خیال مبارزه

دنیای عجیبی است. دنیایی که در آن، دو دوست فراموش کرده اند، چاره ای جز فهمیدن زبان همدیگر برایشان باقی نمانده است

 

 

 

- پدر سوخته! الآن نشونت می دم با کی طرفی. بهت گفتم که اول من دیدمش.

- کور خوندی، عوضی! اول من برش داشتم، پس سکه مال خود خودمه.

زیاد تعجب نکنید. این صحنه برای خیلی هایمان زیاد هم بیگانه نیست. حداقل برای آقایون. برای خانم های عزیز هم خیلی متاسفم که در ایام خوش کودکیشان، چنین تجربه ی آموزنده ای نداشته اند و به هنگام قدم زنی با دوست عزیزشان در پیاده رو، سر تصاحب سکه پنج تومنی که جلوی پایشان سبز شده بود، نتوانسته اند به جان هم  بیفتند.

درست است که کشوری ثروتمند مثل ایران، خیلی شباهت به سکه پنج تومنی کف پیاده رو را ندارد، اما شنیدن جملاتی شبیه به این که " شما ترکهای مهاجر بایستی به سرزمین آباء و اجدادیتان، مغولستان برگردید "، ویا برعکسش، " نه خیر، مهاجرین واقعی، شما قوم فارس هستید که از دیار پدرانتان، افغانستان به ایران کوچ کرده اید "، بی شباهت به دعوای آن دو دوست، نیست.

حال که حرف از دعواهای دوران کودکی به میان آمده، بد نیست به پز دادن مال ومنال همدیگر و به رخ کشیدن قهرمانی بابای خود و تحقیر پدر طرف مقابلمان نیز اشاره ای داشته باشیم.

مثلا یکی می گفت: " پدر من کاخی دارد، یک سرش اینور دنیاست، سر دیگرش آنور دنیا ". و دومی هم می گفت: " پدر من هم چوب درازی دارد که باهاش ابرهای آسمان را جمع می کند " وقتی هم که رفیقش ازش می پرسید: " چوب به این درازی را کجا نگه میدارید "

جواب می داد: " توی کاخ پدر تو "

واقعا آدم در فهمش دچار مشکل می شود که جار کشیدن اینکه، " آی! کوروش کبیر بزرگمرد تاریخ بشریت بود و فلان، آی! عدالتش اینچنین بود و بهمان "، چطور می تواند کاخ پدرش را از گزند تجزیه حفظ کند و مدافعین حقوق ملیت ها را که آموزش زبان مادری و احیای تاریخشان را بهانه ای جهت فرو کردن چوب دراز پدرانشان توی کاخش را دارند، سر جایشان بنشاند. لابد تکرار و گوشزد کردن مداوم رشادت های آن ابرمرد تاریخ ایران، می تواند جلوی تجمع ابرهای هویت طلبی را بر فراز آسمان کاخ  پدری اش و بارش بارانهای تجزیه بگیرد.

ویا فحش و ناسزا به آن قهرمان ساختگی و جستجو و تحقیق های شبانه روزی برای برملا کردن تاریخ جعلی وی، گو اینکه بسان ضربه ای است که هویت طلب مبارز بر پیکر تمامیت خواه فاشیست وارد خواهد آورد. آنچنان ضربه ای که  تا حریف به خود نیامده، پنج تومنی کف پیاده رو را تصاحب کرده، پا به فرار گذارد و شروع به چیدن دیوار کشورهای مستقل کردستان، آذربایجان و عربستان درداخل ایران نماید.  

 

دنیای عجیبی است. دنیایی  که در آن، دو دوست فراموش کرده اند، چاره ای جز فهمیدن زبان همدیگر برایشان باقی نمانده است و فراموش کرده اند که پنج تومنی را می شود قسمتش کرد. دنیای عجیبی که تویش، یکی آن دو را به جان هم انداخته، و پنج تومنی را کش رفته.

دنیایی که در آن، خواب خوش کاخ خیالی، دیده را به روی کوخ های واقعی و ویران کور کرده و دیگر برای چوب دراز هویت طلبی اش نه در کویر خشک و شوره زار آذربایجان کاخی بر جای مانده، نه در ویرانه ای به اسم خوزستان ویا کردستانش.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای محمد احمدی زاده....در این دنیای عجیب و غریب شما را دعوت به دیدن کلاس درس موسیقی موغام به وسیله استاد « عالیم قاسیم اوف» رادر دستگاه ( بیات شیراز--عروس موغام ها) را می کنم.. این کلاس شاگردانی مثل دختر استاد ( فرگانه) و چند شاگرد از تبریز می باشد....
https://www.youtube.com/watch?v=HkBwyPXNtzk