به برنامه پرگار: او تنها چند کتاب خوانده بود!

اولین ضربه تا مغز استخوانش نفوذ می کند طوری که خارج شدن درد را از تیزی نوک دماغ تا بن ناخن‌های دست حس می کند. سوزشی که پیچیدن سیم های نازک دور موچ پایش به وجود آورده. فریاد می زند: «غلط کردم دیگه کتاب نمی خوانم.» ضربات بعدی. تمام صورتش گر گرفته. در ضربه دهم دیگر قادر به کنترل خود نیست. سرش هزار خروار شده، حس می کند دو گوی آتشین به کف پایش بسته شده درد! درد! «می گویم! می گویم!» بازش می کنند. قادر به بلند شدن نیست. نمی تواند پایش رابر روی زمین بگذارد...

تا نیمه بدنش داخل یک کیسه برزنتی قرار گرفته، کیسه در فاصله بین صندلی جلو وعقب یک جیپ ارتشی است. سرش بین  پاهای  یکی از دو گروهبانی است که در صندلی عقب نشسته اند. هر از چندی یکی از آن ها مشتی حواله صورتش می کند "پدر سوخته نان اعلیحضرت می خوری وکتاب کمونیستی در پادگان دست این وآن می دهی ؟" تمام مسیر زنجان تا تهران در چنین وضعیتی طی می شود. داخل شهرتهران چشمهایش را می بندند. توان ایستادن ندارد کمرش راست نمی شود دردی سنگین از کمر به پائین فلجش کرده است.

از راهرو‌ها واطاق‌هائی عبورش می دهند و نهایت در اطاقی بزرگ و مجلل چشم یند از چشمش بر می دارند. در صدر اطاق میز چوبی بزرگی است که مردی میانسال با لباس شخصی در پشت آن نشسته است. مرد بر چهره‌اش نگاه می کند. "خوب, می بینم ادبت کرده اند! این جا ارتش نیست، از این اطاق که رد شوی حسابت با کرم الکاتبین است؛ در آن طرف اطاق بطری است، اجاق است وشلاق! هنوز مو بر صورتت نروئیده دهنت بوی شیر می دهد وآنوقت داری در ارتش اغتشاش می کنی؟ می‌دانی چه مجازاتی در انتظارت خوابیده؟ با با زجوهایت همکاری کن، من هم اگر خوب بر خورد کنی سفارشت می کنم که زیاد اذیتت نکنند.

از لحظه دستگیری ترس تمام وجودش را فراگرفته است. زمانی که در ضد اطلاعات زنجان با فانوسقه به جانش افتادند وسگگ آهنی فانوسقه به زانو واستخوان‌های پایش خورد، فهمید که در بد مخمصه ای افتاده است. در این اطاق بزرگ پشت آن چهره سنگی حس بی پناهی ترسناکی به اودست می دهد. قادر به سخن گفتن نیست. باردیگر چشمهایش را می بندند. از اطاقی به اطاقی.  «پایت را بالا بیاور !»، حس می کند از دروازه ای رد می شود وارد دالانی می شود؛ دالانی که صدا در آن می پیچید .صداهائی مبهم همراه بافریاد های درد آلود.

  باهمان چشمان بسته، سنگینی وحشت زای جائی را که وارد شده احساس می کند. در اطاقی چهار گوش چشم بند را برمیدارند. "بنشین !"؛ می نشیند! مردی با لباس افسری شهربانی بالای سرش ایستاده است. قیافه بی رحمی دارد چشم های شیشه‌ای آبی، با یک بریدگی زخمی عمیق بر بالای پیشانی طرف راست که تا وسط گونه اش ادامه می یابد و چشم راستش رابه طرز عجیبی ترس آور وبی روح می سازد. مانند یک چشم شیشه ای مات. لگدی به پایش میزند "مثل بچه آدم حرف هایت را بزن و نگذار خودم روی اجاق بنشانتمت". در این فاصله لباس هایش را در می آورد ولباس زندان را می پوشد. گذشت نیم قرن اجازه نمی دهد که رنگ لباس را به خاطر بیاورد لباسی بین خاکستری وقهوه ای از جنس دبیت. دستش را می گیرند وارد حیاطی می سازند.

 از زیر چشم بند قسمتی از حیاط وحوض وسط آن را می‌بيند، ونیم دایره مقابلش را. صدای فریاد های مختلف و مکرر در این حیاط به وضوح شنیده می شود، یکی را دارند می دوانند. او فریاد می زند وبازجوئی با شلاق به پشتش می کوبد. دلش فرو می ریزد ترس بر وجودش چنگ می کشد. در همان طبقه اول، درب راهرو بلندی را باز می کنند؛ درب آهنی با صدای بلند و گوشخراشی باز وبسته می شود. راهروی بلندی است با راهرو های کوچک بر دو طرف آن که هر راهرو چند سلول را در خود جای داده است؛ باکفی از موزائیک یک دست. راهرو چون حفره‌ايست که به جهنم دهان باز کند. پشتش می لرزد، چونان دانته در سفر به دوزخ. وقتی که بر دروازه دوزخ می رسد وهادس را نشسته بر دروازه آن می بیند. با نوشته ای بر بالای سر.

« این جا هیچ امیدی نیست!» به داخل سلولی پرتابش می کنند. سلول 11. فضائی تاریک با یک لامپ کم رنگ بر بالای سوراخی روی در آهنی که سو سو می زند؛ بایک پنجره کوچک به بیرون درنزدیکی سقف که بوی تعفن بدی را در این فصل گرم مرداد ماه به داخل انتشار می دهد. کف سیمانی با یک پتوی سربازی. چیز بیشتری وجود ندارد. در گوشه سلول کز می کند. فضا هراسانش کرده، هنوز کم سن تر از آن است که تسلط کامل بر خود داشته باشد وبتواند افکار در همش را منظم کند. چه باید کرد؛ هم می ترسد وهم می خواهد کسی را به دنبال خود نیاورد.

«کاری نکرده ام تنها چند کتاب وجزوه خوانده ام. کتاب هارا از دست فروش های تهران گرفته‌ام.» جزوه ها چه؟ تلاش می کند نام چند نفری را که به خارج رفته اند را بیاد بیاورد از آن ها گرفتم. نه! نه! روزی که به دانشگاه تهران رفتم، آن‌حا در جا‌دری دانشکده فنی بود، برداشتم. فکر می کند از کجا لو رفته است، «به چه کسانی این جزوه ها را دادم؟» به فیضی؟ مرتاضی؟ توژی؟ کدامشان را گرفته‌اند؟

 قرارش را با یکی از بستگا ن بسیار نزدیکش به خاطر می آورد؛ کسی که با او در ارتباط بود و از او جزوه می گرفت. «کافی است 24 ساعت مقاومت کنی من در آن فاصله مخفی می شوم و بعد اسم من را بده!» از یاد آوری این که نام اورا که به شدت دوستش دارد بدهد قلبش می گیرد. «خدایا کمکم کن فقط بیست وچهار ساعت.» بیادش می افتد که بیشتر از 24 ساعت است که دستگیر شده؛ او حتما حالا در جریان است. اگر نباشد چه؟ نه! نه! باید زمان بیشتری داشته باشد.

هنوز در حال جمع وجور کردن فکرش است که در سلول باز می شود. «بلند شو باید برویم !» چشم بندی بر او می‌زنند. نگهبان زیر بغلش را می گیرد. از راهرو رد می شوند صدای باز وبسته شدن گوشخراش درب راهرو! از پله هائی بالا می روند وسرانجام قرار گرفته بر صندلی آهنی دسته دار ارج. چشم بسته هم قادر است نوع صندلی را تشخیص دهد. یاد امتحان های دبیرستان و صندلی های ارج دسته دار می  افتد و هم کلاسی هائی که دور برش می نشستد؛ و حال غریب بی کس بر این صندلی که سخت آزارش می داد. نیم ساعتی می گذرد صدای پائی را پشت سرش احساس می کند، وپس گردنی سنگینی پیشانیش را به دیواری که مقابلش نشسته می کوبد. «فلان فلان شده حالا در پادگان جزوه وکتاب پخش می کنی! بد شانسی آوردی دست من افتادی که ...»، فحش هائی که تا آن موقع یسیاری از آن را نشنیده است. چشم بندش را می کشد. چشم بند از بالای سرش به سختی کشیده می شود ودر می آید. چیزی جز یک دیوار درمقابلش نمی بیند. لگدی سخت به صندلی می خورد همراه صندلی به زمین می افتد.

«بلند شو! م...». بلند می شود مقابلش مرد کوتاه قدی ایستاده، با موهای فرفری سیاه، پیراهن رنگی گلدار و شلوار سیاه دمپا گشاد با کفشهای پاشنه بلندی که قد اورا اندکی بلند تر نشان دهد. کابل کلفت سیاه رنگی بر دست دارد که دور گردن او می کشد و با ضربه ای نه چندان محکم بررانهایش می کوبد و به پشت میز خود می رود. «صندلیت را بردار ومقابل من بگذار وهر چه پرسیدم جواب بده. اگر درست جواب ندهی و بازی در بیاوری ...»، ردیفی از فحش.

 بعد ها می فهمد که  نام او هوشنگ است، هوشنگ فهامی. برگ سوال وجواب را مقابلش می گذارد و نهایت به این که جزوه ها را از چه کسی گرفته ای؟ «من جزوه ای نگرفته ام تنها کتاب خواندم.»؛  اولین ضربت شلاق از پشت میز که به شانه اش می خورد. فکر می کند این که چیزی نبود . «بگو جزوه هارا از کی گرفته ای؟» باز انکار! او نمی داند کدام جزوه، تنها می داند که هر چه هست مربوط به آن دو سه نفرسرباز دیپلمه‌ای است که به آن‌ها جزوه و کتاب داده است. کدامشان را گرفته اند؟ «من فقط کتاب خوانده ام. از پشت میز بر می خیزد دور می زند و با دست بر سرش می کوبد. کسی را صدا می کند.

«این فلان فلان شده نمی خواهد بگوید!» مردی سیاه چرده وبلند قد به داخل می آید، دو سیلی محکم بر گوشش می‌زند. پس گردنش را می گیرد بلند می کند «بچه مزلف...». دوباره چشم بند بر چشم از پله ها سرازیرش می کنند به اطاقی می برند همان طور چشم بسته روی تختی هولش می دهند. تختی است آهنی که سختی تسمه های آهنی آن را حس می کند. پاهایش را به لبه آهنی تخت می بندند طوری که کف پا ومچ بالاتر از آن قرا رمی گیرد. طپش تند قلبش را احساس می‌کند. ترسیده و هراسان است. هوشنگ داد می زند: «شماره پایت چند است ؟» ترسان جواب می دهد: «چهل ویک»، « فلان فلان شده چهل وشیشش میکنم .»

 اولین ضربه تا مغز استخوانش نفوذ می کند طوری که خارج شدن درد را از تیزی نوک دماغ تا بن ناخن‌های دست حس می کند. سوزشی که پیچیدن سیم های نازک دور موچ پایش به وجود آورده. فریاد می زند: «غلط کردم دیگه کتاب نمی خوانم.» ضربات بعدی. تمام صورتش گر گرفته. در ضربه دهم دیگر قادر به کنترل خود نیست. سرش هزار خروار شده، حس می کند دو گوی آتشین به کف پایش بسته شده درد! درد! «می گویم! می گویم!» بازش می کنند. قادر به بلند شدن نیست. نمی تواند پایش  رابر روی زمین بگذارد. گوئی پا برهزاران سوزن یا  براده شیشه می گذارد. کوهی از آتش! بغضی تا حد خفگی گلویش را گرفته می خواهد گریه کند. مجبورش می کنند با همان پاهای زخمی راه برود پاهایش ورم کرده اند. دمپائی‌ها را به دستش می دهند. «هنوز خیلی مانده تا چهل وشیش شود !»

 مجددا به اطاقش بر می گردانند. دست هایش بیحس است قادر به نوشتن نیست. می گوید: «غلط کردم دیگه نمی خوانم هر چه بگويید می نویسم. جزوه ها را از دانشکده فنی برداشتم!»، که هوشنگ هجوم می آورد؛ مشت ولگد. کسی وارد می شود صدای او را می شنود،«بچه خوبی است اذیتش نکنید همه چیز را می گوید!» واحساس می کند کسی دست بر سرش می کشد. اندکی احساس راحتی می کند. اما قادر نیست اسم کسی را بیاورد از دانشکده فنی برداشتم. باران مشت ولگد هوشنگ. فحش می دهد با کابل بر پشت وپایش می کوبد. «فلان فلان شده! من دهان همایون کتیرائی را باز کردم تو که انگشت کوچکه اون هم نیستی». بشدت می کشد تمام دکمه ای نیم تنه اش پاره می شوند به زمین می افتد. بازجو پایش را روی کله اش می گذارد. کابل آویزان شده از دستش درست به موازات چشم های اوست، مانند ماری تکان می خورد.

 کسی را وارد اطاق می‌کنند؛ «بگو جزوه را از چه کسی گرفته‌ای». صدای ترس خورده و گریان فیضی را می شناسد. «از او گرفته ام»؛ و ضربه پای هوشنگ بر صورتش. بلندش می کند. «حالت را جا می آورم بچه...»، «می‌فرستمت هوا؛ آدمت می کنم!» وساعتی بعد، او را آش و لاش شده، به سلولش بر می گردانند. او اعتراف کرده است. نام کسی را که صمیمانه دوست داشت گفته است. یاد خواهرش می افتد؛ او چه خواهد گفت وقتی که پسرش را دستگیر می کنند؟ گریه امانش نمی دهد. های های گریه می کند! توان کنترل خود را ندارد. احساس می کند نفس کم می آورد. می خواهد بخوابد؛ درد در تمام وجودش می‌پيچد. «کاش می‌مردم!»

کسی به دیوار سلولش به طور رتمیک می کوبد. نمی داند چرا؟ می ترسد! جوابی نمی دهد. روی زمین افتاده دل و روده‌هايش کشیده می شوند. کاسه روحی کج و موجی در کنج سلول نهاده اند؛ داخلش برنج با خورشت قورمه سبزی است، که سبزی های آن دور کاسه ماسیده وخشگ شده اند. غذای مانده از ظهر و حال ساعتی از شب گذ شته است. بی‌اختيار به کاسه هجوم می آورد ولع عجیبی دارد؛ بادست شروع به خوردن می کند دست‌هايش خونی‌اند، اما متوجه هیج چیز نیست. آه که چه طعم لذیذی دارد! سبزی های خشک شده بر دیواره کاسه را با انگشت جمع می کند می لیسد. هنوز گرسنه است. احساس گرسنگی می کند. اما چیزی مانند یک گردو بین مری ومعده اش گیر کرده می خواهد بالا بیاورد. نگهبان را صدا می زند. کسی دریچه روی سوراخ در را بالا می زند. «می خواهم دستشوئی بروم !»؛ «نیم ساعت دیگر نوبتت می شود.» او کنترل ادراش را از دست داده است؛ بخشی از شلوار خود را خیس می کندبه سختی خود را فشار می دهد و مدتی بعد نگهبان در را باز می کند. قادر به پوشیدن دمپائی ها نیست. پای برهنه به طرف دستشوئی می رود. سلو لش انتهای راهروست. تنها یک دهلیز با دستشوئی فاصله دارد. به سختی بالا می آورد. ادارش خونی است. به سلول بر می گردد. صدای فریاد از دور به گوش می رسد. «آیا اورا آورده اند؟»، «دارند شلاق می زنند؟». نفرتی سخت وجودش را می گیرد. مگر با انسان هم چنین کاری می کنند. «مجازات خواندن یک کتاب، يا یک اعلامیه این است؟»

 صدائی در راهرو می پیچد. مردی فریاد می زند: «گه خوردم! غلط کردم!» صدای شلاق را می شنود.« مادر ... چهار دست وپا راه برو.» باز شلاق؛ «صدای سگ در بیاور!»  اندکی مکث و صدای شلاق و مردی که صدای سگ در می آورد: «عو عو عو!»

بخشی از خاطرات زندان در زمان شاه  

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.