شورشهای کور، جنبشهای بی صاحب

اعتراضات اجتماعی بشرط آنکه بر زمینه واقعی تضاد های لاینحل میان پایین و بالا عمل کند که در ایران امروز بی تردید چنین است ، موجی عمل می کنند. به این معنی که هر موجی آبستن موجی دیگر و البته شدیدتر و ویرانگرتر می باشد. در این رابطه اصل دیالکتیکی شتاب هم عمل می کند ، یعنی هرچه که جامعه به جلو می رود سیکل موجها سرعت بیشتری گرفته و فاصله میان موجی با موج بعدی کمتر و کمتر می شود. حرف من اینست که اگر این موجها سمت و سو نیابند به جز ویرانی حاصلی نخواهند داشت.

یک دور دیگر از شورشهای سازمان نایافته شهری با سرکوب خونین حاکمیت جمهوری اسلامی به پایان می رسد. پس از سرکوب بی مثال دهه شصت که در تاریخ ایران و جهان اگر نه بی نظیر که حتمأ کم نظیر بوده است ما با شورشهای متعددی در مقاطع گوناگون حیات جمهوری اسلامی روبرو بوده ایم که مستقل از دلایل کلید خوردن آنها همگی از چهار ویژگی مشترک برخوردارند. صاحب ندارند ، سازمان ندارند ، هدف ندارند، بی دنباله اند. سلسله شورشهای آبان 98 هم علیرغم تفاوتهای بسیار آن با شورشهای ماقبل خود که البته بدانها اشاره خواهم کرد در اساس در این چهار ویژگی با آنها مشترکند. رسالت عنصر انقلابی بسا فراتر از تحسین روند خودبخودی آنچه اتفاق افتاده ، تبیین و تشریح آنچیزی است که باید اتفاق بیافتد.

پیش از ورود به قضیه اشاره به یک بدسِگالی تاریخی ضرورت دارد و آن مقایسه شدت و حدت سرکوبهای دهه های اخیر با سرکوب کم نظیر سالهای آغازین دهه شصت از سوی برخی در اینجا و آنجا می باشد. مقایسه ای بس ابلهانه که یا نشان از بی اطلاعی محض تحلیلگر مربوطه از آن دوران دارد و یا برآمده از تحلیل کسانی است که اگرچه در آنروزها شاهد سرکوب بوده اند اما خود در حاکمیت نشسته بوده اند و امروز به بیرون پرتاب شده اند بی آنکه حساب پس داده باشند. هر کس که سرکوبهای دهه های اخیر را با سالهای آغازین دهه شصت مقایسه می کند کوچکترین تصوری از آن روزها ندارد. هیچ تصوری از ماه ها نگاه داشتن زندانی مقاوم در تابوت تا مرز از دست دادن مشاعر، زدن کابل بر کف پا تا مرز سیاه شدن انگشتان و از کار افتادن ارگانها ، تجاوزجنسی به دختران باکره پیش از اعدام و بردن شیرینی بدر خانه های آنها پس از اعدام ، شلیک مستقیم در رحم زن حامله و ده ها و صدها نوع شکنجه ضد انسانی دیگر و در رأس همه آنها قتلعام چندهزار اسیر دربند در ظرف تنها چند هفته ندارد. آیا چنین چیزهایی امروز قابل تصورند ؟ آیا امروز با دهه شصت اصلأ قابل مقایسه هست ؟

مقایسه ایندو یعنی تنزل دادن جنایت فوق تصورآنروز که در هیچ کجای عالم نظیرش را به سادگی نمی توان یافت به سطح یک سرکوب معمول که نظایر آن را در همه جای عالم می توان هر روزه مشاهده کرد می باشد. هردو جنایتکارانه اند اما قابل مقایسه نیستند. مگر امروز در رسانه های غربی کسی جسارت آنرا دارد که جنایتهای بیشمارهمین تاریخ معاصر خودمان از قتلعام دهشت انگیز میلیونی در رواندا گرفته تا جنایتهای قومی در یوگوسلاوی سابق تا سوریه خون چکان امروز و صدها نمونه دیگر حتی جنایت کم نظیر ایالات متحده در ویتنام را با جنایات نازیها مقایسه کند ؟ می گویند مگراینها قابل مقایسه اند. مقایسه اینها یعنی تنزل یک جنایت سازمانیافته به سطح یک جنایت معمول! این مقایسه در بسیاری از کشورهای اروپایی اصلأ جرم به حساب می آید. اعتراض به این مقایسه بدسِگالانه در ایران امروز پیش ازهمه وظیفه زندانی از بند رسته آن روزهاست.

در آغاز دهه شصت جنبش سرنگونی اما هم صاحب داشت و هم سازمان و هم هدف و هم دنباله و به همین دلیل هم اصلأ کسی جسارت مصادره آنرا نداشت . ماهیت جنگ آنروز هم با نبرد امروزاصلأ قابل مقایسه نیست. آنروز جنگ ضد خلقی حاکمیت همانگونه که نبرد جنبش سرنگونی بر سر "بود و نبود" بود و نه چیز دیگر. شدت و حدت سرکوب در اساس ریشه در ضرورت حفظ موجودیت رژیم داشت و درست به همین دلیل هم بود که هیچ حد و مرزی را برسمیت نمی شناخت. امروز دیگر دغدغه حاکمیت بر سر حفظ موجودیت خود نیست ، هنوز نیست. مجادله در درون رژیم مجادله حفظ قدرت میان باندهای خودی است. اعتماد به نفسش هم آنقدر هست که در این جدال باندی علیه باند دیگر، خود فتیله شورشی همچون شورش دیماه 96 را هم بی هراس ازعواقب غیر قابل پیش بینی آن روشن کند. مقایسه سرکوب امروز و زندان امروز را که زندانی از درون سلولهای آن دَم به دَم پیام و بیانیه علیه ولایت مطلقه صادر می کند با زندانهای دهه شصت که جهان هنوز هم خبردار نشده است که در پشت دیوارهای مخوفش چه بر سر اسیران ایران آمد تنها خاک ریختن به چشمان مردمان است و دیگرهیچ . از زیر تیغ بدر بردن خط امامی های شکنجه گر دیروز و اصلاح طلب شده گان امروز است و دیگر هیچ ! اتفاقی نیست که آبشخور اصلی طرح این مقایسه هم از اتفاق بیشترهمین طایفه بدکاره می باشند.

میدان دادن به اینگونه مقایسه کردنهاست که راه را برای مقایسه سرکوب آریامهری با سرکوب ولایت فقیهی باز می کند، تا بازماندگان سلطنت مدفون را نیز لباس قربانی بپوشاند ! تا بگویند شاه بسیار کمتر از شیخ کشته است پس بهتر از این رژیم بوده است ! معلوم است که دستگاه سرکوب آریامهری با آن ساواک مخوفش یک صدم که چه عرض کنم یک هزارم این رژیم هم آدم نکشته است. اما ابعاد مقاومت در برابر رژیم شاه هم یک هزارم مقاومت تمام عیار در مقابل رژیم آدمخوار کنونی نبوده است. کل بخش سازمانیافته جنبش مسلحانه علیه شاه با تمام اعوان و انصارش هرگز مرز هزار نفر را در نوردیده بود. برعکس مقاومت مسلحانه در آغاز دهه شصت یک قلم صدها هزار عضو و هوادار به مصاف رژیم فقها فرستاده بود که به هر قیمت قصد بزیر کشیدن آن را داشتند. جنبش مسلحانه علیه شاه هرگز مدعی سرنگون کردن رژیم شاه نشده بود. این دو مگر اصلأ قابل مقایسه اند که تعداد کشته ها معیار بهتر و بدتر بودن یکی از دو رژیم باشد. مگر می شود که آن رژیم بهتر از این یکی باشد ولی کل جامعه به شمول طبقه متوسطی که خود بوجود آورده بود بر علیهش به خیابان آمده و خواهان مرگش شده باشند.

این کلاه برداری شاهانه را باید برای نسلی که حافظه تاریخیش را شیخ جنایتکارپاک کرده مدام افشا کرد. طرح پرسش کدامیک بهتر بودند اراساس یک غلط تاریخی است. واقعیت آن است که آن یکی بد بود و این یکی بسا بدتر. دراینصورت انتخاب میان بد و بدتر میشود توهین به شعور آدمها مستقل از اختلافات دیدگاهیشان. چه کسیگفته است که ملت ایران همواره محکوم به انتخاب میان بد و بدتر باید باشد ؟ میان سلطنت و فقاهت ، میان شارلاتانیزم اصلاح طلبی و اصولگرایی ، میان روحانی و رئیسی ؟ حالا هم میان جنگ خارجی و یا ادامه حکومت همین نابهنگامی تاریخی. نه ، انتخاب میان بد و بدتر سرنوشت محتوم ایران و ایرانی نیست. سرنوشت محتوم هیچ خلقی در جهان نیست و نباید هم که باشد.

تحلیل درست سلسله شورشهای آبان تنها پرداختن به نقاط قوت آن که البته در مقایسه با مجموعه اعتراضات سالهای پیش کیفیت نوینی دارد نیست ، از آن مهمتر بررسی دقیق نقاط ضعف و کمبودهای آن است. این البته به درد مردم عادی تماشاچی و روشنفکران حرافش نمی خورد. اما برای آنانیکه جایگاهشان در کف خیابان و در وسط میدان مبارزه هست ، بسا بسا ضروری و شاید هم حیاتی است. اگر که قرار باشد دورباطل اعتراض ـ سرکوب ـ اعتراض درجایی شکسته شود که البته شکسته خواهد شد می بایست بیش از پرداختن به نقاط قوت با جدیت بسراغ رفع نقاط ضعف رفت. به این اعتبارمن از نقاط ضعف آغازمیکنم.

مهمترین ضعف شورشهای آبان 98 همانگونه که شورشهای دیماه 96، بی صاحبی آن است ! تصادفی نیست که بازماندگان لات و لمپن سلطنت مدفون در خارج کشور مدعی آن می شوند. این اگرچه بیشتر به یک شوخی بی مزه شباهت دارد اما برآیند واقعی شرایطی است که حاصل چهار دهه حاکمیت ترور و وحشت در این سرزمین است. ابوعطا خواندن غورباغه سلطنت نتیجه مستقیم خیانت به اعتماد یک خلق است. بزرگترین گناه خمینی بسا فراتر از پرپرکردن نسلی از بهترین گلهای سرسبد جامعه بر فراز چوبه های دار و تختهای شکنجه و میدانهای مین ، خیانت به اعتماد خلقی بود که برایش فرش خون گسترده بود. نثار خامنه ای اما هیچ اعتمادی نشده بود که بدان خیانت کند. بزرگترین گناه تاریخی او، روسفید کردن سلطنت تا بن استخوان فاسد پهلوی و بزیر سوآل بردن قیام با شکوه بهمن در میان بخشی از نسل کنونی می باشد. طلبکار کردن قاتلان و شکنجه گران دیروز است. بازکردن زبان کانون های قدرت استعماری است که از قِبل سلطنت محمدرضا شاه به نان و نوا رسیده بودند.

شورشهای آبان همانگونه که شورشهای دیماه 96 هدف هم ندارند ! هدف پایین کشیدن حاکمیت از اریکه قدرت سیاسی نیست، نمی تواند هم که باشد چرا که شورش آلترناتیوی ندارد که جای آن بگذارد. شورشی شیشه بانک می شکند ، سطل آشغال آتش می زند، حتی در اصفهان درختهای وسط بولوار را به آتش می کشد ! خشم فرو خورده ای است که بی هدف بیرون ریخته میشود. نفرت بحقی که باید بسوی به آتش کشیدن ریش و ریشه دستاربسران حاکم سمت و سو یابد ، به واندالیسم خیابانی و آتش زدن درختان تنزل می یاید. آدمها بیشترازآنکه قصد تغییر چیزی را داشته باشند بدنبال خالی کردن خود و آوار شدن بر هر آنچه که نشانی از نظم حاکم داشته باشد می باشند. شورش بی هدف بدنبال آن نیست که نظمی را بهم بریزد و نظم خود را جایگزین سازد. اصل بر به هم ریختن خود نظم است. برای شورشی اینهم مهم نیست که کدامین نیروها بالا بیایند و کدامین نیروها شورش را مصادره کنند. مهم آنست که آن نیروی منفوری که سرکوبش می کند نیست و نابود گردد.

هیچیک از شورشهای ده های اخیر از شورشهای سالهای آغازین دهه هفتاد در مشهد و شیراز و اسلام شهر تا قیام دانشجویی در 18 تیر 78 و از جنبش کذایی سبز در سال 88 تا شورشهای دیماه 96 و آبان 98 ، سازمانیافته نیستند. به همین اعتبار هم دنباله ندارند. هر یک به مثابه صاعقه ای بر فرق رژیم و گردبادی در میانه آن فرود می آیند و همانگونه که آمدند همانگونه نیز می روند. تا موجی دیگر و گردبادی سختتر و طوفانی سهمگینتر که اگر بازهم سازمان نیابد هیچ چیز جز ویرانی برجای نخواهد گذاشت. سازماندهی قیام تنها در کف خیابان امکانپذیر است و لاغیر. قیام را از بیرون نمی توان رهبری کرد. از بیرون اگر هم امکانی باشد تنها امکان موج سواری است و لاغیر. مسئله رهبری نیز نه با قیام و قعود و رأی و رأی کشی بلکه تنها در همان کف خیابان است که تعیین تکلیف می شود. هر چه که غیرازاین باشد در بهترین حالت می شود رهبری خمینی گونه ای دیگر با همان عواقبی که در انتظار قیام بهمن بود به اضافه تهدیدی جدید که اساسأ حاصل شرایط نوین و الزامات تحقق طرح خاورمیانه بزرگ است. تهدید چند پارگی سرزمینی که بر مبنای این طرح بیش از اندازه ! بزرگ است.

در هیچ کجای تاریخ معاصر ما خطر تجزیه ایران تا بدین حد جدی و برخوردار از پشتوانه های مادی سیاسی و لجستیکی و ذهنی درسطح داخلی و منطقه ای و در ابعاد جهانی نبوده است. نفس حضور گرایشات تجزیه طلبانه در شورشهای اخیر اگرچه هنوزبسیار ضعیف اما به مثابه زنگ خطری است که ضرورت مقابله با آن بیش از هر زمان دیگری در مقابل ما قرار دارد. گرایش فاشیستی حمایت از تهاجم نظامی ارتش ترکیه و مزدورانش در ارتش به اصطلاح آزاد سوریه به روژآوا در استادیوم تبریز و تظاهرات بر علیه کردها چیزی نیست که راحت بتوان از کنار آن گذشت. عین همین گرایش در میان کردهای ایرانی همانگونه که در میان عربها و بلوچهای ما نیز قابل مشاهده است. اینها را ، همگی اینها را همانگونه که ناسیونالیسم تهوع آور فارسی ـ آریایی را نیز باید با قاطعیت افشا و طرد کرد. باید برای مردم روشن کرد که ازمیان گرایشات اینچنینی در این منطقه به شدت سوق الجیشی ، جهنمی بیرون می آید که یوگوسلاوی سابق در مقابل آن به نمایشی معصومانه می ماند. اکثریت قریب به اتفاق جنگهای تاریخ بشری یا انگیزه مذهبی داشته اند و یا انگیزه های ناسیونالیستی. اگر مقوله ناسیونالیسم در میان خلقهای ایران جا انداخته شده و محورشود ، زاویه دهشت انگیزی باز خواهد شد که دیگر هرگز نمی توان آنرا بست.

تحلیل همه جانبه شورش 98 اما تنها ارزیابی نقاط ضعف آن نیست. از آن مهمتر شناخت درست نقاط قوت آن برای آمادگی بهتر در مقابل امواج خروشانی است که در راهند. شورشهای آبان تأکیدی دوباره بر نقطه پایان شعبده بازی اصلاح طلبی در میان جنگل جمهوری اسلامی بود. شورشهای آبان درعینحال میلاد خجسته گذار تام و تمام از نظام تازیانه و دار است. این البته چیز کمی نیست. از این آبان به بعد ویروس اصلاح طلبی قلابی در پیکره جنبشهای آتی تهدید نخواهد بود. رژیم جمهوری اسلامی باید در آینده بدنبال خلق گفتمانی غیر از اصلاح طلبی و اعتدال گرایی باشد. در انتخابات آینده ، نظام مقدس یا باید کفتر جدیدی از آستین درآورد و یا اکیدأ بدنبال یکدست کردن حاکمیت و کنار گذاشتن دوگانه رهبرـ رئیس جمهور برود. اتفاقاتی که در راه است بر زمینه شرایط خرد کننده محاصره اقتصادی مجالی برای تحمل بازی دوسرگی در بالا نخواهد گذاشت.

شورش آبان ، شورش یکی یکدانه نفی نظام ولایت فقیه در تمامیت آن بود. برخلاف جنبش کذایی اصلاحات و جنبش سبز، نماد اعتراض خشک و خالی طبقه متوسط شهری نیست. طیف گوناگون جان باختگان پرشمار آن گواه روشنی است بر تکثر در پایین و حضورهمه اقشار جامعه که دامنه آن حتی شامل افغانهای جسور و ضد ارتجاع ساکن ایران نیز می گردید. نیروها ی تشکیل دهنده این شورش همانا سربازان بالقوه "جنبش سرخ" یعنی جنبش سرفراز سرنگونیِ تام و تمام حاکمیت جمهوری اسلامی هستند که اگر سازمان نیابند معلوم نیست که در دور بعدی با بازگشت محتوم موجی بسا سهمگینتر تا کجا غیرقابل کنترل و به تبع آن ویرانگرخواهند بود.

اعتراضات اجتماعی بشرط آنکه بر زمینه واقعی تضاد های لاینحل میان پایین و بالا عمل کند که در ایران امروز بی تردید چنین است ، موجی عمل می کنند. به این معنی که هر موجی آبستن موجی دیگر و البته شدیدتر و ویرانگرتر می باشد. در این رابطه اصل دیالکتیکی شتاب هم عمل می کند ، یعنی هرچه که جامعه به جلو می رود سیکل موجها سرعت بیشتری گرفته و فاصله میان موجی با موج بعدی کمتر و کمتر می شود. حرف من اینست که اگر این موجها سمت و سو نیابند به جز ویرانی حاصلی نخواهند داشت.

باری ، شورشهای آبان در ضمن ظهور یک کیفیت نوین درعرصه سیاسی ایران هم هست. این شورش ها شبیه شورش کور دیماه 96 و یا ادامه آن نیست. اگر قرار بر مقایسه هم باشد آنرا تنها با قیام عاشورای 88 می توان سنجید. هر دوی آنها بدرستی که از "جنس دیگری" هستند. آنروزها در رابطه با "نقطه عطف" قیام 9 دیماه 88 نوشته بودم :

"پس ازاین نقطه عطف دیگرقواعد بازی اساسا با پیش ازقیام عاشورا متفاوت است. یعنی اینکه "جنبش سبز" درعاشورا به مرز پتانسیلهای بالقوه خود رسیده است. قیام عاشورا مرز میان "جنبش سبز" با "جنبش سرخ" بود. عاشورا سقف استراتژی اصلاح یک نظام بکلی اصلاح ناپذیر بود. نقطه پایان به میدان آمدن عنصر اجتماعی تحت لوای اصلاحات بود. از فردای عاشورا هرکجا که این عنصر اجتماعی فرصت به خیابان آمدن را پیدا کند دیگر نه برای اصلاح نظام که برای سرنگونی تمامیت رژيم به میدان خواهد آمد. این واقعیت را خود نظام مقدس بهتر ازهرکسی گرفته بود. به همین دلیل هم برایم مثل روز روشن بود که رژيم دیگراجازه تکرار عاشورای دیگری را نخواهد داد مگرآنکه عاشورای دیگری خارج از توان و اراده و کنترلش شعله ور شود و ریش و ریشه نظام مقدس را با همه رجالگان و جنایتکاران هردو باند غالب و مغلوب و داخل و خارجش به آتش بکشد.

 آتشفشان جوشان "جنبش سرخ"، زیرخاکستر رکود "جنبش سبز" ، دوم تیر 1389

همینطورهم شد. از آنروز تا امروز هیچ تظاهراتی و هیچ جنبشی با هدف اصلاح رژیم شکل نگرفته و شکل هم نخواهد گرفت. با اینحال مشکل بزرگ قیام عاشورای 88 همانگونه که قیام 18 تیر78 ، در آبان اینسال نیز خود را تمام قد و با وضوح تمام جلوی چشمان هر آنکه بتواند و بخواهد ببیند بارز و آشکار می کند. در اینرابطه طی مقاله دیگری اشاره کرده بودم :

"با اینحال "جنبش سرخ" تا آنجا که به خیابان یعنی " کانون استراتژیک نبرد تمامیت خلق با تمامیت رژیم فقاهتی" برمی گردد، هنوز"سر" ندارد. این به باورمن اساسی ترین عامل به بار و برننشستن قیام عاشورا و عدم ارتقاء آن به یک انقلاب ممکن بود. اگر "سر" درخیابان حاضر بود بی هیچ تردیدی نه در نهم دیماه 88 خیابان به تیول ارتجاع در می آمد و نه در 22 بهمن آنسال. ادامه نیافتن قیام عاشورا هیچ دلیلی بجزعدم حضورمستقیم عنصر رهبری کننده در خیابان و تعیین تکلیف نشدن مقوله هژمونی در ابعاد اجتماعی و به تبع آن درجا زدن در جنبش سلبی نداشت".

 "جنس قیام عاشورا،28 بهمن1389

شورش آبانماه همچنان از این نقیصه رنج می برد. به همین دلیل هم می شد از همان آغاز گمانه زد که علیرغم رادیکالیسم مثال زدنی آن راه به جایی نخواهد برد. به همین اعتبار تا مقوله سازمانیافتگی و به تبع آن رهبری در کف خیابان تعیین تکلیف نشود از درون شورشهای آینده که البته بسا شدیدتر و با قدرتی مخربتر دوباره بازخواهند گشت ، همه چیز بیرون خواهد آمد جزانقلاب و هر تحولی ممکن است الا سرنگونی تام و تمام حاکمیت پلید جمهوری اسلامی ! اگر مقوله رهبری در کف خیابان تعیین تکلیف نشود حتی در شرایط فروپاشی رژیم، تهدید جنگهای بی پایان داخلی می تواند که راه به فروپاشی ایران ببرد. گفتم که خطر تجزیه که فعلأ درصحنه داخلی و بین المللی در زرورق فدرالیسم عرضه می شود بسیار جدی است.

شرایط امروز بسا متفاوت با تبلیغات دیروز رژیم ستمشاهی مبنی بر خطرایرانستان شدن یعنی فروپاشی تمامیت ارضی در شرایط سقوط نظام پهلوی می باشد. شاه رفت ولی ایران متحد و یکپارچه برجا ماند. شرایط امروز اما بسیار متفاوت است. بزرگترین تفاوت آن اینست که آنروز یک اراده مقتدر جهانی پشت مسئله تجزیه وجود نداشت. امروز چنین اراده ای وجود دارد. محافل استعماری مشخصی با پول و امکانات رسانه ای و لجستیک و طرح و برنامه پشت این قضیه قرار دارند. "طرح خاورمیانه بزرگ" اساسأ بر مبنای ضرورت تغییر مرزهای موجود در خاورمیانه و شمال آفریقا شکل گرفته و با الگوی یوگوسلاوی سابق درعراق و افغانستان و لیبی و سوریه وارد عرصه عملی گردیده است. در یک کلام مسئله جدی هست.

شورش آبانماه یک نقطه اشتراک دیگر با قیام عاشورای 88 دارد که نشان می دهد تا کجا از همان جنس و جََنم است. این نقطه مشترک ، همانا پدیده تهاجم به نیروهای رژیم درکف خیابان و و مراکز سرکوب از جمله مراکز بسیج ضد خلقی و حوضه های جهل و جنایت آخوندی است. برای اولین بار سلاح نیزاز سوی معترضین همچون نمونه ماهشهر وارد معادله نابرابر "نیروی سرکوبگر ـ معترضین" می گردد. در این رابطه نیزآنروزها یعنی درست ده سال پیش ازاین چنین نوشته بودم : 

"با عاشورای 88 ، پدیده جدیدی در تعادل قوای میان مردم وحاکمیت پا به پا به وای میان مردم و زمانیافتگتگی بخشی از ان مردم و جاکمیت ین بیرون آمده را ضروری می بینم .عرصه وجود گذاشت و آن پدیده تهاجم به نیروهای رژيم بود.این پدیده مبارک که حاصل سازمانیابی مستقیم"جنبش سرخ" وسازمان یافتگی غیرمستقیم و افقی بخشی از سبزهای سرخ بوده و بر پایه های مستحکم تراکم خشم و نفرت توده ای سوار است، اساسا همان عاملی است که در نهایت به درهم شکستن نهایی ماشین سرکوب رژيم راه خواهد برد. تاکتیک تهاجم سازمانیافته به نیروهای رژيم و خلع سلاح و مجازات آنان در آینده می باید محور حرکتهای اعتراضی قرار گیرد. رادیکالیزه کردن شعارها اگرچه همچنان ضرورت خود را تا به آخر حفظ می کند اما در رابطه با مقوله حیاتی تهاجم سازمانیافته به رژيم درخیابان جنبه حاشیه ای خواهد داشت. خصلت این تهاجم سازمانیافته اما، انتقامگیری کور نیست. مجازات دشمن در جریان درگیری و ایجاد هراس در جبهه مقابل است. رساندن این پیام مشخص است که اِعمال قهر ضد انقلابی از سوی حاکمیت بی پاسخ نخواهد ماند".

"بحران انقلابی، اعتلای جنبش سرخ، 25 دیماه 138

اما اینها همه تنها در شرایطی به بار و بر می نشیند که "جنبش سلبی" تبدیل به یک "جنبش ایجابی" گردد ، سازمان یابد و با هدف و با صاحب در صحنه حضور پیدا کرده باشد. جنبشی که نه با مسالمت که با اتکای به قهرانقلابی می بایست قادر به درهم شکستن قهرضدانقلابی حاکمیت درخیابان باشد. در آنصورت بی تردید این جنبش بر زمینه نفرت افزایش یابنده اجتماعی موجود حتمأ دنباله نیز خواهد داشت. این تنها طریق به زیر کشیدن حاکمیتی است که جز با زور و تزویر پایدار نمانده است و جز زبان قهر و قدرت زبان دیگری را اصلأ به رسمیت نشناخته و نمی شناسد. هر راه به جز این یا راه به یک جنگ داخلی دهشتناک بر زمینه گسلهای رشد یابنده قومی ، مذهبی و طبقاتی با پشتوانه حمایتها ، تحریکات و دخالتهای مستمر عنصر خارجی خواهد برد و یا جنگ خارجی را با تمامی ابعاد فاجعه بارش کلید خواهد زد. جنگی که همانگونه که پیش از این بارها گفته ام شبیه هیچ کجا نخواهد بود. چرا که موقعیت ژئو پلیتیکی و ژئواستراتژیک ایران هم شبیه هیچ کجای دیگر در خاورمیانه بزرگ نیست. صاحب چنین موقعیتی بودن هم فرصت است و هم تهدید. همانگونه که بر روی دریای نفت و گاز خوابیدن هم فقط فرصت نیست ، تهدید هم هست و چه کسی است که نداند همین نفت لعنتی تا کجا مایه دردسر در تاریخ معاصرمان بوده است.

نگاهی به اوضاع منطقه

تحولات یکی دو ماهه اخیر که با ورود ارتش ترکیه و مزدوران محلیش در "ارتش آزاد سوریه" در نهم ماه اکتبر به بخشی از مناطق تحت تسلط کردهای سوریه کلید خورده بود، با عقب نشینی نیروهای آمریکایی و موافقت کردها با ورود ارتش سوریه به روژآوا در یک چشم به هم زدن ، به توازن قوای کاملأ جدیدی در سوریه و به تبع آن در کل منطقه منتهی می گردد. سالها پیش در آغاز بهار عربی و رسیدن نوبت سوریه طی تحلیلی در این رابطه بر یک نکته کلیدی تأکید کرده بودم که برخلاف نقاط دیگری چون عراق و افغانستان و لیبی و غیره ، تغییر توازن قوا در سوریه ، تغییر معادله قوا در کل منطقه را بدنبال خواهد داشت. شکسته شدن توازن در ایران اما بر روی تعادل قوا در سطح جهانی اثر خواهد داشت. بسا بیشتر از آنکه "تغییر توازن قوا در سوریه" به بالا آمدن کفه روسیه و ایران در منطقه منجرشود که هم اکنون هم شده است، "تغییر معادله قوا در ایران" علیه محور چین ، روسیه ، اروپا و به نفع محور آمریکا ، اسرائیل و عربستان خواهد بود.

باری ، با ورود ارتش ترکیه و عقب نشینی نیروهای کم شمار آمریکایی از رأس العین و تل ابیض ، نیروهای کرد که خود را در صحنه و در مقابل قدرت برتر نظامی ارتش ترکیه تنها و توسط ایالات متحده مورد خیانت واقع شده می بینند به سراغ بشاراسد رفته و از ارتش سوریه می خواهند که به روژآوا آمده و درمیان آنها و نیروهای ترک و مزدوران محلیشان مستقر شوند. با موافقت ارتش سوریه و البته روسها به ناگاه کل صحنه سوریه در ظرف 24 ساعت تغییر می کند. برای اولین بار پس از شروع درگیریهای نظامی در سوریه و عقب نشینی نیروهای بشار اسد از مناطق کردنشین ، ارتش سوریه همراه با نیروهای حامی روسی اش در کل مناطق کردی و مرز با ترکیه مستقر می شوند و مهمتر از همه شرق رود فرات هم که تا این تاریخ در اختیار نیروی هوایی ارتش آمریکا بوده است تمامأ در اختیار روسیه قرار می گیرد. به این می گویند تغییر تعادل قوا در سوریه که همانگونه که گفته بودم بدلیل جایگاه ژئواستراتژیک سوریه برای دولت روسیه و البته رژیم حاکم بر ایران ، به تغییر توازن قوا در کل منطقه خاورمیانه بزرگ راه می برد.

حاصل این تغییر، نزدیکی بیشتر ترکیه به محور روسیه ـ ایران از سویی و عربستان سرخورده از حمایت دولت ترامپ همراه با دولت عروسکی بحرین به اسرائیل از سوی دیگر می باشد. زدن پهباد فوق پیشرفته آمریکا و تهاجم موفق سپاه به تأسیسات آرامکو و عدم واکنش نظامی آمریکا علیرغم تهدیدهای شداد و غلاظ قبلی آن ، محور امارات ـ عربستان را وادار می کند که عطای ناتوی عربی و سیاست رژیم چنج در ایران را به لقایش واگذار کرده و با پذیرش شکست کامل در سوریه تلاشهای پشت پرده برای نزدیکی به جمهوری اسلامی و قطر را آغاز کنند. حاصل این تلاشها خود را پس از سوریه در درجه اول در جنگ یمن بارز خواهد کرد. تلاش عربستان در نزدیکی به جمهوری اسلامی البته از سر تمایل نیست ، از سر ترس است. یعنی خانه نشینی بی بی از بی چادری است ! به همین دلیل هم هر کجا که از دستش برآید در ضربه زدن به منافع جمهوری اسلامی و عمق استراتژیکش در لبنان و عراق و ازهمکاری با اسرائیل در کل منطقه گرفته تا حمایتهای کلان مالی و لجستیکی و رسانه ای از مخالفان رنگارنگ رژِیم بویژه جریانات متمایل به تجزیه طلبی فروگذار نخواهد کرد.

تأثیرات بلافصل تغییر توازن قوا در سوریه خود را در معادلات لیبی هم بارز خواهد کرد. نیروهای تحت فرماندهی ژنرال حفتر موسوم به "ارتش ملی لیبی" که تحت حمایت مستقیم روسیه هستند حرکت خود را برای تعیین تکلیف حکومت "السراج" در طرابلس آغاز کرده اند. روسیه در لیبی هم بدنبال قدرتگیری یک دولت قوی مثل سوریه و جای پای دیگری اینبار در شمال آفریقا می باشد. جالب اینجاست که در لیبی هم مثل سوریه، ترکیه و روسیه در دو جبهه مقابل هم قرار دارند. ترکیه اینجا برعکس مورد سوریه ، با جدیت در کنار دولت "قانونی" لیبی و علیه نیروهای ژنرال حفتر قرار دارد و علاوه بر کمکهای تسلیحاتی آمادگی خود را برای اعزام نیروی نظامی به لیبی هم در صورت تقاضای دولت طرابلس اعلام داشته است.

اینها همه در شرایطی است که همه بازیگران صحنه سیاسی خاورمیانه می دانند که تا مقطع انتخابات آمریکا درسال آینده تهدید جنگی جدید در این منطقه بویژه علیه جمهوری اسلامی منتفی است. البته اگر که اتفاقی غیرمترقبه مثل تهاجم مستقیم نظامی و کشتار نیروهای آمریکایی صورت نپذیرد. گام بعدی عقب نشینی بخشی از نیروهای نظامی آمریکا در افغانستان هم خواهد بود. ترامپ تا مقطع انتخابات صحنه را موقتأ به پوتین واگذار می کند.

در سال جدید باز هم ما می مانیم و رژیم تا فرق سر جنایتکار جمهوری اسلامی و تعیین تکلیفی که اگر ممکن باشد تنها در کف خیابان ممکن می باشد و لاغیر. چنین باد !

  

بیژن نیابتی ، 24 آذر 1398 

سایت بیژن نیابتی                   niabati.blogspot.com

ای ـ میل بیژن نیابتی       bijanniabati@hotmail.com

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: