از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم/ قسمت چهارم


هر صبح گروهی اندک در مقابل موزه تاریخ جمع می شوند بحث می کنند اعلامیه پخش می کنند .ناراضیان جدیدروسیه .
کمونیست های سابق که در میان آن ها قهرمانان جنگ، ارتشیان ، برخی وزرای سابق را می توان دید.
با پرچم

از طریق مسکو در مسیر جاده ابریشم
قسمت چهارم

هر صبح گروهی اندک در مقابل موزه تاریخ جمع می شوند بحث می کنند اعلامیه پخش می کنند .ناراضیان جدیدروسیه .
کمونیست های سابق که در میان آن ها قهرمانان جنگ، ارتشیان ، برخی وزرای سابق را می توان دید.
با پرچم های سرخ واعلامیه هایشان در مقابل این ساختمان گرد می آیندصحبت می کنند ، شعار می دهند ،همان کنار میدان نشسته دمی می گیرند وگاه چتولی ودکا بالا می اندازند.
رهگذران برخی اندکی می ایستند، در این جمع از پای در آمده که حال در شکل تراژیک ونمی دانم شاید کمدی در صحنه ظاهر شده اند می نگرند ، بدون هیچ بحثی راه خودکشیده می روند.
"چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت "
کسی با آن ها بحث نمی کند.این مردم از هر چه که بوی بحث وجدل می دهد گریزانند. آن ها هفتاد سال عادت کرده اند فقط گوش کنند، مانند یک ماشین کارخود را انجام دهند.عصر هنگام با کیسه های پارچه ای خود ما یحتاجی بخرند وسلانه سلانه به خانه های خود بروند.
آن هامحصول نظم بسته وتلخی هستند که از تلاطمات وحشتناک انقلاب ، جنگ های داخلی ، جنگ دوم جهانی وجنگ سرد شروع شده وتا امروز بافروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ادامه یافته است.
فضائی همیشه امنیتی ،وکنترل شده که همه را در قالب یکنواخت و برنامه ریزی شده ای جای می داد. دگمه را میفشرد زندگی روزمره آغاز می گردید.
زندگی یک نواخت وکسل کننده آنها چنان تنظیم شده بود که جائی برای هیج بحثی نمی نهاد.اگر دیروزدرسیستم تزاری جای هیچ بحثی بین ارباب و رعیت نبود. امروز هم جائی برای بحث توده وسیع مردم با رهبران وبرنامه ریزان وجود نداشت .
عقل کل خطا ناپذیر! بر همه چیزعالم وقادر بود. خدایان جدیدی که جایشان نه بر بالای کوه المپ ، نه بر عرش اعلا ، بل در قلب کاخ کرملین بود دور ازدسترس مردم !
.در ادامه چنین تربیت ، نظم، ودور از دسترس بودن رهبران بود که امروز هم وقتی چنین گرگونی عظیمی رخ می دادهیچکس دهان بازنکرد و کسی سخنی نگفت و صدای اعتراضی شنیده نشد. اصلا کسی نفهمید چه حادثه ای در شرف اتفاق افتادن است.
شعار "سانترالیسم دموکراتیک " هرگز به واقعیت نپیوست وهمیشه سانترالیسم بود که بر زندگی حزب ومردم حکم راند. بر اساس همین نظم وتربیت آن ها امروزهم بر نظم، یا بی نظمی جدید تن داده وگردن نهاده اند.
به آن ها همیشه دیکته شده بود. برایشان فرقی نمی کرد دیکته کننده برژنف باشد، یا گورباچف ! یلسین یا بارانی از تبلیغات تازه شروع شده در کانال های جدید تلویزیونی .
اعتراض این سرکشی زیبای روح برآنچه که به ناصواب محدودش می کند.اعتراض به نبود آزادی این" اکسیژن تاریخ" ، اعتراض به نا عدالتی واعتراض به هر آنچه که غیر انسانی است .
این کلمه زیبا در لابلای چرخ سانترالیسم ،مصالح حزب وتصمیمات رهبران بلا منازع حزب گم شد و از خاطر مردم رفت. کلمه ای شد وحشتناک که یاد آور پلیس خشن ، زندان های قرون وسطائی ، اردوگاه های کار اجباری و مرگ در یخبندان سیبری بود .
کمتر کسی این کلمه را بیاد می آورد و توان بر زبان راندن وایستادن به پای آن را داشت. هم از این رو وقتی فرو پاشی آغاز شد مردم نه اعتراضی کردندو نه عملی برخلاف نظر رهبران . حتی سرسخت ترین مخالفان هم اعتراضی جدی نکردند.آنها دیرگاهی بود که فرو پاشیده بودند.
"ما آدم های کم بغل (بی چیز ) چکاره بودیم که مخالفت کنیم !حزب در آن بالا تصمیم خود را گرفته بود ما چطور می توانستیم مخالفت کنیم ؟برنامه ای بود که باید اجرا می شد " صحبت با یک کشتکار پنبه در تاجکستان .
مردی حدود هفتاد ساله که تمام مدال های خود را به سینه آویخته است با کراواتی کهنه که گره بزرگی بر آن زده وشلواری که از فرط اطو زدن برق می زند ،با صورتی تراشیده دستهای خورا تکان می دهد می گوید.
"بگردید تمام دنیا را بگردید آیا ملتی احمق تر از ما پیدا می کنید که چنین آسان پشت پا به زندگی راحت وبی دغدغه خود بزند ؟ چه کم داشتیم ؟ درسرزمینی که بیشتر از یک پنجم دنیاست یک گرسنه ، یک بی خانمان ، یک بی سواد نبود. همه کار داشتند !تحصیل مجانی دوا درمان مجانی . من راننده تریلی بوس بودم سه بچه بزرگ کردم دانشگاه رفتند .همه چیز داشتم همه اتحاد شوروی را گشتم. در کنار دریای سیاه بار ها وبار ها استراحت کردم. هر بار که خسته می شدم رئیسمان می گفت "ویتالی راننده خوب (پتوفکا) می خواهی که بروی استراحتی بکنی ؟"
برایم هرجا که می خواستم پتوفکا می دادند.آخ که چقدر تشویق شدم چقدر خوشبخت بودم. ما در کار ساختن سوسیالیسم بودیم نسل جدید زحمات ما را ندید ! کار شبانه روزی ما را بعد از ویرانی جنگ دوم جهانی . ما با اشگ وآه آجر ساختیم ، خشت برخشت نهادیم تا سرزمین ویران، سرزمین موژیک ها را به اتحاد جماهیر شوروی بدل کردیم. به دومین قدرت بزرگ دنیا .
حال من باهفتاد سال زمانی که باید بنشینم وبا خیال راحت زندگی کنم! باید بار دیگر لباس موژیکی بپوشم ومانند" موژیک "ها درمیان فقر وگرسنگی زندگی کنم . برای یک تکه نان له له کنم .کجای دنیا چنین است که یک شبه یک ملت فقیر شوند وتعدادی میلیونر؟ من ده دلار حقوقم می شود. به دلار می گویم چون ما دیگر پول ملی نداریم! چهار هزار روبل می شود یک دلار. یک روزی در این سرزمین ارزش یک روبل یک دلار وبیست سنت بود. آری دلار ! دلاری که امروز برروسیه، برمسکو حکومت می کند. درقلب مسکو در میدان سرخ تمام خرید فروش ها به دلار است. هزار ها نفر در کار خرید فروش دلارند.دلار فروشی شده شغل .لعنت به دلار، لعنت به امریکا ! نمی خواهم نگاهش کنم ! بگذار برای دزدان برای خلاف کاران ."
مرد قوی هیکلی که با دسته ای دلار ایستاده وخرید فروش می کند به طعنه می گوید "اوهوی موژیکی دلار نمی خری؟" برخی می خندند برخی به تاسف سری تکان می دهند.
متروی مسکو این موزه عظیم دراعماق که گاه عمقش به بالای پنجاه متر می رسد. یکی از زیبا ترین مترو های جهان . دایره در دایره با ده ها شعاع متصل کننده وصد ها ایستگاه که تمامی مسکو را احاطه می کنند.
هر ایستگاه موزه ای است ! نمایشی از دروان به نمایش نهادن عظمت سوسیالیسم واستالین.
تنها آن قدرت واستبداد استالینی می توانست چنین عظمتی را در اعماق زمین شکل دهد.متروئی که به روایتی روزانه شیش میلیون نفر را جا به حا می کند.
"متروی کامسامولسکایا" (متروی جوانان حزب )عظیم چونان معبدی! نه چونان کلیسائی! کلیسای دوران استالین .
ستون های بلند، سقفی مورب با کچ بری ها ،تصاویری با سرامیک های طلائی ،لاجوردی ، سرخ درخشان در ابعادی وسیع نقش شده بر دیوارها . اما نه تصویر بودای نشسته بر بالای زنبق آبی با چشم سومی بر پیشانی که ترا به آرامش می خواند. نه تصویر مسیح در آغوش مریم با جای خونین میخ های کوبیده بر دست وپا. نه کشیش هائی با انگشت سکوت بردهان وجام مقدس لبالب از شراب با چشمانی خمار آلود خیره بر آسمان برای تو طلب مغفرت می کنند.
نه !
اینجا نگاره صد ها دختر وپسر جوان با چهره های گل انداخته از شور،با عضلاتی محکم وپیچیده در هم در فضائی شور انگیز تصویر شده است .نبرد انسان با سنگ وآهن ، چشمانی شاداب ودرخشان که در حال ساختنند.افقی روشن با گل های آفتابگردان وسرودی سحر آمیز بر آمده از جان که در فضا می پیچد وتو آنرا حس می کنی .دستهائی حائل بر پیشانی که به دور دست می نگرند .اما نه به آسمان! به زمین،به خورشیدی که در حال بر آمدن است. به خدائی تازه ای که درسیمای استالین ظاهر شده است !به خورشیدی که هرگز بر نیامد نه دیروز ونه امروز!
ایستگاه انقلاب با صد ها مجسمه عظیم برنزی .
مجسمه سربازی انقلابی که فریاد کشان به جلو خیز برداشت است . مجسمه دختر جوانی با کتابی بر دست بر روی تخته سنگی نشسته با مسلسلی بر کنار. کارگری با دست های بزرگ استخوانی غرق در خون در حال بر گرفتن پرجم سرخی است که بر زمین افتاده است .همه وهمه یاد آور آن روز های طوفانی است!
روز هائی که دنیا را تکان می داد.روز هائی که امید وزیدن نسیم بعد از طوفان را بشارت می داد.چرا که همیشه بعد از طوفان ها ، بعد از زمین لرزه ها ، بعد آتش وخون،بعد هر انقلاب باید نسیمی آرام ومهربان وزیدن گیرد تا روان آدمی را تسلی بخشد. آلام ناشی از طوفان، ناشی از خشونت انقلاب را بر طرف کند و قلب های دردمندرا التیام بخشد، آرامش دهدو امید وار سازد.نسیمی که آتش فرو نشاند ،خون از جبین پاک کندوآزادی و عدالت رادر سیمای حکومت مردم به نمایش بگذارد!
اما دریغ که بعد از این طوفان روسی هرگز نسیمی بر نخواست آزادی ودموکراسی این شاه بیت هر انقلاب نتوانست از بند حزبیت و فردیت رها شده ورخ به نماید. انقلاب در سیمای سرامیک های ایستگاه "کامسامولسکایا" و تندیس های عظیم برنزی در ایستگاه"انقلاب" در اعماق مسکو زمین گیر شدو به موزه بدل گردید . ادامه دارد ابوالفضل محققی
( پتوفکا ) برگه ای بود که در ادارات وکارخانه جات به کارکنان داده می شد که بر اساس آن میتوانستند مجانی دراستراحت گاه همراه خانواده استراحت نماید.
(موژیک) دهقان فقیر وعقب مانده روس در زمان قبل از انقلاب اکتبرکه اطلاق آن به طرف مقابل نوعی تحقیر روستائی بودن وعقب مانده بودن را ( مردکه دهاتی )دارد.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: