نشست مادرانه

به یاد جانباخته، بهنود رمضانی
چشمهایمان همچون چراغ، دل تاریکی را خواهد شکافت تا آیندگان بدانند در این زمان، زنان و مردانی بودند که در مقابل بیداد بر دادخواهی پافشاری کردند

 

در پنجمین سالگرد جان باختن زنده یاد بهنود رمضانی، نشستی به میزبانی حوری گلستانی، مادر این جانباخته، و با شرکت شماری از کنشگران اجتماعی برگزار شد.

بهنود رمضانی، دانشجوی 19 ساله ای بود، که در شب چهارشنبه سوری 1389 در نارمک تهران به دست مزدوران رژیم جمهوری اسلامی کشته شد.

شعله پاکروان این نشست را اینگونه بازگو می کند:

 

نشست مادرانه را در خانه ی حوری برگزار کردیم .

نشستی با یاد بهنود . چند نفری به جمعمان اضافه شده . زنانی مصمم برای دادخواهی . شهین نیامد . سالگرد فقدان خواهرش بود و همزمان با مادرانه ، مراسم داشت .

تصمیم گرفتیم در باره ی مفاهیمی زیربنایی همچون دادخواهی و دموکراسی برنامه مطالعاتی بگذاریم . کتابهایی را معین کردیم که در نشست بعدی به نقد و بررسی آنان بپردازیم . ما مادرانی هستیم که هر روز جوانانی همسن و سال فرزندان جوانمرگمان را میبینیم و با آنان صحبت میکنیم . در مقابل نسل جوان احساس مسئولیت داریم . نسل جوانی که در جهانی نو زندگی میکند و نیازهای تازه ای دارد . نسل روزگار انفجار اطلاعات . به موازات این برنامه مطالعاتی به مرور اعلامیه جهانی حقوق بشر پرداخته ایم . اعلامیه ای که سالیان درازی ست در سراسر کره زمین پذیرفته شده اما ، نقض گسترده ی آن مثل زخمی بر کالبد بشریت دیده میشود .

این بار هر کداممان حرف دلمان را در دست گرفتیم . بقول ریحانم ، شاید گوشی شنوا در جهان پیدا شود . لحظه ای به تصاویر نگاه کردم و دیدم در این جمع کوچک مصداق بسیاری از ستمهای ممکن ، وجود دارد . از اعدام و شکنجه و تیر و تیغ و له شدن زیر چرخهای اتومبیل و زندانی و حبسهای ناروا و احکام سنگین ... تا ربودن فرزندی و انکار هستی ش . انگار این جمع مشتی است از خروارها مورد از نقض حقوق بشر . 

بعد از دو ساعت نشست مادرانه ، میهمانان پنجمین سالگرد سوگ بهنود ، یکی پس از دیگری وارد شدند . مراسم با دلنوشته ی حوری آغاز شد . دلنوشته ای که اشک حضار را جاری کرد . از دور شانه های لرزان و چشمهای اشکبار پدر امیر جوادی فر ، ببش از همه توجهم را جلب کرد . مردی که میبایست غم مرگ جوان زیبا و رعنایش را به تنهایی بدوش بکشد . در سکوتی مردانه . پدر بهنود درد او را درک میکرد . دستهایش را بر شانه اش گذاشت و تابلویی از همدلی دو مرد داغدار ترسیم کرد که در قاب دوربین ثبت شد . تابلویی که زیبایی پشتیبانی و حمایت همدردان از یکدیگر را نشان میداد . 

حوری یکی از میهمانانش را معرفی کرد . زنی کوچک اندام که جهانی از تراژدی را بر دوش داشت . 5 فرزند آواره و اعدام شده . یکیشان نوزده ساله بوده که اعدامش کرده اند . برادرش نیز اعدام شده بود اقبال این زن ، بر نامرادی چرخ گردون ثبت شده بود . زنی آسیه نام ، که فرزندانش را بر رود خروشان روزگار میدید اما به خدا توکل داشت و پاره های جگرش را به او سپرده بود . 
برادر هنرمند بهنود قطعه ای را با ساز اجرا کرد که با همخوانی حاضران همراه شد . این همخوانی آغازی شد بر چند سرود دیگر که هرکدام معنا و مفهوم خاص خود را داشت . چند بانو به نمایندگی از مادران پارک لاله نیز در جمع میهمانان بودند . بانوانی که همدل و همراه مادران داغدارند . 

زندانیان نیز نماینده هایی داشتند . پسران و دخترانی که با وثیقه های سنگین آزاد شده اند . چشمهای امید ، غمگین تر از روزی است که به دیدارش رفتم برای تبریک آزادیش . صورتش مملو از اندوه است . اندوه دوستانش که مثل شمع در حال آب شدن هستند . افشین ، جوانی که سالم به زندان رفت و اکنون دهها بیماری از جمله سرطان روده بر جانش خیمه زده و در زندان میناب ایام حبس بی پایانش را میگذراند بدون هیچ درمانی . حق دارد امید ما که غمگین باشد . مگر میشود جفا بر جوان را دید و غم نخورد ؟ مگر میشود بهترین جوانان یک کشور را پشت میله ها دید و پژمرده نشد؟
آرش نیز با بار نوزده سال زندان بر دوش ، آه از نهاد همه مادران برمیاورد . در نبود مادرش ، او پسر همه ی ماست . درد او درد ماست و مادرانه شریک رنجهایی که در بهار جوانی میکشد هستیم . 
آه . برای فوج فوج جوانی که بهار عمرشان پشت میله های زندان ، خزان میشود . 

آه . برای صف به صف دختران و پسرانی که از دامنمان ربودند . سروهایی که زیر خاکند . خاکی که هر وجبش ، سیراب از خون جوان است . لاله زاری به وسعت یک سرزمین پهناور . به عمق تاریخی هزاران ساله . 
لحظه ای به حیاط خانه حوری نگاه میکنم و به فکر فرو میروم . با خود میگویم :
چه فراز و نشیبهای تندی داشته این مرز و بوم . چه پادشاهانی که از کاسه های سر جوانان تل ساختند . چه قومها که به دورترین نقاط این سرزمین تاختند و چوبه های دار برپا کردند تا سربدارانش زنجیری از حماسه بسازند و نهضت بنا کنند بر مبنای دلیری بر علیه آنها که آمدند و زدند و کشتند و سوختند و رفتند . چه امیرانی که با درفش و داغ بر سریر خون نشستند و تا ابد بوی خون از دستهایشان پاک نشد . اما اکنون هیچکدام نیستند و جز ننگ چیزی باقی نیست از هستی شان .

در مقابل ، چه سردارانی که عافیت طلبی را وانهادند و در صف انسانیت و مردم جا گرفتند . سرهاشان یا بالای دار رفت یا بر تشتی غرق خون افتاد . یا در میدان جنگ با ظلم بر زمین افتادند یا در سیاهچالهای نمور امیران جان دادند . اینان نیکنامان تاریح این سرزمینند .

پشت سر این تصاویر درهم و مه آلود ، نگاه نگران و دل لرزان مادرانشان را حس میکردم . زنانی که از عمق تاریخ به چشمهایمان خیره شده اند و منتظرند . آنان زنانی چون ما بودند . غمگین اما امیدوار . دلشکسته اما حامی . انبوهی از تجربیات این مادران در عمق تاریخ مدفون شده و هرگز در هیچ سطری از تاریخ نگاشته نشده . اما ، روح مادر وطن ، بخشی از نیرو و استقامتش را به شکل طیفی از نور ، بسوی مادران امروزی میفرستد تا پیوند بین مادرانه های ایران محکمتر از هر زمان دیگری باشد . سرود مادرانه از دل زمان به آسمان میرود . سرودی مملو از شور و شعور . پر از امید و انرژی .

زمانی نه چندان دور ، که در مقیاس تاریخ مثل چشم برهم زدن است ، ما نیز به تاریخ پیوسته ایم . اما چشمهایمان همچون چراغ ، دل تاریکی را خواهد شکافت تا آیندگان بدانند در این زمان ، زنان و مردانی بودند که در مقابل بیداد بر دادخواهی پافشاری کردند . دادخواهی نه بر مبنای انتقام که بر اساس پاسخگویی . برای اینکه شاهد تکرار ظلم نباشند . برای حمایت پایدار از فرزندان میهنشان . دادخواهی از نوع عاری از خشونت و خون .

 

 

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ما برای زندگی مبارزه می‌کنیم

روان رفته گان و نیاکانمان همواره در آرامش و آسایش ، جاودانه باد.

امروز بهرام شید بیست و پنجم اسپند ماه سال 12784 آريايي
برابر با سه شنبه بیست و پنجم ماه اسفند سال 1394 تازي وپانزدهم ماه مارس 2016 ميلادي
Rahā kāviyāni az irān