طرفداران سوسیالیسم علمی تا چه حد علمی می
اندیشند؟

علم خواندن مارکسیسم و علمی خواندن طرح
های مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو و منصور حکمت و هر کس دیگر، برای بنای یک جامعة آرمانیِ (گو زیبا) یک خرافة نوین است. ایجاد یک سپهر مقدس طراز نوین است برای به عبودیت کشاندن انسان
های دیگر؛ و راه می
برد این خرافة نوین به این که بخشی از انرژیِ رهائی
بخش اومانیستی یک جامعه (و بشریت) به ضد خود بدل و سد راه شود. راه می
برد به این که یک نیروی عظیم به جای این که در حد ممکن در روندهای جاری در جهان انسان تأثیر گذار باشد

نتایج وارو (۸)

برای نوشتن یک مقاله باید مصالحی داشت و گاه برای یافتن این مصالح باید تا قاف سفر کرد. اما، هنگامی که بحث بر سر دینی کردن اندیشة سوسیالیسم باشد ـ برای از آن پس نیندیشیدن و همه چیز را به احکامی اخلاقی و شعاری تنزل دادن ـ، نیاز نیست اصلاً بگردیم. دور و بر نویسنده پر است از مصالح. کافی
ست مثلا نگاهی بیندازی پای مقالة مخالف نظری خود و کامنتی را بیابی که یک مخالف نظریِ او پای مقالة او گذاشته است و این نشان می
دهد که مخالف مخالف تو می
تواند مخالف تو هم باشد؟ به این کامنت که پای مقالة آقای محمد امینی گذاشته شده است توجه کنید. با این توضیح که آقای امینی که تا آنجا که می
دانم چپ بوده
اند و (شاید هستند هم) به راستی با مقالاتشان پیرامون مسائل ملی در ایران، من یکی را از هر چه بحث نظری
ست دل
زده کرده
اند. با این همه توجه کنید به بخشی از آنچه آقای هدایت حکیمی پای مقالة آقای محمد امینی نوشته
اند:

«جناب محمد امینی

جنبش چپ بدرستی درمقابل مواضع ارتجاعی چپهای بریده و واداده عکس
العمل نشان میدهد،شما نیز مثل همفکران سابقتان عباس میلانی وحمیدشوکت برای لجن مال کردن سوسیالیسم ودستاوردهای بزرگ بشریت در دو انقلاب سوسیالیستی قرن گذشته از"سوسیالیسم آسیائی"حرف میزنید. اگرسوسیالیسم علم هست دیگرآسیائی واروپائی و...ندارد .........»

من مقالة آقای امینی را به همان علت که گفتم نخوانده
ام. با خواندن چند مقاله از ایشان سر و ته حرفشان برایم مشخص است. تمامیت ارضی ایران برای ایشان شده
است قبلة آمال؛ جای مذهب قبلیشان را گرفته است و با سماجت عجیبی دارند همین تمامیت ارضی را، با تأکیدشان بر آن به عنوان یگانه حقیقت ازلی و ابدی، به خطر می
اندازند. ایشان، آقای همایون و همفکرانشان دارند اعلام می
کنند به کرد و ترک و عرب و بلوچ و ترکمن که به قول آقای بوش نزدیک به ۵۰ درصد ملت ایران را تشکیل می
دهند: «بو دور که بو دور! کوچکترین حرفی از حقوق خود بزنید ما می
رویم کنار همین جمهوری اسلامی می
ایستیم.» روی دیگر این سخن این است که اگر می
خواهید به مثابه کرد و ترک و ترکمن و بلوچ و عرب شهروند باشید، زورتان را بزنید که از ایران جدا شوید. هیچ بختی در چهارچوب ایران برای شما وجود ندارد. یعنی چنان که آقای نوری علاء گفته
اند: بروید آویزان شوید به جای دیگر.

اما، خدائی
اش اگر حرف آقای امینی را ارتجاعی بدانیم، آنچه آقای هدایت حکیمی نوشته اند سوپرارتجاعی
ست: پ
.ک
.کائی
ها به پیشمرگه
هاشان امکان (آش به
تال یعنی زمین گذاشتن اسلحه) نمی
دهند. می
کشندشان. معنای حرف آقای حکیمی نیز این است که اگر یک چپ نسبت به اندیشة سوسیالیسمِ به قول ایشان علمی (و دست
اوردهای دو انقلاب سوسیالیستی ـ لابد روسیه و چین) اعلام ارتداد کند، چپ به وظیفة خود عمل خواهد کرد و همان بلائی را سر او خواهد آورد که دکتر ناصر زرافشان گرامی سر دکتر عباس میلانی آورد: ترورش خواهد کرد. من کتاب آقای حمید اشرف را نخوانده
ام و نمی
دانم ایشان چه نوشته
اند و چه بر سر ایشان آورده شده است به پادافره ارتداد.

اما خدا از سر تقصیر انگلس نگذرد که این اصطلاح سوسیالیسم علمی را باب کرد و یکی از مدرن
ترین خرافه
های جهان را پایه گذاشت؛ و تازه همان انگلس در آخرهای زندگی
اش نوشت: ”من و مارکس جز این نگفته
ایم که تولید و بازتولید مادیات اساس حرکت تاریخ است.“ (این شاید علمی
ترین نتیجه
گیری در جهان انسان است. به نظر من البته.) معنای دیگر این سخن انگلس یعنی این که از هر چه من و مارکس گفته
ایم جز این به چیزی اهمیت ندهید. و پس چه سوسیالیسم علمی
ای؟ چگونه می
شود جهان انسان را بر مبنای یک پروژة علمی بنا یا تجدید بنا کرد (آنطور که مثلا یک ساختمان را بنا یا تجدید بنا می
کنند)؟

علم خواندن مارکسیسم و علمی خواندن طرح
های او و انگلس و لنین و استالین و مائو و منصور حکمت و هر کس دیگر، برای بنای یک جامعة آرمانیِ (گو زیبا) یک خرافة نوین است. ایجاد یک سپهر مقدس طراز نوین است برای به عبودیت کشاندن انسان
های دیگر؛ و راه می
برد این خرافة نوین به این که بخشی از انرژیِ رهائی
بخش اومانیستی یک جامعه (و بشریت) به ضد خود بدل و سد راه شود. راه می
برد به این که یک نیروی عظیم به جای این که در حد ممکن در روندهای جاری در جهان انسان تأثیر گذار باشد و اندکی تاو تنور جهنم را کم کند، بر تاو آن بیفزاید و همه چیز را جهنمی
تر کند: حتی راه می
برد به این که هارترین گرایش سرمایه بدیلی بیابد زشت
تر از خویش و در آن آینة کجکی اندکی بتواند خود را بزک کند و زیباتر به جا آرد و قالب کند؛ توجه کنید به حمایت چین و روسیة تا بن استخوان سرمایه
دار و سرمایه
پرست از سرکوب
گران میانمار و سکوت چپ ایرانی ما در برابر این سرکوب
گری
ها و من به گوش خود، در یک روم پالتالکی شنیده
ام که به نام مارکسیسم از دولت کنونیِ چین به اصطلاح کمونیست دفاع شده است و چه دفاعی هم!

«سوسیالیسم علمی» و «علم مارکسیسم»

این اصطلاحات را بسیار بار شنیده
ایم و باری، اگر آنچه به عنوان سوسیالیسم عنوان شده
است علم است، پس چون و چرا کردن در برابر احکام آن در غلطیدن به جهل است و وظیفة عالم این است که جهل را از عالم بروبد؛ در این جنگ هیچ ارفاقی نباید وجود داشته
باشد. مثلا وظیفة ما این است که جهل بودن تئوری ولایت فقیه را برملا کنیم؛ جائی هم ممکن است درگیر شویم دیگر، بخواهند بکشندمان؛ آنگاه ناچاریم اگر از دستمان برآید، برای دفاع از جانمان پیش
دستی کنیم و ما جهال را بکشیم.

دانش اما، عبارت است از آماردن خودویژگیهای افراد یک نوع برای رسیدن به متشابهات آن افراد تا بتوانیم برسیم به یک تعریف کلی برای آن نوع. چنین آماردنی تنها در عرصة مواد معدنی با دقتی ریاضی قابل تحقق است؛ یعنی اثبات
گرائی تنها در این عرصه است که معنی دارد. به محض این که به عرصة مواد آلی می
رسیم چنین آماردنی (با دقت ریاضی) به خاطر پردامنه بودن خودویژگی
ها بسیار دست
نایافتنی می
شود، در جهان زندگان به غیر ممکن نزدیک می
شود و در جهان انسان خود غیر ممکن است؛ چرا که انسان موجودی روان
تنی
ست. این حرف یک سوسیالیست غیر مارکسیست است به نام پروفسور آرنولد تاین بی؛ می
دانم گل را دارم به سبزه نیز آراسته می
کنم. نقد بر اندیشه
های مارکس را دارم با گفت
آوردی از تاین
بی (که همواره برای چپ یک تابو بوده
است) می
آرایم.

در جهان انسان ـ دست کم در عرصة ماکرو ـ نمی
شود به یک اندیشة اثباتی علمی رسید. بدون شک گرایش طبقاتی (اخلاق یعنی) در نتیجه
گیری
های آکادمیک در این عرصه مؤثرند. اما، مسئله این است که جهان انسان جهانی نامتعین و غیر قابل تعین است و دانش (آماردن خود ویژگی
ها) در مورد یک نامتعین غیر قابل تعین غیر ممکن است. اگر غیر از این می
توانست باشد، ما باید دیگر اکنون به جای این همه ایسم، به جای این همه مکتب فلسفی، به جای این همه اختلاف در هدف
ها و راه
کار
ها، در نگرش
های آکادمیکمان به نتیجه
های اثباتی نسبتاً دقیقی رسیده
باشیم؛ همانطور که در فیزیک و شیمی و دیگر علوم دقیقه به توافق
های آکادمیک بسیار بالائی رسیده
ایم.

این همان سخن انگلس است که جهت حرکت تاریخ، برآمدی
ست از نیروهائی که به شمار همة انسانها بر مرکز ثقلی که جامعه باشد وارد می
شود. و این انسان
ها چقدر با هر آن تصویری که ما بتوانیم در ذهن خویش از انسان داشته
باشیم متفاوتند؟ چقدر می
توانند متفاوت باشند؟

از روزی که انگلس به این نتیجه رسید تا روزی که من و شما این سخن انگلس را خواندیم، شاید صد سالی یا بیشترگذشت ولی دیگر ما خود انسان
هائی بودیم و با انسانهائی در پیرامونمان روبرو بودیم که انگلس نمی
شناختشان. اگر قابل شناختن بودند چند رمان، چند شعر، چند نمایشنامه و اثر نقاشی و هنری دیگر برای دریافتشان کافی می
بود. زیبائی یا بدبختی یا زیبائی به بدبختی تنیدة جهان انسان این است که از هر زبان که بشنوی
اش نا مکرر است.

انسان در ذات خویش یک ناسازواره (پارادوکس) است؛ حیوانی
ست که دیگر حیوان نیست. و بنا بر این با این که تمامیِ غرایز حیوانی را در خود دارد، دیگر هیچ جای امرش، جز آنچه به جسمش، آن هم در انتزاعی
ترین وجوه، بازمی
گردد (متابولیسم و سکس ـ و توجه کنید گفتم در انتزاعی
ترین شکل ماجرا ـ) با اتکای به احکام غریزی قابل رتق و فتق یا ساماندهی نیست.

مثلاً، دزدی در میان همة حیوانات امری
ست حلال. اصلاً، اگر پایه را بر اصل داروینی انتخاب اصلح بگذاریم که عبارت باشد از شانس بیشتر برای هوشمندترین و قوی
ترین فرد در هر نوع، اصل بر دزدی قرار دارد. فرد قوی
تر گله بیشترین سهم را از آن خود می
کند با قاپیدن از دیگر افراد (دزدی) و حتی روز مبادا خود افراد ضعیف
تر را نیز می
تواند نوش جان کند (در حیوانات شکارگر) و این چگونگی هیچ لطمه
ای به جامعة حیوانی (مثلاً گلة شیران یا یوزپلنگان و گرگان) نمی
زند. اما، فریدریش فون هایک جمله
ای دارد به این مضمون: جامعة (انسانی)ای که اکثریتش را دزدان تشکیل دهند، دیگر نخواهد توانست انسجام داشته باشد. یعنی شیرازه
اش از هم خواهد پاشید و تازه این حرف را کسی می
زند که معتقد است اگر دولتها اقتصاد را به حال خود رها کنند جوامع انسانی به نظم حسی یا خودانگیخته می
رسند.

به خاطر همین هم ناگزیریم، بر مبنای تعریف خرد (چرا که غیر از این هیچ معیار دیگر در اختیارمان نیست.) پیش برویم؛ و ناگزیریم نخست با توجه به اصل حیوانیِ انسان، نازل
ترین تبلور خرد را که احکام غریزی
 (خرد غریزی) هستند ملاک قرار دهیم (یعنی در تعریف انسان از این بُعد آغاز کنیم) و بعد برسیم به خرد منطقی (خرد دورنگر).

بر مبنای احکام خرد غریزی (یا کسبی) هر فرد یک ضد جامعه است (چرا که این در جنم هر موجود زنده، و نیز به تبع آن، هر انسانی
ست که میل کند به این که هر چه ممکن است کمتر هزینه کند و هرچه ممکن است بیشتر بهره بگیرد؛ بهترین گزینه این است که اصلاً هزینه نکند. یعنی از دیگران به زور بستاند یا بدزدد.) ولی جامعة انسانی با دزدی به انسجام نمی
رسد، و پس، بر مبنای احکام خرد منطقی (باز هم بدون در نظر گرفتن عاطفه و اخلاق یعنی دوست داشتن هم
نوع)، از آنجا که انسان یک موجود به شدت اجتماعی
ست، منافع فرد در گرو منافع جامعه است. و تن می
دهد انسان به قرارداد اجتماعی و این که مثلاً دزدی را تقبیح کند.

اینجا می
خواهم به یک نتیجه برسم: جوامع انسانی همواره در وضعیتی به سر برده
اند و می
برند وخواهند برد که می
توانیم آن را «تعادل ناپایدار» بنامیم. چرا که هر انسانی کلاونگ میان این دو گونه از خرد است. اگر وضعیت فوق
العاده
ای پیش بیاید؛ یک بلای طبیعی، یا اجتماعیِ حاد، پر دامنه و دیرگذر، این خرد گونة نخست است که ترکتاز می
شود؛ غریزة صیانت ذات (نه در استثناءها ـ بلکه در قاعدة جامعه) عمل خواهد کرد. دزدی قباحتش را از دست خواهد داد و انسان حتی به هم
نوع
خواری رو خواهد کرد (بازگشت به اصل حیوانی) و اگر رفاه نسبی و امنیت وجود داشته باشد، خرد منطقی خرد غریزی را به بند خواهد کشید و آنچه انسانیت
اش می
نامیم عرصة مساعدتری برای بروز خواهد داشت که در قرارداد اجتماعی یا قانون متبلور خواهد شد. هیچ یک از این دوحالت مطلق نیستند؛ آستانةدرد نزد هر انسانی با انسان دیگر متفاوت است و در اثر تربیت و فرهیخت بالا می
رود. پس، هر قدر طول زمانی دورة رفاه و امنیت بیشتر باشد، درجة شکنندگی تعادل کم
تر خواهد بود؛ اما، این نیز در جوامعی با مناسبات مشابه می
تواند مورد قیاس قرار بگیرد. یعنی نمی
توانیم آستانة درد را در افراد یک جامعة با استیلای تولید کالائی مقایسه کنیم با آستانة درد در افراد یک جامعة نیمه یا تمام
معیشتیِ فقیر.

حتی رفاه بسیار بالا و طولانی
مدت می
تواند آستانةدرد را بسیار پائین بیاورد.

کسانی که هر گاه خواسته
اند توانسته
اند تنور شکم را تاو دهند، مصیبت روز ناداشتن را بسیار بار صعب
تر خواهند چشید. در کردی مثلی هست: پسر فقیر صبر می
کند تا پدرش از آسیاب برگردد ـ با آرد البته ـ پسر ثروتمند صبر نمی
کند تا مادرش نان را از تنور درآورد. (دختر از این احکام مستثنی
ست. همواره باید صبر کند.)

چپ معتقد به سوسیالیسم علمی، تاکنون توانسته
است با انتقاد از مائو، استالین و حتی تا حدی لنین کنار آید. اما، برای این چپ، مارکس خط قرمزی
ست که نمی
شود به او نزدیک شد. من هم مرض ندارم که برای خودم دشمن بتراشم. مشکل اما، این است که در جهان انسان، در مورد هیچ چیزی (حتی آلیناسیون یا از خودبیگانگی) نمی
توان سخن گفت، بی این که به مارکس و آنچه او گفته
است برخورد شود. یعنی اگر ما از نقد مارکس بهراسیم باید اساساً علوم انسانی را به کناری بگذاریم و فقط بپردازیم به علوم غیر انسانی.

در دو مقاله از این سخن گفتم که بی توجهی مارکس به ضرورت و تعیین کنندگی تجدید تولید گسترش یابنده، باعث آن شد که حل همه چیز را در گرو مالکیت ببیند. خوانندة گرامی مقاله
های من (سامان باربد) با پرسش
هایش مرا راهنمائی می
کند که کدام جنبه
ها نیاز به توضیح بیشتر دارند؛ در این مورد هم با پرسش
هایش این را یادآور شده است که به این موضوع بیشتر بپردازم و پس اینجا می
پردازم به بازکردن این گره
گاه اساسی (به نظر من) در تئوری مارکس ـ و البته به نقد نکات دیگری از جمله تئوری ارزش او نیز بعد خواهم پرداخت ـ؛ این بر مارکسیست
ها و هواداران سوسیالیسم علمی
ست که اجازه ندهند بدآموزی
های من (این مارکسیست بریده) بی پاسخ بماند و به توصیة همان دوست (سامان باربد) عمل کنند و مو را از ماست نوشته
های من بکشند؛ فعلا، البته سکوت را ترجیح می
دهند لابد با این استدلال: ولش کنیم. خسته می
شود و ول می
کند. و اگر ول نکنم چه؟! و گمان می
کنم نباید و نمی
شود ول کرد. خواهم گفت چرا.

پیش از شروع بحث اصلی، خیلی کوتاه به دو شکل تجدید تولید ساده و گسترش یابنده بپردازم تا خوانندگان نا آشنا با این مقولات، ناچار نباشند، حتماً به مقاله
های قبلی رجوع کنند.

در تجدید تولید ساده، صاحب هر کارگاهی (مثلا یک نساجی) در هر دورة تولیدی، همان مقدار پشم یا پنبه را می
ریسد و پارچه می
کند که در دورة قبل کرده بود و با همان دستگاه
ها و ابزاری کار می
کند که پدرش کار کرده بود.

در تجدید تولید گسترش یابنده، که تولید صنعتی آن را به خاطر رشد مداوم تکنولوژی، ناگزیر کرده است، نه تنها مرتبا میزان تولید افزایش می
یابد که هم
پای آن دستگاه
ها و افزارها، حتی پیش از آن که عمر مفیدشان به سر آید (یعنی پیش از آن که مستهلک شوند) باید با دستگاه
ها و افزارهای جدیدی که اختراع شده
اند تعویض شوند. و در پروسة رقابت تنها کارگاه
ها و کارخانه
هائی موفق خواهند شد و جان به در خواهند برد که تجدید تولید گسترش یابنده در آنها بهتر و شتابنده
تر صورت گیرد. وگرنه از دور رقابت خارج خواهند شد و برای این جان به در بردن باید سرمایة بیشتری برای نو کردن دمادم دم دست داشته باشند.

نوشتم که مارکس می
اندیشید با اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه، سرمایه بدل به ثروت اجتماعی خواهد شد. بدون این که:

الف ـ توجه کند که چه نهادی بناست این مالکیت همگانی را بر سرمایه اعمال کند که خود سرمایه
دار (آن هم از نوع انحصاری و دولتی
اش) نشود.

ب ـ توجه کند به این که ضرورت تجدید تولید گسترش یابنده اجازه نخواهد داد که ارزش اضافه منتفی شود. و ارزش اضافه بن
مایة نظری مارکس در تئوری استثمار اوست. این همان چیزی
ست که با دزدیدنش از کارگر او را استثمار می
کنند. مابه
التفاوت میان ارزش واقعی کار او و مزدی
ست که به او می
دهند و سود از نظر مارکس جز این ارزش اضافة کش رفته شده نیست.

پیش از این که به شرح مفصل
تر این ایراد بپردازم، اما، لازم است یکی از بزرگترین خطاهای اخلاق
گرایانة مارکس را، البته به گمان خود، وارسم:

بنا بر نظر مارکس،«پرولتاریا» طبقة تا به آخر انقلابی
ست و دیکتاتوری پرولتاریا کلید گم
شده ورود به همة بهشت
های گم شده است و در واقع به نظر من خطاهای نظری دیگر مارکس، در سایة این خطاست که امکان بروز می

یابند و، از جمله، تا مارکس به این اعتقاد برسد که اعمال مالکیت همگانی ممکن و نیز منتج به سوسیالیسم خواهد شد، نیاز داشت به این که برای پرولتاریا خصلتی شگفت
انگیز در نظر گیرد و تا به آخر انقلابی
اش بداند.

به نظر مارکس پرولتاریا تنها طبقة تا به آخر انقلابی
ست؟ چرا که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد جز زنجیرهایش را.

اما مشکل این است که آحاد پرولتاریا، در درجة نخست می
کوشند به عنوان فرد به سهم بیشتر با دادن هزینة کمتر برسند و در نتیجه در میان آنان اعتصاب شکن هم پیدا می
شود و غیر از این ممکن است خود شریک دزدی مدیران بشوند و آنوقت اجازه ندهند که بازرسان دولتی اعزامی آقای گورباچف به کارخانه نزدیک شوند.

گمان من این است که مارکس هنگامی که به اخلاق پرولتاریائی به عنوان تنها ضامن سوسیالیستی شدن مناسبات پس از اعمال مالکیت همگانی تکیه می
کرد، نظرش به اخلاق سرو
ها بود؛ که به عنوان یک طبقة محکوم به سرو بودن نمی
توانستند اخلاق دیگری داشته باشند غیر از اخلاق سروانه. مشکل در جامعة سرمایه
داری این است که سرمایه
دار ورشکسته کارگر می
شود و این نیز برای کارگر ممکن است که بلیطش ببرد و یا با اعتصاب شکنی و خنجر زدن به هم
طبقه
ای
هایش، چندرغازی به هم بزند و از جائی شروع کند به استثمار هم
طبقه
ای
های پیشین و بشود سرمایه دار؛ این قطعاً برای شمار معدودی از کارگران امکان رخ دادن دارد؛ اما، آنچه امکان رخ دادن داشته باشد می
شود رؤیای عمومی (مثل برنده شدن در قرعه
کشی بلیط بخت
آزمائی که احتمالش یک در چهل ملیون است ـ در توتو لوتوی آلمان مثلاً، اما فقیران بسیاری از غذای روزانه
شان می
زنند تا شریک این رؤیای هفتگی باشند.). اینچنین تغییر طبقه
ای برای یک سرو ممکن نبود؛ سرو زاده شده بود و باید سرو می
مرد. در واقع در یک جامعة سرواژ، زندگی فرد سرو در گرو زندگی جمع بود؛ در همکاری و هم
یاری در گروه تولیدگر بود که هر سرو امکان بالاتری برای زنده ماندن و از گرسنگی نمردن می
یافت. اما، با شیوع شیوة تولید کالائی، و فردی شدن منافع (حتی به عنوان کارگر) اخلاقیات ویژه
ای هم شکل می
گیرد که به کلی متفاوت با اخلاق یک طبقة بسته و شبه کاستی
ست. درست است که کارگران با هم
بستگی می
توانند سطح عمومی دستمزدهایشان را بالاتر ببرند؛ اما، هر کارگر هم می
تواند تنهاخوری کند؛ از زیر کار درروی کند و با خنجر زدن به هم
طبقه
ای
هایش خودش را تنها بالا بکشد (این در شیوة نیمه
معیشتی برای یک سِرو ممکن نیست.). یا کارگرهای یک کارخانه می
توانند، با دریافت کردن مزد در ازای اضافه
کاری
ِ اسمی
ای که انجام نمی
دهند، سر دولت پرولتاریائی و کل میهن سوسیالیستی را، با همکاری مدیران دزدشان، گروهی کلاه بگذارند. (آنچه در شوروی رخ داده بود و به همین خاطر هم بسیاری جاها کارگران بودند که جلوی بازرسی کارخانه
ها را می
گرفتند.)

باری، بر مبنای اینهاست که من به این نتیجه رسیده
ام که اتکای کلی
گویانه به اخلاق طبقاتی برای تضمین سلامت روندهای اقتصادی در یک جامعة با سیستم تولید کالائی صنعتی، که داوری مکانیسم قیمت در آن مختل شده است، به هیچ رو نمی
تواند عاقلانه باشد؛ این را قطعاً باید دستاوردهای همة انقلابهای سوسیالیستی تاکنونی، دست کم، به ما یاد داده باشد؛ یعنی بر مبنای ابطال
پذیری نظریه
ها، دیگر می
باید به علمی بودن این حکم که پرولتاریا تنها طبقة تا به آخر انقلابی
ست شک کنیم و مهمتر از آن این نتیجه را از این حکم نگیریم که پرولتاریا در ذات خود پاکی محض است. گذشته از این که نه پرولتاریا به مثابه طبقه و نه خلق به مثابه خلق نمی
توانند حکومت کنند؛ کسانی به نام آنان حکومت خواهند کرد که معمولا خودخوانده و خودگمارده
اند و به همین نسبت هم وکالتشان غیر قابل چون و چرا و از نوع بلاعزل است. آنان شارحان سوسیالیسم علمی
اند و به مثابه شارحان علم این حق را خواهند داشت که جهل را نابود کنند؛ حتی اگر لازم باشد به قیمت نابود کردن حاملان جهل (جهال: موژیک
ها ـ خورده بوژواها ـ اشرافیت کارگری و جائی هم خائنان به میهن سوسیالیستی که می
تواند هم یک خلق را در خود داشته
باشد.)

در داستان دراکولا و فیلم
های مختلفی که از این داستان ساخته شده
اند، معمولا با فرو کردن یک بزمار چوبی (میخ طویلة گت و گنده) به قلب وامپیر یا تاباندن نور خورشید بر او یا پاشیدن آب مقدس و قرار دادن صلیب بر جسم او، می
کشندش و گَزیدگان هنوز نمرده و وامپیر نشدة او را با داغ کردن جای گزش و ریختن آب مقدس بر محل گزیدگی تطهیر می
کنند و از دراکولا شدن نجات می
دهند.

مارکس که سرمایه را کار مرده یا وامپیری می
دانست که کارش مکیدن خون کار زنده است، برای مالکیت همگانی همان تأثیر جادوئی آب مقدس و صلیب را قائل بود. به خیال مارکس با اعمال مالکیت همگانی، سرمایه از سرمایه بودن نجات پیدا می
کند و بدل می
شود به ثروت اجتماعی. این یعنی چه؟ یعنی این که سرمایه دیگر کارگر را استثمار نمی
کند. یعنی این که دیگر ارزش اضافی منتفی می
شود و همة ارزش کار انجام شده به کارگر داده می
شود.

و نوشتم این تنها در صورتی ممکن است که تجدید تولید را تجدید تولید ساده در نظر گیریم؛ در تجدید تولید گسترش یابنده این ممکن نیست. چرا؟

۱ ـ در این بحث، ناچار این حکم مارکس را که ارزش مبادله
ای هر کالا عبارت است از کار اجتماعاً لازمی که در آن کالا متجسد یا متبلور شده است. پایه فرض می
کنیم. یعنی فرض می
کنیم در این مورد حق با مارکس باشد و جز کار اجتماعاً لازم هیچ عامل دیگری تولید ارزش نمی
کند. (البته در این مورد نیز حرف
هائی دارم که در مقاله
های بعد خواهم زد.)

۲ ـ بناست سرمایه دیگر وامپیر نباشد و همة ارزش کار اجتماعاً لازم برای تولید کالاها را به تنها عاملان ایجاد ارزش یعنی کارگران بازگردانیم و آنها را استثمار نکنیم ـ اگر غیر از این باشد همة جانی که برای انجام انقلاب از انسانها گرفته
ایم باد هوا شده است؛ یعنی رک و راست آنها را فریب داده
ایم چرا که سرمایه باز سرمایه باقی مانده است و انسانها را استثمار می
کند؛ منتها این بار در قالب سرمایه
داری دولتی که به قول لنین بدترین شکل سرمایه
داری
ست.

و پس، تا چنین شود، ناگزیریم به دانش و تکنولوژی دستور ایست بدهیم. چرا که پیشرفت تکنولوژی، مدام ما را وادار می
کند دستگاه
ها و شیوه
های نوتری به کار گیریم و ما برای روی کرد به تجدید تولید گسترش یابنده فاقد مایه
ایم. ما از بازانباشت سرمایه معذوریم چرا که همة ارزش تولید شده را به کارگران داده
ایم که مصرف کنند.

و چراباید کارگران آنقدر نادان باشند که همة ارزشی را که تولید کرده
اند مصرف کنند؟ برای آن که ما راه دیگری برای آنها نگذاشته
ایم. با اعمال مالکیت همگانی بر سرمایه، پس
انداز کردن به منظور سرمایه
گذاری را برای آنها غیر ممکن کرده
ایم.

یک راه می
شود این که امر بازانباشت سرمایه برای تأمین هزینه
های تجدید تولید گسترش
یابنده را بگذاریم به عهدة دولت پرولتاریائیمان. آن دولت ارزش لازم برای ذخیره کردن و تأمین سرمایة تجدید تولید گسترش یابنده را از کجا تأمین خواهد کرد؟ قرار است این حکم مارکس را به عنوان پایه بپذیریم که فقط کار است که ایجاد ارزش می
کند و برای این که سرمایه
ای جمع شود، باید ارزشی تولید شود که مصرف نشود؛ یعنی پس باید کاری مصروف تولیداتی شود که قابل مصرف کردن نیستند. و ما از آنجا که همة ارزش
های تولید شده را به تولیدکنندگان مستقیم داده
ایم که مصرف کنند، اصلا و ابداً نیروی کاری که صرف تولید کالاهای سرمایه
ای شود، دیگر در اختیار نداریم؛ یا حداکثر آنقدر در اختیار داریم که صرف بازتولید ساده شود (یعنی استهلاک معمولی دستگاه
ها و افزار را بتوانیم جبران کنیم.) و نه آنچه را که جایگزین کردنشان در اثر رشد تکنولوژی بر ما تحمیل می
شود. اگر غیر از این کنیم، یعنی بخشی از نیروی کار را از تولید کالاهای مصرفی بازپس کشیم و به کار تولید کالاهای سرمایه
ایِ لازم برای تجدید تولید گسترش یابنده بگماریم، آن بخش باید به هزینة کارگرانی که دربخش کالاهای مصرفی کار می
کنند تغذیه و تیمار شوند؛ یعنی باید از تولیدات مصرفی آن کارگران بخشی را مصادره کنیم و بدهیم به کارگران بخش کالاهای سرمایه
ای. در این صورت استثمارشان کرده
ایم و سرمایه باز وامپیر باقی مانده است منتها، با اعمال خم و پیچ
های بوروکراتیک بر روند تولید اجتماعی و ایجاد امکان فساد بوروکراتیک: گندیدن و گنداندن.

از آنجا که تعیین کنندگی مکانیسم قیمت را زایل کرده
ایم، و حکمیت در بارة واحدهای تولیدی را ناگزیر به داوری و امضای بوروکراتهای قابل خریداری واگذاشته
ایم، به واحدهای غیرکارا امکان می
دهیم که به هزینة واحدهای کارا به کار خود ادامه دهند و ای بسا هزینه
های تجدید تولید گسترش یابنده
شان را از واحدهای کارا اخذ کنند؛ اینچنین می
شود که جائی درمی
یابیم که تا بن استخوان پوسیده
 و پوسانده
ایم و حتی پرولتاریای تا به آخر انقلابی را به فسادی فراگیر مبتلا کرده
ایم.

آیا بی
توجهی مارکس به تعیین کنندگی تجدید تولید گسترش یابنده، به این خاطر بود که امکان مداومت چنین تجدید تولیدی را نمی
دید یا به عکس برای آن که تعیین کنندگی
اش را نادیده بگیرد امکان تداومش را ممکن ندانست؟ نمی
دانم؛ در تئوری معروف به شمای مارکس آمده است که برای ایجاد امکان تجدید تولید گسترش یابنده، همواره به پول بیشتری از آنچه در دَوَران هست نیاز خواهد بود. که درست است و گذشته از این، مارکس، فقط طلا و نقره را شایستة پول بودن می
دانست. چرا که اسکناس فاقد ارزش ذاتی
ست. بنا بر این از اساس امکان تداوم تجدید تولید گسترش یابنده منتفی می
شود و اینچنین شر توجه به این مهمترین وجه تولید کالائی صنعتی نیز از گردن مارکس و سوسیالیسم علمی می
افتد. در واقع، اما، سیستم
های سرمایه
داری با رویکرد به پول کاغذی بدون پشتوانه (که بنا بر پیش بینی درست مارکس مشکلات بسیار زیادی ایجاد کرد) مشکل پول را در تجدید تولید گسترش یابنده حل و تداوم تجدید تولید گسترش یابنده را الاغیرالنهایه (تا آنجا که به مسئلة پول ربط داشته باشد) ممکن کردند. بدون جایگزینی پول کاغذی بدون پشتوانه، رشد صنعتیِ غول
آسای جهان ما ممکن نبود. و هیچ دستاوردی در جهان ما بدون پی
آمدهای دژ نیست. همان تاین بی از این سخن می
گوید که حتی اختراع خط باعث ضعف حافظة انسان شده است.

باری، ناگزیریم تا برسیم به امکانهای قابل وقوع، نخست از منظری کاملاً غیر اخلاقی (با ضداخلاقی اشتباه نشود) به همه چیز بنگریم.

انسان معاصر در بد موقعیتی گرفتار شده است؛ این دامچاله را ماشینی آغاز به حفر کرد که انرژی فسیلی را جایگزین انرژی عضلانی انسان و حیوان کرد و امکان و ناگزیری تولید کالائی صنعتی (تولید صرفا به منظور فروش) و تنیده به آن ضرورت تجدید تولید گسترش یابنده را به وجود آورد.

و به گمان من، عدم توجه به ضرورت و تعیین کنندگیِ تجدید تولید گسترش یابنده، در دوران شیوة تولید کالائیِ صنعتی (چه تحت مالکیت خصوصی و چه تحت مالکیت همگانی)، یکی از بزرگترین خطاهای مارکس است. این خطا باعث شد که او همه چیز را در گرو مالکیت ببیند و اساس آنچه را که انگلس سوسیالیسم علمی نامید بگذارد بر وهم مالکیت همگانی و کار این وهم یا این ورد جادوئی که سوسیالیسم علمی را از سوسیالیسم تخیلی جدا می
کرد، آنقدر بالا گرفت که لنین حتی کوشش کارگران برای بالا بردن دستمزد را حرکتی غیر سوسیالیستی ارزیابی کرد و در واقع مبارزة طبقاتی طبقه کارگر را که بالارفتن قدرت خرید بازار داخلی و توسعة پایدار در گرو آن بود محکوم دانست.

رازآلود کردن ایده
هائی که عامل ایجاد توتالیتاریسم می
شوند، یک راه برای دررفتن از زیر بار پاسخ به پرسش
هاست. هنگامی که شک کنی در آنچه مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو و مثلا
 منصور حکمت گفته
اند، متهم می
شوی به این که بریده
ای و واداده
ای و پایگاه طبقاتی
ات غیر پرولتاریائی
ست یا غیر پرولتاریائی شده است؛ کار میهن ما امروز اما، از این که اسیر این بازیها باشیم گذشته است. آن میهن را خطر نابودی تهدید می
کند و فرصت اندک است و راه طولانی: بر همة خرافه
هائی که سد راه هم
بستگی بخش
های شهروند شدة جامعة ایران شده است باید خط بطلان کشید. سازمان
ها و احزابی که دستور انقلاب سوسیالیستی صادر می
کنند، بی این که زحمت یک بار بازبینی در اندیشه
هائی را به خود بدهند که دو انقلاب بزرگ سوسیالیستی زمان ما را به تراژدی
های دردناکی بدل کردند، باید قاطعانه نقد شوند. اگر سر بیدار شدن از خواب ندارند، بمانند. نباید منتظرشان شد. این را دارم به آن دسته از هواداران این سازمانها می
گویم که انگیزه
شان را از عدالت
جوئی و اومانیسم می
گیرند و نه از نگاهبانی حیات فرقه
ای
شان.

و چقدر هم متاسفم که باید بگویم، به گمان من، نقد دکتر ناصر زرافشان و دیگرانی که به او پیوستند از دکتر عباس میلانی از این زاویه صورت گرفت. این به این معنا نیست که من هرچه را دکتر میلانی گفته و نوشته
است تأیید می
کنم. ایجاد یک سپهر مقدس از احکام مارکس و انگلس و دیگران تحت نام سوسیالیسم علمی و تاختن به منقدی که تازه تنها به چپ روسی انتقادی کرده
است، آن هم از قول آیزا برلین، خرافة نه چندان نوین و جان
سختی
ست که باید افشا شود. بخش عمده
ای از نیروی بخش
های آرمانگرا و عدالت
جوی جامعة بشری و نیز جامعة بحران
زدة ما در گرو نقد علمی هر آنچه است که به ویژه مارکس و انگلس نوشته
اند و به نام سوسیالیسم علمی ارائه داده
اند. و البته این را بیفزایم که بسیاری از آنچه آنها و دیگر تئوریسین
های این نحله نوشته
اند راه
گشاست و بدون توجه به آنها نمی
شود جهان معاصر را فهمید. منتها هنگامی که از «علم مارکسیسم» و «سوسیالیسم علمی» و حتی «مارکسیسم» سخن می
گوئیم، آنها را از حیطة نقد علمی دور کرده
ایم و در واقع به خود آنها ظلم کرده
ایم. بیهوده نیست که مارکس بارها گفت خود را مارکسیست نمی
داند.

و از سوی دیگر، چنین نقدی نمی
تواند بدون همراه شدن با نقد خرافه
هائی کامل و راه
گشا باشد که نولیبرالها دامن می
زنند. آنها می
خواهند همه چیز در اختیار مکانیسم سود باشد و تجربه
های تاریخی مشخص نشان داده است که بر خلاف نظرات آنها، در بسیاری از موارد مکانیسم سود عرصه
ها را بدتر از فساد بوروکراتها می
گنداند. نوشتم که به نظر من رسیده
است که دو کار باید کرد:

۱ ـ عرصه
هائی را که در آنها تجدید تولید گسترش یابنده یا ممکن نیست یا نقش بنیادین بازی نمی
کند باید از عرصه
هائی که تجدید تولید گسترش یابنده نقش تعیین کننده
ای در آنها دارد جدا کرد. این آن چیزی
ست که امثال فون هایک نمی
توانند ببینند. از جمله مراقبتهای متقابل انسانی، آموزش و پرورش، ورزش، فرهنگ و ادبیات و هنر و آنچه که مهمتر از همة اینهاست و می
توان بر آن «رفع تنهائی» نام نهاد ـ یعنی همراهی کردن انسانها یکدیگر را به سوی سرنوشت مقدری که مرگ است و بزرگترین نیاز بر زمین ماندة انسان جهان ماست. این عرصه
ها از شمول تجدید تولید گسترش
یابنده به دورند.

۲ ـ در آنچه نیز در حیطة تجدید تولید گسترش یابنده قرار دارد، هستند زمینه
هائی که نباید به اختیار مکانیسم سود واگذارده شوند؛ رسانه
های همگانی، بهداشت و هر آن رشته
ای که سلامت جامعه در گرو آن است. مهم این نیست که این عرصه
ها در مالکیت خصوصی باشند یا گونة دیگری از مالکیت بر آنها اعمال شود. مدیریت آنها را نباید صاحب سرمایه، سرخود تحمیل کند. سازو کاری همچون نظام پزشکی باید بر مدیریت این نهادها نظارت داشته
باشد. مثلا سر دبیر یک روزنامه یا تلویزیون باید از انجمن صنفی روزنامه
نگاران (نظام روزنامه
نگاری) جواز کار بگیرد تا صاحب امتیاز بتواند سردبیری را به او واگذارد.

چه اعمال مالکیت دولتی و وانهادن تصمیم
گیری
ها به تصمیم و امضای بوروکراتها و چه واگذاشتن همه چیز به اختیار سود، سر از جهنم حاکمیت خرد کسبی بر عرصة تولید و بازتولید و توزیع و بازتولید کل جامعه در می
آورد. تنها می
توان دلخوش بود به این که در آنچه به گمان من، «تعادل ناپایدار» برازنده
ترین نام برای آن است، به میانگینی کارسازتر و خردمندانه
تر، یعنی تعادلی پایدارتر، برسیم؛ اسپینوزا گفت حتی تحمیل فضیلت بر جامعه به ضد فضیلت تبدیل می
شود؛ در عین این که نمی
توان و نباید خرد کسبی را به کل کنار گذاشت، باید اندیشید که با کدام شیوه
ها می
توان خرد کسبی را در بند خرد منطقی یا دورنگر نگاه داشت. کنار گذاشتن خرد کسبی هم یعنی نفی اصل حیوانی انسان (که جز با کشتن انسان ممکن نیست) و هم یعنی گذار از شیوة تولید کالائی صنعتی. هر وعده
ای در این مورد یک فریب است چرا که روشن نمی
کند به کجا؟ و فعلاُ هیچ چشم
اندازی برای چنین گذاری وجود ندارد. با این همه نوشتم که عرصه
هائی دارند خود را نشان می
دهند که آمادة پذیرش رویکرد به شیوة نیمه
معیشتی یا معیشتی هستند. در مقاله
های بعد به این عرصه
ها خواهم پرداخت.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.