مترسک
18.04.2015 - 16:19

در کنار گوسفندان مشغول چرا، دو چوبان مغرور، سوار بر اسبان چوبین، ناگهان از دو سوی تپه های دشت چالدران به سوی همدیگر تاختند. 

چون به هم رسیدند، "یاووز سلطان سلیم"، اسب چوبینش را از لای دوپایش بیرون کشید و چنان بر سر "شاه اسماعیل" فرود آورد که از صدای بلند باد شکم او، خرگوشی که  در پشت تپه های چالدران به خواب ناز سالانه فرورفته بود، سراسیمه پا به فرار گذاشت!

درهنگام لاشخور پیری، ملبس به تن پوش عقاب، که گردنبندی از ستاره های سفید به دور گردن داشت،  چون تیری تیز پر، بر سر خرگوش هراسان فرود آمد و او را به چنگال گرفت. وسرمست از این شکار ساده، هماهنگ با ثانیه های زمان، بال و پر زد و کم-کم  از آنجا  دور شد. تا خرگوش در رویاهای بیکرانش، به وسعت خواب خوش خاورمیانه، برایش تخم طلا بگذارد.

گوسفندان چوپان مغلوب، خواب فتح علفزارهای هخامنش را می دیدند. آنها به قصد انتقام از ارواح هم بستر با چنگیزخان و عمربن خطاب، در آغوش هم آرمیده بودند؛ ندای "هل من ناصر ینصرنی" اسب کوروش  را که عمامه به سر داشت پاسخ دادند:

" ای عزیز تو آسوده بخواب، ما در رکاب سردار عارف و الهه مهربانی بیداریم و انتقامت را از  این عرب سوسمارخور و ترک بربر خواهیم گرفت."

اما در این هنگام همهمه ای از میان یاران به پا خواست که:

" تند نرو عزیز! تکلیف ما چه میشود  که هم عرب و ترکیم؛ و هم علفزارهای تازه  نمی خواهیم ؟"

 راه چاره را نزد کاهن پیریافتند و دست به دامان وی شدند:

" ای دوست چکار کنیم با این جماعت پان، که اطرافمان گرد آورده ایم؟"

کاهن نقاشی بمب هسته ای و خط قرمزش را تمام کرد و دستی بر سر طاسش کشید و یا حسین گویان گفت:

" وای از دست این ها. مترسک شما برای خوف، بیست میلیون نه، بل ارتش هفتاد میلیونی می خواهد!"

دهن گشادان به دنبال ارتش هفتاد میلیونی بودند. چون افسار اسب حضرت ابولفضل را که مزین به نقوش سرستون های تخت جمشید بود نمی توانستند بر گردن عرب های خودی بیاندازند، امید از کف دادند و یک صدا فریاد زدند:
" گور پدر هر چه عربه سوسمار خور!"

Missing media item.

و آن حمال نحیف با پیراهن پاره-پوره، با مارک  داس و چکش .
و «سردار» دهن گشاد کشور گشا، با طمع هم خوابگی گلزار، از بالای دیوار حیاط  خانه، رستم بیگ را می پایید.
 چون سرور خوش صدا را دید که برای گلزار ترانه های ترکی می خواند، به یاد سخنان کاهن پیر افتاد . و به فکر سر به نیست کردن سرور و دوختن لباس نظامی برای عروس آینده اش فرورفت.
لباسی با تار و پود تازه- به اسم آذری- که گویا نغمه های ترکی سرور را از یادش خواهد برد و خاطره های پدران قزلباش اش را برایش زنده خواهد کرد.
لباس عروسی ، که گلزار بر تن خواهد کرد. تا مترسک باستانی شان عقد آن دو را برعلفزارهای تازه فتح شده کربلا بخواند.
و هنوز که هنوز است حمال بیچاره  زیرآن تن لش فریاد میزند: " بس منیم بیر عابباسیم هارا گئتدی"( پس یک عباسی من کجا رفت)؟

 Missing media item.

خییار دَدندی 

گونلرین بیرینده  کلیسه کئشیشلری، موسلمان بیر کیشینی خریستیان ائتمه یه چالیشیردیلار و آخشاما قدر کیشینین قولاغینا آری کیمی او قدر ویزیلدادیلار کی، آدام ائرته سی گون کلیسه یه گئتمه یه راضیلاشدی.  ائرته سی گون کیلیسه ده مئحرابین اؤنونده باش کئشیش، دیزلری اوستونده اوتورتدو و موقددس سودان اوستونه سپیب اونا دوعالار اوخودو:

- بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خریستیانسان

بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خریستیانسان

بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خریستیانسان

او گوندن سونرا او کیشی خریستیان اولوب و کلیسادا قالدی. یئدی، ایچدی، یاتدی و دوعالار اوخودو.

آمما آیلار دولاندی و بؤیوک پرهیز و یا " لئنت " گونلری گلیب چاتدی. قیرق گون بویونجا بیزیم تازا خریستیان اولان کیشی، ات یئمکدن محروم اولاجاقدی.

یازیق کیشی ایلک گونلری بیر طهر گئچیرتدی، آمما بیر نئچه گوندن سونرا آرتیق صبری داشدی و کلیسه نین باغچاسینا گئدیب، تویوق قفسیندن اتلی جانلی بیر تویوغو ائشیگه چیخارتدی. سونرا بیر الینی تویوغون باشینین اوستونه قویوب، اونا دوعالار اوخودو:

- بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خییارسان

بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خییارسان

بابا تانریدیر، اوغول تانریدیر، موقددس روح تانریدیر، سن ده خییارسان

اوندان سونرا او خییارا دؤنوشن تویوغون، باشینی کسیب پیشیردی و جانا سینر یئدی. ائله کی قانی دویدو، گئتدی باش کئشیشین اوطاغینا و اونا دئدی کی:

- بیر باخ منه! بوندان سونرا من، بابا، اوغول، و موقددس روحلا هئچ ایشیم یوخدو فقط بونو بیلکی

" من تورکم، آذری ننه ن دی، خییاردا ددندی "

 

 خیار باباته

روزی از روزها کشیش های کلیسا، سعی در این داشتند که فرد مسلمانی را به دین مسیحیت دعوت کنند. از صبح تا شام مثل زنبور آنقدر تو گوشش وز وز کردند  که آخر سر آن مرد قبول کرد فردا به کلیسا برود. روز بعد پدر مقدس او را مجبور به زانو زدن جلوی محراب کلیسا کرد. بعدش از آب مقدس رو سر و صورتش پاشید و برایش دعاهایی را خواند.

- پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو مسیحی هستی

پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو مسیحی هستی

پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو مسیحی هستی

از آن روز به بعد آن مرد توی کلیسا ماند. خورد و خوابید و دعا خواند. اما ماها گذشت و روزهای پرهیز بزرگ و یا " لنت " فرا رسید. چهل روز سراسر، آن مرد تازه مسیحی شده از خوردن گوشت محروم شد.

مرد بیچاره روزهای اول را یک جوری سپری کرد، اما بعد چند روز دیگر صبرش به لب رسید و به سمت باغچه کلیسا رفت و از توی قفس مرغ ها، مرغ چاق و چله ای را بیرون کشید. بعد یک دستش را بر سر آن مرغ گذاشت و شروع به دعا خواندن برایش کرد:

- پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو خیار هستی

پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو خیار هستی

پدر خداست، پسر خداست، روح القدس خداست و تو خیار هستی

 سپس مرغی را که به خیار تبدیلش کرده بود سر برید و پخت و بعد نوش جانش کرد. بعد از اینکه شکمش سیر شد، به اطاق پدر مقدس رفت و به او گفت:

- ببین! من دیگر کاری با پدر و پسر و روح القدس ندارم، فقط این را بدون که:

" من یک ترکم. آذری مادرته، خیار هم باباته "

 

 

 

 

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

آ. ائلیار

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما