بانویِ من ، امروز روز توست

بانویِ من ، بانویِ من ! برشانه هایِ تردِ تو اندوهِ سال هاست . در دست هایِ تو تصویر دردِ کهنه یِ تاریخ ، مانده است - در گریه هایِ تو خونِ هزاره هاست که سرریز کرده است برگونه هایِ زردِ تو ،رنج وبال هاست .

 

 

زن ایرانی و هشت مارس

"بانوانِ پاک"

نقاشی از:

بانویِ من ، بانویِ من !

برشانه هایِ تردِ تو اندوهِ سال هاست .

در دست هایِ تو

تصویردردِ کهنه یِ تاریخ ، مانده است

در گریه هایِ تو

خونِ هزاره هاست که سرریز کرده است

برگونه هایِ زردِ تو ،رنج وبال هاست .

بانویِ من !

می بینمت هنوز

پیچیده در کشاکش بس شعله ی هراس

خاموش و سر به زیر و دل افسرده و پریش

در کنج خلوتِ پر شور عارفان

در غرفه هایِ شوکتِ شاهانِ روزگار .

می بینمت هنوز

همراهِ لیلی و شیرین و کیمیا

بی پای رفتن و بی دست اختیار

بی فرصتِ گزینش و در متن اضطراب ،

گیسو سپید کرده و دل خسته زانتظار .

بانویِ من !

نوباوه یِ جهان ندیده یِ دامانِ یزدِگرد

می بینمت به یـثـربِ تاریخ ،

تـاراج می شوی .

می بینمت که بر سر بازار بلخ و شام

با مایه هایِ غارتِ استخر و تیسفون

چوب حراج می خوری و پیش گریه ام

آماج می شوی.

بانویِ من !

آئینه یِ مکدر پروین خسته جان

تصویر پر غبار تو را ، نازنین من ،

در پیش دیده یِ پر وحشتم نهاد

صدها شیار پرسش بی پاسخ زمان

پیشانی بلند تو را ، نازنین من

از هم گسسته بود .

دیدم تو را ،

در تو به تویِ لب به لب از آهِ آینه

دیدم تو را ،

مثل هزاره هایِ ز سر برگذشته ات ،

دستی برآمده از دخمـه هایِ خوف ،

دیواره هایِ صبر دلت را شکسته بود .

بانویِ من !

بانویِ هفت ساله یِ هفتاد ساله ام !

ای دختِ مرده در رَحِـم آرزویِ خویش ،

می بینمت دوباره در پی این سال هایِ رنج

همراهِ قافله یِ تهمتی عظیم ،

بر پشتِ اشتر تاریخ ، مانده ای .

من شاهدم که بشیرانِ واحـه ها

قلبِ تو را به شیر شتر ، تاخت می زنند

می بینمت به حرف و حدیث قبیله ها

جاری چو نهرهای پراز شیر و از عسل ،

اما ز بحثِ عشق

در صدر و ذیل کلام غریـبـشان

سطری ندیده ای ، حرفی نخوانده ای .

بانویِ من !

ای مریم همیشه مریم تاریخ تلخ من

می بینمت دوباره به گودالِ اتهام

بارانِ سنگ فرو می کشد تو را

آری درست دیده ای این بار نازنین

سنگِ نخست را

عیسا به سویِ تو پرتاب می کند .

بی هوده است شِکوه دگر نازنین من

بی هوده قلبِ کوچکِ در تب نشسته ات

زین چشمه های ِ خشک ،

از روی سادگی ، طلبِ آب می کند .

بانویِ من !

امروز روز توست

باور نمی کنی که روز تو هم می رسد ز راه ؟

یک روز سرد و ساکت و سرشار از دروغ .

یعنی که رویِ این همه تاریخ ، نازنین

خط می کشیم و نقطه و . . . آغاز می کنیم ؛

یعنی دوباره زاده می شوی از دنده یِ کسی

یعنی دوباره طرد شدن از بهشت پاک

یعنی دوباره غـار ، حَرَم ، خواب و رختخواب

یعنی دوباره مقنعه با حکم شیخ شهر

یعنی دوباره خانه نشینی به اذن شرع

یعنی دوباره پایِ نرفتن ، دوباره نـنـگ .

آری رسیده روز تو ای نازنین ز راه

یک روز تلخ و تیره و افتاده از فروغ .

جمشید پیمان ، 3 ـ 3 ـ 2009

سایت نویسنده: http://www.glashaus.blogfa.com/

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.