چادر موروثی

این درد دل یک مادر ایرانی ست که دختری 9 ساله دارد. این مادر مینویسد: یک بچه 9 ساله، در حالی که فاقد هرگونه قدرت، برای تصمیم گیری، انتخاب یا مقاومت است، ناگزیر به قواعد لباس پوشیدنی که بزرگترها برایش تعیین کرده اند تن می دهد بدون آن که بداند چادر مشکی دیگر آن پیراهن آبی گلداری نیست که خوشش نیاید و نپوشد یا به دستور مادرش وقتی می روند خانه مادر برزگ مجبور شود بپوشد بلکه مجموعه قواعدی است که رفتار، گفتار و حتی طبقه اجتماعی او را، از پیش، تعیین می کند

تولد 9 سالگی دخترم است. به رسم هر سال، برای تولدش تنها دوستانش را دعوت می کنیم؛ براساس فهرستی که خودش درست می کند. در فهرست امسال، غیر از دو بچه همسایه، بقیه همه همکلاسی هایش هستند که بیشترشان را ندیده ام. از 25 دانش آموز کلاسشان، 10 نفر می آیند. هرکدام که وارد می شوند، کاپشن یا پالتویی به تن دارند که می توانند همان جا دم در در بیاورند اما چند تایشان از من سراغ اتاقی را می گیرند که بتوانند لباسشان را عوض کنند و من متوجه می شوم که زیر پیراهنهای توری یا گل گلی شان، روی یک جوراب شلورای نازک، شلوار هم پوشیده اند و می خواهند آن را در بیاورند. یک دفعه توجهم به نحوه لباس پوشیدن این دخترهای 9 ساله جلب می شود. از 10 نفری که آمده اند، 8 نفر روسری به سر دارند. با خودم می گویم: خب لابد به خاطر سرماست اما بعد که جریان شلوار پیش می آید، مساله برایم جدی تر می شوند؛ به خصوص اینکه برای محافظت از سرما می شود کلاه هم سر کرد. برای اولین بار در 9 سالی که از تولد دخترم می گذرد می بینم که بیشتر دوستانش را پدر و مادرهایشان با حجاب کامل به تولد فرستاده اند! در حالی که پارسال اصلا اینطور نبود؛ البته بماند که پارسال برای اینکه دخترم خیلی دلش می خواست یکی از دوستانش بیاید تولد و پدر او گفته بود به شرطی اجازه می دهم که موسیقی پخش نشود و بعد کوتاه آمده بود و گفته بود: فقط آهنگ تولد مبارک پخش شود، همسرم مجبور شد تمامی ورژنهای آهنگ تولد مبارک را پیدا کند و بریزد روی یک سی دی و ما هم هزار بار این آهنگها را از اول تا آخر بگذاریم!

 

چند روز بعد، دخترم که از مدرسه آمد گفت: مامان جشن تکلیفمون افتاده بعد از عید! باید چادر و جانماز بخری. من هم گفتم: حالا تا اون موقع خیلی مونده برای اینکه چادر نماز رو نمی شه از مغازه خرید، باید دوخت . (بعد فکر کردم شاید چادر نماز ملی آماده هم وجود داشته باشد. یعنی سرمایه داری و بازار ناشی از مراسم همگانی جشن تکلیف اساسا اقتضا می کند مثلا پکیج جشن تکلیف در بازار باشد و ندیدن من، دلیل نبودنش نیست!) وسط همین حرفها بود که از دخترم پرسیدم: توی کلاستون چادری هم دارید؟ گفت: آره، دو تا! بعد اسمهایشان را گفت و گفت که تا توی حیاط مدرسه چادر سرشان است و بعد در می آورند و می گذارند توی کیفشان.خیلی دلم می خواست می توانستم با این دو دختر حرف بزنم و بفهمم زمانی که پدر یا مادر یا هر دوی آنها بهشان گفته اند دیگر باید چادر سر کنند، چه استدلالی برای این دستور آورده اند؟ آیا اصلا استدلالی آورده اند؟ آیا مثلا مادر گفته است: چون من چادر سر می کنم تو هم باید سر کنی؟ یا اینکه استدلالی که این روزها خیلی باب است که برای محافظت از خودت باید چادر سر کنی؟ و اینکه ذهن کودکانه این بچه ها چطوری این موضوع را تجزیه و تحلیل کرده؟ چطور با این واقعیت که بیشتر بچه های کلاس و مدرسه چادری نیستند و اینکه خیلی از آنها، مثل دختر من، از فرصت روزهای زمستانی استفاده می کنند و به جای مقنعه، فقط کلاه سر می گذراند مواجه شده اند؟ آیا قضیه به همین سادگی که در این وبلاگ کلیک کنید

 

روایت و تصویر شده پیش رفته که "خانومها چادر می پوشند و مردها چادر نمی پوشند"؟ یا کار با هدیه و جایزه جلو رفته است؟ و از همه مهم تر، خیلی دلم می خواهد بدانم این دو دختر 9 ساله، ده سال دیگر با چادر چه خواهند کرد؟ آیا آن را مانند این طلبه وبلاگ نویس کلیک کنید

دوست خواهند داشت یا مانند بسیاری از زنان عضو خانواده های سیاسی کلیک کنید

همچون صلیبی بر دوش، تحملش خواهند کرد یا مثل خیلی از آدمهای دور و بر ما، چون میراثی کهنه و دست و پا گیر، دورش خواهند انداخت؟

هرکدام که باشد، یک واقعیت روشن است و آن اینکه "چادر موروثی"، و اساسا حجاب موروثی، آن هم برای دختری که با هر منطق و عقل سلیمی هنوز یک کودک است، یکی از غیرانسانی ترین شیوه های اجبار است که برخلاف اجبار حکومتی حجاب که همه می بینند و درباره اش حرف می زنند، آنقدر پنهان است که حتی وقتی فمینیستها یا محققان مسائل زنان خشونتهای خانگی را که دختران دچار آنند فهرست می کنند، جایی در آن فهرست پیدا نمی کند.

یک بچه 9 ساله، در حالی که فاقد هرگونه قدرت، برای تصمیم گیری، انتخاب یا مقاومت است، ناگزیر به قواعد لباس پوشیدنی که بزرگترها برایش تعیین کرده اند تن می دهد بدون آن که بداند "چادر مشکی" دیگر آن پیراهن آبی گلداری نیست که خوشش نیاید و نپوشد یا به دستور مادرش وقتی می روند خانه مادر برزگ مجبور شود بپوشد بلکه مجموعه قواعدی است که رفتار، گفتار و حتی طبقه اجتماعی او را، از پیش، تعیین می کند. او نخواهد فهمید که با چادر، قضاوت خواهد شد پیش از آن که حتی دهان باز کند و از اندیشه هایش بگوید. با چادر، متعلق به گروهی اجتماعی و منفصل از گروه اجتماعی دیگر می شود و....و سالها پیش از آن که همه این ها را بفهمد و بعد، آگاهانه چادر را انتخاب کند یا نکند، همه اینها جزیی از هویت او می شود که بعدها هیچگاه از آن خلاصی نخواهد یافت. این دختر حتی اگر در بزرگسالی بخواهد چادر را کنار بگذارد، با تجربه دردناکی مواجه خواهد شد زیرا سئوال زندگی او هیچگاه این نخواهد بود که چادر را انتخاب کنم یا نکنم؟ این انتخاب، پیش از آن که او قدرت انتخاب داشته باشد توسط دیگرانی انجام شده. بنابراین حتی اگر چادر را کنار بگذارد مجبور است مدام به این سئوال جواب دهد که : "چرا چادرت را برداشتی؟" در حالی که هیچکس از پدر و مادر او نمی پرسد: "چرا چادر بر سر کودک خود گذاشتید؟"

به زعم من، حتی آن که چادر موروثی اش را خوش می دارد نیز از حق انتخاب محروم شده زیرا هر گاه از خود بپرسد: آیا اگر من جز در این خانواده، در خانواده دیگر متولد شده بودم باز هم چادری می شدم؟ نمی تواند به سادگی پاسخی برای این سئوال بیابد زیرا چادر چنان کودکی او را شکل داده که تصور "من بی چادر"، مانند تصور "من بی من" برایش ناممکن است.

پی نوشت: گرچه بعضی ها در کامنتهای پستهای قبلی نوشته اند اما شما هم از تجربه خودتان و دوروبری هایتان درباره چادر بنویسید.

نویسنده: بی بی منور

 

برگرفته از: 
وبلاگ مسئله حجاب
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.