دختر سومری SUMER QIZI

وقتی شاخه سخن قطع شد، زبان حاکم هم بند آمد...

 
 
 
 
 پیش در آمد
 
* متن فارسی قصه "SUMER QIZI دختر سومری" ، و متن اصلی ( جدید) ارائه می شود .
نوشته در متن ترکی شعرگونه است.مانند بعضی قصه های فولکلوریک سومری.
از خصوصیات خدایان و الهه های سومری، یکی هم این است که رفتارهای معمولی، مثل آدمها، از خود نشان میدهند.

* " رفتار و نگرش  انسان" در رابطه با پدیده های جهان و زندگی، در قصه های سومری، مانند همه افسانه ها،
از"سادگی و معصومیت خاصی" برخورداراند، که از فرهنگ مردم همان برهه زمانی ریشه می گیرند. و نگاه خاصی ست. 
سعی شده این نگاه در قصه " دختر سومری" هم کم و بیش حفظ شود. و ایده های کلی فرهنگ سومری، درحد گنجایش قصه، بازتاب یابند.
ایده ی نهفته در دیالوگها  بیشتر در ارتباط با فرهنگ سومری معنی دارند. برای نمونه، ایده ی دیالوگ زیر گوشه ای از این فرهنگ را نشان میدهد:
اوتو رفته ، ناننا آمده
به سوی شما خورشید
به سوی ما، ماه آمده  .
کلون را برگیر و
در را باز کن
خورشید گفته مهمانش باشیم
باید ارشکیگال را ببینیم.
در این فرهنگ گفته می شد وقتی خورشید غروب میکند، می رود دنیای زیر زمین را روشن میکند.
یا این جمله: 
" مهمانانم، به سرزمین ما خوش آمدید... بروید به دیدار مادرم، اما به چشمان کشنده اش نگاه نکنید..."
 باور بر این بود که ائرئش-کیگال با نگاهش طرف مقابل را می کشت.
وغیره.
--

نسخه های  PDF

پیش درآمد  قصه " دختر سومری
دختر سومری، فارسی
سومر قیزی، ترکی
SUMER QIZI  ترکی


* چکیده قصه‎‮، ‬
سرگذشت یک پری آسمانی ست به نام لاما
 که‮ ‬بخاطر خوردن آبِ  NAM  ( اراده) به „ زمان و مکان“ وابسته می شود، و به زمین سقوط میکند.  روی زمین با یک پری دیگر ( نانشه) و یک کاتب (انسان) برای بهبود زندگی جاری تلاش میکنند.
 
آنھا‮ ‬به دنیای مردگان میروند تا سنگ سرنوشت را بیابند. با این امید که زندگی برای همیشه بهتر شود.
ولی‮ ‬در می یابند‮ ‬که  اراده انسان‮ ‬از  اختیار خدایان‮ ‬خارج است.  و‮ ‬بهبود زندگی موقتی‮.
انسان در فرهنگ سومری میداند "قدرت خدایان محدود" است. یک ضرب المثل سومری می گوید:
" قدرت من، قدرت خدایان را تکمیل میکند."
 
لاما‮ ‬، در این زندگی نه آسمانی ست ، نه زمینی . مانند انسان، او شیفته ی دوست خود  „ NAM „شده است. 
اینجا، علاقه آنها به یکدیگر "ظاهراً" هیچ معلوم نیست. معما.

 شیفتگی نامریی
راهی ست کج و معوج، و گسترده بر پیش پای. 
چیز مهمی که سه دوست مشترکاً در این راه دارند،" قلباً باهم بودنشان است، و تلاش مورد علاقه. و آزادانه".
 "سعی و دوستی".  دوستی آزاد انه و با میل، و کوشش هدفمند جهت بهبود زندگی جاری عمومی .
اینجا " شیرینی دوستی"، که بر اساس آزادی و اختیار پدید آمده، شیفتگی را میافریند. 
بدون اینکه آنها خود متوجه باشند و احساساتشان را نسبت بهم بیان کنند. "حادثه ی راه" چنین چهره ای دارد. که حس دلباختگی میدهد .
عناصر این شیفتگی، را " آزادی، برابری ، علاقه به باهم بودن، تلاش برای خوشی فردی و جمعی، نفی سلطه، به یاری اندیشه و اختیار" تشکیل میدهند.
 
از سوی دیگر، به‮ ‬ھم رسیدن آنھا‮ ‬غیر ممکن است ( دو‮ ‬ماھیت مختلف دارند‮)‬...
سر‮ ‬انجام لاما تصمیم میگیرد پری بودن خود را رھا کند و به انسان تبدیل شود...
به‮ ‬انسانی که میداند نوعی حیوان است... عشق... 
 اینجا "شیرینی دوستی، در چهارچوبه ی اختیار و آزادی و برابری"، نیرویی ست که شیفتگان را به هم وصل میکند.
--
* برخلاف رسم معمول، در" تفکر و هنر"، که همیشه انسان به پری تبدیل میشود، اینجا، پری ست که  تصمیم میگیرد انسان شود...انسانی‮ ‬که میداند نوعی حیوان است... 
دور از چشم صوفی ها و نیچه ها...
**

قدرت

" قدرت من، قدرت خدایان را تکمیل میکند."
قدرت من  قدرت عمومی را تکمیل میکند.
قدرت از یک یک افراد جامعه بر می خیزد و باید در خدمت آنها هم باشد.

در فرهنگ سومر" نیروها ها و پدیده ها" الهه ها و خدایان خاص خود را دارند.الهه زندگی، کودکان، عشق، رزم، خرد و غیره
تعداد آنها بسیار زیاد است.فنومن تعدد، محدودیت قدرت آنها را نشان میدهد. حتی  این رقم بالا هم مشکل قدرت را حل نکرد، انسان ضرورتاً خود را نیز مکمل قدرت خدایان و الهه ها به حساب آورد. به عبارت دیگر" انسان و قدرت اش" مقام " خدایی و الهه گی" پیدا کرد.
از این روست که برخی از شاهان سومری مثل " شولگی" خود را خدا نیز میدانستند.

به قول نسیمی شاعر، "حق تعالی انسان اوغلو اؤزودور" یا به قول منصور حلاج " انا الحق". بعید نیست که چنین افکاری ریشه در ضرب المثل بالا  یا مانند آنها داشته باشد. 
"خصلت تمرکز طلبی و سلطه گری انسان، بخصوص انسان مالک" موجب شد " تعدد نیروها" که خود انسان هم مکمل آنها بود، در یک " خدا"، با خصایل مردانه ،  و نه در یک الاهه، جمع شود. و او به دوره ی تک خدایی پا بگذارد. و بگوید " همه قدرت" از آن خدای یگانه است. "

در بعد اجتماعی، بالاخره شاه و روحانیت" هم خود را نماینده ی خدا اعلام نمودند. و قدرت را از آن خود ساختند.
در عصر جدید قدرت در جامعه بین احزاب تقسیم شد. بعد از احزاب هم ایده ی « تقسیم وتعلق قدرت به یک یک افراد جامعه» مطرح شد.
با فلسفه سومری بگوییم یعنی "قدرت من، مکمل قدرت مای جامعه" به حساب آمد. گفته می شود « قدرت من ها ، خالق قدرت مای جامعه» است.
به عبارت دیگر کل قدرت( قدرت عمومی جامعه) ترکیب قدرت اجزاء ( من های جامعه) است. 

قدرت از عموم سرچشمه میگیرد و متعلق به عموم است. قدرت من  قدرت عمومی را تکمیل می کند. 
قدرت نه  به شاه و رهبر و روحانی تعلق دارد و نه به حزب و احزاب. یا هر گروه دیگر.
قدرت از تک تک افراد جامعه بر می خیزد و به همه افراد جامعه تعلق دارد، و باید در خدمت یک بک افراد جامعه هم باشد. 
فرد نباید "قدرت" خود را در اختیار دیگری بگذارد، لازم است تا حد ممکن، خود
مستقیماً، داوطلبانه و آزادانه، آنرا در تلاش مشخصی برای اداره ی امور جامعه، به کار گیرد.
با تحقق "خود گردانی کار و امور" در جامعه، پاسخ نسبتاً درست مسایل سیاسی،اقتصادی، اجتماعی، جمعی کشف می شود.
حالا که چنین نیست، آن قصه دیگری ست.

 
 
 
 اوروک
 
 
الهه ای از کی-ائن-گیر
 
لاما و ناما
قصر آسمانی و لاجوردی ناما.  پریان در آمد و شداند. آنها جارو زده و آذین می بندند، و میوه و شربت و آب آشامیدنی  ...  فراهم میکنند.
 
ناما
-نه زمانی بود، نه مکانی 
نه روزی بود، نه خورشیدی
تاریکی بود و Me  ( نیروی هستی)
زادم و زاده شدم در تاریکیها.
 
مادرِ   Me ھستم
Me مادر من
زادم و زاده شدم در روشنایی ھا.
 
فرزندان من اند ھمه ی خدایان.
 
زمین و آسمان را آفریدم
 و ھر چیز را که موجود است.
مادر نیروها هستم.
 
Me در من است
Me -یم من .
 
به دستی کودک
و به دست دیگر، جھانی دارم
چنین میگردد نظم کاینات.
 
مادر است مادر  نیروھا
 مادر است مادر کاینات.
**
شما را در اتاق خلقت آفریدم
و در معبد آفرینش آراستم.
ای،  بالا تر از مکان و 
فرا تر از زمان، پریها!
بیایید اینجا، گرد آیید برمیانه
سخنی داریم باشما، پریانم:
 
نمی خورید، نخورید
نمی نوشید، ننوشید
بایدی نیست، پریانم.
 
هرچه میخواهید بخورید
هرچه میخواهید بنوشید
بایدی نیست پریانم.
 
پیری را از شما گرفتم،  جوانی را به شما دادم
مرگ را از شما گرفتم، زندگی را به شما دادم
 اما بر "آب  اختیار" ، بر آب " نام NAM" دست نزنید، پریانم.
اختیار تان از دستم خارج می شود
سقوط می کنید ، بر زمان و مکان، پریانم...
*

                                                                              لاما
 
نزدیکی های بامداد،لاما، بزرگ پریان، صدا سر داد و همه را از خواب بیدار کرد.
 
لاما
-ای الهه ی خدایان! نامای بزرگوار
آفریدگار زمین و آسمان، خالق ملائکه و انسان
مادر والا مقام!
ای داد  فغان،  خوابید ، بیدار شوید
 آخرین دمان، در این قفس، ناشکیبا شدم
بدانگاه که از تشنگی می سوختم  " نام"  را نوشیدم
گویی حال و خوی خویش گم کرده ام
در خوابید، بیدار شوید، نامای بزرگوار!
 نام را نوشیدم ، " اختیار" گویم
گویی دگر یارای ماندم نیست، اینجا.
بیا حلالم کن، ای الهه ی بزرگوار!
 
ناما
-وای، فرزند بیچاره ی من!
بد نبینی لاما
نگفتم به آب دست نزن؟
ای وای، از دست رفتی!
بر زمان و مکان سقوط کردی!...
 
ای پری ها، ای ملائکه!
بیایید الوداع گویید با لامای بزرگوار
او نتوانست در قصر ماندگار شود
صاحب "اختیار" شده ، پری من
لاما باید از آسمانها برود...
**   
لاما بمانند شهاب در آسمانها می خرامد. An   خدای آسمان برسر راه او قرار می گیرد:
 
لاما و آن
 
آن:
-ای سرخگونه، دختر آبی خلق ام
ای لبخند گل، بال نقره ای
از کدامین سوی میایی
به کدامین سوی میروی؟
 لاما:
-ای "آنِ" بزرگوارم ، خدای آبیها
از قصر میایم، به کدامین سوی میروم
نمی دانم، جانم.
بهرجهت، ناشکیبایم، شاید هم پریشان
به کدامین سوی میروم
 نمی دانم. "آن "-ام
 
آن:
-ای  بالا تنه، پری
پایین تنه، شیر
ستاره ی کی-ان-گیر
شیر دختر خلق ام
اگر پرسش ام  به حق است، بگو ببینم درد ات چیست؟
ای که از شکلی به شکل دیگر درمیایی
اما پری بودنت را فراموش نمی کنی
ای مثال  دلاوری و چابکی
شیر و پلنگ خلق ام
اگر پرسش ام  به حق است، بگو ببینم درد ات چیست؟
 
ای سبز و سرخ و آبی
شیر دختر خلق ام
آنچه از دستم بر میاید، با عسق از آن توباد
وگر دردت را چاره ای نیست
چاره ها، از آن تو باد.
 
لاما
- آنِ دوست داشتنی ام، جانم فدایت
 "نام " خوردم ، بیگانه شدم، در خانه خود
تندرست باشید، شاد شدم از دیدارت 
"آنِ " مان را پشتیبان خود یافتم، فراموش نمی کنم محبت تان را.
بهرکجا که روم ، تکیه گاهم هستی، قلب گرم و اوجاق ام هستی.
 
آن:
-برو پیدا کن! چاره ی زمان و مکان  را
شیر دخترخلق ام،  ای سبز و سرخ و آبی
برو! راه باز، چاره ها از آن تو باد.
 
۲
 
لاما و خدایان
 
پری ها
-لامای خسته، راههای بیشماری را طی کردی و آمدی
لامای دلباخته، ستارگان بیشماری را پشت سرگذاشتی و آمدی.
*
اوتو(خورشید)
-بگذار روزهای طلایی ام،  هدیه ای برای تو باشند.
 
ناننا(ماه)
-بگذار شبهای نقره ای ام هدیه ای برای تو باشند.
 
 ایناننا (الهه عشق و رزم)
-شیفتگیم هدیه ای ست برای تو، آشتی هدیه ای ست برای تو
برای آشتی، کار و سخن هدیه ای ست برای تو.
 
کی( خدای زمین)
-بگذار بر روی زمین، فرزند آدمی یار تو باشد.
 
ائنلیل( خدای هوا)
برای انسان اختیار داده شد، برای تو "نام "
به  سوی زمین میروی، روی زمین را بیارای
پیام انسان را بگیر ، برای ما بیاور.
 
اوتو
-بنگر، عدالت فرمانروا شود
بد و خوب بر مقام خویش نشینند
دوستی فرمان راند.
 
لاما
-خدایان بزرگوارم، پریان والا مقام
 عهد میکنم
خواسته های شما فراموشم نمی شوند
الوداع خدایانم، الوداع پرییانم.
  ***
لوحه
 
  نانشه می نگارد :
لو-گال-ماراه و درخت زندگی
اوروک
لوگال-ماراه گفت:
ایشیب را بگویید بیاید!
اورا که  هفت نفر را جا بجا می خواباند
مار و عقرب و روباه و شیر، همه را ، جابجا، به تیر می بندد
آن افسونگر بزرگ را بگویید بیاید.
ایشیب آمد.
 
 

 درخت زندگی
 
 
 لوگال-ماراه
 
-  برو به LU-LI-LA بگو
شاخه ی سخن را از درخت زندگی قطع کند...
کاهن کم میداند و زیاد حرف میزند...
بدون سخن هم میشود خدا را عبادت کرد...
کشور بدون طلا  و نقره اداره نمیشود...

آبگال-شیمو طلا و نقره را در معابد جمع کرده چیزی به دست ما نمی رسد
این کار قبول نیست، نمی تواند ادامه یابد. مملکت بدون طلا اداره نمی شود.
کاهن کم میداند و زیاد حرف میزند.
او بردگان کثیف، کشاورزان مقروض، دامداران و صنعتگران بدهدکار،
و آدمهای جاهل را از راه بدر برده ، برای دشمنی با من  آماده میکند.
در این سرزمین "سخن" لازم نیست. انسان بدون سخن هم میتواند خدا را عبادت کند.
به معبد بزرگ بروید، به آن حیوان بگویید، طلا و نقره باید نصف نصف شود.
اگر نپذیرفت شاخه سخن را قطع کنید!
**
سابیتو( نگهبان شاخه سخن)  وقتی خوابیده بود ، لو-لی-لا (مامور باد)  شاخه سخن را قطع کرد!
 وقتی شاخه سخن قطع شد،
زبان  حاکم هم  بند آمد.
اایشیب (افسونگر) هر کاری کرد
 نتوانست چاره ای بیابد.
از آن هنگام روزها و هفته ها
ماهها و سالها گذشت...
**
بدانگاه که دهانها بسته شد
دلها کلمات را گم کردند
گوشها صدا را از دست دادند.
 
روزها بی آفتاب شدند
و شبها بی روز.
 
سالها بی فصل شدند
و درختان بی میوه
کودکان بی والدین 
و دلها بی مهر شدند.
 
صحرا بدون جانوران
اصطبل بدون حیوانات
و پیکرها بی خواب شدند
و باران بدون زمین
و مارها در لانه  نالیدند...

مارها -اثر سومری

*
وقتی نفسها در سینه برید، مردم به سوی قصر هجوم بردند، لوکال-ماراه را به قفس کردند.
و به کوه دور افتاده ای انداختند، که حسرت باغ و معبد به دلش ماند.
وقتی تنها ماند، افتاد و مرد، و پیکرش را جانوران تکه پاره کردند
لوقال -ماراه گوشت و خون بچه های حیوانات شد.
 
لوگال-شیمو
 
لوگال-شیمو و "نوگیا" ها
 
کاهن،تخت سلطنت لوگال ماراه را خراب کرد. و خود را  لوگال-شیمو  نامید.
*
لوگال-شیمو در اتاق خود قدم زده با خودش حرف میزند:
Me   و طلا باید یکی شوند. همانطور که خدایان با Me   ( نیرو) یکی شده اند. اما از چنگ این گرسنگان چطور میتوانم رها شوم؟
اینها کم مانده  مرا هم بخورند.
قدرت را تقسیم کنند، و طلا و نقره  و زندگی بهتر را.
نه! هر اسبی افسار لازم دارد، و هر رمه ای چوپانی. برده و گرسنه چه می فهمند که قدرت و آقایی چیست؟
 
**
در این اثنا به لوگال-شیمو خبر رسید که:
- بردگان و فقرا  متحداً خیز برداشته اند، آزادی می خواهند.
از هر دو طرف عده ی زیادی کشته شده اند.
 
او سریع افراد خود را گرد آورد و تدبیر خواست. همه یک صدا گفتند:
-"  نوگیا" ها! ( اسکلت ها)
کاهن، نامتار(مرگ) را به عنوان قاصد پیش ائرئشکیگال و نئریگال ( الهه و خدای دنیای مردگان) فرستاد، و پیام داد که کشور  دارد از  دست میرود!
خدایان زیر زمین به سخن او بهایی ندادند. و نوگیا ها را به یاری او نفرستادند. اما ایشیب با افسونگری خود نوگیا ها را به خدمت گرفت.
نامتار به جای هر اسکلتی که ایشیب از زیر زمین فرا میخواند، جسد یک "قیامچی" را به زیر زمین می برد...
بدین ترتیب آتش قیام خاموش شد.
ولی لوگال-شیمو تنها به یاری نوگیا ها حاکم شد و فرمانراویی نمود.
 
نانشه نوشته خود را به پایان برد و به کناری نهاد...
 
راه
 
لاما و اورک
 
-قلبم، آی قلبم ، چه در تپ و تاپی  قلب من!
موج گویم ات بسنده نیست، بگذار تو را دریا بنامم
دریای پرجوش و خروشانم، چرا چنین در تپ و تاپی
دغدغه را از من بگیر، ضعف را از من بگیر
زاری را از من بگیر، غربت را از من بگیر
خشم را از من بگیر، نفرت را از من بگیر
استقامت بده، تکیه گاهم باش
شیفتگی بده، دوستم باش
به خانه ام
به اوروک میروم
                   من.                                 
*
ای خط افقِ شب و روز، باز کن برمن، در روز را
ای خورشید، پهن کن گیسوان طلاتی ات را، نشانم بده  روز روشن را
در را باز کن، خانه را،
نشانم بده اوجاق و آتش ات را
به خانه ام
به اوروک میروم
                   من.
 
بنما رودخانه ها را، کوهها را
نشانم بده انسان و حیوان را
بنما درخت و علف و خانه ام را
من
به اوروک میروم.
 
                          
نانشه
 
لاما و نانشه
 
لاما
 
 -رهنورد آسمان ها، شناگر دریاها، نانشه.
باز و درنایم نانشه،
بر آب ، ماهی ام نانشه.
 
ستاره کی-ان-گیر، شیر دختر خلق ام
آنچه از دستم برمیاید، بگذار با عشق از آن تو باشد
وگر دردت را چاره ای نیست، بگذار چاره ها، از آن تو باشد.
 
نانشه
  -آنچه دیده ام نوشته ام. بگیر لوحه ها را بخوان،لاما!
اینجا زندگی به سختی می گذرد، به سختی می خرامد و می گذرد
کندن سنگ است با ناخون،  درآوردن آب است از سنگ
اینجا زندگی به سختی می گذرد.
آنچه دیده ام نوشته ام. بگیر لوحه ها را بخوان،لاما!
 
یکی آقاست، یکی برده، یکی میخورد، یکی نگاه میکند
یکی داراست، یکی فقیر، یکی میخورد، ده تن نگاه می کنند.
اینجا زندگی به سختی می گذرد.
 آنچه دیده ام نوشته ام. بگیر لوحه ها را بخوان،لاما!
یکی مرده، یکی زنده، یکی میزند، هزار تن می میرند
اینجا زندگی به سختی می گذرد.
 
*
"همه، کار میکنند، همه، میخورند، همه میگویند، همه می خندند."
حسرتی ست به دل مانده.
روز های تیره زخرخند میزنند.
 
جانم لاما، نور چشمم لاما
اینجا زندگی به سختی می گذرد.
 
 لاما
-بخشکت ، دست طالع نویس ، نوشته را وارونه نوشته
وقتی همه ی سرنوشت ها نوشته می شدند، کی-ان-گیر را  وارونه نوشته
 آنچه از راست نوشته شده بود، از چپ خوانده شد
آنچه از چپ نوشته شده بود، از راست خوانده شد
بخشکت ، دست طالع نویس، نوشته را وارونه نوشته
وقتی همه سرنوشت ها  نوشته می شدند،  مال ما را  وارونه نوشته.
*
در جایی که انسان نباشد، روباه ها فرمان میرانند
درجایی که زندگان نباشند، مردگان فرمان میرانند
در جایی که برای سگ، گوشت نباشد، استخوانها فرمان میرانند.
*
بخشکت ، دست طالع نویس ، نوشته را وارونه نوشته
وقتی همه ی سرنوشت ها نوشته می شدند، کی-ان-گیر را  وارونه  نوشته.
*
سایه ها از آن سایه
روزها از آن رهرو باد.
 
طلایی ها از آن کشتزاران
نقره ای ها از آن ماه 
 
شبها از آن خواب
روزها از آن شادیها باد.
*
لاما، قربانِ نانشه
باز همدیگر را می بینیم، نانشه
به خانه ام
به اروک میروم
                 من.
 
نانشه
-دستم  دردستت است، گلم برگیسویت
بیا برویم، عمق دریا
در قصر انکی مهمان ما باش.
 
امواج رنگشان را از آسمان گرفته اند
ماهیان خُرد به شفق می مانند
بر ژرفای دریا قصری هست، از زمرد
بیا برویم، به ژرفای آبیها.
 
ماه سوار قایق خویش است، بر پهنه آسمان
پخش اند آبی ها ، در هر  سخن ات
بگرد، بیا ساحل
ترا با خودم به قصر انکی می برم.
** 
لاما بعد از گردش در اوروک، در ساحل  دریا با نانشه دیدار کرد ، و با هم  به قصر لاجورد ، واقع در عمق دریا، پیش خانواده ی نانشه رفتند.
نین-خور-سان-گا (مادر نانشه، الهه کودکان)
-توهم فرزند من هستی، خوش آمدی لاما
هفتم (دختران)، هشت باشد، خوش آمدی فرزندم.
 
لاما:
-شما را مادر خود، پدر خود
و خانه یتان را خانه خود 
یافتم وآمدم.
 
 

الهه ( زن)  کی-ائن-گیر
 
انکی ( پدر نانشه، خدای آب شیرین و صنعت)

-آبِ "نام" را نوشیدی، به زمین آمدی
به خانه ما خوش آمدی، فرزندم.
لاما
-بابا انکی، مادر نین-خور-سان-گا! 
به غروبگاه خورشید رفتم، به جایی که پریان می خوابند
اوروک را گردش کردم، خانه یتان را خانه خود یافتم ، آمدم.
انکی
-چه دیدی در اوروک، فرزندم، برای ما هم تعریف کن، دخترم.
لاما
-بر بالای سر هر انسانی اسکلتی ایستاده
محصول را می برند، انبار می کنند، بابا!
یکی گرسنه، یکی مریض، یکی می ترسد،  یکی فرار میکند.
گاوم گرسنه است، علف ام را حیوانات بیگانه میخورند، بابا.
شیر در صحرا ست، و زمین و آسمان پراز جانور.
اسکلت های سیاه پوش در اوروک رژه میروند
انسان نمی داند به کجا پناه ببرد، بابا.
جویها تمیز نمی شوند، کثافت زدوده نمی شود
کشتزارها بی آب مانده اند، و محصول به فراوانی تولید نمی شود.
باغ و باغچه ، درختان خرما، بدون میوه مانده اند، بابا.
لوگال، اوروک را غارت میکند، استخوانها ، کی-ان-گیر را نابود می کنند، مادر!
نه دیدار لذتی دارد، نه لبخند نمکی
انسان نمی داند به کجا پناه ببرد، مادر!
بربالای سر هر انسانی اسکلتی ایستاده، بابا!
نانشه
-زندگی ست. زندگی به سختی می گذرد
به سختی می خرامد و می گذرد...
انکی 
-سنگ سرنوشت را آن کج دست، ایم-دو-گود ، برد
اشک بر چشم مردم  آورد، آن ابله، ایم-دو-گود
در اوروک کاتبی هست  نام  او "مود"
بروید ببینید چه میگوید، شاید او میداند، کجاست ایم-دو-گود .
  ۶

انکی
 
 
مود
-بفرمایید، بفرمایید بنشینید دختران بابا انکی، خوش آمدید صفا آوردید، بفرمایید، بفرمایید بنشینید.
  لاما
  -کاتب ما سلامت باشد، سئوالی داریم، ممنون میشویم پاسخ دهید.
نانشه
 -ام-دو-قود سنگ سرنوشت را دزدیده است
 دزد و سنگ را میتوانیم بیابیم؟
 
مود
- وقتی بابا انکی نمیداند
دیگر کسی نیست که به این سئوال  جواب بدهد!
شما بیایید از خیر این کار و پرسش بگذرید
عمرِ کوتاه  را بر این کار تلف نکنید
دنیا پنج روزه، آنهم خوش روزه، به سری که درد نمی کند، دستمال نبندید
چرخ کائنات از آغاز وارونه میچرد
کسی نتوانسته آنرا درست کند.
زندگی باد است ، از هر طرف که آمد بدان سوی بچرخید
برای خودتان مال و منال ردیف کنید.
وقتی کسی افتاد ، لگد ی هم شما بنوازید، نگذارید  از خرمن گل برخیزد
اگر دست اش را بگیرید، او شمارا به خندق و چاه  میافکند، دخترانم.
به چسبید به می و معشوق ، آن -زو ( An-zu/im-du-gud)   را  رها کنید ، و سنگ تقدیر را.
از آغاز چرخ کاینات با اسکلت ها می خرخد.
لاما
-آقای دوبسار، سخنی برای شما، فراموش نکنید:
-قایق بخوابد در آب فرو میرود
-شهر بخوابد در خون فرو میرود.
دختران
-الوداع می و معشوق.
 -الوداع پنج روز و  خوش روز.
-سیز ساغ
-بیز سلامت.
نام
 ناشه از برادر خود، آسال-لو-خی، جای سنگ سرنوشت را می پرسد. او صلاح میداند که با عموی خود ان-لیل صحبت کند.
 ان-لیل مانند انکی به ایم-دو-گود اشاره میکند. سرانجام لاما با سخن انکی، به دنبال کاتب دیگری به اسم « نام» میرود. و او را می جوید.

عکس:کاتب و قلم
در راه، نزدیک خانه ها، در کنار جویباری، کودکان بازی می کنند:
لاما
!e i dumu-nita, gen-am3-mu-še-
آی بچه ( پسر) بیا اینجا!
بچه
!he-am! silim-ma-
-بله، سلامتی باشد( سلام).
لاما
 ?silim-ma ! dumu-ĝu10,  ĝe26-e nin-lamma-me-en. ne-ta é dub-sar me-ta-me-
سلامتی باشد. فرزندم، من لاما هستم. از کجا به خانه کاتب میرود؟
بچه
?aba?  e dub-sar-
-کی؟ خانه کاتب؟
لاما
.he-am, dub-sar Nam-
بله، کاتب، "نام".
بچه
!gu2-e-
از این طرف.( بچه با دست اش نشان داد)
در این میان پیر زنی آمد و گفت:
-بیا من نشان ات بدهم.
*
  لاما خانه کاتب را یافت و با او صحبت کرد:
نام
-شما چطور به اینجا رسیدید، استخوانها همه جا را قروق کرده اند.
لاما
- من بخواهم دیده می شوم، نخواهم دیده نمی شوم.
نام
- پری که پری! بابا انکی چطور است؟
لاما
- سلامت. اما از این زندگی کثیف اندوهگین است.
نام
همه انسانهای آگاه و خدایان مهربان، غمگین اند. من بابا انکی را خیلی دوست دارم. به نوعی او پدر من هم هست.
لاما
 - چطور!؟
 
نام
وقتی  بچه بودم "بیگانه" روستای ما را غارت کرد. عده ای را کشت و عده ای را  به بردگی برد. من بدون مادر و پدر شدم، و به کوه فرار کردم. ماهها و سالها در جنگل ماندم.
آنجا با ایم-دو-گود و بابا انکی آشنا شدم . او مرا به خانه اش برد و به من خواندن و نوشتن آموخت. تربیت، تیر اندازی، شمشیر زنی، و چیزهایی از این دست  را فراگرفتم.
بابا انکی پدر منهم هست.
 
 لاما
 -  بابا گفت:
ایم-دو-گودِ دزد و ابله، سنگ سرنوشت را  برد، و اشک از چشم مردم سرازیر کرد.
کجا می توانیم  سنگ و دزد را پیدا کنیم؟
نام
-باید با ایم-دو-گود صحبت کنیم. و جای سنگ را از او بپرسیم.
زبان مردم را مردمدار می فهمد، و زبان پرنده را دوست پرنده .
باید با او، حرف بزنیم.
** 
-بگذار بگویم ات، پری خدایان
تنها پرِ پرندگان ماند، بر لانه ی ویران
حادثه ام را بره ها می نالند.
در بیشه تنها شدم، بین حیوانات
زبان حیوان را آموختم
و زبان پرنده را.
*
از پدر دور شدم، از مادر نیز
فراموش کردم، زبان مادرم را
زبان خود را.
*
زنده باشد بابا انکی ، به دادم رسید
به من آموخت
زبانم را.
*
در میان حیوانات ، حیوان شده بودم
گم کرده بودم
زبانم  را.
*
دل بستم به حیوان
شیفته ی آب و درخت شدم
و کوه و تپه و دره .

 درخت لرزید، منهم لرزیدم
در سرما ، سردم شد
با برگها.
*
 غزال دوید
به ناگهان پرندگان پریدند
من شناختم
ترس نا دیدنی را.
*
توفان  بر خواست
لانه ها از هم پاشید
 بر شاخه شکسته
 تنها،
پری دیدم .
***
دوستی دارم، عمیق
چون دره ها
بلند، چون کوههای سرفراز
پدر ی ست برای بیشه ها 
چون مادران.
 
دوستی دارم، عمیق،
نام اش خوم  وا-وا...
 
گفت با من، چو پدری:
-"  نه مادری دارم ، نه پدری
 نه کسی مرا پرورده است.
از سنگ زاده شده ام
جنگل را محافظت نموده ام
من خوابم را به درخت داده ام.
همیشه بیدارم، بیدار مانده ام
با اشکهایم  بیشه را آب داده ام.
دیرزمانی ست که جانم را فدای جنگل نموده ام
باکم نیست که دگر باره  زاده نخواهم شد.
از مرگ ترسی ندارم.
بیشه ام را از چشمم دور نمی کنم
شیفتگیم مرا جاودانه خواهد کرد..."
**
از پدر دور افتادم، از مادر هم 
شیفته ی بیشه های ژرف شدم....
**
فردا بیایید به لانه ایم-دو-گود برویم، به دشت و جولانگه آن پرنده ی ابله...
 

ایم-دو-قود بر روی شیرها
 
ایم-دو-قود
 
  در جلو، نانشه و لاما، حرکت میکنند، و پشت سر آنها  نام .
سوار بر اسب، مسلح به تیرکمان و خنجر، به سوی کوههای جنگلی میروند.
دختران چارق به پا، لباس سفیدی برتن، و تاج گلی بر سر، دارند،
که بر چهره آفتاب ندیده یشان سایه انداخته است.
 
نام، سیاه چرده، با زنخدانی بر چانه، و موهای بلند بسته شده در پشت سر،
از زانو به بالا، لباس چرمی زیبایی پوشیده، که یک شانه اش باز است.

حشرات در جستجوی سایه اند. مارهای تشنه  در لانه زوزه می کشند
سواران تند و تیز راهها را در می نوردند.
درصداهای دور دست،
گویی نوای گاو و گوسفنند به گوش میرسد.
 **
 در جنگل چناری سر برابرها می ساید
با ابرها یکی شده است    İM-DU-GUD
 ابر لانه ی اوست ، خود نیز ابر
با صدایش آذرخش میغرد ، در ابرها...
نام
-آی ام دو  قود...آی ایم-دو-قود، خوابیده ای بیدار شو
نام آمده ترا ببیند، به گذشته ها ببرد
ای که، لانه در ابر داری، و خود نیز ابری
نشانم  بده  صدای رعد آسایت را...
ابر غرید، آذرخش جهید، صدای تیزی در بیشه و کوه طنین افکند.
 
ایم-دو-قود
نام، خوش آمدی فرزندم، بزرگ شده ای، نام!
آمدی، صفا آوردی، چه عجب؟
تو کجا، اینجا کجا؟
ایم-دو-قود پایین پرید و بر  صخره نشست.
از صدایت پیداست که  مشکلی داری، تیر ات را پرتاب کن، فرزندم.
نام
ایم-دو ! آمدم  سوراغ سنگ سر نوشت  را  بگیرم
چرخ دنیا وارونه میچرخد، ایم-دو.
 
ایم-دو-قود
-ها...ها...ها! سنگ تقدیر، گورسنگ دنیا!
بله؟ وارونه میگردد دنیا؟
سنگ تقدیر زندگان همیشه وارونه بوده، نام...
ها...ها...ها! مرد! این قصه ای قدیمی ست
قصه ایست چند هزار ساله...
این را انلیل هم میداند، انکی هم.
 
نانشه
-  این قصه چند هزار ساله است؟!
لاما
-او چند هزارساله که زندگی میکند؟!
نام
او با ابرها زاده شده . عمر ابر دارد.
 تاریخ او سپری نمی شود. ایم -دو-قود بدون زمان است.
لاما
او با ابرها همسال است؟! ...
*
ایم-دو
وقتی  نین اورتا  میخواست سنگ را  از دستم بگیرد، آنرا درست به وسط دریا پرت کردم!...
 
نام
 
آخه آدم، ببخشید پرنده هم سنگ سرنوشت را، به دریا پرت میکند، ایم-دو، اصلاً تو هیچ عقل داری؟
 با آن چنگالهای کج ومعوج  ات دریا را اندازه گرفتی، که درست وسط دریا بود؟
چرا ، برای چه سنگ را دزدیدی؟
 
ایم-دو-قود
 
- ندزدیدم، برداشتم فرار کردم.
برای نگاهداری آن ، انلیل شایستگی نداشت
سنگ را از گردنش باز کرده به کناری انداخته بود
و با اینانا  مشغول عیش بود.
سنگ را ندزدیدم، برداشتم فرار کردم
انلیل با حرف اینانا، خواسته های او را بر سنگ نوشته بود
همه را پاک کردم!
 
نام
 
-آنها را پاک کردی دستت درد نکند
ببخشید چنگالهایت درد نکند
 آن‌ها را پاک کردی ، و چیزهای دیگر را هم.
آخه دوست من، نیرو مال همه است، یا تنها به تو تعلق دارد
آخه تو هیچ عقل داری که  قدرت کاینات را صاحب شوی؟
حالا چطور میتوانیم آنرا پیداکنیم؟
 
 
ایم-دو-قود
 
-زیر قصر لوگال تونلی هست
درست به سنگ تقدیر و چرخ فلک ختم میشود...
 
نام:
سلامت باشد ایم-دو! جوابم را گرفتم
عمر ابر داشته باشی ایم-دو!...
 
۹
 
خوم-وا-وا
 
 نام
این چه قشقرق و های و هویی ست؟ صدای خوم-بابا میاید...
به پیش دوستان! به سوی جنگل، به پیش!...
خوم بابا اسب نام را شناخت.
 
خوم-بابا:
 
سواران! آی سواران!
جانم فدایتان، خوم بابا در تنگناست
آهای سواران! سریع بیایید.
لوگال فرمان داده
اسکلتها به جنگل هجوم آورده اند
درختان سدر را
بریده و غارت میکنند.
لوگال برای خود، و آقا و ارباب
قصر میسازد.
نیزار شده خانه ی بیچیزان
تنگدست اند مقروضان
به پیش سواران! آهای سواران...
 
نام:
یکی را از چپ، یکی را از راست
استخوانها را تیرباران کنید...
*
با هر تیر لاما و نانشه یک ردیف از استکلتهای سیاهپوش آتش میگیرند
خوم بابا با گرز خود  استخوانها را مثل کوزه خورد میکند
اما آنها دوباره به هم می رسند و جان میگیرند
نام ، نفرات عادی را مورد هدف قرار میدهد...
 
لاما:
اوغلان ! نامتار( مرگ)، جان این استخوان ها را بگیر
نگذار دوباره جان بگیرند.
نامتار
آخه من چطور جان اینها را بگیرم
اینها همه اش استخوانند، جان که ندارند !...

دشمن بعد از مدتی مقاومت با تبر و نیزه، مجبور شد فرار کند.
خوم-بابا با لاما و نانشه آشنا شد...
 
 
کور-نو-گیا(گئدر-گلمز)
 
۱۰
ایگی-کور- زا
  چشم دنیای زیرین
سه دوست از راه مخفی ( واقع در زیر قصر لوگال) وارد تونل شده و به سوی کور-نو-گیا ( دیار بی بازگشت) به را ه افتادند.
 
لاما
-ببین! در وردی!
نانشه:
-ایگی-کور-زا ( چشم دنیای زیرین)
نام:
-در ورودی!
 
لاما:
-دربان! در را بازکن
راه را بازکن، در را بازکن
اوتو گفته مهمانش باشیم
باید ارشکیگال را ببینیم.
 
دربان
رهگذر ! زندگان پا نمیگذارند
بر سرزمین بی بازگشت
کسی که به اینجا وارد شود
راه بازگشتی ندارد.
 
نانشه:
 
اوتو رفته ، ناننا آمده
 به سوی شما خورشید
 به سوی ما ماه آمده  .
کلون را برگیر و
در را باز کن
خورشید گفته مهمانش باشیم
باید ارشکیگال را ببینیم.
 
دربان:
-وظیفه ی من گفتن است
وظیفه ی شما شنیدن
بروید به در دوم
راه بازگشتی
به در اول نیست.
 
 نام:
دربان چفت را برگیر، در را باز کن!
اوتو گفته مهمانش باشیم
باید ارشکیگال را ببینیم
 
دربان:
 -اسم ، اسم خانوادگی ؟
نام:
-نام  ، اسم خانوادگی نیز، نام.
 
دربان:
- نام! اسم چنین آدمی به گوشم نخورده است !
حرف نشنو، خدانشناس
خود سر و آزاد!
اسم چنین آدمی به گوشم نخورده است!
نفر دوم! اسم ، اسم خانوادگی؟
 
لاما
-  لاما ، اسم خانوادگی نیز لاما.
دربان :
- اسمت به گوشم خورده، لامما!
نوشنده آب نام، و فرود آمده بر زمین، لامما!  
حرف نشنو، خدانشناش
سرخود،آزاد، فرود آمده بر زمین، لامما!
نفر سوم. اسم، اسم خانوادگی؟
نانشه:
 -نانشه، دختر انکی، نانشه.
 
 دربان:
-اهل سرزمین دریا ، دخترانکی ، تو کجا اینجا کجا؟ 
رهگذر! زندگان پا نمی گذارند بر سرزمین بی بازگشت!
توکجا، اینجا کجا ؟ 
نانشه:
 -دربان! حلقه را برگیر!
 در را باز کن!
اوتو گفته مهمانش باشیم
باید ائرئش-کی-گال  را
                  ببینیم.
 
 دربان
-بروید به در چهارم...  
 
دربان
-اولین کلمه ی سنگ ؟
-مه! Me
-بروید به در پنجم!
 
دربان
-دومین کلمه ی سنگ؟
-آن! An
-بروید به در ششم.
 
دربان
-سومین کلمه سنگ؟
 -کی! Ki
-بروید به در هفتم!
 
دربان
-چهارمین کلمه سنگ؟
-نام! Nam
-به دنیای بی بازگشت خوش آمدی، نام!
کسی که پا به اینجا میگذارد، بارگشتی ندارد، نام!
پری بودنتان را اینجا کنار بگذارید
انسان بودنتان را اینجا کنار بگذارید
و لباس و سلاحتان  را
به دنیای مردگان خوش آمدید...
 
عریان بیایید، عریان بروید
زنده بیایید، مرده بروید
غم و غصه نخورید.
 
گرسنه شدید ، خاک بخورید
تشنه شدید، آبهای گوارا بنوشید
از رودخانه خون، از رودخانه آتش
از رودخانه اشک!
به دنیای مردگان خوش آمدید! ...
 
دختران:
  دربان !
اینقدر "مرگ- مرگ"  نگو!
ما را نترسان!
مرگ دستش به ما نمیرسد
نمیتواند ما را بگیرد.
وقتی من هستم – او نیست
وقتی او هست، من نیستم .
مرگ نمی تواند ما را بگیرد
دستش به ما نمیرسد...
*
اینقدر "مرگ- مرگ"  نگو!
 ما را نترسان!
مجهز به سلاح و لباس و  چاروق ایم
خرما نیستیم له شویم
جو نیستیم پخش شویم
 
جدا نمی شویم از سلاحمان
چاروق و لباسمان.
 
دربان!
زیاد خودت را خسته نکن
اینقدر خالی حرف نزن!
 
نام:
ماه و خورشید مهمان دارند
اتاق شان خالی نمی ماند.
زیاد خودت را خسته نکن، دربان!
توخالی حرف نزن، دربان!
 
دربان:
اینانا با عشوه و ناز آمد، با عشوه و ناز هم عریان شد.
کسی که با زور آمده، با زور هم عریان می شود.
عجله کنید! لباس تان را دربیاورید!
لخت شوید! لخت!
مادر زاد!
نامتار:
اینجا چه های و هویی ست؟ چه قیل و قالی ست؟
دربان:
-ایناننا لخت شد ، اینها لخت نمی شوند!
نامتار( مرگ):
اجازه بده بروند. مادرم رسیدگی میکند، پدرم و من. بگذار بروند!
مهمانانم، به سرزمین ما خوش آمدید... بروید به دیدار مادرم، اما به چشمان کشنده اش نگاه نکنید...
 
۱۱
قصر
 
صدای مردگان میاید:
دسته اول
  خدا هستی، نیا اینجا! پری هستی، نیا اینجا! پرهایت را اینجا نریز!
انسان هستی، نیا اینجا! حیوان هستی، نیا اینجا! موی خود اینجا نریز!
درخت هستی، نیا اینجا! علف هستی، نیا اینجا! برگهایت را اینجا نریز!
 
دسته دوم
بره بودم، شیر مادرم را خوردم
 گرگ آمد مرا طعمه ی خود کرد!
گرگ بیماری بودم، عقاب آمد مرا درید!
-عقابی بودم، برآسمان
تیری آمد برمن نشست!
آب آمد مرا زیر گرفت ، باد آمد مرا بیاویخت !
خشک شده  پاشیدم
مرا به صحراها سپرد!

سه دوست از روی پلهای سه رودخانه گذشتند. و خروش رودهای اشک و خون و آتش آرام گرفت.
اوتو(خورشید) گیسوان طلایی اش را بر همه جا پهن کرده، و در آن بالا-بالا ها به مهمانان خوش آمد میگفت.
اما مردگان جز تاریکی چیزی نمی دیدند.
قصر ارشکیگال توسط  دختران جنگجو محافظت می شد. اینجا زاد و ولدی نیست، و گویی زمان ایستاده است.
نامتار( مرگ) سه دوست را از جلوی قصر به سوی دیدار با مادرش، الهه ی ارشکیگال، راهنمایی کرد...
 
نامتار
الهه ی  بزرگ، ارشکیگال ، برقرار باد!
از زمین مهمان داریم. دلتان شاد باد!
 
ائرئش-کیگال
-وارد شوند!
 
لاما
الهه ی بزرگ ، "ارشکیگال" برقرار باد!
لاما هستم، پریِ الهه ی بزرگ، ناما.
خود سئوالی ندارم، سئوال مردم را با خود دارم.
 
نانشه:
 نانشه ، دختر خدای بزرگ  انکی
خود دردی ندارم، درد مردم را با خود دارم .
نام:  
فرزند خوانده ی خدای بزرگوارمان انکی
کاتب اوروک، نام.
خود سئوالی ندارم، سئوال مردم را آورده ام.
خود دردی ندارم، درد مردم را آورده ام.
 
ائرئش-کیگال:
-سئوال روی زمین چه و دردش چیست؟
لاما: 
- الهه ی والا مقام ، ازکی  زیر زمین در کارهای روی زمین دخالت میکند؟
نانشه: 
سنگ تقدیر در زیر زمین است . آنرا جستجو میکنیم. اجازه می دهید ؟
نام:
-مردگان هزارساله از آن شما، زندگان امروزی از آن ما!
 الهه ی من، آیا این بسنده نیست؟
 
ائرئش-کیگال:
-سنگ را جستجو کنید!  زیر زمین، دخالتی در کار روی زمین ندارد!  
 لاما:
-استخوانها بر روی زمین حاکم اند!
ائرئش-کیگال با صدای بلند:
-  نامتار!  این چه حرفی ست؟  
نامتار:
-ائرئش-کیگال تندرست باد! درست است!  بر روی زمین اسکلت های ایشیب` فرمان میرانند!
ائرئش-کیگال:
پسرم نامتار!   چرا جان آنها را نمی گیری؟ چرا فرمانم عمل نمی شود؟
 نامتار: 
-ائرئش-کیگال تندرست باد ! جانهایی را که  خود بخود برروی زمین ریخته اند، جمع می کنم.
حق گرفتن جان کسی را ندارم. دشمن کسی نیستم . با انسان دوستی دارم. 
گذشته از این، اسکلت ها جانی ندارند، تماماً استخوان اند!  
ائرئش-کیگال:
آمان...!  از عصر جدید، آمان...! بردار!  بردار دختران دلاور را برو!  تا غروب آفتاب ، ایشیب و اسکلتهایش را جمع کن، و به حصور من بیاور!
 مهمانان به دنبال سنگ تقدیر بروند! چند تن از دختران دلاور نیز همراهی کنند!
مردگان از آن زیر زمین، زندگان از آن روی زمین! این جواب گوست، برای همیشه.
*
نامتار قوشون بر روی زمین برد. سه دوست، با هفت دختر جنگجو، سوار قایق شدند، و در نقطه ایکه رودخانه ها بهم می پیوستند، به زیر دریا فرو رفتند.
سنگی آبی، به اندازه کف دست، بر چرخ کهنه ای آویزان شده بود.
دسته ی " از ما بهتران" از آن محافظت میکرد. وهمه مسلح به  تبر وسلاح بودند. بعد از جنگ و گریز زیاد، عده ای کشته شدند و عده ای هم فرار کردند. سه دوست، هفت دختر، سنگ سرنوشت را برداشته بازگشتند. نامتار هم ایشیب و اسکلتها را به حضور ارشکیگال آورد.
 
 ارشکیگال  و نرگال
 
در این میان ارشکیگال با شوهر خود نرگال مشورت کرد:
" -میخواهم سنگ تقدیر را برای خود نگاه دارم!"
نرگال گفت:
" -نه! از دست آنوناکی ها( جمع خدایان ) رهایی نمی یابیم! مالک  اصلی سنک انکی ست. آنچه زیر دریاست متعلق به انکی ست.
" -مهمانان نمی توانند برگردند!"
" -چرا؟ آنها به عوض خود برای ما یک دسته جانور تحویل داده اند. نگفتند" مردگان هزارساله از آن شما- زندگان امروزی از آن ما؟ "...

بعد از این صحبتها الهه ی دنیای زیر زمین، ارشکیگال، برتخت خویش نشست و  در مورد ایشیب و اسکلتها فرمان داد و گفت:
" همه را زندانی کنید!" ...
**
سه دوست، سنگ سرنوشت را برداشته  بازگشتند. و آنرا به انکی دادند. بابا انکی صورت درستِ چرخ وارونه را بر سنگ تقدیر نوشت. اما نه برای همیشه...
چون نوشته های قدیمی از روی سنگ پاک شدنی نبودند.
*
مردم لوگال را از تخت پایین کشیدند، و حاکم جدیدی برگزیدند.
بردگان و بدهکاران آزاد شدند. فقیران صاحب گاو و گوسفند شدند. همه، کار کردند، همه خوردند. همه، گفتند، و همه خندیدند.
سه دوست  به دنبال زندگی خود رفتند.
*
  بابا انکی سه دوست را گردآود و گفت:
فکر نکنید سنگ سرنوشت را به دست آوردیم، همه چیز درست شد و به آخر رسید، نه!
انسان دارای فکر و اراده و اختیار (NAM) است و حریص قدرت(ME) و راحت طلبی.
برای تحقق این خصایل و عناصر چهارگانه ،  آنها به گروهها تقسیم میشوند  و جنگ و کشمکش راه میافتد.
این عناصر از دایره ی کارهای خدایان بکناراند و سرنوشت دخالتی در آنها ندارد.
لازم است آنها را نه در خدمت یک عده ی بخصوص، بل در نیرو رسانی به همگان استفاده کرد.
از این رو کار بهسازی زندگی پایان ناپذیر است.
تا زندگی هست، از همدیگر جدا نشوید. تا انسان هست، تلاش پایانی ندارد.
بگذارید زبان باز باشد، تا شاید چهره ی  زندگی همیشه  باز و خندان شود ...
 
بعد از این سخن، سه دوست گاه بگاه یکجا جمع میشدند، و برای بهتر کردن زندگی مردم، آنچه از دستشان برمیامد، انجام میدادند.
 
۱۲
 

نام و لاما

انسان و پری
 
در این میان بابا انکی به لاما گفت، حال که از دنیای مردگان برگشته، میتواند به آسمان بازگردد. راهش باز است...
اما لاما، نه میخواست به آسمان برگردد، و نه می توانست در زمین بند شود. او نه زمینی بود، و نه آسمانی...
 
مثل  پرنده ی ره گم کرده و اسیری
دلش بی تاب بود، درچنگ  صیادی
می تپید  و بال میکوبید
چون  درختی ، شاخه ای، در توفانی
دلش  در هیجان بود ، سخت پر تپ و تاپ 
چون سایه ای، غریب و گمشده، در توفانی...
 
لاما که دلش بی تاب بود، درد اش را به انکی گفت و جواب گرفت که:
" نام و لاما، انسان و پری، شیفته ی همدیگر شده اند، میخواهند خانواده داشته باشند. کاری ست نشدنی!
اما به نظر میرسد راه حل آن است که لاما از پری بودن خود چشم بپوشد، و انسان بودن را برگزیند.
انجام این کار تنها از عهده الهه بزرگ "ناما" برمیاید. فقط  آن الهه ی بزرگ میتواند..."
*
انکی  به لاما قول داد که با الهه بزرگ ، "ناما" ، صحبت کند. 
و رفت  صحبت کرد. آنوناکی ها مجلس ترتیب دادند که به مسئله دلباختگان راه حلی بیابند. آنها تصمیم گرفتند:
"پری میتواند انسان شود، همانطور که انسان میتواند پری شود."
اما پری باید تلخ و شیرینی انسان بودن را خوب درک کند و آگاهانه تصمیم بگیرد و انتخاب کند...
*
نام به لاما گفت:
-بیا از این کار صرف نظر کن. خودت را از آسمان به زمین تنزل نده ، انسان چیز خاصی ندارد. او هم به نوعی حیوان است.
- پری نیز چیز خاصی ندارد. او هم سایه لرزان یک خیال است.
-عشق دیوانگی ست. گاهاً هم دیوانگی اندر دیوانگی ست.
لاما جواب داد:
-شاید یک رابطه ی متقابل است در نقطه ایکه عقل و احساس یکی میشوند.
- چه میدانم لاما، شاید هم همه اینها و به اضافه ی چیزهای دیگر است. شاید هم  فقط  یک دوستی ساده است.
-نام! چه میدانم، هرچه هست همان است که هست، دیگر...
 
**
بعد از صحبت ها و رأی زنی های زیاد، بعد از هفته ها و ماهها، عاقبت به امر الهه بزرگ ، مادر خدایان، ناما،
پری، انسان شد...
و بدین ترتیب شیفتگی بر دشواریهای خود غلبه یافت...
 پایان
 ---

(Gilgamesh (WMC Kerkrade 2005
کنسرت گیلگمیش 
با بیان خلاصه داستان گیلگمیش  شروع  میشود و بعد با
ترجمه داستان به زبان موسیقی و نمودن هیجانات و زیبایی های آن، ادامه می یابد. 
این اثر مانند آثار فراوان دیگر، نشانه توجه خاص دنیای نوین به فرهنگ و تمدن سومر است.

---- در پیوند:

 0- GÖY GÖZ چشم آبی
https://iranglobal.info/node/36167
 
1-ÖPÜŞ-بوسه
 
2-NİNTU, ARZULAR VURĞUNU نین تو، دلباخته آرزوها
 
3- مارتو و آدم گلی MARTU VƏ ÇAMIR ADAMI
http://iranglobal.info/node/65670
 
4- اصلی و کرم

1- اصلی-کرم ترکی ، خط عربیPDF
2- اصلی-کرم فارسیPDF
3- اصلی-کرم ترکی ، خط لاتینPDF

 5-  BÜRC-برج
http://www.iranglobal.info/node/64891

 6-  نوخ سر Nuxsər
http://www.iranglobal.info/node/64973

7- Göy qurşağı رنگین کمان

http://www.iranglobal.info/node/65081

 8- آینه GÜZGÜ
http://www.iranglobal.info/node/65094

9- آیجان

https://iranglobal.info/node/38310

10 جان

https://iranglobal.info/node/10192

 11 -  زامانا PDF متن فارسی    

 PDF Zamana , Bütün Mətn

 12- دختر سومری 

نسخه های  PDF
پیش درآمد  قصه " دختر سومری
دختر سومری، فارسی
سومر قیزی، ترکی
SUMER QIZI  ترکی

13 - KÜLBAŞ  خاک بر سر
https://iranglobal.info/node/69066

14- کابوس Kabus  pdf متن ترکی و فارسی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
[
آتنا
نظر:
آقای آ.ائلیار ...
من یک سوال از شما داشتم زبان سومری را چگونه یاد بگیریم و یا از کلاس چندم به بعد لازم است که کودک زبان سومری را شروع کند ، لطفا بیشتر راهنمایی کنید... ]
---
1- از کلاس چندم به بعد لازم است که کودک زبان سومری را شروع کند؟
- لزومی نمی بینم.

2-زبان سومری را چگونه یاد بگیریم؟
- از راه تحصیل آکادمیک، در عدم امکان، از راه خود آموزی( که افراد نادری موفق می شوند).
-----
کسی (کودک یا بزرگسال)، "علاقه " به دانستن زبانی( باستانی یا جدید) داشته باشد، از دو راه بالا، می کوشد
مسئله خود را حل کند.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
عینیت الهه ها و خدایان سومری
----
در مورد خصوصیات و چگونگی الاهه ها و خدایان سومری، و فرهنگ سومر، که اساس تفکرات " دینی-فلسفی" ادیان موسی، عیسی و محمد را در منطقه تشکیل میدهد و همینطور فرهنگ یونان را، سخن فراوان است، و آثار فراوانی نیز نوشته شده است. اینجا به یک نکته اشاره می کنیم؛ به عینیت الهه ها و خدایان سومری:
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آنالیز Nin-ḫursanga
گفتیم nin همان وندی ست که در خانیم xa-nım به صورت nım- داریم.

ḫursang در سومری به معنی زمین( دشت و صحرا و جایی ) که دارای شن و قلوه سنگ و سنگ و کوه است.
a- وند است و اینجا نقش مهمی در معنی کلمه ندارد. برابرش در ترکی وند های,a , də, -da- " نزد، در" هستند .
e-a : ev-də
za-a: sən-də
ḫursang-a : xır-sal-da
Nin-ḫursang-a : Xanım ḫursang-a/Xır-sən-ə/ Xırsana

نیز وند a- سومری، برابر همان وند a- در ترکی ست که و قتی به " بخش قبل از خود" ( بن و غیره) می چسبد، اسم میسازد:
زخم yar/yar-a
پول par/ par-a
qumsal/qumsal-a اینجا از اسم اول، اسم دوم می سازد. به خاطر آن که بخش قبل از خود ( sal ) بن فعل است.
sal بن قعل sal-ın-mış به معنی örtülmüş, döşən-miş فرش شده ، پوشیده شده، است.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نام الاهه کودکان
Nin-ḫursanga
----------------
ḫ/x/خ
در ترکی خ( x) به صورت ها( h ) نیز تلفظ میشود. در برخی لهجه ها یا خانواده زبانهای ترکی.
xor/xur/xır
اسم دخترانه :خور-سانا Xor-sana\ Xur-sanaخور سنه Xor-sənə\خئر سنهXır-sənə ؛ در ترکی آذربایجان:

در فرهنگ سومری، الهه کودکان :خانم(نین) خور-سان-گا: Nin-ḫursanga/ Nin-ḫursaĝa
گفته شده. این اسم را به شکلهای دیگر هم گفته اند:
Ninḫursanga/Ninmaḫ, Nintu/ninki
مادر همه کودکان\ الاهه ی کودکان
-nin برابر nım- در xa-nım است.تبدیل شدن n به m یا برعکس قانونمند می باشد.

معنی لغوی آن ظاهراً به"دشتی که سنگ و کوه دارد" اشاره میکند.
در ترکی آذربایجان، در مناطقی،
نام خورسانا Xur-sana\ Xor-sana\،خور سنهXor\Xu-sənə ،خئر سنهXır-sənə
برای دختران رایج است.و به مادرانی که این اسم را دارند" آنا\ننه خورسانا\ننه خئر/خور سنه گفته می شود.