همیشه دیراست!

زن جوان وشیک پوشی با نمائی مبهم وناراحت آه میکشید وباخود حرف میزد. بسختی شنیدم که گفت: امیدوارم تعداد ملاقات کننده گان زیاد نباشند حال وحوصله ندارم. وقت هم که هیچوقت ندارم. پسرجوانی با داشتن واکمن به گوش موزیک گوش میداد ودستها وبالا تنه اش را تکان میداد ودرعالم خودبود.

باشتاب پله ها را دوتایکی پائین میروم اوه...خدای من باز هم این زن مو بلوند وچشم آبی مرا ببیند مثل کنه می چسبد ویکریز حرف میزند. درحالیکه ازدرب جلو  ساختمان بفکرجیم شدن هستم مثل اینکه او ازپشت سرهم چشم دارد وبرمیگردد وشروع میکند به شرح حال دیروز که چه گذشته وامروز چی قراره بگذره. به ساعت یواشکی نگاهی می اندازم وبه او میگویم ببخشید عجله دارم شاید فرصت دیگری صحبت کنیم. او که خیلی هم سریع حرف میزند درپاسخ میگوید باورکنید من بیش ازشما عجله دارم همیشه دیراست وبه هیچ کاری نمیرسم ودنباله جریان حال وگذشته نزدیک را ادامه میدهد.  احساس میکنم ضربان قلبم تندترازحالت عادی است واو ضربه ای با هیجان به روی بازویم میزند که چگونه این وآن اتفاق افتاد. آه کوتاهی میکشم ومیگویم با معذرت وبدون انتظار جواب ازاو دورمیشوم.

 درایستگاه اتوبوس زن کهنسالی با حجمی سنگین وکیفی که بلندتراز قدش دیده میشود منتظرنشسته است. همچنین دختروپسرجوانی درکناراو تکیه داده اند. دخترک طرف راست بینی وابروی چپ حلقه هائی گوشواره مانند چهره اش را زینت داده وپیره زن با نگاهی تحقیرآمیزبه او میگوید این آویزه ها چه معنی میدهد؟  دخترک با سکوت نگاهش را به دوست پسرش برمیگرداند وباحرکات واشاره چهره بهم چیزی میگویند وزن کهنسال باخونسردی گفت: درلهستان خری داشتیم که روی گوشهایش گوشواره های جورواجور آویزان بود. درهمان دم اتوبوس سررسید وپیره زن هن هن کنان خود را جلو انداخت واما تا ازپله اتوبوس بالا رود چندین ثانیه تلف شد. همان لحظات کوتاه گاهی میتواند مفهوم داشته باشد زیرا که همیشه دیراست.

 اتوبوس تقریبا درحال حرکت بود که مرد مستی شادی کنان وشتابان بما ملحق شد وسئوال کرد آیا این اتوبوس شماره...است وگفت: خیلی دیراست تا این ساعت فقط شش بطرآبجوزدم باید بموقع برسم آنجا هم شش تا دیگرنوش کنم هنوزتشنه هستم. دو تن ازمسافرین به او کمک کردند که براحتی جابگیرد. پیره زن درحالیکه بغل مردی همسن وسال خود درقسمت جلو اتوبوس جاگرفته بود اما مرد کهنسال صدایش درآمدکه پایش بخاطر ازدیاد وزن او داره له میشه. زن کهنسال بابی تفاوتی وخنده به او گفت: ناراحت پای من نباشید شما هم مثل پدرم هستید وهمین جمله تا آخرین ایستگاه اتوبوس  شد سوزه بین دوکهنسال وجروبحث که کدامیک جوانتراست؟  آخرالامر پیره زن به پیره مرد گفت: حیف وقت است که باشما بحث کنم زیرا که همیشه دیراست.

 هرایستگاه که اتوبوس توقف میکرد تعداد مسافرین بیشتر وپیاده شوندگان کمترمیشد. دراین گیرودار وشلوغی سه صندلی عقبترپیرمردی که شاید بیش از80 سال دیده میشد درموبایل درحال گفتگو بود: پدرجان نگران نباشید من تا 45 دقیقه دیگرنزد شما خواهم بودو... پس از پایان مکالمه ازروی کنجکاوی به پیرمرد نزدیک شدم وازاوپرسیدم آیا شما با پدرتان صحبت میکردید؟ پس از دو الی سه بار سرفه های پی درپی گفت: بله با پدرم صحبت کردم برای او دلواپسم زیرا که پدربزرگم دربیمارستان نفس های آخر را میکشد. امیدوارم که تا هفته آینده پدربزرگم زنده بماند زیرا که من ونامزدم (تکرار سرفه ها) قرار است درچند روز آینده ازدواج کنیم. به ساعت مچی اش نگاه کرد وگفت: خیلی دیراست چه ترافیک سرسام آوری است.

 درایستگاه بعدی مردی مذهبی (ازنوع افراطی که دراسرائیل آنها را خریدی مینامند) سوارشد. جا برای نشستن نبود. خود را تاجائی که قادر بود جمع وجور کرد که بدنش با زن تماس حاصل نکند. معمولا مذهبی ها وارد اتوبوس های معمولی نمیشوند زیرا که خود سرویسهای خاص دارند. گاه گداری اتفاق میافتد. بطوردائم ساعت مچی اش را می پائید.  چهره اش بیان ازآن داشت که  عجله دارد. همیشه دیراست.

 زن جوان وشیک پوشی با نمائی مبهم وناراحت آه میکشید وباخود حرف میزد. بسختی شنیدم که گفت: امیدوارم تعداد ملاقات کننده گان زیاد نباشند حال وحوصله ندارم. وقت هم که هیچوقت ندارم.  پسرجوانی با داشتن واکمن به گوش موزیک گوش میداد ودستها وبالا تنه اش را تکان میداد ودرعالم خودبود. برای تین ایجرها زمان خیلی کند پیش میرود وبرعکس همه همیشه زود است.

 شاید بیش از نیم ساعت گذشت تا که به آخرین ایستگاه رسیدیم. پنج الی شش مسافر قبل ازمن پیاده شدند. یکی ازمسافرین پایش به جدول گیرکرد وافتاد. ازآنجائیکه بیتاب برای رسیدن به مقصد بودم توجه به دیگران نکردم وبا بی صبری وارد خیابان شدم. اما یادم هست که دیگران دور شخص آسیب رسیده جمع شدند که به او کمک کنند. با اینکه نزدیک به محل مورد نظر بودم هنوز میبایست مقداری از راه را نیز پیاده طی کنم. راه وسیله نقلیه نیز نداشت. هرچقدر زمان با تندی پیش میرفت پاهایم ازخستگی یواش میشدند. بالاخره نفس زنان به مکان اصلی رسیدم. تعدادی قبل ازمن آنجا بودند. به آنها گفتم هم اکنون نوبت منست فقط ده دقیقه دیرکردم. درهمان لحظه مامور اطلاعات خبرداد که شخص مورد نظر نمیتواند امروز کسی را بگیرد. پای او زخمی شده . اورا به بیمارستان بردند.  چهره ها درهم فرو رفت وازکمبود وقت آه وناله کردند. یکی به دیگری گفت: همیشه دیراست وبه هیچ کاری نمیرسیم.

همه ما درطول دقایق طولانی امیدواریم که ساعت توقف کند وبه همه کار برسیم. غافل ازاینکه نه فقط زمان متوقف نمیشود بلکه گاهی مرده است.

 17.05.2012

ایمیل نویسنده: 
انتشار از: