نارفیقی که دستش به خون رفیقان آلوده شد !

مطلع شدم که دوست و همبند سابقم امرالله ابراهیمی در سایت ایران گلوبال مقاله ای با عنوان چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است، نوشت و در آن مقاله اسم مرا در کنار چند نفری که خودمان را از واحدهای جنگل قائم شهر به سپاه پاسداران معرفی کردند آورده است. مقاله را خواندم و گلایه و یا اعتراضی هم ندارم چون دروغ و یا غیر واقعی نبود اما بهتر بود که معرفی کردن مرا با جزئیات می نوشت تا خوانندگان بفهمند که من بعد از یک سال خودم را معرفی کرده بودم و همه چیز دیگر تمام شده بود.

با سلام و احترام
مطلع شدم که دوست و همبند سابقم امرالله ابراهیمی در سایت ایران گلوبال مقاله ای با عنوان چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است، نوشت و در آن مقاله اسم مرا در کنار چند نفری که خودمان را از واحدهای جنگل قائم شهر به سپاه پاسداران معرفی کردند آورده است. مقاله را خواندم و گلایه و یا اعتراضی هم ندارم چون دروغ و یا غیر واقعی نبود اما بهتر بود که معرفی کردن مرا با جزئیات می نوشت تا خوانندگان بفهمند که من بعد از یک سال خودم را معرفی کرده بودم و همه چیز دیگر تمام شده بود. از شما خواهش می کنم که نوشته مرا هم در همین سایت منتشر کنید تا مردم بخوانند و به واقعیت پی ببرند. البته این حق را دارم که از شما بخواهم چون اسم من در آن نوشته آمده است.
با تشکر پرویز.ق.

با شور و شوق فراوان وعزمی جزم محیط گرم و نرم خانه و کاشانه راکه دیگر برایم امن نبود رها کردم و به رزمندگان واحد جنگل پیوستم. البته ناگفته نماند که انتخابی در کار نبود و فقط مجبور به ترک دیار شدم. اما جنگل شرایطی بمراتب سخت تر و طاقت فرسا تر از آنچه من و ما در تصوراتمان میگنجید داشت. با خودم گفتم ای پسر تا اینجای راه اومدی و با همه توانت جنگیدی؛ حال که طاقت بیش از این نداری بیا و با خودت رو راست باش و قبل اینکه برای دیگران دردسری درست کنی خودت رو از این مسیر بکش بیرون و برو پی زندگیت تا به دیگران آسیبی وارد نکنی.
سلاحم را بوسیدم و تحویل فرمانده ام دادم و با همه خداحافظی کردم و راهی شهر شدم. از جنگل و تشکیلات خداحافظی کردم یک سر رفتم اصفهان و حدودا یکسال در خانه خواهرم در اصفهان زندگی میکردم. بدون اینکه با کسی ارتباطی داشته باشم. هر چی هم که اطلاعات از تشکیلات جنگل داشتم دیگر اطلاعات سوخته محسوب میشد و اصولا کسی دیگر به اطلاعات سوخته یکسال پیش من نیازی نداشت. اواخر سال 61از طرف علی نوربخش که خودش رو به سپاه پاسداران معرفی کرده بود و ایشان هم یکی از فرماندهان مهم تشکیلات شهرمان بود برایم پیغامی از طریق اقوام نزدیکم فرستاده شد مبنی بر اینکه چند تن از نفرات جنگل ( هرمز صفایی؛ علی نوربخش و رضا درخشان)خودشون رو معرفی کردند و در پی آن همه تشکیلات جنگل دستگیر شدند و در زندان هستند ؛بهتر هست که تو هم بیایی خودت رو معرفی کنی. من که میدانستم دیگر همه کارها از کار گذشته هست و چیزی نیست که بخاطر اون جان من در خطر باشد و یا من بواسطه اطلاعات خودم جان کسی رو به خطر بیندازم از سر ناچاری از اصفهان آمدم و خودم رو معرفی کردم. لازم به تذکر هست که اینبار هم بمانند دفعه قبل که به جنگل پیوستم انتخابی در کار نبود.
رفیقان نا رفیق و آنانی که ادعای میرزا کوچک خان بودن را داشتند یک سره از جنگل و جبهه مجاهدین و میلیشیا؛ خودشون رو تسلیم اردوگاه سپاه پاسداران کردند و با هزاران صفحه اطلاعات ناب ؛ تازه و درجه یک به آغوش پر مهر!!! اسلام پناه بردند و اینبار نیز من باز هم همان فرمانبر این آقایان فرمانده جنگل و تیم و گروهان بودم.
هنگامی که من خودم رو معرفی کردم در زندان قائمشهر با اسطوره های مقاومت!!! چون علی نوربخش ؛ هرمز صفایی نوایی و رضا درخشان روبرو شدم که به درخشندگی و صفای !!!! خاصی سفره دل را برای برادران بازجو گشوده بودند که حتی یک صفحه ناقابل هم باقی نگذاشته بودند تا من هم در دادن اطلاعات به برادران پر محبت بازجو!!!! سهیم باشم. من که میبایست در واقع پس از معرفی و با توجه به اینکه یکسال هم از مجاهدین قطع رابطه کرده بودم آزاد میشدم در کمال ناباوری به 10 سال زندان محکوم شدم. این هم از سر لطف مجاهدان نستوه چون هرمز صفایی و رضا درخشان بود که ذیلا توضیح خواهم داد.
هر سه این حضرات یعنی علی نوربخش ؛ هرمز صفایی و رضا درخشان مستقیم از جنگل تشریف آوردند به آغوش اسلام و با خدمات شایانی که به اسلام نمودند مشمول عطوفت و رحمت اسلامی شده بودند. علی نوربخش که پس از ارائه خدمات ارزنده اش به سرعت آزاد شد؛ رضا درخشان با سریعترین عفو ممکن به آغوش خانواده برگشت و هرمز خان صفایی با الطاف اسلامی همواره در راحت ترین شکل ممکن حبس خود را میگذروند که البته با جلسات توجیهی که برای من و امسال من میگذاشت و ما را به توبه و همکاری خالصانه فرا میخواند نیز وقت گرانبهای ایشان در زندان به بطالت نمیگذشت.
ولی نکته ای که من متوجه نمیشوم همین جریان شکنجه های طاقت فرسای ایشون هست. نه تنها من بلکه هیچ کس دیگری هم در زندان نه دیده و نه شنیده بود که به این اسطوره مقاومت!!! حتی یک سیلی زده باشند. من که نفهمیدم این شکنجه ها در چه تاریخی اتفاق افتاد چرا که ما همیشه ایشون رو سر حال و قبراق و در حال ورزش کردن و صد البته به جز اون ساعاتی که در خدمت برادران بازجو در حال تکمیل پرونده و یا پرونده سازی برای سایر دستگیر شده ها تشریف داشتند. جناب هرمز خان تو که با تمام اطلاعات دست اول و تازه ؛از جنگل به آغوش اسلام پناه آوردی ؛ چرا تو رو شکنجه کنند؟ کدوم احمقی خودش رو معرفی میکنه که زیر شکنجه بره و بگه من تابه آخربه آرمانهایم وفادار هستم؟ اگر وفادار بودی پس چرا خودت رو معرفی کردی؟ جناب هرمز خان اینقدر به شعور مخاطبانت توهین نکن. یا خودت بی شعور هستی یا که مخاطبانت رو بی شعور فرض کردی!
جناب هرمز صفایی؛ اگر قدری بیشتر از علی نوربخش و رضا درخشان در زندان ماند بخاطر همون موضوعی بود که خودش میدونه و من هم شاهد هستم. که البته اونرو هم برادران سپاه به نحو احسن حل کردند بطوری که نه امت حزب الله رنجیده خاطر گردند و نه زحمات و همکاریهای بی شائبه و خالصانه این جناب هرمز خان بی اجر بماند. در واقع بزرگترین پاداش رو اینجا برادران سپاه به هرمز صفایی دادند نه به علی نوربخش.... (اگر من بقدر هرمز صفایی بی پرنسیپ بودم بیشتر از این چیزها رو اینجا مینوشتم؛ همونکاری که این عنصر بی پرنسیپ در حق خیلی ها کرد و اونها رو به کام مرگ فرستاد).
ایست بازرسی پادگان شیرگاه
در ادامه شناسایی اعضای تیم جنگل و تکمیل پرونده اونها یی که دستگیر شده بودند در طی چندی جلسه در روزهای مختلف بازجوهای سپاه ؛من و هرمز صفایی و رضا درخشان را برای شرکت در تور ایست بازرسی پادگان شیرگاه میبردند تا ما نفرات جنگل را که از اون مسیر عبور میکردند شناسایی و معرفی کنیم. در طی این روزها ما را با سه نفر از اعضای تیم جنگل که از اونجا عبور میکردند روبرو کردند که من درواقع فقط یکی از اونها رو از دور میشناختم وحتی اسم اون رو هم نمیدونستم ؛ ولی با این اوضاع ؛باز هم اظهار بی اطلاعی کردم و نگفتم که این نفر رو میشناسم. همین موضوع هم در کیفر خواست بنده به عنوان عدم همکاری قید شد و موجب محکومیت بنده به 10 سال حبس گردید. ولی در همون روز جناب هرمز صفایی و رضا درخشان هر سه اون افراد رو شناسایی کردند. دلیل اینکه الان میگم سه نفر بودند هم همین بود که خود هرمز و رضا هر سه نفر را شناسایی کردند. اینهم یک نمونه علنی از مبارزه قهرمانانه این میلیشای مسعود که بر روی تخت شکنجه فریاد درود بر رجوی!!! سر میداد. این موردی بود که خودم شاهد عینی آن بودم. اگردر تمام اون مدت زندان مجبور بودم که در مقابل اعمال رذیلانه امثال شما ها ساکت باشم که مبادا باز هم بخاطر عدم همکاری و عدم صداقت و.... حکمم دوبرابر شود ؛ امروز که هر دوی مان بیرون زندان هستیم دلیلی بر ادامه سکوتم نمیبینم.
هرمز خان اگر دیگرانی که در جنگل بودند به لطف جنابعالی به جوخه تیرباران سپرده شدند ؛ من و تو و علی و رضا هنوز زنده هستیم. هر کس رو بتوانی فریب بدهی چون در جریان پرونده ات نبودند من و این دو نفر دیگر رو که نمیتونی فریب بدهی. هر چهار نفر ما سنی از ما گذشته و هر روز باید انتظار این رو داشته باشیم که سر بر خاک بگذاریم ولی وجدانمان را چطور ساکت خواهیم کرد؟ نمیخواهم این اسرار را با خود بگور ببرم تا تو با بیشرمی و پستی تمامی حقایق رو وارونه جلوه دهی... آفتاب برای همیشه زیر ابر نمیماند.
پرویز.ق

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: