ما را بشا رت می دهد یک صبح ِلبریز

بگذار امشب ، آسمان، برما ببارد
بگذار امشب، هر گلی ، در خواب مانده-
از راز ِ پیغام ِ نسیمی بر نخیزد.

           

           

یک شاخه ی دیگر، درآوازش، فروریخت.

با آرزوهای فروزان-

با شور ِ کُردستان  ِجان  ِ من ، در آمیخت.

 

جانی که در غمگین ترین گُلگشت هایش-

آهنگ وُ رنگش را شقایق ها  سروده ست.

 

شاید به غمها ی دگر باید بگویم:

این سینه، این آ ه

آن غمگسار ِ تیره ی آیینه  بوده ست.
 

بگذار امشب ، آسمان، برما ببارد

بگذار امشب، هر گلی ، در خواب مانده-

از راز ِ پیغام  ِ نسیمی بر نخیزد.

در خواب های مادری تلخ

بگذار رویای سیاهی ، سایه ریزد.

 

اما خوشا ، خورشیدِ فروردین  ِ شیرین-

در روبروی چشم ما آیینه دار ست.

 

مارا بشارت می دهد صبحی که یکریز-

می ریزد از کوه های تبریز.

 

می ریزد از جان های بی تاب

بر سرزمین  ِ خسته ی در شب، نشسته.

بر هر چه از تاریکی وُ خواب.

 

ما را بشارت می دهد یک صبح  ِ لبریز.

یکشنبه . 5 آبان 92

reza.maghsadi1@gmail.com

برگرفته از: 
ایمیل رسیده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.