« من تو را به پادشاهی رسانده ام »

تو نمی توانی مزرعه ی عشقم را بمب باران کنی
"من روح تو را تسخیر کرده ام سال هاست سال هاست "
و "جسم تو را به پادشاهیِ رسانده ام رسانده ام "
و تو از این واقعیت نمیتوانی گریزان باشی نمیتوانی

 

تو نمی توانی مزرعه ی عشقم را بمب باران کنی 
من روح تو را تسخیر کرده ام سال هاست سال هاست 
و "جسم تو را به پادشاهیِ رسانده ام رسانده ام " 
و تو از این واقعیت نمیتوانی گریزان باشی نمیتوانی 
و تو این واقعیت را می پذیری و دست هایم را غرقِ بوسه می سازیم 
دست هایی که "سرنوشت" تو را نوشت غرق بوسه می سازی
 
این دست های من بود که سرنوشت تو را نوشت 
این دست های من بود که سرنوشت تو را نوشت
 
تو را دوست دارم "من " با عشق خود به تو آرامش می بخشم 
و "روح تو را که احتیاج فوری به آرامش دارد آرامش خواهم بخشید " 
و خداوند می داند که فقط این عشق من هست که به تو آرامش می بخشد
و خداوند می داند می داند تو به اندازه ی این دنیا دشمن داری دشمن داری 
و خداوند می داند هیچ کسی به اندازه ی من تو را دوست ندارد 
و هیچ کسی به اندازه ی من حاضر نیست بی تو زندگی کند
 
من با عشق خود تو را زنده نگه خواهم داشت 
تا زنده بمانم با تو زندگی کنم با تو زندگی کنم 
حتی اگر سهم من از زندگی فقط یک روز زندگی در کنار تو باشد 
آن یک روز برای من صد سال زندگی در کنار تو خواهد بود
اما من دوست دارم تا ابد در کنار تو باشم تا ابد تا ابد 
و عشق نیروی متحرک قلب های من و تو خواهد شد
 
تو را دوست دارم تو را دوست دارم 
مثل نیاز به نفس کشیدن در تمام سلول های تنم 
مثل نیاز به جاری بودن خون درتمام رگ های تنم 
تو را دوست دارم در ادامه ی این زندگی 
تو را دوست دارم برای ادامه ی این زندگی
 
این زندگی ست که دوست دارد تو را نفس بکشد 
این زندگی ست که دوست دارد تو را حس کند 
این زندگی ست که دوست دارد تو را ببیند تو را لمس کند 
این زندگی ست که دوست دارد تو را داشته باشد تو را داشته باشد
 
تو را دوست دارم به این دلیل که به تو احتیاج دارم 
تو را دوست دارم به این دلیل که به من احتیاج داری 
"تو به من بیشتر احتیاج داری می دانی می دانی " 
تو بیشتر ازاینکه من به تو احتیاج داشته باشم 
تو به من احتیاج داری تو به من احتیاج داری
 
تو نمی توانی مزرعه ی عشقم را بمب باران کنی 
مزرعه ی عشق من یمن نیست که بمب باران شود 
مزرعه ی عشق من عراق نیست که بمب باران شود 
مزرعه ی عشق من سوریه افغانستان نیست که بمب باران شود 
مزرعه ی عشق من پر ازگل های عاشق دریک جهان پر از سیاست است
 
عشق راه حل نظامی ندارد 
عشق راه حل سیاسی ندارد 
عشق راه حل اقتصادی ندارد 
عشق را نمی شود بمب باران کرد 
عشق را نمی شود به مذاکره گذاشت 
عشق را نمی شود با پول خرید و ساکت کرد
تنها راه حل عشق به عشق رسیدن است 
تنها راه حل عشق عشق را در آغوش گرفتن است
 
تو نمی توانی مزرعه ی عشقم را بمب باران کنی 
"من روح تو را تسخیر کرده ام سال هاست سال هاست " 
و "جسم تو را به پادشاهیِ رسانده ام رسانده ام " 
و تو از این واقعیت نمیتوانی گریزان باشی نمیتوانی 
و تو این واقعیت را می پذیری و دست هایم را غرقِ بوسه می سازی 
دست هایی که "سرنوشت" تو را نوشت غرق بوسه می سازی
 
 این دست های من بود که سرنوشت تو را نوشت 
 این دست های من بود که سرنوشت تو را نوشت 
من تو را به پادشاهی رسانده ام رسانده ام 
 
 
مهناز هدایتی
تاریخ انتشار شعر 19/1/2016 
تاریخ سرودن شعر 7 اکتبر2015
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من در لابلای شعر‌های زیبای شما، تلالو اندیشه پست مدرن را به عینه شاهدم، به نظر من سبک شما، انقلابی‌ در دنیایی شعر و ادب فارسی‌ ایجاد خواهد کرد، لطفا بیشتر شعر بگویید، ادبیات فارسی‌ با وجود تولید لشگری از شاعران، وارد دوران جمود شده بود، با سبک شما، کلمات بسان قطره‌های باران، در فضای آزاد، می‌‌رقصند و این رقص چیزی جز، غلیان پست مدرنیزم در اندیشه شما نیست.