نمیرم تا ببینم کشورم آزاد گشته

به آرامش رسم وقتی گذارم پا به ایران./

خدایا بغض من زین غربتم فریاد گشته/

به جرم خواست آزادی وطن را ترک کردم/

سزایم کوچ و قلبم پر زاین بیداد گشته

نمیرم تا  ببینم  کشورم  آزاد  گشته

ببینم  کشورم  خالی  زاستبداد  گشته

خدا یا تا چنین روزی مرا زنده  نگهدار

ببینم روزگاری را که  دل ها شاد  گشته

 

به آرامش رسم  وقتی گذارم  پا به ایران

خدایا  بغض من زین غربتم  فریاد  گشته

به جرم خواست آزادی وطن را ترک کردم

سزایم  کوچ و قلبم  پر زاین  بیداد  گشته

 

نمی خواهم درین غربت بمیرم حق من نیست

که روحم خسته از ماندن درین ابعاد  گشته

قضاوت را به دل باید سپارم  دل حزین است

دو چشمم  گریه اش وارد به این ایراد  گشته

 

تمام آرزویم  نقش یک  تصویر زیباست

که عکسی از گذشته  نقش این آحاد  گشته

وطن هرذره خاکش ریشه  سازهستی ام بود

تمام  خاطراتش  با  تنم  همزاد  گشته

 

چنین آواره گشتم سوی غربت غربتی سرد

قفس جای وطن  بر جان من ایجاد  گشته

زمان در نبض دستانم به کندی پیش رفته

غروبی غم زده  بر صبح من میلاد  گشته

 

خدایا من  نمیرم  تا  به  ایرانم  رسم باز

ببینم  کشورم  ایران  رها  آزاد  گشته

همان ایران که روزی زادگاهم بوده اینک

بهشت  ناز و نعمت  خانه ی  جلاد  گشته

 

مهناز هدایتی

24  /5 /   2016

منبع: 
امیل رسیده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

دلم از دست ملا گيج و ويجه
مژه بر هم زنم خونابه ريجه
دل مهناز مثال چوب تر بي
سري سوجه سري خونابه ريجه

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
درود بر شما خانم هدایتی