شکاف نسل ها در صحنه سياسي ايران

کساني که بعنوان رهبران اپوزيسيون در خارج از ايران فعالند، بندرت شناخت مناسبي از جامعه محل زندگي خود دارند و فرزندان خودشان به آنها بعنوان حاشيه نشينان بيخبر از متن نگاه ميکنند. از اين فرزندان هم که اتيکت "نسل دوم ايرانيان" را دارند، افرادي هستند که علي الاصول در مسائل سياسي وطن جديد و کشور خودشان بطور حرفه اي يا علاقه مند، مداخله دارند. اما اينها هرگز نميتوانند از پديده "سياست ايراني" و "سياست در ميان ايرانيان" سر در بياورند. بگذريم که اينان از زبان مادري و پدري خودشان هم چيزي در حد لازم...

۱-شکاف نسل ها از دید شما چگونه است ؟

در موضوع "نسل" و "نسل ها" بايد متوجه باشيم که از يک پديده مبهم صحبت ميکنيم. پيدا کردن مرز ميان "نسل"ها و نامگذاري آنها، يافتن مشابهت ها و روندهاي همسان که بتواند مرزکشي و نامگذاري ما را توصيح بدهد، تا حدود زيادي دلبخواهانه است. تنها با فاصله گرفتن از زمان زندگي يک "نسل" است که ميتوانيم کمي راحت تر در باره اين پديده صحبت کنيم. شايد چند دهه بعد که به امروز نگاه کنيم، يک "شکاف" روشن و خارج از ابهام بنا به تعاريفي پيدا کنيم در حالي امروز مجبوريم با احتياط و اما و اگر فراوان به مسئله نزديک بشويم.

 

برخي از تفاتهاي ميان نسلها، هم احساسي است و هم دچار تسلسل است. بعنوان مثال، اينکه ادعا که "نسل جوان به بزرگترهايش توجه زيادي ندارد"، "نسل جوان تنبل است و خواهان تقبل مسئوليت نيست" ظاهرا، استنباط هر نسل پا به سن گذاشته از نسل جوانتر از خودش است. در جامعه سوئد، هم ميتوان امروز اين ادعاها را از زبان متولدين دهه 1940 و 1950 شنيد و هم ميتوان در مطبوعات بجا مانده از دوران بعداز جنگ جهاني دوم خواند که همين نسلها (متولدين دهه ها 40 و 50 ميلادي) خودشان هم با همين ادعاها و اتهامات روبرو بوده اند! فکر کنم اگر بعنوان مثال ما متولدين حول دهه 1960 در زندگي فردي خودمان در گذشته و حال، بتوانيم رفتار مشابهي را در جامعه و محيط خودمان هم ببينيم.

 

۲- آیا در ایران ما «تفاوت  نسل ها »و یا «تقابل  نسل »ها مواجه ايم؟

 درآخرين سال قبل از انقلاب اسلامي جمعا 37 درصد اهالي ايران از توانايي خواندن ونوشتن برخوردار بودند. اين رقم امروز 87 درصد براي کل جامعه (و 82 درصد در ميان زنان) هستيم. اين تفاوت بخودي خود، بدون در نظر گرفتن اين 4 دهه سپري شده، ما را با يک کاتگوري جديد از ايرانيان مواجه ميکند. يعني حتي اگر در سال 1357 يک کشور فرضي ديگر بنام "ايران شماره 2" با 87 درصد از درجه باسوادي مواجه بوديم، همچنان با جامعه ديگري سر و کار ميداشتيم. ميخواهم تأکيد کنم که صرف سپري شدن 4 دهه از زمان نيست که ايران امروز را از ايران 1357 متمايز ميکند. از سوي ديگر، کساني که در سال 1357 در ايران زندگي ميکردند، فاقد تجربيات تاريخي مهمي چون پايان جنگ سرد، ايران اسلامي، دنياي ديجيتال و  تماس مستقيم با شماري از هموطنان مقيم بقيه دنيا بودند.

 

از اين نظر، تفاوت ايران 1357 با امروز، بمراتب، عميق تر از فرق آن با ايران 1337 بود. يعني نسبت به دوران وقوع انقلاب، تنها 41 سال تقويمي بلکه 41 سال مملو از تحولات در ايران، منطقه و جهان سپري شده است.

اين "سطح تماس" وسيع و عميق با هموطنان و خويشان و دوستان مقيم خارج را بايستي مهمترين تحول اين 41 سال نسبت به دوره قبل از آن دانست. در دهه هاي قبل از انقلاب تماس ما غرب از طريق راديويي بي بي سي فارسي روزانه حدود نيم ساعت و تعداد محدودي دانشجويان اعزامي به خارج بود.

 

امروز خويشان و دوستان يک ايراني خارج نشين، از امکان اشراف دست اول به واقعيت زندگي در غرب برخوردارند و مثلا نه به واسطه سفرنامه حاجي زين العابدين مراغه اي يا فيلمهاي دوبله شده آمريکايي که در آنها هنرپيشه هاي هاليوودي با زبان بچه جواديه تهران صحبت ميکردند.

۳نقش جوانان  در تحولات سیاسی ده سال اخیر را چگونه ارزیابی می کنید؟

پاسخ دقيق اين پرسش بدون در دست داشتن نظرسنجي ها و تحقيقات ميداني دانشگاهي، ممکن نيست. فلذا اينجا با ميداني براي حدس و گمان مواجهيم. برخي از کساني که در داخل کشور با اين مسائل سر و کار دارند، دو ادعاي تکراري را مطرح ميکنند:

ـ جوانان پيش و بيش از آنکه به دنبال دموکراسي و حقوق بشر باشند، به آزاديهاي فردي، شيوه زندگي آزاد به دور نظارت دولتي و دوري دولت از حريم خصوصي خودشان مي باشند.

ـ در وهله دوم، شنيده ميشود که نسل جوان حاضر به هزينه دادن نيست. ما شاهد بوديم که در جريان انقلاب درجه ريسک پذيري جوانان بسيار بالا بود. اما حتي در مواردي که هزينه مداخله در سياست و اعتراض بسيار پايين است، حضور متشکلي از جوانان در پراتيک سياسي در ميدان را شاهد نيستيم.

ميتوان تصور کرد که جوانان ما از طريق اشراف بلاوسطه به شيوه زندگي هم سن و سالان خودشان در غرب، خواهان زندگي مثل آنها هستند. و نيز (اين نکته مهم است:) مثل همان هم سن و سالان خودشان در غرب، حاضر به ريسک بالا در مورد امنيت جاني و حتي امنيت  شغلي در آينده نيستند. يعني همانطور که يک جوان در کپنهاگ عصر روز جمعه را با دوستان خودش در يک جاي عمومي يا منزل يکي از دوستانشان، ميگذرانند، جوان يزدي يا رشتي هم ميخواهد بدون دغدغه از عقوبتهاي احتمالي، ساعاتي از آخر هفته را با دوستان خود بگذارند.

به بيان ديگر، شيوه زندگي غربي، هم به جوانان ما انگيزه نارضايتي از وضع موجود در ايران را ميدهد و هم با نمايش همه جنبه هاي دوست داشتني زندگي و نشاط جواني، به آنان اهميت جان شيرين، سلامت بدني و امنيت شغلي و زندگي آرام فارغ از دغدغه را، ياد ميدهد.

۴-چرا اپوزیسیون  سنتی  خارج از کشوردر کارش موفق نبوده و مورد اعتماد جوانان نیستند؟

شيوه زندگي نسل اول (انقلاب ديده) اوپوزيويسيون سنتي خارج از کشور، بسيار شبيه زندگي مورد علاقه رژيم جمهوري اسلامي در ايران است. بسياري از اينان در کشورهاي محل استقرار خود، وارد متن زندگي جامعه ميزبان نشده اند. کساني که بعداز دهه ها زندگي، هنوز به زبان جامعه ميزبان مطالعه نميکنند يا اساسا بعداز دهه ها، هنوز تسلط کافي به زبان جامعه "جديد" ندارند، تأثيري بسيار محدود بر فرزندان خودشان در خانه خودشان دارند تا چه برسد به تأثير بر جوانان در ايران!

 

 کساني که بعنوان رهبران اپوزيسيون در خارج از ايران فعالند، بندرت شناخت مناسبي از جامعه محل زندگي خود دارند و فرزندان خودشان به آنها بعنوان حاشيه نشينان بيخبر از متن نگاه ميکنند. از اين فرزندان هم  که اتيکت "نسل دوم ايرانيان" را دارند، افرادي هستند که علي الاصول  در مسائل سياسي وطن جديد و کشور خودشان بطور حرفه اي يا علاقه مند، مداخله دارند. اما اينها هرگز نميتوانند از پديده "سياست ايراني" و "سياست در ميان ايرانيان" سر در بياورند. بگذريم که اينان از زبان مادري و پدري خودشان هم چيزي در حد لازم براي مکالمه روزانه در چهارچوب خانواده را ميدانند و بسيار معمول است که از زبان انگليسي براي تماس با هم سن و سالان خودشان در ايران و کشورهاي غربي ديگر استفاده کنند.

جوانان ايران، از طريق نگاه پرحسرت به عکسها و کليپهاي ويدوئويي اين هم سن و سالان خودشان، با مشخصات يک زندگي نورمال آشنا ميشوند اما موعظه هاي والدين اين جوانان از خارج (در مقام نمايندگان دائم العمر اوپوزيسيون خارج) براي جوانان داخل کشور، جذابيتي ندارد.

تجربه خودم: در دوران فروپاشي شوروي، چندبار در کنفرانسهايي در مراکز دانشگاهي جمهوري آذربايجان با دانشجويان در تماس مستقيم بودم. موضوع اين کنفرانسها موافق با حال و هواي ايجاد شده در جريان فروپاشي نظام توتاليتر شوروي،  معمولا مسائلي مثل دموکراسي، حقوق بشر، توتاليتاريسم، جامعه باز و از اين دست بود. آنچه من هميشه شاهد بودم، علاقه خاص دانشجويان در موقع سوآل و جواب به جوانب کنکرت زندگي در غرب، هزينه تحصيل، پذيرش، زبان تدريس و تحصيل، روابط اساتيد با دانشجويان و از اين قبيل بود.  

 

۵-چه مسایلی  در تفاوت سنی و فاصله نسلها تاثیر دارد؟

الف. کندکاری در استفاده از تکنولوژی  دیجیتالی؟

بنظر من اين نکته هرچند مهم است اما، مهمترين مانع در ايجاد رابطه مابين اوپوزيسيون و جوانان نيست.

ب. زبان نسل قدیم با  جوانان فرق میکند. ادبیاتی که امروز استفاده میکنند با ادبیات ما فرق دارد ؟
در جريان انقلاب 1356ـ1357 در ايران، 25 سال از دوران مصدق سپري شده بود. با اين وجود نسلي که دوران مصدق را دريافته بود، در عمل سياسي جوانان انقلابي و دانشجويان تأثير زيادي نداشتند. در آن سالها، اسطوره ها و رمانتيسم شکل گرفته بعداز واقعه سياهکل در ميان دانشجويان مؤثر بود و نه شعارهاي دوران مصدق. اگر به رقمها توجه کنيد، زمان 25 ساله بعداز مصدق، ستاره هاي سياسي آن دوران را از قدرت تأثيرگذاري انداخته بود اما دوره 7 ساله بعداز سياهکل، ميتوانست هزاران جوان و دانشجو  را براي عمل انقلابي عليرغم هزينه بالاي آن، به ميدان بياورد. حال تصور کنيد که نسل انقلاب ديده اوپوزيسيون در داخل کشور، چيزي بيش از تعدادي فراموش شده سياسي سابق نيستند.

۶آیا کاملا طبیعی است که  نسل انقلابی ها نتوانند با جوانان  ارتباط بر قرار کنند؟

به دليل نابودي همه اشکال سازمانيافته مخالفت از سوي رژيم اسلامي، نسل جديدتري از رهبران اوپوزيسيون را بصورتي متمرکز با نام و آدرس در داخل کشور نمي شناسيم.  اهميتي که ميرحسين موسوي و مهدي کروبي در دهه گذشته در فضاي سياسي ايران داشته اند، هم افشا کننده نوعي قحط الرجال و علي الخصوص قحط النسوان است و هم بسيار معني دار. شعار آقاي ميرحسين موسوي "رجعت به دوران طلايي امام" بود. در مجموع سه زنداني عقيدتي محصور يعني دو تن آقايان مذکور و خانم زهرا رهنورد، چه چيزي براي جلب توجه جوانان امروزي دارند؟ بخصوص که هر سه اين بزرگواران در نگاه جوانان از مسسبين وضعيت حاکم بر کشور هستند. اگر به دهه قبل از انقلاب برگرديم، ايدآل جوانان و دانشجويان، کساني از جنس خود آنان بودند. دانشجويان بهترين دانشگاههاي ايران که نامشان در صفحه اول روزنامه هاي کشور بعنوان دستگير شده و اعدامي، موجي از هيجان و خشم در ميان جوانان را سبب ميشد. براي مقايسه (با همه احترام به سه انسان مذکور مغضوب رژيم و 14 تن امضا کننده بيانيه 22 خرداد 1398)، لحظه اي به آنها فکر کنيد. نسل جوان چگونه ميتواند با آنها ارتباط برقرار کند؟

باز براي مقايسه به بت هاي مورد ستايش نسل انقلابي دهه قبل از انقلاب نگاه کنيد: چه گوآرا، ويکتور خارا، وارطان سالاخانيان (33 سال در زمان مرگ چون قهرمان)، حميد اشرف (دانشجوي دانشگاه تهران و 30 ساله در زمان مرگ)، صمد بهرنگي (29 ساله در زمان مرگ)، برداران رضايي، اشرف دهقاني (با ماجراي يک فرار قهرمانانه از زندان) و....

براي مثال به "مغز متفکر" اصلاحات رئيس جمهور محد خاتمي يعني آقاي سعيد حجاريان نگاه بکنيم. ابتدا در رأس يک سيستم امنيتي آدمکش، بعد در مقام اصلاح طلب و سپس در کرسي توابين در دادگاه. کجاي اين بيوگرافي براي يک جوان ميتواند، روح مبارزه بيافريند يا الهام بخش باشد؟

سمبولهاي جذب کننده جوانان هم بي اهميت نيستند. در آن دهه قبل از انقلاب براي يک جوان همه سمبولهاي يک زندگي رمانتيک خواه از زندگي ماجراجويانه چريکي گرفته تا مد لباس، کوهنوردي و همه محصولات فرهنگي جديد از سينماي مدرن تا تئاتر و شعر نو و ادبيات، براي جوانان جذاب بود. اساسا، موج مخالفت با رژيم پهلوي يک موج جوان بود. از فيلمهاي فدريکو فليني تا تئاتر برتولت برشت و صداي فريدون فروغي همه به جوانان خطاب ميکردند. در سالهاي گذشته بسياري از چهره هاي مخالف ژژيم که سر از زندان درآورده اند، موردي از حماسه سازي باب طبع جوانان ارائه نداده اند. ظهور در جايگاه توابين و خردشدگان و عقب گردهاي مکرر رهبران مدعي اصلاحات و جازدن بزدلانه آنان در قبال کوچکترين خم ابروي رهبر،  صحنه سياسي کشور را در نظر جوانان ايران، بجاي  يک صحنه نمايش اعتراضي و رمانتيک به صحنه ملال آور  جنگ قدرت در ميان پير و پاتالهاي تشنه قدرت نزديک ساخته است.

 

۷،بنظر شما  ، تفاوت در سن نسل هاست  و یا تفاوت  در عملکرد  و دیدگاه‌ ها نسل ها؟

ما اساسا با جنبشي بدون اوتوپي سر وکار داريم. نارضايتي اجتماعي از رژيم در ايران امروز، بجاي تکيه بر يک بستر رمانتيک و توهمي شيرين از آينده اوتوپيک، بر واقعيتي تلخ و دپرسيون آور متکي است. اگر موج مخالفت با رژيم شاه، يک  شيوه زندگي، يک فرهنگ کاربردي جذاب، يک خرده فرهنگ subculture به تمام معني و يک اميد شيرين به آينده اي رويايي را با خود داشت، جنبش اعتراض به رژيم فعلي منهاي دوره هاي کوتاهي از جنبشهاي دانشجويي بمراتب بي رنگ و لعاب (نسبت به زمان شاه)، فاقد جذابيتهاي لازم براي جوانان است. از اين جهت جنبش ملي آذربايجان با تکيه بر جنبش وسيعي از آموزش وا جراي موسيقي، ايجاد رابطه با جذابيتهاي زندگي جوانان در جمهوري آذربايجان و ترکيه، هفته هاي فرهنگي صعود به قلعه بابک در دوره خاتمي، مطبوعات و جنب و جوش وسيع دانشجويي در آن دوره  و شور و شوق دائمي بالا حول هواداري از بازيهاي تيم تراختور، جذابيت بيشتري براي جوانان داشته است.

همان چيزي که موجب نا اميدي جوانان ايران از زندگي در ايران فقاهتي است، موجب بيگانگي آنان با تلاشهاي پرهزينه سياسي بر عليه رژيم و موجب بيگانگي با سمبلها و چهره هاي سياسي نمايندگي کننده اوپوزيسيون رژيم اسلامي در داخل و خارج از کشور نيز است.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نوشته خوبی است به همه دوستان توصیه می کنم ، پاسخ های علیرضا را بخوانید، هر چند دامنه پاسخ ها خیلی وسیع تر از این نوشته می تواند باشد،فردا و پس فردا از چند جامعه شناس و استاد دانشگاه دعوت کرده ام