ایران چیست؛ ایرانیت کدام است؟ (بخش سوم)

ادای سهمی در پاسخ به یک مغالطه
ایران را، در کنار مردم آن، وزیران دانشمند، دبیران خردمند و دهگانان فرهیخته ی آن نگهداشته اند. اما سرداران ، پهلوانان و پادشاهان آن نیز در این مهم جایی پرارج داشته اند.... واژه ی ایران، و ریشه ی آن اِرِه یا آریا، نام اجداد نخستین مردم این سرزمین است، همانگونه که بسیاری از ملت های اروپایی نام خود را از نام سرزمین خود یا از نام یکی از اقوام نخستین آن گرفته اند....«جعل» عنوان بی پایه ی نژاد آریایی، خاصه برای آلمانی ها و بطور کلی سفیدپوستان اروپایی را، نازی های آلمانی و فاشیست های اروپایی کردند

 

 

بخش سوم

ملت ها در طول تاریخ

و کشورـ ملتِ مدرن

بعضی گفته اند که چون در ایران «دولت ـ ملت»، یا صحیح تر آن: کشورـ ملت (یا: حکومت ـ ملت)، به معنی حقوقی مدرن آن با انقلاب مشروطه تأسیس شد پس، پیش از آن ملت ایران وجودنداشته است. در پاسخ باید گفت که ملت و ملیت، حتی به معنی مدرن آن، در بسیاری از نقاط جهان پدیده ای ابتدا به ساکن نبوده و نیست و از هیچ پدید نمی آید!

 ـ تأسیس و تثبیت حقوقی که امری صوری است ضرورت تکوین تاریخی مفروض پیش از آن را نفی نمی کند. این نظریه ای است که فرانسوا فوره، تاریخنگار بزرگ فرانسوی با تکیه بر نظریات تاریخنگار و فیلسوف فرانسوی قرن نوزدهم، الکسی دو توکویل و پژوهش های دانشورانه ی خود درباره ی پیدایش حکومت و بوروکراسی متمرکز فرانسه پیش از انقلاب بزرگ فرانسه، یعنی در دوران آخرین پادشاهان این کشور و به ویژه لویی چهاردهم، که آن را منشاءِ ملت و ملیت فرانسوی می دانست، ارائه داده است.

ملت های حقوقی ـ نهادی

و ملت های تاریخی ـ فرهنگی

 ـ فلاسفه ی آلمانی معاصر با انقلاب بزرگ فرانسه در برابر کشورـ ملتِ (حکومت ـ ملت) حقوقی، مقوله ی فرهنگ (کولتور، به آلمانی: kultur، و از جهاتی متفاوت با culture در فرانسوی) ملی را به عنوان ملاط اصلی وحدت ملی مطرح کردند که می گفتند ملیت آلمانی بر آن استوار است. مهمترین آنان گوتلیب فیخته بود که، به رغم هواداری شدیدش از آرمان های انقلاب فرانسه، پس از تسلط سپاهیان ناپلئون بر آلمان، بر ضرورت ایستادگی آلمانی ها در برابر نیروی اشغالگر تأکید ورزید و با آنکه در آلمان حکومت سراسری و وحدت سیاسی وجودنداشت با تکیه بر زبان و فرهنگ مردم آلمان بر وجود ملت آلمان پافشاری کرد. وی این موضوع را به ویژه در متون چهارگانه ی تاریخی و معروف خود که گفتارهایی خطاب به مردم آلمان نامید مورد بحث قرارداد. پیش از او نیز هِردِر به این موضوع پرداخته بود. این بحث ها زمینه ی نظری جدیدتری درباره ی موضوع ملیت آلمانی را، که پیش از آن بیشتر تنها موضوعی سیاسی و متمرکز بر نتایج تجزیه ی امپراتوری مقدس رومی ـ ژرمنی بود، فراهم آورد.

 ـ تاریخنگاران صاحبنظرِ تراز اولی چون پروفسور ماکسیم رودنسون نشان داده اند که پیش از پیدایش کشور ـ ملت به عنوان مفهوم حقوقی ـ سیاسی مدرن، در طول تاریخ ملت ها و پیشاـ ملت هایی بر اساس سرزمین مشترک، فرهنگ مشترک، زبان و اقتصاد و بازرگانی و حتی ساختن اشکالی از حکومت سرتاسری، دوران قبیله ای و حتی قومی را پشت سر گذاشته بوده اند. ملت ایران از دوهزاروهفتصد سال پیش با تشکیل دولت های ماد و پارس و سپس دوهزاروپانصدو پنجاه و شش سال پیش با تشکیل حکومت هخامنشی کهن ترین حکومت سرتاسری، را تأسیس کردند و مردم چین در حدود چهار سده دیرتر یعنی در حدود ۲۲۰ پیش از. م .

 اولین سلطنت مردم رم نیز به حدود پنج سده ی پیش از میلاد می رسد. این سلطنت سپس به جمهوری تبدیل می شود و مدتی پس از آن به امپراتوری رم می رسد که پس از مسیحیت، با هجوم اقوام موسوم به «بربرها» حیات سیاسی آن به مدت چندین سده ی دراز منقطع می گردد.

ماکسیم رودنسون که در جوانی عضو حزب کمونیست فرانسه و مارکسیست بوده، در کتاب « قومِ (ملتِ) یهود یا مسئله ی یهود؟»، که در ردِّ ادعای صیهونیست ها دایر بر وجود ملتی به نام ملت یهود نوشته شده، ضمن تصدیق این که در دوران باستان، بیش از دوهزار سال پیش، مردمی که بتوان آنها را «ملت» عبرانی نامید وجودداشته ۲۵، وجود واقعیتی به همین نام در طول دوهزارساله ی گذشته و زمان حال را رد می کند. خلاصه ی دلائل وی این است که می گوید «اغلب تیره های قومی و اقوام یا ملت هایی که تاریخ پیرامون آنها سخن می گوید از سده های دراز پیش از این، یا در طول سده های دراز از موجودیتی که در داده هایی کنکرت، همواره یکسان، ممتد، پایدار، و حتی دائمی ثبت شده بوده، برخوردار بوده اند۲۶.» درمقابل، وی به مورد اقوام دیگری نیز پرداخته می گوید «پیش از دوران مدرن جامعه هایی از سنخ ملی که پیشاـ نشان های جامعه های مدرن بوده اند ـ با پشت سرگذاشتن ساخت قبیله ای پیشین ـ وجودداشته اند، که ـ به هر عنوان که بخواهیم آنها را بنامیم۲۷ـ ساخت هایی داشته اند که ویژگی آنها دیواره های درونی و سخت بوده؛ دیواره هایی که به نظر من تنها ناشی از کمبود نیروی عوامل وحدت بخش میان آنها بوده است۲۸

وی سپس به وجود «ایدئولوژی های بزرگ حکومتی»، اشاره کرده درباره ی آنها می گوید اینها بیش از آنکه ناسیونالیستی بوده باشند خصلت دینی داشته اند وعواملی بوده اند در واکنش علیه پافشاری در حفظ خصوصیت ها۲۹.» و می افزاید «این ایدئولوژی ها ضامن وحدت حکومت بودند. سلطنت های هلنیستی (یونانی)، و امپراتوری رم، دو حکومت نیرومند و یکپارچه که از جهاتی ملت های مدرن را تداعی می کنند ایدئولوژی واحدی را به اتباع خود تحمیل نمی کردند و نوعی چندگانگی را در میان آنان روا می داشتند. آنها تنها به حداقلی بسنده می کردند. آنها هیچگاه خواستار انحلال «اتنوس» یهودی نشدند. درگیری های آنها با «اسرائیل»[ مقصود پیروان آیین یهود است]، تنها از زیاده روی های این مردم در خصیصه گرایی هایشان، که از گرایش به جداسری سردرمی آورد، و در وفاداری آنها نسبت به حکومت ایجاد تردید می کرد، سرچشمه می گرفت۳۰

اما در مورد رم می نویسد «امپراتوری رم، پیشاـ ملتی با ابعادی خیره کننده بود که بسیاری از اقوام و نیز کیش ها را، بدون آن که ادیان جهانروا را از میان بردارد، از جمله با شبکه ای از بستگی های دوسویه ی اقتصادی درهم آمیخت.»

ما ایرانیان هم می دانیم که بسیاری از آنچه رودنسون درباره ی شکل امپراتوری رم و پیشاـ ملت رم می گوید درباره ی ایران نیز صدق می کرده است؛ از آن جمله این که با وجود دین غالب مزدایی در دوران ساسانی ادیان دیگری چون مسیحیت و آیین یهود در ایران وجودداشته اند و مورد رواداری اجتماعی و سیاسی و برخورداری از حقوق خود و نمایندگان رسمی بوده اند. در مورد سابقه ی تاریخی ایرانیان از دید هگل نیز، که وی آنان را اولین واردشدگان به تاریخ می نامد، در شماره ی ۱۸ دوماهنامه ی میهن نقل قول هایی از کتاب درس هایی از تاریخ فلسفه ی وی آورده شده بود و اینجا به نظرات این فیلسوف بزرگ آلمانی در این باره بازنمی گردیم.

یونان

به عکس رم و ایران، آنچه فیلسوف ما دائماً به نام یونان از آن نام می برد، هرگز یک کلیت سیاسی واحد نبوده و نتوانسته بشود. اینجا نیز او دچار فتیشیسم فیلهلنیستی می گردد.

کشورـ شهرهای یونانی همواره با هم در جنگ بودند. در کشورـ شهر آتن که برده داری در آن بیداد می کرد به علت ستم زمینداران و اشراف بزرگ بر مردم عادی و فروش بدهکاران به صورت برده پیدایش زمینه ی شورش هایی در اوایل قرن ششم پیش از میلاد سبب شد که سولون با وضع قوانینی از شدت ستم و نارضایی ها بکاهد و سیستمی بوجود آید که دموکراسی نامیده شد. اما این دموکراسی حکومت اقلیت ثروتمند کوچکی بود که در آن دماگوگها ـ عوامفریبان ـ که استاد معروف آنها پروتاگوراس پایه گذار مکتب سوفسطایی بود، با تمسک به نطق و خطابه و هنرِ مغالطه برای فریب مردم بر آنها حکومت می کردند، و همان ها نیز بودند که افشاگری های سقراط علیه رفتار خود را تحمل نکرده، او را به اعدام محکوم کردند. در این دموکراسی از ۴۵۰۰۰۰ تن مردم تنها ۴۰۰۰۰ تن، حق شرکت در مجامع تصمیمی گیری را داشتند و به روایت دیگری تنها ۵۰۰۰ تن از آنها دارای حقوق شهروندی بودند و از آنها نیز معمولاً کمتر از دوهزار تن در مجامع تصمیم گیری شرکت می کردند. تشنجات بعدی سبب اصلاحات نوینی از سوی کلیستن، در نیمه ی دوم همان قرن ششم، و اصلاحات باز جدیدتری به دست پریکلس در قرن پنجم شد. اما برده داری همچنان به شدت برقرار بود. اسپارتی ها بخشی از مردم پلوپونز موسوم به هولیت ها را که از قرن هشتم مغلوب آنها شده بودند از آن زمان به حالت بردگان خود درآورده بودند.

جنگ میان کشورـ شهرها نیز همچنان ادامه داشت بطوری که جنگ های موسوم به جنگ های پِلوپونِز که از سال ۴۳۱ پیش از میلاد آغاز شده بود تا میانه های نیمه ی اول قرن چهارم و صدور «پیمان صلح پادشاه ایران» برای کشورـ شهرهای یونان، ادامه داشت.

«صلح پادشاه»

امیرمهدی بدیع در کار عظیم خود، کتاب درخشان یونانیان و بربرهاـ کتابی قربانی توطئه ی سکوتی شگفت انگیز در غرب ـ می نویسد:

«میان سال ۴۷۶ (پیش از میلاد)ـ سالی که پوزانیاس به فرمان سیمون آتنی از بیزانس نفی بلد شد ـ زیرا این قهرمان جنگ پلاته بسیار آشکارا و بدون هیچ ملاحظه ای نسبت به پسر داریوش [خشایارشا] ارادت می ورزید، و سال ۳۳۵ـ سالی که اسکندر شهر تِب (تِبِس) را که اهالی آن جرأت کرده بودند "هر کسی را که به آنان می پیوست تا با کمک پادشاه بزرگ [ اصطلاح یونانیان درباره ی پادشاه ایران است] در راه بازگرداندن آزادی یونان و برانداختن جبارداخلی (اسکندر) کارکند، به یاری بخوانند"، ویران ساخت ـ بود که یونانیان حل معضلات سیاسی، نظامی و مالی خویش، و تحقق بلندترین آرزوهای خود را در وجود ایران جستجوکردند. و نه فقط در مورد مردانی استثنائی چو تمیستوکل، پوزانیاس، و پِلوپیداس، یا مردانی چون لیزاندر و اَلسیبیاد که جاه طلبی، زرنگی و دورویی از آنها شخصیت هایی دوپهلو می ساخت، بلکه هر بار که نزاع دائمی، که هیچگاه میان این کشورـ شهرها فرونمی نشست، چند کشورـ شهر یونان را به جان یکدیگر می افکند، امور به همین روال بود۳۱

در سال ۳۸۶ پ. م. پس از مذاکرات نماینده ی اردشیر دوم هخامنشی، ساتراپ سارد، با آنتالسیداس، سردار اسپارتی، با صدور پیمان نامه ی اردشیر جنگ کورَنت پایان می یابد و سپس کشورـ شهرهای آتن، تِب، کورَنت و دیگر کشورـ شهرهای یونان نیز یکی پس از دیگری به آن می پیوندند. این پیمان صلح و حمایت ایران از کشورـ شهرهای عضو آن در تاریخ به نام صلح پادشاه معروف می شود، و با آنکه میان کشورـ شهرها همچنان جنگ هایی بر سر سرکردگی (هژمونی) بر دیگران ادامه داشت اما در بیشتر موارد با پایمردی ایران پایان می یافت.

این پیمان، که سیاستمدار و سخنور بزرگ و معروف آتنی، دموستن، در برابر تسلیم شدگان به فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه و پدر اسکندر که آنها را با تطمیع و تهدید مطیع خود کرده بود، به سختی از آن دفاع می کرد، تا افتادن همه ی کشورـ شهرها و خاصه آتن به زیر سلطه ی فیلیپ، معتبر و برقرار ماند۳۲.

ملت های مدرن اروپا

ـ نخستین کشورهای اروپایی یعنی فرانسه و انگلستان به دست فاتحان خارجی و در دوران هایی تأسیس شدند که از چهارده سده برای فرانسه و ده سده برای انگلستان تجاوز نمی کند. فرانسه، در منطقه ی کوچکی از غرب آلمان و بلژیک کنونی و شمال شرقی این کشور، به دست کلوویس سردار فرانک ها (قومی ژرمنی) که سلطنت موروثی کوچک خود را با فتوحاتی در این منطقه توسعه داد و در شهر رَنس، در همین ناحیه، با ورود به آیین مسیحی و انجام رسم تعمید که برای او معنای تاجگذاری یافت در پایان قرن پنجم میلادی(۴۹۶) همچون اولین پادشاه کاتولیک خارج از رم شناخته شد؛ و انگلستان به دست ویلیام فاتح، سردار فرانسوی و دوک نرماندی که در حدود سال ۱۰۳۰ میلادی با عبور از دریای مانش در خاک انگلستان پیاده شد، این سرزمین را فتح کرد و سلطنت کنونی این کشور را بنیادگذارد. بعد از کلوویس فتوحات او با تقسیم میان فرزندانش قرنها دچار تجزیه شد و سپس جزئی از امپراتوری شارلمانی گردید. کشور فرانسه ی امروزی چند قرن پس از شارلمانی بوجود آمد.

 اسپانیا در سال ۱۴۹۲ با ازدواج ایزابل کاستیل ( منطقه ای در مرکز اسپانیای کنونی) موسوم به ایزابل کاتولیک، و فردیناند آراگون به تشکیل سلطنت واحدی، که وحدت آن نیز مدتی لرزان بود، دست یافت. قدمت سلطنت واحد اسپانیا از پنج سده تجاوز نمی کند. به استثنای ملت های ایتالیا و یونان، اینها قدیمی ترین ملت های اروپا هستند. قدمت ملت روسیه، چنان که در مقاله ی نویسنده منتشر شده در شماره ی ۱۸ دوماهنامه ی میهن با جزئیات بیشتری شرح داده شده، از چهار سده هم نمی گذرد.

حتی قدمت آخرین حکومت مرکزی ایران که با تأسیس پادشاهی شاه اسماعیل صفوی در ابتدای قرن شانزدهم میلادی آغاز می شود، به تنهایی ـ یعنی بدون احتساب چهارده سده سلطنت های پیش از اسلام و سلطنت های محدود سامانی، زیاری، دیلمی وغزنوی ... ـ با قدمت تنها حکومت مرکزی در سلطنت اسپانیا برابری می کند.

 از لحاظ اداری و فرهنگی

 ـ در میان همه ی ملل جهان تنها دو ملت دارای تقویم کشوری ـ ملی و سرتاسری ویژه ی خود، که برای چنین قدرت هایی الزاماً تقویمی خورشیدی است، بوده اند و هستند: کشور و ملت رم و کشور و ملت ایران. در دوران مدرن همه ی ملت های جهان، حتی ژاپن و چین، یکی در سال ۱۸۷۳ و دیگری در سال ۱۸۱۲ تقویم رومی موسوم به تقویم ژولینی یا گرگوریَن را اقتباس کردند و ایرانیان تنها ملتی بودند که می توانستند بی نیاز به تقویم رومی ها، تقویم ملی خود را که تاریخی دراز دارد و از تقویم ژولینی نیز دقیق تر بود و هنوز نیز هست، با همه ی حساب های گاهشماری و نمادهای ملی آن، همچنان به کار برند. این امر دارای معنای فرهنگی و اداری مهمی است که باید در جای خود بدان پرداخته شود!

پس، بسیار سودمند خواهد بود که اینجا یکی از نشانه های مهم فرهنگ ملی و دستگاه متناظر با آن یعنی تمدن دولتی را بررسی کنیم. بدین منظور بد نیست این پرسش را برای هممیهنان به پیش کشیم که آیا می دانند چند کشور در جهان دارای گاهشمار (تقویم) خورشیدی ملی بوده اند؟ شاید پاسخ این پرسش شگفت انگیز باشد. در واقع در جهان تنها دو گاهشمار خورشیدی ملی دقیق بیشتر وجود نداشته و ندارد که دیگر کشورهای جهان یکی از آنها را اقتباس کرده اند. از این دو، یکی گاهشمار خورشیدیِ ایرانی است که از پیش از اسلام وجودداشته و در آخرین سالهای آن دوران گاهشمار یزدگردی نامیده می شده و پس از اسلام، که هجرت به عنوان مبداءِ آن برگزیده شده بود، در دوران جلال الدوله ملکشاه سلجوقی به دست دانشمندان ایرانی اصلاح شد و تقویم جلالی نام گرفت. گاهشمار خورشیدی دیگر جهان از آن امپراتوری رم بود. این یک گاهشماری بود که پس از گرویدن رم به آیین مسیح با حفظ اصول رومی آن دارای مبداءِ نوینی مبتنی بر میلاد مسیح شد. از آنجا که پس از دو ایلغار مغول و هجوم تیمور شهرهای بزرگ ایران که مراکز فرهنگ و تمدن ما بودند خالی از سکنه و ویران شدند و پیشرفت تمدن ایرانی دچار رکودی شدید و سپس گرفتار انحطاطی دراز مدت شد و از سوی دیگر در همان دوران، اروپا، در جمهوری های تجاری شبه جزیره ی ایتالیا مانند جمهوری ونیز ثروتمند شد، با کشف قاره ی آمریکا و غارت هزاران تن طلاهای آن، این ثروت به گسترش آن کمکی بزرگ کرد، و سپس این قاره در فرانسه و انگلستان رو به پیشرفتی نهاد که ایران و چین را به سرعت پشت سر گذاشت، این قدرت های اروپایی تازه نفس گاهشمار میلادی روم را اخذکردند بگونه ای که با افزایش اقتدار این کشورهای اروپایی و نشر تمدن آنها، این نهاد مهم فرهنگ و تمدن نیز از طریق آنها در سراسر جهان اقتباس شد. تا جایی که حتی تمدن های کهنی چون تمدن های چین و ژاپن هم آن را اخذ کردند؛ در دوران پس از اسلام، هر چند تقویم دینی اسلام تقویمی عربی، و در نتیجه قمری بود، اما از آنجا که این گاهشماری برای نیازهای کشاورزی مانند تشخیص درست فصول سال و پیش بینی وضع هوا از یک سو و امور اداری که مهمترین آنها برداشت خراج بود نارسا و ناتوان بود، برای کارهای نامبرده همچنان گاهشماری خورشیدی ایرانی، که افزون بر اینها در همه ی آیین های ایرانی، بویژه جشن ها نیز بدان نیاز بود، مورد استفاده قرار داشت.

حال برای هر کس و خاصه هم میهنانمان این پرسش پیش می آید که اهمیت چنین نهادی که اینهمه بر آن تأکید می شود در چیست. در پاسخ باید گفت اهمیت موضوع در این است که این نهاد به دو دلیل بر وجود فرهنگ بزرگ کشورداری و تمدن وسیع دلالت می کند. دلیل نخست این که برای تأسیس گاهنامه ی خورشیدی بسیار دقیقی چون تقویم یزدگردی ایران و تقویم جلالی پس از آن وجود شبکه هایی از دانشمندان در رشته های ریاضی و نجوم، و بالنتیجه در همه ی علوم، ضرورت دارد که آن هم بدون یک سامان اداری، و به اصطلاح خود ایرانیان، سامان دیوانیِ بسیار سازمانیافته و دقیق، و نیز از جهت مالی توانگر، ممکن نمی شود. در ایران از پیش از اسلام علوم ریاضی بسیار پیشرفته بود و آثار آن، افزون بر نجوم، در کارهای وسیع آبیاری مانند سدسازی های بزرگ و عالمانه بر رودخانه ها، بویژه بر فرات و دجله و شاخه های آنها و نیز بر اروند رود که از به هم پیوستن آنها پدیدمی آمد و کلیه ی رودهای دیگر آن منطقه، و از سوی دیگر در صنعت پیچیده و علمی کاریزسازی در نقاط کم آب تر که پیشینه ای هزاران ساله دارد و از سوی دیگر نیز اساساً نیاز به گاهشماری دقیق خورشیدی که یکی از لوازم حیاتی کشاورزی از طرفی و اخذ خراج از این بخش اصلی تولید ثروت و دادوستد محصولات در دنیای گذشته، ا ز طرف دیگر بوده است و هنوز نیز هست، پیدا بود. تاریخ گاهشماری و اداری کشورهایی چون ایران و رم باستان نشان می دهد که هر بار که در حساب ماه ها یا فصل های سال اشتباهاتی رخ داده در کشت و خاصه در برداشت محصول، و در نتیجه ی آن در اخذ خراج بی نظمی های زیانبخشی رخ داده است. بر این نسق می بینیم که امور کشورداری و اداری که بُعد مالی رگ حیات آنها بوده چگونه با نهاد گاهشماری و دانش های مرتبط با آن، نجوم و ریاضیات، پیوندی حیاتی داشته است؛ و باز، چگونه این دو بعد حیات ملی، دانش های مربوط به گاهشماری مانند اخترماری (نجوم)، از یک سو، و انتظامات مربوط به کشورداری در سرزمین هایی بسیار وسیع و ثروتمند، از طرف دیگر، با یکدیگر پیوندی استوار دارند و به عبارت دیگر لازم و ملزوم یکدیگرند.

از سوی دیگر این بُعد زندگی ایرانی که در ارتباط میان مردم در زمینه ی کشورداری و کار و تولید ثروت نقشی چنین حیاتی دارد همین کارکرد را در جنبه ی دیگری از زندگی مردم، یعنی در رسوم اجتماعی مانند آیین ها و جشن هایی که راه دیگر پیوند مردمان با یکدیگر بوده نیز در هر دو کشور ایران و رم بر عهده داشته. در نتیجه روشن می شود که استثنائی بودن بنیاد یک گاهشماری خورشیدی دقیق در مورد دو کشور ایران و رم نه تصادفی، بل نشانه ی مهمی از حالت پیچیده و استثنائی این دو تمدن کهن سیاسی بوده و هست.

دیگر رکن عمده ی فرهنگ مشترک و حیات اداری (کشوری) ایرانیان زبان مشترک آنان بوده و هست: زبان فارسی، که در مقاله ی شماره ۱۸ دوماهنامه ی میهن درباره ی قدمت و تحولات چندهزارساله ی آن به سوی کمال که آن را به یکی از زبان های استثنائی جهان مبدل ساخته، با اندکی تفصیل نوشته شد و اینجا نیازی به تکرار آن نیست. همین اندازه باید افزود که تکلم به این زبان که به همه ی ایرانیان تعلق داشته و دارد، از کسانی که به عنوان زبان مادری بدان سخن می گویند یک قوم ویژه نمی سازد. به عبارت دیگر این بخش از ملت ایران که هموارهفارسی زبان یا پارسی گوی نامیده شده اند و می شوند، و کاربرد اصطلاح عامیانه ی «فارس» درباره ی آنها درست نیست، هرگز یک قوم نبوده اند و باز هم نیستند ! اصطلاح «قوم فارس» که با استفاده از اصطلاح عامیانه ی «فارس» ساخته شده اختراعی جدید است که منشاءِ بیگانه دارد، با تبلیغات سیاسی مغرضانه مانند ویروس پراکنده شده و بسیاری هم آن را بصورت خودآهنگ، یعنی نیاندیشیده، به کار می برند؛ همان بیگانگانی که با تقسیم ملت ایران به اقوام، یا «موزاییک اقوام»، و آن هم با اصطلاح مضحک «اقوام ساکن ایران» و اختراع یک «قوم ستمگر» در صدد پاشیدن تخم نفاق میان ایرانیانی هستند که اگر با برخی از فرمانروایان ستمکار خود درگیری های بسیار داشته اند در طول هزاران سال هیچگاه میان خود و با یکدیگر کمترین دشمنی نداشته اند. در نتیجه، اگر کسانی چنین اصطلاحات تبلیغاتی را دراثر عدم دقت وامی گیرند و به کار می برند از صاحبنظران انتظار می رود که از تکرار اصطلاحاتی که مصداق مفهومی ندارند پرهیزکنند: آنان خود می دانند که واژگان کاذب چگونه در نتیجه ی رواج به مفاهیم کاذب تبدیل می شوند وبجای کمک به فهم مسائل واقعی سدی در راه اندیشه ی درست می شوند.

یکی از کابوس های ذهنی فیلسوف ما نهاد پادشاهی و پادشاهان اند. اگر در جستجوی علت آن برآییم نیز عاملی جز تبلیغات حزب توده، و البته تقویت آن با کودتای ۲۸ مرداد و دیکتاتوری پس از آن نمی یابیم. کسی که می گوید «ایران کنونی پدیده‌ای جدید است. ایرانیت محدود به این پدیده جدید نیست.» درست در اینجاست که خصلت جدیدسلطنت معاصر ایران را که اثر نفوذ استعمار بر آن هویداست، به همه ی تاریخ سه هزارساله ی ایران تعمیم می دهد تا جایی که نسبت به این نهاد کینه می ورزد. اما در طول این تاریخ پادشاهان نیز که برخلاف تصورات شایع فعال مایشاء نبوده اند، نقشی درخور توجه در پایداری هویت ایرانی داشته اند.

به جرأت می توان گفت که ایران را، در کنار مردم آن، وزیران دانشمند، دبیران خردمند و دهگانان فرهیخته ی آن نگهداشته اند. اما سرداران ، پهلوانان و پادشاهان آن نیز در این مهم جایی پرارج داشته اند. این که سامانیان، به درست یا نادرست نسب خود را به ساسانیان می رساندند گویای هرچه نباشد نشان آن است که این گذشته ی مشترک که حکومت سرتاسری نمایان ترین نشانه ی آن بود در نگاه مردمان این سرزمین وسیع، در نگاه ایرانیان، از ارج ویژه ای برخوردار بوده است. پادشاهان ایلخانی، که فیلسوف ما آنان را بنیادگذاران «مملکت محروسه» می خواند، و حتی، پیش از آنها، سلجوقیان و خوارزمشاهیان به یمن تدبیر و در سایه ی هنر کشورداری وزیران دانشمند و دبیران فرهیخته و دهگانان کاردان ایرانی حکومت ایرانی تأسیس کردند و پادشاه ایرانی شدند و تبار ترک آنان جز در نخستین نسل آنان اثر چندانی نداشت. و در همین نسل اول ایلخانیان بود که چون قبائل جنگجوی ترک مانند پیش به تاخت و تاز به روستاها و غارت ادامه می دادند وزیران ایرانی این پادشاهان را آگاه ساختند که اگر خواستار قدرت نظامی و اداری هستند بجای این تاخت و تازها و غارت مردم باید به آنان فرصت تولید ثروت داده شود تا با برداشت خراج خزانه پرشود؛ و آن پادشاهان از آن مایه هوش و خرد بهره داشتند که به این راهنمایی عمل کنند و کردند۳۳؛ هرچند این مانع از آن نشد که چند تن از همان وزیران دانشمند خود را نیز به قتل برسانند.

کلی گویی هایی ناکارشناسانه از نوع ادعاهای فیسلوف ما اگر سم سیاسی نبود ارزش هیچ بحثی را نداشت. در کشور فرانسه دانش آموزانی که در آزمون نگارش سال آخر دبیرستان متنی به این شیوه بنگارند مردود می شوند و باید آزمون دیگری بگذرانند.

بطور خلاصه، واژه ی ایران، و ریشه ی آن اِرِه یا آریا، نام اجداد نخستین مردم این سرزمین است، همانگونه که بسیاری از ملت های اروپایی نام خود را از نام سرزمین خود یا از نام یکی از اقوام نخستین آن گرفته اند و نمونه ها در میان آنها چندان است که نیازی به یادآوری از آنها نیست. «جعل» عنوان بی پایه ی نژاد آریایی، خاصه برای آلمانی ها و بطور کلی سفیدپوستان اروپایی را نازی های آلمانی و فاشیست های اروپایی، با استفاده ی نادرست از نام تاریخی ایرانیان کردند نه ایرانیان با رونویس از کار آنها ! تاریخ را نباید وارونه کرد. این روش ها، بویژه هنگامی که به نام اندیشه گری و پرسشگری بکار می رود، چیزی جز تروریسم فکری نیست.

نام جمعی و سیاسی ایرانیان ملت ایران و نام سرزمینشان نیز کشور ایران است و هیچ عنوان دیگری واقعیت تاریخی و فرهنگی و سیاسی آنها را بیان نمی کند و به آنان نمی برازد. از این مهم تر: در نبرد برای سرنگونی حاکمیت کاست روحانی موسوم به ولایت فقیه تنها مفهوم سیاسی معتبر حاکمیت ملت است؛ ملت که در برابر امت قرار می گیرد، و هیچ مفهوم دیگری، از جمله مفهوم میان تهی «ساحت» که کمترین معنی و کارکرد سیاسی ندارد، و بدتر از آن: فتیشیسم «مجموعه ای از اقوام»، نمی تواند جای آن را بگیرد. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۵ ماکسیم رودنسون، به فرانسه، همان، ص. ۸۷.

۲۶ همان، ص. ۷۸.

۲۷ در پی نوشت ص. ۹۱ نوشته شده است:«"ملیتNationalité" ـ به روسی نارودونستnarodonst’ ـ ، "تیره، قومéthnie "،"قوم، مردم peuple"، الخ...» و اضافه شده: «نک. مقالات من درباره ی تئوری مارکسیستی ملت، مأخذِ ص. ۸۷، پی نوشت ۱۰آن»؛ (نک. پی نوشت ۲۶ ما در بالا).

۲۸ همان، ص. ۹۱.

۲۹همان، ص. ۹۳.

۳۰ پیشین.

۳۱ امیرمهدی بدیع، یونانیان و بربرها، متن فرانسه (LES GRECS ET LES BARBARES)، انتشارات پایو(Payot)، لوزان ، سوییس، مجلد یکم از کتاب دوم، صلح پادشاه، ص. ۱۴.

۳۲ درباره ی این دوران یونان خوانندگان می توانند رجوع کنند به : امیرمهدی بدیع، همان، با ترجمه ی فارسی قاسم صُنعوی، مرتضی ثاقب فر و عبدالﻣﺣﻣﺩ روحبخشان.

در در دو صفحه ی پایانی جلد چهارم ترجمه ی فارسی این کتاب از جمله می خوانیم:

« امروز نیز باز روح خشایارشا می‌تواند هنوز دلواپس باشد، زیرا اضطرابی که از ۲۵ قرن پیش آغاز شده بود هنوز ادامه دارد. تا هنگامی که آتن و اسپارت بر سر رهبری یونان با هم کشمکش داشتند، آتنی‌ها به دستاوردهای ادعایی خود می‌بالیدند و از حماقت و بزدلی ادعایی که به دشمنان خویش، به ایرانیان و یونانیان، نسبت می‌دادند استفاده می‌کردند تا مدعی شوند که چون آزادی را نجات داده‌اند پس برتری حق آنان است. و روزی هم که آتنی‌ها با تسلط بر دریا بر بخش اعظم یونان دست انداختند و چیره شدند با وقاحت تمام همان حقوق ادعایی همان دستاوردهای آزادی‌خواهانه پیشین را دستاویز قراردادند تا شهرهای دیگر یونان را از هرگونه آزادی محروم کنند.

روزی که اسپارتیان امپراتوری آنان را تصرف کردند باز آتنی‌ها به همان دستاوردهای پیشین خود دربارهٔ خدمت به آزادی هلن متوسل شدند تا در مورد بیدادی که گویا بر آنان رفته بود زبان به شکوه بگشایند. روزی هم که اسکندر مقدونی برای فتح بابل و اکباتان و شوشنیاز به تحریک یونانیان داشت تا لقب «شاه بزرگ» بر خود بگذارد و اسپارت و آتن و بقیهٔ یونان را نیز به زیر یوغ خود کشد، باز همان بوق تبلیغاتی آتن علیه ایرانیان را بر دهان گذاشت تا آنان را به دنبال خود بکشاند و هنگامی هم که یونان یکی از ایالات امپراتوری روم شد و از یونان، سالامیس و از عظمت آتن جز خاطره‌ای باقی نمانده بود، و رومیان پس از تاراج آتن و کورینت و دلف و بقیهٔ یونان و به غارت بردن همهٔ ثروت‌های آن، یونانیان را «انگل» می‌نامیدند، خود را وارث مشروع هلن‌ها اعلام کردند و بنابراین همچنان افسانه‌های تبلیغات کهنهٔ آتنی جان گرفتند و گُل کردند و این جان گرفتن به این دلیل بود که فاتحان جدید به این افسانه‌ها به عنوان دستاویزی برای چپاول آسیا نیاز داشتند، و حتی مغلوبان نیز در این افسانه‌ها تسلایی برای بدبختی‌های خود می‌یافتند. از آن پس با آن که بارها جای غالبان و مغلوبان عوض شده‌است، اما همان بهانهٔ قدیمی هنوز زنده‌است و مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد. راست آن است که این بهانه یک آرزوی آرمانی بود و بعضی آرزوها و آرمان‌ها جان‌سخت هستند.»

نیز نک. ارسطو، اصول حکومت آتن، ترجمه و تحشیه ی ﻣﺣﻣﺩابراهیم باستانی پاریزی، با مقدمه ی دکتر غلامحسین صدیقی.

 ۳۳هاشم رجب زاده، آیین کشورداری در عهد وزارت رشیدالدین فضل الله همدانی، چاپ توس ۱۳۵۵. 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این همه نفرت و دشمنی و تلاش برای کوچک و خوار کردن ملت ترک آزربایجان از کجا ناشی شده؟
۵۰ - ۶۰ سال قبل، اکثر دندان پزشکان تجربی بودند و تحصیلات دانشگاهی نداشتند، ولی آنها علاقه عجیبی داشتند که مردم آنها را حتما آقای دکتر خطاب کنند و اگر هم کسی آقای دکتر خطاب نمی کرد جواب نمی دادند، البته افرادی شوخ طبعی هم بودند که سعی می کردند آنها را بدون عنوان و تیتل آقای دکتر صدایشان بکنند و این باعث می شد که آقا علیرضا دندانساز محله ما مرتبا داستان سرائی بکند و آخر ماجرا را هم به آنجا ختم می کرد که، من بعد از پر کردن دندان شهردار، او از من تشکر کرد و گفت: آقای دکتر، من در اروپا هم دندان پر کردم، ولی کیفیت کار شما را ندارد، آقای دکتر کار شما بی نظیر است،، خلاصه این آدم شوخ طبع هم ولکن معامله نبود و مرتب بدون ذکر آقای دکتر می پرسید خوب دیگه چه خبر آقا علیرضا؟ و آقا علیرضا هم شروع می کرد،