از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم

بیست وشیش سال قبل سال 1993 این سفر نامه را نوشتم سفر نامه ای که امروزوقتی در لابلای دست نوشته های خود دیدم ومرور کردم یکبار دیگر من را به سال هائی بردکه در روسیه بودم واز نزدیک شاهد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی .

 بیست وشیش سال قبل سال 1993 این سفر نامه را نوشتم  سفر نامه ای که امروزوقتی در لابلای دست نوشته های خود دیدم ومرور کردم یکبار دیگر من را به سال هائی بردکه در روسیه بودم واز نزدیک شاهد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی .

 درست مانندروزهای ترسیم شده در کتاب "ده روزی که دنیا را تکان داد"این بار باز هم دنیا داشت تکان می خورد! اما بر عکس تکانی نه درجهت پیروزی انقلاب اکتبر یلکه درجهت فروپاشی آن .امری که قبول آن سختم بود وقلبم را به درد می آورد .اما تلاش کردم راوی بی طرف وقایع وصحنه هائی باشم که می دیدم .روزهائی که به نظرم هنوز ارزش نگاه کردن وخواندن و فکر کردن را دارد!  و  شاید هم نه ؟ این را به خواننده واگذار می کنم. ابوالفضل محققی

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم باسلام

 

راه آهن"لنینگرادسکی" مسکو.ساعت هفت صبح .سالنی بزرگ با ستونهای بلند ، دیوارهای مرمری وصندلی های آهنی سرد وسنگین که جمعیتی انبوه، خسته وکز کرده را در خود جای داده است. 

بیشتراین جماعت امروز فاقد مسکنند.هر شب تاصبح بر این صندلی های سرد می نشینند،نشسته می خوابند وصبح انبان گدائی بر گردن سرازیر خیابان ها می گردند.

مادر دست بر گردن دختر ودخترک حمایل بر او در خوابند .

همه چیز بوی کهنگی ،بوی نا میدهد .فضا، فضائی در هم ریخته ای است که نوعی سرگردانی را با خود حمل می کند.

نوعی بهت زدگی که در چهره بسیاری می توان دید.گوئی همه بدون مقصد دور خود می چرخند .تمام محوطه راه آهن وبیشتر خیابان های مشرف بر آن ودر ابعادی بزرگتر مسکو چیزی جز دکه های کوچک وبزرگی که یک شبه مانند قارچ از زمین روئیده باشند نیست.

 با شکم های لبریز از جنس های بنجل که در غرب تاریخ مصرفشان تمام شده است .همراه با مافیای وحشتناکی که آن ها را حراست می کند.نگاه های آزمند! دکان های دولتی ارزاق خالی از جنس.

پیرزنان وپیر مردان با رقت انگیز ترین شمایلی که در ذهن آدمی بیاید با چشمانی بی فروغ ونگران در تمامی خیابان ها پراکنده اند با سگها یشان که آن نیز مانند صاحبان خود نای راه رفتن ندارند.می لرزند ، زانو می زنند ودست گدائی دراز می کنند وصلیب می کشند.

 صلیب این چلیپای عجیب چه آسان بار دیگر بر دوشهای این ملت جای گرفت! گوئی آدمی را توان رهائی از این حمایل سنگین نیست ! حمایلی سنگین که باید آن را تا جل جتا بکشد وپس آن گاه خود بر آن مصلوب گردد.  مصلوبیتی بی سوال وجواب که در بطن هر دین خوابیده است .

 روسها صلیب می کشند ، چچن ها ریش گذاشته ودر قامت "شامل " در آمده اند ، آذری ها، ارمنی ها بلافاصله میدان های تره بار را به قرق خود در آورده اند.آذری ها با به رخ کشیدن مسلمانی خودهمراه قسم خدا و پیغمبر که دارد مجددا وارد فرهنگ جامعه می شود به تجارت مشغولند.ارمنی ها نیز تازه عیسی را پیدا کرده اند با صلیب های طلاوزنجیر های طلائی که بر گردن آویخته اند. 

 جای مجسمه "سوردولف" یک صلیب چوبی بزرگ گذاشته اند با گرو ولال هائی که از دیر باز در این میدان جمع می شدند .

کرو لال هائی که این بار دور صلیب جمع می شوند و با دست سخن می گویند.

 وضعیت رقت انگیزی دارند.  حمایت دولتی از بین رفته، محل های نگاه داری فرو پاشیده و به قیمتی ناچیز فروخته شده است.  حال به سختی گذران می کنند. یاد می گیرند طریقه بازار جدید که همه چیز خریدنی وفروختنی است! حتی تن!  ولو آن که نتوانی بشنوی وبگوئی!

 بیاد تابلوی های" اپولیناری واسنیتسو " می افتم .مردان وزنانی با لباس های فاخر کودکان وزنانی گرسنه که دور آن ها حلقه زده اند. مسکو امروز چنین است.

میدان سرخ همچنان عبوس وسنگین در یک روز بارانی خفته است. با چندین ردیف باد بادکهای رنگی در گوشه انتهائی کرملین مشرف بر رودخانه مسکو وچند چراغ زرد وکم نور.

دیگر از اتومبیل های دراز و تشریفاتی چایکا خبری نیست .آن ها جای خود را به مرسدس های سیاه شیشصد داده اند که تیز از مقابل دیدگانت می گذراند وتزار های جدید ومدرن را جابه جا می کنند.تزار های جدید بر آمده از اطاق های سران حزب کمونیست.کسانی که تا دیروز ردیفی از مدال های رنگارنگ بر خود می آویختند .مردانی که مافیای ترسناک دولتی را قبل از فرو پاشی رهبری می کردند.

همه نوع آدم در این مرسدس ها در حال جولان دادنند! از مدیران بانک ها ، کارخانجات تا دزدان با سابقه آزاد شده از زندان ها ، ازیهودیان پولدار ولابی های قدرتمندشان در خارج. از ژنرال های ارتش تا افسران عالی رتبه ک گ ب. این ها سروران آینده روسیه اند، کسانی که دارندپول دولت را می چرخانندوبانک هاوکارخانجات را در اختیار خود گرفته اند .

جماعتی نه چندان کم برگرد کرملین در امتداد بازارمعروف"کوم "می چرخند.

عکاسانی با خود عکس های بزرگ گرباچف ،یلسین ، وبرژنف را که روی مقوا چسبانده اندحمل می کنند .سه مرد از سه دوره مختلف .توریست ها مناسب سلیقه وشوخ طبعی خود با یکی از آن ها عکس می گیرندو گاه با هر سه .دست در گردن برژنف می اندازند سینه در امتداد سینه اش که چهار مدال قهرمان کار سوسیالیستی بر آن سنگینی می کند قرار می دهند!همراه با چند مدال کرایه ای از عکاس تا عکسی به یاد گار بگیرنداز مردانی که به تاریخ پیوستند.

امروز چه فراوان است مدال های مختلف که در بازار خرید و فروش می شوند.

چند سال قبل زمانی که تازه" پروستریکای" گارباچف شروع شده وفضای بازی را به وجود آورده بود و یلسین این یهودای سرخ نشسته برمیز شام آخر مقاله "شرف ووجدان پاک حزبی" را می نوشت وبه انگشت لنین را نشان می داد ! در "لنینگراد"  که امروز" سنت پیترزبورگ" گردیده به پسرکی نو جوان  برخوردم که تمام مدال های لنین را حمع می کرد. "دو کپبک "، "سه کپیک " می خرید.  می گفت "دیری نخواهد گذشت که تمامی این ها به تاریخ خواهند پیوست و آنتیک خواهند شدوارزش خواهند یافت.

پدر بزرگم می گوید" پروستریکا ، گلاست نوست یعنی غزل خداحافظی با لنین با سوسیالیسم .از این پروستریکا تنها  همین مدال ها که می خرم برای ما خواهد ماندو بس. شاید بعد ها بتوانیم به قیمت خوب بفروشیم ."

 می گفت "امروز وسع پدر بزرگم این میزان است همین چند"کپیک "!  کار وپول دست یهودی هاست که تمامی آنتیک های با ارزش را که سال ها کسی اجازه خرید فروش وخارج کردن آن ها را نداشت  به راحتی خارج می کنند! دروازه ها باز شده درست به اندازه ای که یک یهودی بتواند آنتیک خود را خارج کند وبه جای آن شلوار جین بیاورد."

پرچم سرخ بالای برج های کرملین را برداشته اند.اما سر ودست مومیائی شده لنین هنوز در زیر نور بنفش تابوت شیشه ائیش بشکل یک جنازه  غنوده است .در تالاری بزرگ از مرمرسیاه  آذین شده با پرچم هائی سرخ از ابریشم خالص. تالاری در عمق پانزده متری زمین .پرچم اهدائی کمون پاریس را از روی جنازه برداشته اند.

دیگر از آن صف های طولانی ،از آن هئیت ها ، از جوانان کامسامول خبری نیست .از آن نگهبانان خموش که مانند مجسمه ای از آهن بر دو سو می ایستادند تا انضباط آهنین و عظمت مردی را که در آن اعماق خوابیده بود را به نمایش بگذارند!

.دروازه آهنی وسنگین آرامگاه دیرگاهی است که بسته شده است .چنان سنگین وساکت که گوئی هرگز باز نبوده .

تمامی آن عظمت آن جنب وجوش در چشم بهم زدنی فرو ریخت .چنان سریع از هم پاشید که گوئی هرگز نبوده است .

افسانه ای بوده مربوط به قرن ها قبل.

گوئی بنائی است مانده از قرون واعصار ، از عهد باستان .چونان هرمی با مومیائی خوابیده در تابوت درمیانه میدان سرخ.

 اما  نه مدفون درطوفان شن ، مدفون در طوفانی از برف وسرما . 

ابوالفضل محققی ادامه دارد

 

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: