روح یک جهان بی روح، یا بی روحی یک جهان با روح

البتە میشل فوکو، حرکات تودەای آن سال تاریخی را دیدەبود، او جنبش عظیم مردمی را دیدەبود، اما او در تفسیر این لحظە تاریخی فراموش می کند کە بە انتظار بنشیند و نتایج را بطور مشخص در آیندە از نزدیک مشاهدە کند. فوکو تسلیم لحظە می شود و در پدیدە درست در لحظە ظهورش غرق می شود و آن را در امتداد خود نمی بیند. در حالیکە برای تفسیر درست مارکس و نقل قول از عبارات او، باید درست مانند مارکس یک درک تاریخی از پدیدەهای داشت.

در مورد انقلاب بهمن میشل فوکو، اندیشمند پست مدرن فرانسوی می نویسد: "هموارە از مارکس و افیون تودەها نقل قول می کنند. اما از جملەای کە درست پیش از آن عبارت است، هرگز سخنی بە میان نمی آید، اینکە دین روح جهان بی روح است. اگر چنین است، پس باید اذعان کنیم  کە در آن سال ١٩٧٨، اسلام افیون تودەها نبود، دقیقا بە این خاطر کە روح یک جهان بی روح بود."١

میشل فوکو در مورد مارکس درست می گوید. بیشتر مارکسیستها مایل هستند بە افیون بودن دین توسط مارکس اشارە کنند تا جملە قبل از آن. و بە این ترتیب با نقل قول یک طرفە از مارکس، بە درک علمی او نسبت بە پدیدەها و از جملە در این مورد، پدیدە دین، اجحاف روابدارند؛ بویژە ذهن انسان مارکسیست شرقی کە میل داشت با مارکس و اندیشەهایش بیشتر در قالب یک ایدەئولوژی برخورد کند تا یک ایدە با مختصات علمی کە تلاش داشت خوانش نوینی از جامعە بشری و تاریخ ارائە دهد.

در جهانی کە هنوز آلترناتیوی برای خدا و تفاسیر روحی و ایدەآلیستی از رنج و آلام بشر وجود ندارد، دین نقش خود را ایفا می کند و بە کمک بشر می آید، و تا نتوان بە شیوە مادی این رنج و آلام را از میان برداشت و یک تفسیر و ابزار مادی در مورد آن ارائە داد و بشیوە عملی بر آن غالب آمد، دین کارکرد خود را حفظ خواهد کرد؛ و درست در اینجاست کە علاوە بر افیون بودن دین، این پدیدە روحی ـ تاریخی روح دوران بی روح هم هست.

اما آیا آنچنانچە میشل فوکو می گوید در مقطع ١٩٧٨، اسلام افیون تودەها نبود و بە روح یک جهان بی روح تبدیل شد؟ شاید اگر اسلام را بعنوان شکلی از ایدەئولوژی مقاومت علیە نظام مستبد شاهی تصور کرد، شکلی کە هنوز بە قدرت تبدیل نمی شود و بعنوان یک جایگزین ارائە نمی شود، می توان گفت کە اسلام روح دوران بی روح است، اما از آن مقطعی کە بە قدرت تبدیل می شود و در شکل ایدەئولوژی مسلط یک نظام بە قلع و قمع ایدەئولوژیهای دیگر دست می زند و خود دست بە ایجاد یک نظام استبدادی دیگر می زند، دیگر نە تنها روح دوران بی روح نیست بلکە کاملا تجلی همان افیونی است کە مارکس در قسمت آخر پاراگراف معروفش از آن یاد می کند.

اسلام، مانند هر دین دیگری، تا زمانیکە رابطە آن با سیستم سیاسی موجود مطرح است، تا جائیکە بعنوان اندیشەای در جهت تحرک تودەها و یا حرکت انسان در طغیان علیە ظلم ظهور می کند (حال اگرچە طغیانی است کە وجوە آن ایدەآلیستی است و هویت آن هنوز در هالەای از ابهام قرار دارد)، بعنوان روح دوران بی روح ظاهر می شود، اما آنگاە بە سیستم تبدیل می شود در هیئت افیونی ظاهر می شود کە در تلاش است از طریق بی حس کردن فکری هواداران و معتقدانش آنان را بە جنگی بی رحمانە علیە نحلەهای فکری موجود، بویژە نحلەهای مدرن، هدایت کند.

پس سال ١٩٧٨، درست سال برجستەشدن افیون بود در مقابل 'روح دوران بی روح بودن' این دین. سال ١٩٧٨، آن لحظە تاریخی است کە بنابر شرایط، یکی از خصلتهای ادعائی مارکس در مورد دین جای خصلت دیگر آن را می گیرد و بە این ترتیب، دین از 'روح بودن' خود تهی می شود و بە افیون تبدیل می شود.

البتە میشل فوکو، حرکات تودەای آن سال تاریخی را دیدەبود، او جنبش عظیم مردمی را دیدەبود، اما او در تفسیر این لحظە تاریخی فراموش می کند کە بە انتظار بنشیند و نتایج را بطور مشخص در آیندە از نزدیک مشاهدە کند. فوکو تسلیم لحظە می شود و در پدیدە درست در لحظە ظهورش غرق می شود و آن را در امتداد خود نمی بیند. در حالیکە برای تفسیر درست مارکس و نقل قول از عبارات او، باید درست مانند مارکس یک درک تاریخی از پدیدەهای داشت.

حتی می توان گفت کە جملە 'روح دوران بی روح' علیرغم ظاهر مثبت آن در برابر 'افیون' الزاما همیشە حامل یک خصلت مثبت نیست، زیرا کە روح بعنوان پدیدە و عامل بە حرکت درآورندە، می تواند روحی باشد بە حرکت درآورندە با هویتی تاریک، چنانچە می تواند با هویتی مثبت هم باشد. اما میشل فوکو در تفسیر خود از مارکس تنها بە خصلت مثبت آن نظر دارد و تلاش می کند حتی در نگاە غیرتاریخی خود جلوەای همیشە پوزتیو بە آن بدهد.

حتی بە فرض پایە قراردادن نگرش مقطعی بە سال ١٩٧٨ کە سال طغیان است و نە هنوز سال ایجاد قدرت سیاسی، باز باید گفت کە نمی توان دو قسمت ایدە مارکس را از هم سوا کرد و آن را در یک اتمسفر جداگانە و یا جدا از هم دید. نزد مارکس بنابر یک دید دیالکتیکی دین در عین 'روح دوران بی روح بودن' خود 'افیون تودەها' است، و در عین 'افیون تودەها' بودن 'روح دوران بی روح' است. میشل فوکو با جزئی کردن مارکس، ایدە او را مخدوش می کند.

در پایان باید گفت اما این اندیشمند فرانسوی در یک مسئلە درست می گوید، آنگاە کە او نقش دین را در دنیای مدرن برجستە می کند و بە نگاە مدرنیستی نسبت بە دین، از گوشەنگاە پست مدرنیستی پایان می دهد. و ما عملا شاهد بودیم و هستیم کە چگونە دین در دنیای پست مدرن در برجستەترین خطوط خود بە زندگی انسان بازمی گردد و می خواهد نقش آفرینی کند. اگرچە کماکان با همان خصایل همیشگی خود: 'روح دوران بی روح بودن' و 'افیون تودەها' بودن. دینی کە بشدت مستعد است با بە قدرت رسیدن خود یک جهان با روح را بی روح کند.

زیرنویس:

١ـ تاملی بر مدرنیتە ایرانی، علی میرسپاسی

 

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: