انتخابات افغانستان و فجایع مجاهدین و طالبان

زندگی او مرا بياد آخرين روزهای زندگی مسيح می اندازد. بياد شام آخر. بياد باغ جستمانی و بياد يهودا و يهوداهائی که او را ارزان فروختند و او رنج‌های مردمش را چون صليبی بر شانه نهاد و فاصله مقر سازمان ملل تا چهارراهی آريانا را چون جل‌جتا پيمود و وضو به خون گرفت و نماز عشق خواند.
"حلاج وشانيم که از دار نترسيم / مجنون صفتانيم که در عشق خدائيم"

 شما که می پرسيد و به هر جوابی راضی نمی شويد ! 
• شعار برنامه پرکار بی بی سی .

در فاصله ای نه چندان دور از کابل دهکده ای است به نام "ده‌سبز" با تپه‌هائی چند، که بر بالای بلندترين تپه مشرف بر ده گور مردی است بنام محمد يوسف. مردی از آن دست که نامشان را نمی شنوی و تصويرشان را نمی بينی. مردی از جنس کار و زحمت روستا، مردی شريف .من او را نديدم اما ساعتها با پدرش که مردی هشتاد ساله بود به گفتگو نشستم. نامش محمد - الف بود نامی که کمتر فراموشش می کنی. از پسرش گفت از آرزوهای بزرگ او. "يک آرزو بيشتر نداشت و آن با سواد شدن تمامی مردم افغانستان بود. او به حزب دموکراتيک افغانستان پيوست که شعار نان برای همه مسکن برای همه و تحصيل و بهداشت برای همه می داد. چهل سالش بود که شروع به خواندن نمود. .در سه سال مدرسه را تمام کرد. شروع به خواندن زبان انگليسی کرد می گفت: می خواهم به اين زبان آرزوهای خود را برای مردم جهان بگويم. گروه سواد آموزی تشکيل داد. سازمان زنان را فعال کرد. تشويق می کرد که از مجاهدين نترسيد به مکتب بيائيد درس بخوانيد. ميگفت می دانم دير يا زود به دست مجاهدين کشته خواهم شد، اما تا زنده‌ام برای باسوادکردن اهالی اين ده خواهم کوشيد. وصيت کرد که: قبر مرا بر بالای اين تپه مشرف بر ده قرار دهيد تا از اين جا باسوادشدن اين مردم را نظاره کنم! در يک شب تاريک او را ربودند؛ شکنجه‌اش کردند و جنازه‌اش را با اين پيام که هر کس که به مکتب برود و مکتب رفتن را تشويق کند سرانجامش اين خواهد بود و جلوی در مکتب انداختند ."

من اين گور را ديدم - اگر تا هم‌اکنون برجای مانده باشد - گور مردی که آزادی مردمش را در باسوادشدن‌شان می ديد و تا پای جان برای آن جنگيد. سال بعد در پنجمين سال تاسيس روزنامه حقيقت انقلاب ثور همراه تحريريه روزنامه در ارک شاهی بديدار مردی رفتيم که نامش ببرک کارمل بود، دبير اول حزب دموکراتيک و رهبر وقت افغانستان؛ ساختمانی بود سنگی و کم درخت با چند بارو و اندرونی نيمه تاريک و دلگير که نور به سختی در آن نفوذ می کرد. به سالنی کوچک وارد شديم که اثاثيه آن ميزی بلند با چندين صندلی بر اطراف آن بود و اندکی بعد ببرک کارمل به داخل سالن آمد با همه خوش و بش کرد و بر صدر ميز نشست. از اهداف حزب گفت، از اهداف روزنامه از مشکلات و در بين صحبت‌هايش رو به من کرد و گفت:" رفيق خوب و با احساس می نويسی اما حقيقت را نمی نويسی! ما مردم غريبی هستيم، غريب نان، غريب بيسوادی، غريب جنگ و درد. ما رهبران حزب به اين مردم قول داده بوديم که «مسکه» - کره - روی نان خشکشان خواهيم ماليد؛ مسکه که نماليديم نان سياهشان را هم گرفتيم و اين حقيقت است و شما نمی نويسيد! " و من از فاصله‌ای نه چندان دور درخشش اشک را در چشمان سياهش می ديدم.

حال او نيز سالهاست در دل خاک آرام گرفته است. اگر گوری از او مانده باشد تا تاريخ در مورد او نيز قضاوت کند. و سرانجام مردی را ديدم تنومند با چشمانی درشت و مصمم. تصور می کردم بايد مردی باشد خشن و خونسرد، چرا که رئيس سابق سازمان امنيت بود و هميشه چنين تصوری از امنتی‌ها داشتم. اما مردی بود که وقتی از افغانستان از مردم زحمتکش سخن به ميان می آمد صدايش می لرزيد. از جنگ و برادرکشی نفرت داشت و ايجاد يک دولت برآمده از مصالحه ملی را آرزو می کرد. از او خودنويسی بيادگار دارم همراه با کارت ويزيتی کوچک که بر آن نوشته است: نجيب الله. روزی که اين خودنويس را به هديه ميداد باز در رابطه با روزنامه‌نگاری و روزنامه نگاران بود. گفت:" قلم بهترين هديه به يک روزنامه نگار است به شرطی که حرمت و شرافت قلم را نگاه دارد و از درد و رنج مردم زحمتکش بنويسد و قلم به مزد نباشد." او از اشتباهات حزب دمکراتيک گفت و از عشقش به مردم. از طرح مصالحه ملی، از فراموش‌کردن کينه ونفرت و تلاش همه‌گانی برای برپائی يک دولت ملی. او می گفت:" اعتراف به اشتباه تصحيح راه نشانه علاقه‌مندی به مردم و آينده اين سرزمين است. در اين سرزمين کثيرالملّه جز از طريق درنظر گرفتن منافع تمام اقوام و قبائل و احترام به دين و عنعنه‌های آنها نمی توان سخن از صلح و آرامش و ساختمان افغانستانی آزاد و دموکراتيک گفت!"

از خلا قدرت می ترسيد:" می دانم اگر مصالحه ملی شکل نگيرد و سازمان ملل بر آن نظارت نکند و خلاء قدرت به وجود بيايد چه حمام خونی راه خواهد افتاد و چه نيروهای خطرناکی بر سر کار خواهند آمد و باز اين سرزمين به چه روزی خواهد افتاد." او می دانست اما می گفت:" ا"ر با کنار رفتن من از قدرت و با پادرميانی سازمان ملل صلح در اين کشور حاکم خواهد شد من کنار می روم. اين راهی است که بايد طی شود." و او اين راه را تا پای چوبه دار پيمود تا کشيده‌شدن جنازه‌اش در خيابانهای کابل. برای او ايستادن و جنگيدن امکانپذير بود. می توانست سالها مقاومت کند چرا که ارتشی منظم، آموزش‌ديده و معتقد داشت که حاضر بودند تا پای جان مبارزه کنند. اما او قدرت را به هر قيمت نمی خواست. او با طرح مصالحه ملی يگانه بود و اعتمادش به سازمان ملل و نشان دادن اين که برای صلح از هيچ چيزی دريغ ندارد. از قدرت کناره گرفت تا راه را برای مصالحه و نقش سازمان ملل باز کند. اما جهان باصطلاح آزاد! حاميان دموکرات و آزادی‌خواه مجاهدين کينه‌ای تاريخی داشتند! کينه از مردی که از جنس ديگر بود مردی که تا آخرين روز حکومت در خانه پنج اطاقه خود در مکرويان زندگی کرد و خانمش به عنوان مدير مدرسه به کودکان آموزش داد. و از مال دنيا چيزی نداشت اما تمامی ثروت اندک افغانستان را از طلاهای کشف شده تپه های مارليک تا نزديک صد ميليون نقدينگی طلا و پول را بادست خود در صندوق بانک مرکزی نهاد و هفت کليد آن را به افرادی معتمد سپرد و روانه خارج کرد تا در حکومتی صالح درِ آن گشوده شود. او امانت‌دار مردم بود.

زندگی او مرا بياد آخرين روزهای زندگی مسيح می اندازد. بياد شام آخر. بياد باغ جستمانی و بياد يهودا و يهوداهائی که او را ارزان فروختند و او رنج‌های مردمش را چون صليبی بر شانه نهاد و فاصله مقر سازمان ملل تا چهارراهی آريانا را چون جل‌جتا پيمود و وضو به خون گرفت و نماز عشق خواند.
"حلاج وشانيم که از دار نترسيم / مجنون صفتانيم که در عشق خدائيم"

تصاوير کامل او ديده نمی شود تصوير مردی که ناتمام ماند. و گوری براو نيست! باشد که منصفان بر عملکرد و آرمان او قضاوت کنند! آری من "به هر پاسخی راضی نمی شوم!" چرا که من بسيار انسانها ديده‌ام مدرسه‌های به آتش کشيده شده، کودکان سوخته و نيم‌سوخته. من موزه ملی افغانستان را با آن گنجينه‌های زير خاکی ديده‌ام و اين که چگونه در گرماگرم جنگ از آن حراست می کردند. موزه آثار خطی را که برايش ساختمانی نو ساختند و مناديان آزادی و دموکراسی آنها را به غارت بردند. من هنوز نگاه آرزومندانه اسد کشتمند را فراموش نکرده‌ام:" ميدانيد کابل از مجموعه ا‌ی از تپه‌ها درست شده است من اميد روزی دارم که تمامی اين تپه‌ها درخت‌کاری شوند پارک بسازيم کودکان شادمانه بی‌هراس جنگ و آينده در اين پارک‌ها بازی کنند و به جای صفير گلوله خواندن‌های مست افغانی گوش کنند. اگر اين برادرکشی پايان يابد!" غرق در رويای خود بود.

کابلی که من ديدم جنگ بود گرسنگی بود. اما حکومتيان دست اندر کار غارت ثروت عمومی نبودند. رشوه‌خواری در حداقل بود. اعتياد ديده نمی شد و فرماندهان در کار جابه‌جائی مواد مخدر به تمامی جهان نبودند. و چنين حجمی از خشخاش کاشته نمی شد. زنان آزادانه در هر پوششی همه جا حضور داشتند. دولت فقير بود اما شهر چنين لبريز از کودکان خيابانی و گدايان زن و مرد نبود. با وجود ارقام نجومی ميلياردها دلار کمک آمريکا و اروپا هنوز وسيع‌ترين مجموعه آپارتمانی، مکرويان هائی هستند که در آن دوره ساخته می شدند با مجموعه‌ای از مدارس و کارخانه‌های کوچک. هنوز بيمارستانی بزرگ‌تر از چهارصد بستر ساخته نشده است و اگر ساخت و سازی است خانه‌های ميليونی مجاهدينی است که ديروز برای حکومت اسلامی و آزاد می جنگيدند و امروز خاک در چشم مردم می پاشند و فاصله فقر و ثروت را نشانی از ترقی و شکل‌گيری سرمايه داران جديد! که سرمايه خود را نه از راه توليد بل ساخت و پاخت‌های دولتی به دست آورده‌اند. افغان بانکی نبود تا نماد پيشرفت باشد و جائی برای تاراج سپرده های مردم. امروز کسی نيست که از رهبران جديد "مجاهدين ديروزی" بپرسد آن همه جنک و برادر کشی بعد از کناره‌گيری دکتر نجيب برای چه بود؟ جنگی خانمان‌سوز که زمينه‌ساز آمدن طالبان گرديد. طالبانی که از بطن همين مجاهدين بيرون آمده بودند با بن‌لادنی که دموکراسی غرب او را برای جهاد پرورش داده بود. و تاريخ مصرفی داشت! اما چون غده سرطانی تمام اين منطقه را به نابودی کشيد!ا "پيروزمندان پاسخ نمی دهند!" الالخصوص که دست رسانه‌های آزاد بر سرشان باشد! کدام رسانه بی‌طرفی است که يک بار هم که شده بی هراس انگ‌خوردن اين دوره سی و اندی ساله را به نقدی منصفانه بکشد! دفاع از آزادی مطبوعات تنها در گرو پايبندی به حقيقت است. بدون اين پايبندی به واقعيت و حقيقت برآمده از دل آن نمی توان سخن از آزادی بيان گفت. نمی توان تروريسم را محکوم کرد و در عين زمان از تروريست‌ها دفاع کرد. تروريسم خوب و بد وجود ندارد. ديکتاتوری خوب و بد نيز. ديکتاتوری اسد را که آزادی‌های فردی و اجتماعی در آن به مراتب بيشتر از عربستان است نمی توان محکوم کرد و چشم بر عملکرد قرون وسطائی عربستان بست. حالم از اين رسانه‌های آزاد بهم می خورد. نمی توان چشم بر تمام فجايعی که مجاهدين و طالبان به وجود آوردند بست، اما هنوز چوب بر مرده دکتر نجيب زد. و به اعتبار انتخابات در افغانستان از دموکراسی سخن گفت. از ارباب و مشتری و رشد دموکراسی. برای کانديداهائی که بسياری از آن جهادی‌های ديروز و آتش‌زنندگان مدارس بودند و هنوز در پيچ و تاب حداقل حقوق زنان در مجادله‌اند. رای مردم چه معنائی دارد؟ جز بده و بستان. سلف‌خران رای در بازار فقير دردمند و آشفته افغانستان. صندق رای و سوراخ کوچک آن تنها نماد دموکراسی نيست. گاه جان‌پناه کوچکی است از بد حادثه! و لذا پرداختن به اين رابطه و انتخابات در افغانستان تنها از کانال برخورد بی‌طرفانه و حقيقت‌جو امکان‌پذير است. آن پاسخی راضی کننده خواهد بود که تمامی واقعيت‌ها را چه خوب و چه بد بيان کند. حقيقت را در انحصار خود نداند. و برای عبور از جاده زندگی به جاده‌ای دو طرفه باور داشته باشد و قبول کند کسی که از مقابل تو می آيد بخشی از حقيقت را با خود دارد. اگر نيمی از حقيقت برای توجيه امری گفته شود و آن نيمه ديگر در سايه قرار گيرد آن امر دروغی بی‌شرمانه خواهد بود. از اين رو برای رضايت از جواب پايبندی به حقيقت اساس يک مناظره شفاف و بی‌طرفانه است!

ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوست عزیزم جناب ابوالفضل محققی گرامی / شما با همان قلم احساساتی خود در گذشته مانده اید.کشوری که به قول شما مسئله اش سواد آموزی بود؛ با تصمیم مسکو در آن کودتای سوسیالیستی انجام گرفت و بعد غرب هم از این اشتباه شوروی ها از خوشحالی در پوستش نمی گنجید...غرب دست به کار شد و عقب مانده ترین لایه های اجتماعی اسلام گرای افغانی را به پیشرفت تر ین سلاح های جهان از جمله استنیگر مجهز ساخت و انان را به جان سربازان ارتش سرخ انداخت..اما در یک نکته با شما کاملا موافقم ؛ زمانی که نحیب الله عاجزانه از مخالفین خود خواست که بیایند و قدرت را مسالمت آمیز از حزب دمکراتیک افغانستان تحویل بگیرند و به همین خاطر 3ماه پست وزورات دفاع را برای احمد شاه

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
""" افغانستان و انتخابات """ من مسیر تکاملی جوامع شرقی‌ و مسلمان از اندونزی گرفته تا پاکستان،ایران، ترکیه و مصر را مطالعه کرده به یک نتیجه گیری کلی‌ رسیدم. ۱- نظامیان قدرت را به دست میگیرند. ۲- با حل شدن مساله امنیت، اقتصاد و فعالیت‌های اقتصادی اهمیت پیدا کرده، قوانینی‌ وضع می‌‌شوند. "" در این مرحله، دو پدیده شکل می‌گیرد. ۱- طبقه متوسط که منجر به تاسیس "" طبقه کارآفرین entrepreneur می‌‌شود ۲- حکومت قانون ، با طی‌ این مرحله، نظامیان حکومت را به دولت سیویل و مدنی تحویل میدهند. افغانستان هیچ کدام این مراحل را طی‌ نکرد. ایران نیز این مرحله را طی‌ نکرد، هر دو کشور ایران و افغانستان، بدون ایجاد نهاد‌های مدنی استخوان دار، در آامد دارند، ایران از نفت و گاز و افغانستان از تجارت مواد مخدر "" تکامل معکوس "" در غیبت پروسه بالا که قید کردم، زمینهٔ برای ورود آدم کشان، مافیا، دزدان داخل سیستم فراهم شده و جامعه به قهقرا می‌‌رود.