پاسخ کتایون آذرلی به واکنش محمود دولت آبادی نسبت به مرگ سردار قاسم سلیمانی


آقای محمود دولت آبادی پس از این که قلب تان از مرگ آن سردار کذایی اسلام تان و آن دیکتاتوری مذهبی اتان به درد آمد، با مرگ و فروپاشی حکومت یان، قلب تان چه خواهد کرد؟
من به شما خواهم گفت؛ آتیه ی شما و قلب و قلم تان چه می شود. شما اگر چه از نظر من دیرگاهیست که مرده اید

پاسخ کتایون آذرلی به واکنش محمود دولت آبادی نسبت به مرگ سردار قاسم سلیمانی

رُک و پوست کنده سر اصل مطلب می روم:

آقای محمود دولت آبادی پس از این که قلب تان از مرگ آن سردار کذایی اسلام تان و آن دیکتاتوری مذهبی اتان به درد آمد، با مرگ و فروپاشی حکومت یان، قلب تان چه خواهد کرد؟

من به شما خواهم گفت؛ آتیه ی شما و قلب و قلم تان چه می شود. شما اگر چه از نظر من دیرگاهیست که مرده اید، دیرگاهیست که مغزتان فسیل شده است،(اصلاً فسیل بود، کتاب چند جلدی کلیدرتان، گواه این مدعاست) اما اکنون جایگاه تان خودتان را به رسمیت قلم زدید. شما همراه و هم پا این دیکتاتورها به زباله دان تاریخ حواله می شوید. شما نه در برابر حکومت یان، که در مقابل ملتی درددیده و زخم خورده قرار گرفته اید. شما خون هزاران زندانی سیاسی، هزاران جوان،فریاد دادخواهی دگراندیشان را،جور و ظلم و استبداد و دیکتاتوری چهل ساله این حکومت یان را ندیدید. البته نه این که نمی خواهید ببینید، بل که این دیدن به نفع شما نیست. اگر ببینید و از آن دم بزنید،جیره اتان قطع می شود آقا!

شما همانی اید که در کنفرانس برلین فریاد زدید، "ما هم مردمیم"! و آن که در مقابل تان قرار گرفت من بودم آقا. شما کجای تان مردمی است؟ شما کی و در کجا از درد مردم حرف گفتید، قلم زدید؟شما کجا از سانسور و خفقان و قلم قرمز کشیدن بر این و آن سخن گفتید؟شما کی و در کجا، شانه به شانه ی این مردم و این ملت بزرگ قرار داشتید؟

آقا! خوب است که از مرگ آن سردار اسلام قلب تان به درد آمد و این را بیان کردید. حداقل، کار ما را به راحتی واگذاشتید تا بدانیم با نویسندگان و هنرمندانی از قبیل شما تکلیف مان چیست؟ خوب است که در این جنگ رویاروی شمشیرتان را از رو کشیدید. این جا بحث بر سر فرهنگ تفاوت و تفاوت نیست آقا! این جا حرف بر سر اصلِ دست دادن به دیکتاتوری و یا دست شستن از آن است. 

آقا! جامعه ای که اساسش بر ساخت استبدادی قدرت است، مشخصات و مختصات افرادش را نیز مطابق نمونه های مطلوب رفتاری و پنداری خود در می آورد، و شما یکی از این همه اید. ساخت اندیشه و رفتار شما منطبق با ایدئواوژی های مستبد است. و ساخت استبدادی ذهن، زاییده و زاینده ی ساخت استبداد جامعه است.شما این تفکر را از ابتدا داشتید. در کتاب چند جلدی کلیدرتان همه را خودتان اعتراف کرده اید. نوشته اید فرهنگمبتنی بر رابطه ی ارباب ـ رعیتی، چه به صورت اقطاع،چه به شکل تیول،چه همراه با وابستگی برده وار دهقان به زمین و چه به گونه ی دیگر، بخش بزرگی از انسان ها را فاقد اراده ی آزاد برای ارتباط مستقیم با جهان می خواهد.نگاه بالا به پایین تان از همان ابتدا مشخص بود.(حداقل برای من)

آقا! در مسئله ی "قدرت" پای همه ی ما در میان است و این مهم را باید در همان فرهنگی جستجو کرد که استبداد دینی را بر دمکراسی و حق و شئون آدمی ترجیح داده است.

آقا! ترور ابدا و اصلاً بد نیست؟ من با صراحت می نویسم انسانی که تا مرحله بدویت و تیولی نزول می کند و حقوق جانی وامنیت دیگر انسان ها را مختل و یا در جایگاهی محدود می کند و به خطر می اندازد از صحنه باید "حذف" شود. این "حذف" چه فیزیکی باشد، چه غیر آن، حراست از تمامیت خواهیِ احترام به حق زیست و شئون وشاًن دیگر انسان هاست. آن که مُخّلِ حضور و به رسمیت شناختن دیگریست باید "حذف" شود. "حذف" اما قانون بی چون و چرای دیکتاتوریست.

آقآ! همین که پایه های این حکومت تیان شُل و لرزان می شود و بر پهلو ابوالفضل خنجری می خورد شما سر ازبالش خواب برمی دارید و ذکر خیر می کنید که این ؛گربه مئو مئو کنان مال شما و آن خر لگد زن از آن او!

آقا! در رژیم شاه هم کسانی بودند که می گفتند که با رژیم باید همکاری کرد و رابطه داشت این دیدگاه حاصل موضع گیری های کمونیستی بود. کمونیست ها می گفتند باید با قهر انقلابی رژیم را برانداخت. تفاهم و تعاضد و تعادل روشنفکر جامعه ی ما و دولت نجات بخش شما این است. باید تفاهم ملی و تعادل داشت. چون اگر نفاق حاکم شود،مملکت منهدم خواهد شد و انهدام نتیجه ی خوبی ندارد. آن زمان هم معتقد بودند کهآشتی ناپذیری نویسندگان و هنرمندان و کارشناسان با حکومت وقت به هیچ جایی منجر نمی شود،چرا؟ چون فرض محال این است که طرف شما ملی ـ مذهبی ست. با خارجی باید جنگید. و خارجی بیرونی و درونی ندارد. هرکه علیه ماست پس برماست، نه با ما! 

در دوران شاه هم "مماشات" و "مدارا" و "همکاری" با رژیم وجود داشت، آن شعار براندازی قهر آمیز و هر برخورد با اظهارنظر مخالفان و اعتراضات و برخورد های سیاسی و فکری نیز. و این جابه جایی تاریخی در فرهنگ ما حاصل یک کاسه کردن گرو های مختلف و روشنفکران و نویسندگان و هنرمندان با حکومت یان بود و هست.

آقا! شما از چشم پوشیدن بر واقعیت، به مصلحت سر باز می نهید. مصلحت این است که چشم بر خون های ریخته ی همین چند ماه گذشته در ایران ببندید. کشتار دگر اندیشان را نادیده تلقی کنید. کشتار هزاران زندانی سیاسی و غیر سیاسی را نشنیده بگیرید. قتل عام نوجوانان و زنان را سرپوش نهید.فروش زنان و دختران ایرانی را در مامملک عربی و اسلامی نادیده تلقی کنید. فقر و فحشاء را جز منفک پذیر این حکومت بدانید. ازحراج خاک و ثروت های آن سر زمین ، به نفع دنیای اسلام و ملایان چشم پوشی کنید. زندانی نمودن نویسندگان معاصر همین خاک و بوم را کتمان کنید.و بر این مُحّق دست بگذارید که باید هم راًی و همگن با حکومت یان شوند.

آقا! شما دلیرانه به کالبدشکافی کتمان و سکوت در برابر جنایت و زور و وحشت و ستم و حذف حیثیت آدمی پرداخته اید.

شما در غوغای "سیاست"، دلیرانه بر خاموشی وجدانتان پا کوفته اید.

شما "ازاله ی پلیدی" را با رعایت حکم استبدادیون مجاز دانسته اید.

شما مردم ایران را با وقاحت تمام، به سکوت و مماشات با این حکومت یان دعوت کرده اید.

شما همان مصلحت گرایی هستید که حتی کشتار و جنایت و ویرانگری را نیز کوشش در راه آزادی و صلح و دمکراسی القاء می کندو در این راه از تمام ابزارهای و نهادها و امکانات تبلیغی و سانسور در سطح جهانی یاری می گیرد و بنا به مصلحت خویش، هم نفی حقیقت می کند، هم دروغ می گوید، هم سکوت می کند، هم به سکوت وامی دارد. هم دست به جنایت می زند، هم به جنایت فرا می خواند. هم خود را مبلغ و مُرّوج آزادی و آزاداندیشی قلمداد می کند و هم از ترس افکار عمومی به سانسور و کتمانِ هر چه گسترده تر روی می آورد، به کتمان تاریخ ایران و این سرزمین و بوم.

شما که دست به کالبد شکافی کتمان زده اید، به خوبی باید دانسته باشید که اگر سیاست به کتمان بگراید بر آن حرجی نیست و از همین روست کهدر این میان، از سر وابستگی و دریوزه گری به رقصی تهوع آور با این حکومت تیان مشغول شده اید.

آقا! شما از جهان نویسندگان بودید. و من با همه ی کوچکی خود آرزومندم به چنین جهانی تعلق داشته باشم. به جهانی که چشمِ "نوشتن" به "واقعیت و حقیقت" می نگرند.در این جهان نه حضور بازدارنده ای مُجاز است و نه چشم پوشی بر آن.در این جهانِ "نوشتن" نه رئیس و نه موئوسی هست و نه بگیر و ببندی.نه سبک و سنگین کردن "واقعیت" ها در کار است و نه رعایت خاطری جز خلاقیت. هم چنان که اختناق و ارعابی در میان نیست.نه چماقی برای خاموش کردن در کار است. نه دروغ می تواند در آن جایی برای خود دست و پا کند. بیش از هر چیز "مصلحت گرایی" با آن بیگانه است. زیرا "مصلحت گرایی" آفتِ بزرگِ "نوشتن" است. زیرا "مصلحت گرایی" مستمسک چشم پوشندگان بر "حقیقت" است. و شما چشم بر روی "حقیقت" بسته اید.

آقا! هر ستم و حق کشی و زور و حذف و نفی، هر تملق و فرومایگی و دریوزه و خاکساری و دروغ و کتمان، همواره در گرو نخستین گامی است که از سر "مصلحتی" برداشته شود یا بسته به نخستین سخنی است که به "مصلحتی" گفته شود. 

"مصلحت گرایی" اگرچشم پوشی بر کل "حقیقت" نباشد، چشم پوشی بر بخشی از "حقیقت" هست. "مصلحت گرایی"، یعنی این که؛ فعلاً آن سمتِد یگر را ندیدن است. معادله ی مقابل را ندیدن است.آن ندای دیگر را نشنیدن است.آن گام دیگر را ندیدن است. و یا آن گام را برنداشتن آن گام دیگر را برداشتن است.حرفی را زدن یا نزدن است. حقی را نادیده گرفتن، باطلی را مُجاز شمردن است.

اما آقا! "نوشتن" با چنین گرایشی همخوان نیست. "نوشتن" حقیقت است، و نویسنده حقیقی.

"حقیقت" در کل زندگی تجزیه ناپذیر است و نه "حقیقت" تجزیه شدنی ست. از این رو "زندگی و حقیقت و نوشتن" آینه دار هم اند.

زندگی کردن در "حقیقت"، و زنده بودن به "حقیقت"، سرنوشت شاعر و نویسنده ای ست مردمی. و "حقیقت" سرنوشت کلام است، هم چنان که سرنوشت نویسنده نیز.و آن که بخشی از "حقیقت" را نادیده می گیرد یا انکار می کند،خود را در معرض آلوده شدن به جنایت قرار داده است. 

و شما آقا! آلوده به جنایت شده اید.

در این دهکده ی جهانی به هر وسیله که بتوانند،می خواهند حرکت به سوی حقیقت بشری را کند کنند و در راه رابطه ی بی واسطه ی میان "انسان" با "انسان" سد و مانع ایجاد کنند.آن دل سوزاندن شما بر مرگ و ترور یک جنایت کار،اگر بر فرض محال می توانست به سود بشر هم تمام شود، حتی به سود جهان اسلام و اسلامیون، حتی به سود مصلحت و مصلحت گرایی، حتی به سود شعار تمامیت ارضی خواندن جهان اسلام،باز به سبب بهره ای که از دروغ و تزویر و جنایت و ضدیت با بخشی از انسان دارد، در ضدیت با کارکردی ست که در ذات "نوشتن" نهفته است و در مسئولیت بر شانه گذاشتن شخص نویسنده.

بنابراین محق ترین و ناگزیرترین افراد جهان در اعتراض به آن، و افشاگری علیه آن ، همان نویسندگان و شاعران و هنرمندان اند.زیرا شاعر و نویسنده و هنرمندی مردمی، هرگز و هیچگاه به "حقیقت آلوده" نمی تواند تن در دهد. اینان هرگز و هیچگاه نمی توانند پیرو یا پذیرای برنامه هایی باشند که انسان ها یا حتی گروهی از انسان ها را نادیده بگیرد.

بنابراین آقا! آن چه راه و دنیای مشترک من و شماست، یعنی؛ "نوشتن"، از گره گشودن همان "حقیقت آلوده" و آن "مصلحت گرایی"، تا "حقیقت گویی" و"صراحت" جدا می شود. شما هم می نویسید و من نیز. اما آقا ! نویسنده ی مردمی بودن، نوشتنش جنس زندگی ست ، نه مرگ.  همجنس "وجدان" است نه هم جنس "سیاست". زیرا سیاستی را که همه امان نظاره گر آنیم در راه مرگ و حذف و سانسور و خفقان و کشتار و سرکوب هموار است.

آقا! نوشتن و نویسنده ای مردمی بودن و از آن بالاتر آزادی، هیچگاه نمی تواند بر سکوی  استبداد بایستد. هم چنان که حیثیت آدمی( در این جا نویسنده و شاعر و هنرمند) نمی تواند بر تل جنایت آرام بگیرد. 

سمت "زندگی"،" رهایی" و "آزادگی"، سمتِ "مرگ" را نفی می کند. و کارکرد یک نویسنده ی مردمی، خاموش ماندن در برابر جنایت نیست. اما این را هم خوب به گوش بگیرید که مرگ یک جانی، جنایت نیست.

شما چشم بر روی تمام جنایت های این حکومت و حکومت یان بسته اید. جوانان و برومندان این سرزمین را همان سردارتان به خاک و خون کشید. فریاد مادران داغدار را، همان سردارتان در گلو خفه ساخت.حکم تجاوز جنسی بر زندانیان را (چه مرد و چه زن) همان سردارتان مُهر مَحتوم زد.قتل و خون و خونریزی و جنگ در عراق را همان سردارتان فراهم نمود. شعار "اگر می توانستم بیش از این می کشتم" را سردارتان بالا داد. و شما چشم بر چشم این مردم دردمند دوخته اید و وامصیبتا سر داده اید که سردارتان کشته شد و دل شما به درد آمد؟!

مرگ آفرینان چنان جهان را آشفته اند و چهره ی مرگ و زندگی را مخدوش کرده اند که بعضی وجدان ها دیرتر بیدار می شوند، بعضی وجدان ها در برابر اقدام های شدیدتر و فاجعه بارتر برانگیخته می شوند. با این همه وجدان هایی نیز پیش از وقوع فاجعه به بیدارگری می پردازند و فریاد بر می آورند و نویسندگان و شاعران و هنرمندان مردمی و پایبند به مسئولیت خویش از این دسته اند و من خرسندم که شما از این دسته جدا شده و موضع خودتان را در مقابل مردم و در جوار حکومت یان مشخص نموده اید.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: