در اتوبوس

تیپ خشونت باری دارد. شاید امروز از زندان آزاد شده. شاید هم فرار کرده. بدون شک مرتکب جرمی است. چهره مرگباری دارد. این افکار یکی پس از دیگری در مغزم خطور کرد که ناگهان بخود گفتم:

 هوا ابری است. ابرهای زیبا برنگ خاکستری کمرنگ گاهی به فرم اسب وگاهی آهو و اکثراوقات مانند پشم گوسفند دیده میشوند. چنین هوائی انرزی تازه ای به انسان میبخشد. مخصوصا در فضائی که سکوت حکمفرماست. مثل اینکه ابرها با تو حرف میزنند.  دلم میخواست در چنین روزی در ساحل دریا باشم که بهتر دریا و آسمان را تماشا کنم. ساحل, زیاد با اینجا فاصله ندارد. اولین قدم را برمیدارم که راهم را تغییر دهم. سرم را از بلندی, پائین می افکنم وساعت را نگاه میکنم. اوه...خدای من همین پنج دقیقه پیش ساعت 2 بود چطوری شد ساعت 4؟ ای وای زمان چگونه سپری میشود؟

 

 در همین افکار بودم که اتوبوس سر رسید. آن سکوت نامرئی جای خود را به سرو صدائی مرئی داد. بابی میلی سوارشدم. خسته بودم. اما جا برای نشستن نبود. خیلیها ایستاده بودند. زنی با صدائی ضعیف و خفییف در موبایل صحبت میکرد. پشت سر راننده نشسته بود. راننده برگشت وبا بی حوصلگی به اوگفت: دور از من بنشین وگرنه اتوبوس را تکان نخواهم داد. منظور اینکه کسی در موبایل صحبت میکند نباید نزدیک راننده باشد که حواسش جمع باشد. دختر جوان در حالیکه موبایل خود را قطع میکرد چشمانش دنبال صندلی دیگری میگشت. منهم همینطور. اما کو جا؟ حتی برای ایستادن هم بسختی میتوان جا گرفت. دخترجوان که استخوانهای چهره اش در زیر پوست بیمار مانندش دیده میشد احساس کردم مریض است. با حالتی نسبتا خمیده روی پاهایش سعی کرد خود را نگهدارد. فکر کردم شاید کسی همت کند و جایش را به دختر بیمار گونه دهد. اما یکی با موبایل بازی میکرد. دیگری روی صندلی خوابش گرفته بود. آن یکی منظره بیرون را تماشا میکرد. شخصی مطالعه میکرد. زنی با کودکش بازی میکرد.  

اولین ایستگاه سه نفر پیاده شدند. با نگاه به دختر بیمار گونه اشاره کردم که یکی از صندلیها را بگیرد. به خود تکانی تند داد اما مسافر جدید (زنی جوان) سریعتر از او بود وجا را گرفت. از آنجائیکه با عجله نشست پای او به پای مرد میانسالی برخورد کرد و ازقرار معلوم پیرمرد درد احساس کرد. از آن زن جوان خواست که پوزش طلبد. اما آن زن بد اخلاق شنیده میشد و یکریز حرف میزد. حاضر به عذرخواهی نشد.

 

دختر بیمارگونه هم اکنون در حالت ایستادن تلوتلو میخورد.  دختر دیگری سعی کرد  بازوی او را بگیرد که نیفتد. در همین لحظه نگاهم بدون اراده با نگاه مردی با چشمانی سرد و بیروح تلاقی شد. مردی جوان با چهره ای درشت,  آدامس در دهان وکت بزرگ وضخیمی برتن داشت که زیپ آنرا محکم بسته بود. آدامس را با حالتی گستاخانه می جوید.  اوه...تیپ خشونت باری دارد.  شاید امروز از زندان آزاد شده. شاید هم فرار کرده. بدون شک مرتکب جرمی است. چهره مرگباری دارد. این افکار یکی پس از دیگری در مغزم خطور کرد که ناگهان بخود گفتم: این حرفها چیه؟ آدمها را که نمیشه روی ظاهر آنها قضاوت کرد. فرم او اینچنین است وگرنه...

جر وبحث پیرمرد و زن جوان افکار مرا از آن چشمان سرد و بیروح خارج کرد.  دعوا  بتدریخ بالا گرفت وسروصدای هردو بلند شد. این شلوغی با صدای موزیکی که ازطرف راننده پخش میشد ادغام شد. دختربیمارگونه با صدائی سست بمن گفت: می بینی, راننده مرا بخاطر صحبت در موبایل از آنجا دورکرد اما خودش با این موزیک ناهنجار چه بلوائی بپا کرده. لبخندی زدم وسعی کردم او را آرام کنم. اما راننده را درک کردم. انسان در دو حالت موزیک گوش میدهد. هنگامیکه که حوصله اش از کاری ویا درسی سر میرود ویا هنگامیکه شاد است.  حداقل برای من اینچنین است. یادم هست درسهائی که میل به یادگیری آنها نداشتم با موزیک مطالعه میکردم. یکی از آنها تاریخ بود.

زن جوان با صحبت اش باعث شد که پیرمرد از ترس, دستهای لرزانش را پنهان کند. سرش را کج کرد که با نگاه آن زن دعوائی برخورد نکند. دهانش نیزخم شد. ازچشمانش غم میبارید. ناراحتی برای هیچ برای پوچ. بخود گفتم: گاهی اوقات سن در مقابل حتی ضربه جزئی هم نمی تواند سپرباشد.

به چهارمین ایستگاه رسیدیم. اینبار مردی متوجه دختربیمارگونه شد و بلند شد که جایش را به او بدهد. اما دختربا تبسم مختصری از اتوبوس پیاده شد و من دومرتبه با نگاهی مورب به چشمان سرد وبیروح  زل زدم. لبخند تمسخرآمیزی زد. مثل اینکه افکار مرا خواند. نگاهم را از آن چشمان ترسناک ربودم. زن مسنی با نگاهی تحقیرآمیز او را می پائید. پسرجوانی بطرف راننده رفت و درگوش او پچ پچ کرد. پیاده شدم.

هنگامیکه به مقصد رسیدم روزنامه روز را از جعبه پستی خارج کردم. تیتر درشت روزنامه  توجه مرا جلب کرد. پلیس بدنبال خرابکاری با این مشخصات...اوه...خدای من همان است که در اتوبوس دیدم. هوا هنوز ابری است.

17.12.2014

انتشار ویا کپی داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.