به خاطر رسیدن به این طاق به ما داده شد سی
صد روبل. برو نوش جانت! سال دیگر شاید بیست روبل بدهی و ۶۰۰ روبل بگیری.» و باز توجه کنیم به آنچه لنین گفت: ”سرمایه داری دولتی بدترین شکل سرمایه
داریست.“ و آنچه تروتسکی گفت: ”تضاد اساسی در شوروی تضاد میان توزیع بورژوائی و مالکیت دولتی
ست“ و آنچه فریدریش فون هایک (پدر فلسفی نولیبرالیسم) گفت: ”(در شیوة تولید کالائی) عقل هیچ بوروکراتی را نمی
توان جایگزین قیمت کرد که میانگین خرد همة انسان
های جامعه است.“ (او اما، معتقد است که بازگشت به شیوه
های معیشتی و نیمه معیشتی دیگر ممکن نیست. به این حکم او در مقالة دیگر خواهم پرداخت.)

اما، مهمتر از آنچه گفته شد، این نکته است که برای این که این نظر مارکس تحقق یابد ـ یعنی اصل سود در تولید و بازتولید مادیات دیگر مطرح نباشد (تا سرمایه بدل به ثروت اجتماعی بشود و کارگر به قدر کارش مزد بگیرد)، باید رشد تکنولوژی در حدی کاملاً متوقف شود؛ یعنی بر مبنای یک قرارداد اجتماعی باید، قانوناً، تحقیقات تکنولوژیک ممنوع شوند و روش
های تولید مصلوب گردند. در غیر این صورت، لزوم تجدید تولید گسترش یابنده مطرح خواهد شد و آن واحد تولیدی
ای که بتواند برای این تجدید تولید گسترش یابنده بیشتر سرمایه
گذاری کند، رقابت سرمایه
دارانه را خواهد برد (چه در شکل خصوصی مالکیت و چه در شکل دولتی مالکیت.) و آن واحد واحدی
ست که بازانباشت سرمایة بیشتری دارد و یعنی سود بیشتری تلنبار کرده
است. چنین روشی
 (ممنوعیت رشد تکنولوژی و رویکرد به تجدید تولید ساده، البته که تحمیل فقر به همگان است (به این توجه کنیم که در زمان مارکس یک دست لباس یا یک جفت کفش خوب یا یک ساعت یک ثروت بودند.) و گذشته از این، چنین رویکردی تنها در سطح جهانی ممکن خواهد بود؛ چرا که در سطح ملی اگر اعمال شود، به سرعت به عقب
ماندگی تمام
عیار یک کشور از کشورهای دیگر منجر خواهد شد و این نیز اضمحلال ملی را در پی خواهد داشت. در غیر این صورت، یعنی اگر رقابت و تحقیقات تکنولوژیک را در عرصة میکرو ممنوع کنیم و به عرصة کلان بسپاریم، این ارگان اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه است که باید جبران مافات کند و از جیب همگان هزینه
های تجدید تولید گسترش یابنده را بپردازد. پی
آمد چنین رویکردی نیز این خواهد بود که واحدهای ناکارآمد، به هزینة واحدهای کارآمد نوسازی شوند که ستمی
ست به کارآمدها و همان طور که گفته شد، به سرعت به فساد اداری و رشوه
خواری می
انجامد؛ یعنی اساس تقسیم و تجدید تقسیم مادیات را دیگر نه رقابت مقرون به سلامت که زد و بند و باندبازی و حقه
بازی سامان خواهد داد.

برای اجتناب از چنین ورطه
ای، ناگزیریم کار هر واحد تولیدی را به خود آن واحد بسپاریم؛ چه در شکل مالکیت دولتی و چه خصوصی. و یعنی به رقابت آزاد میان واحدهای تولیدی گردن بگذاریم و بپذیریم واحدی که بتواند انباشت سرمایة بیشتری برای رویکرد به تجدید تولید گسترش یابنده داشته باشد، برندة نهائی
ست و این ناقض هدف اصلی مارکس است که بدل کردن سرمایه به ثروت اجتماعی باشد؛ روشن است و گفته شد (در مقالة شمارة ۲)که این بازانباشت اگر با برده کردن نیروی انسانی ممکن باشد، هیچگاه به توسعة اقتصادی منجر نخواهد شد چرا که قدرت خرید بازار داخلی را ساقط می
کند و هر گونه
ای از توسعة پایدار تنها با بالا رفتن قدرت خرید بازار داخلی یعنی بالا رفتن تقاضای مؤثر ممکن خواهد بود. تا کارگران برده نشوند لازم است بتوانند در نهادهای غیر دولتی (سندیکاها) از حقوق خودشان در برابر کارفرما دفاع کنند. تنها در این صورت است که مدیرانی که ابتکار داشته باشند خواهند توانست با بهینه
سازی شیوه
های تولید به بازانباشت بیشتر از راهی غیر از بالا بردن درجة استثمار نایل شوند.

به خوانندگان توجه می
دهم که در این بررسی، تا کنون، به هیچ رو مسائل را از منظر اخلاق نگاه نکرده
ام و کوشیده
ام پدیده
ها را هر چه ممکن است عینی
تر در نظر آرم.

شاید همة این پیچیدگی
ها باعث آن شدند که کوشش برای تحقق آرمانهای زیبای مارکسیستی به نتایج وارو برسند. بحث بیشتر را به مقاله
ای دیگر وا می
نهم. اما اینجا یک نتیجه
گیریِ اجمالی را طرح می
کنم:

به گمان من وضعیتی که انسان امروز در آن گرفتار است یک سیر دترمینیستی
ست. این به آن معنا نیست که ارادة آگاه نمی
تواند هیچ تاثیری بر روندها بگذارد. قطعاً می
تواند. دست کم باید نخست اما، این را بپذیریم که کامو درست می
گوید: ما مجبوریم آزاد باشیم. با دیکتاتوری هم می
شد در دوران شاه عباس (دوران تمدن زراعی) به شکوفائی اقتصادی رسید. چرا که بر واحدهای تولیدی آنگاهی یا خرد منطقی (در شکل
های معیشتی و نیمه
معیشتی) کاملاً حاکم بود و یا خرد منطقی (در مانوفاکتورهای تولید کالائی) نسبتاً حاکم بود. این دیگر اما، ممکن نیست؛ چه به نام مصالح ملی اعمال دیکتاتوری شود، چه به نام اسلام، چه به نام پرولتاریا، و چه حتی به نام آزادی و دمکراسی (نوع نئوکانی
اش) از آنجا که بقا دیگر در گرو سودآوری هرچه بیشترواحد تولیدی
ست (به خاطر ضرورت تجدید تولید گسترش
یابنده) و همین الزام به سودآوری برای بقا، به ترکتازیِ بی
امان خرد کسبی (یا حسی یا غریزی) در عرصة میکرو (واحدهای تولیدی) منجر شده
است که در قالب رقابت
های تا پای جان سرمایه
دارانه خود را نشان می
دهد. اعمال دیکتاتوری در جامعه
ای که در آن شیوة تولید کالائی صنعتی به تمامی مستقر شده باشد، یعنی ایجاد امکان برای گسترش خرد کسبی از عرصة خُرد (میکرو) به عرصة کلان اجتماعی (ماکرو) و مافیائی شدن عرصة سیاست و آنگاه همة عرصه
های دیگر زندگی اجتماعی. این چگونگی را که چرا تنها دمکراسی پارلمانی می
تواند تا حدودی خرد منطقی را بر عرصة کلان (سیاسی) حاکم کند و خرد غریزی (یا کسبی) حاکم بر عرصه
های خُرد را ناگزیر از تبعیت از خرد منطقی سازد، در بحث دیگری دنبال خواهم کرد. اینجا تنها این را بگویم که محاسبة همة آنچه این سیر دترمینیستی برای بشریت در چنتة خود دارد، غیر ممکن است؛ و پس عقل سلیم (یا خرد منطقی) حکم می
کند از تجویز راه
حل
هائی که بازگشت از آنها یا ممکن نیست یا با هزینه
های گزاف ممکن می
شود، بپرهیزیم. غیر از این اگر عمل کنیم، با زندگی انسان
های دیگر و نسل
های آتی بازی کرده
ایم و این ناقض همة آرمانهای اومانیستی
ست.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.