در مراسم سوگواری پدر بزرگ

همیشه با خود فکر میکنم این جهان مانند یک قایق بزرگی است که همگی بر روی آن قرار داریم.
تصور کنید در یک روز روشن ناگهان دریابیم که دنیای کامل دیگری وجود دارد که با ما مواجه شود
در آنصورت چگونه عمل خواهیم کرد؟

 

در مراسم سوگواری پدر بزرگ

راشل زرگریان

 

هوا بینهایت گرم بود. غم و اندوه مرگ پدر بزرگ سخت بود. آسمان بیرنگ وبدون روح مانند سقف ویران شده دیده میشد. جاده قبرستان طولانی بود. نفوذ باد گرم درون همه وجودش با مرگ زیاد فاصله نداشت. اما مرگ پدر بزرگ غیرقابل تحمل تر از گرمای طاقت فرسا بود. از چشمان پسر خاله  بدون اختیار اشک  جاری بود. اما فرصت کافی برای گریه و آه و ناله نبود. زیرا که میبایست در مراسم دفن سروقت برسد. چند تن از اعضای خانواده اش مادر و خواهر و دوزن دیگر از اعضای فامیل در کنار ماشین او منتظر بودند که آنها را برساند. یک مرد فامیل مذهبی با کت و شلوار و پیراهن سفید و کلاه مشکی و موهای منگوله ای (یهود مذهبی افراطی که آنها را خریدی חרידי مینامند) از او خواهش کرد که او را هم برساند. اما پسر خاله که ذاتا بذله گوست حتی در آن لحظات ناراحت کننده شوخ طبعی اش براساس طبیعتی که دارد گل کرد و به مرد مذهبی گفت: می بینی که چه ترافیکی دارم در حال حاضر چهار زن از خانواده  و سه تن دیگر هم رزروی باید برسانم. مرد مذهبی به او گفت: من از همه واجب ترم زیرا که من صواب کارم و به خداوند خدمت میکنم. پسرخاله گفت: از خدا بخواه که ترا ببرد.  دختر جوانی نیز همراه مادرش با صدائی بلند سه الی چهار بار در حالیکه روبروی پسرخاله ایستاده بود و به او نگاه میکرد به مادرش گفت: ما را چه کسی بر سرخاک برساند؟ پسر خاله به او نگاه کرد و گفت: متاسفم از اینکه مرگ پدر بزرگم روز شما را خراب کرده. من برای هردوی شما تاکسی سفارش میدهم.Jerusalem, Wall, Western Wall, Orthodox

مردان یهود مذهبی افراطی که آنها را خریدیم (חרידים) مینامند. باکلاهی گشاده تر و بزرگتر از کیپا وبلوز سفید در همه فصلها

این لباس کاملا پوشیده را بر تن دارند. چه زن و چه مرد. با زنان  غریبه دست نمیدهند و در کنار او اگر بنشییند فاصله میگیرند.

ا

 

 

هنگامیکه به مراسم تشییع جنازه رسیدند در شگفتی  او متوجه شد که دوستان و همکاران که همگی مسلمان هستند در آنجا حضور دارند. پس از ماچ و بوسه و اظهار همدردی با پسر خاله هریک در گوشه و کناری با دستهای گره خورده ایستادند که مراسم توسط رابی( Rabbiمللای یهود) اجرا شود. اکثر زنان گریه میکردند تعداد کمی هم داستانهای حیرت انگیز راجع به مرگ و میر در گوش یکدیگر زمزمه میکردند.

 

اعضای خانواده و فامیل همگی کلاه مدهبی سنتی ( که در آئین یهود آنرا کیپا مینامند) برسر داشتند. همه جمع  در صف مرتب ایستاده و در حال تکرار کلمات و جملات رابی بودند. اما دوستان و همکاران  مسلمان با نگاهی تعجب انگیز به بقیه در سکوت مطلق ایستاده بودند. مراسم سخنرانی رابی و اعضای خانواده پدر بزرگ با غم و اندوه بپایان رسید. سپس همگی بطرف خانه پدر بزرگ براه افتادند که بقیه رسم سوگواری را در آنجا انجام دهند. یکی از دوستان مسلمان همراه بقیه همکاران به پسر خاله نزدیک شد و از او یواشکی سئوال کرد: رفیق چرا همه مردان شما در مراسم عزاداری نعلبکی بر سر دارند؟ منظور او همان کلاه کوچک بافتنی و یا غیر بافتنی که آنرا در آئین یهود کیپا مینامند بود. پسرخاله در حالیکه ناراحت برای پدربزرگ و ازطرف دیگر مشعوف از شرکت دوستان و همکاران مسلمان در مراسم بود به او گفت: این کلاهی که ما برسرداریم و شما آنرا نعلبکی مینامی و به براستی که شبیه همان زیر استکان است معمولا در جشنها و یا مراسم عزاداری بعنوان نشانه  ترس از خدا و آسمان است که یهودیان برسر میگذارند. آنرا کیپا مینامند که نشانه تواضع و بردباری  نیز میباشد. اما با ظهور مسیح این کلاهک کمی بزرگتر شد و کیپا جای خود را به اسکوپیا (کلاهی که کشیش ها و اسقف ها ...مسیحی در مراسم به سر می گذارند) گرفت. سپس دین اسلام ظهور کرد و کلاهک بزرگتر و بزرگتر حتی به چند متر رسید که آنرا عمامه مینامند. بدین طریق ادیان ابراهیمی به تکامل رسید.  دوستان و همکاران مسلمان از طنز پسر خاله به خنده افتادند.

 

תוצאת תמונה עבור תמנונות חינם דתיים עם כיפה על הראש

جوانی مذهبی سنتی با کیپا بر روی سر 

תוצאת תמונה עבור תמונות דתיים חסידים

 

یهودیان مذهبی افراطی تر از خریدیم با کلاههای بزرگتر و لباس پوشیده تر. آنها را خسیدیم(חסידים) مینامند. زندگی آنها بر پایه راستی و صداقت و بردباری و شکیبائی. با زنهای غریبه دست نمیدهند و در چشمان او نگاه نمیکنند و در کنار او نمی شینند. 

 

یکی از آنها که متفکرتر از بقیه بنظر میرسید لبخند کوتاهی زد به پسر خاله گفت: با اینکه با طنزهای شما آشنا هستیم اما باور کن گاهی شوخی  فاصله زیادی  با حقیقت ندارد. ای کاش میتوانستیم درک کنیم که ما آدمها بدون در نظر گرفتن دین و مذهب و رنگ و نزاد هیچ فرقی با هم نداریم وبجای کینه و دشمنی از یکدیگر بهم محبت میکردیم و عشق می ورزیدیم. آیا غیر از اینست که همه ما پس از گذران زندگی چه خوب و چه بد به یک نقطه منتهی میشویم که زمینی  فقط بین دو الی سه متر بیش نیست؟ اصلا چرا اجازه دهیم که اختلاف عقیده باعث دشمنی ما آدمها شوند؟ اگر هم این تفاوتها باعث عداوت  شدند چه بهتر هریک بخود بگوئیم چه خوب است که دشمن از من خوبی ببیند تا اینکه من از او بدی ببینم. بدبختی آدمها بجای اینکه از نکات خوب مذهب بهره ببرند نکات بد آنرا به خرافات تبدیل کردند که باعث شد افراد زیادی در جهل ونادانی خود باقی بمانند وبطور دائم جنگها و بدبختیها روی کره زمین نابودی و عذاب آفریند. نکات منفی دین کلام خدا را فریب میدهد. این جمله حتی در کتبهای مذهبی  ذکر شده و  یاد آور شده که گرایشهای منفی نظریه انسانهاست ونه عقیده خداوند.  اما  افکار بد که توسط برخی نادان و یا فرصت طلب در برخی از کتبها  ذکر شده باعث شد که بسیاری از انسانها غوطه ور جهل و نادانی باشند.  آنکه از طرف خداوند و سرنوشت از این جهان رحلت میکند برایش فقط هفت روز عزا میگیرند اما بخاطر جهل و نادانی تمام عمر انسانها عزادارند.  بعقیده من خداوندی که یکتاست مذهبی نیست و علاقه ای به دین ندارد.   پسرخاله و فک و فامیل و بقیه دوستان  از سخنان زیبای آن جوان مسلمان به شگفت آمدند.

 

 همیشه با خود فکر میکنم این جهان مانند قایق بزرگی است که همگی روی آن قرار داریم. تصور کنیم در یک روز روشن ناگهان دریابیم که دنیای کامل دیگری وجود دارد که با ما مواجه شود در آنصورت چگونه عمل خواهیم کرد؟ 

15.07.2019

تبصره: ایده داستان را از واقعیتی که یکی از پسر خاله هایم که چند سالی است از ایران خارج شده  در روز خاکسپاری پدر بزرگش اتفاق افتاده  نوشتم.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: