رادیو زحمتکشان قسمت دوم

نوشته ها عمدتا بر اساس بولتنی بودکه زیر مسئولیت رفیقی از حزب ومن روزانه تهیه ودر اختیار تحریریه رادیو قرارمی گرفت.
تمام رادیوهای مهم فارسی زبان توسط حدود بیست نفر ازافرادما وحزب که اکثرا دانشجوبودند ودر دانشگاه کابل درس می خواندند شبانه ضبط وسپس روی کاغذ پیاده می گردید. صبح هنوزآفتاب سر نزده این نوشته ها جمع آوری وبه اطاق

رادیو زحمتکشان قسمت دوم

نوشته ها عمدتا بر اساس بولتنی بودکه زیر مسئولیت رفیقی از حزب ومن روزانه تهیه ودر اختیار تحریریه رادیو قرارمی گرفت.
تمام رادیوهای مهم فارسی زبان توسط حدود بیست نفر ازافرادما وحزب که اکثرا دانشجوبودند ودر دانشگاه کابل درس می خواندند شبانه ضبط وسپس روی کاغذ پیاده می گردید. صبح هنوزآفتاب سر نزده این نوشته ها جمع آوری وبه اطاق بزرگی در دفتر حزب که برای این کار تخصیص یافته بود منتقل میشد.
من از طرف سازمان و فردی از حزب توده بسرعت آنها را میخواندیم ودور قسمت های مهم خط می کشیدیم، مطالب خط کشی شده توسط تیمی که بازمتشکل ازدانشحویان وافراد حزب وسازمان بودند بروی صفحاتی بیست در سی در کادر معین که گاه تا پنج صفحه کاربون گذاری میگردید بنام بولتن روزانه تا ساعت نه صبح در بیست تا بیست پنج صفحه که چکیده اخبار وتفسیر های سیاسی را هم با خودداشت نوشته آماده می شد و در اختیار رادیو قرار میگرفت.
ابن بولتن اساس وپایه تحلیل سرمقاله ومطالب بخش های دیگربود.موضوعات تقسیم گردیده تا ظهر نوشته می شد وتوسط یک گوینده زن از طرف سازمان ویک گوینده مرد از طرف حزب خوانده می شد. با وجود صدا وطنین خوب گویندگان خشگی مطالب وزمختی کلمات اجازه هیچ مانوری روی نوشته نمی داد و با تمام تلاش هر دوگوینده !عصای پنهان شده در نوشته های حزبی وسازمانی وتحمیل سلیقه مسئولان،اجرا رابیک اجرای نظامی ،سرباز خانه ای مبدل می ساخت .
بخش ادبیات نیز با وجود مسئولیت شاعری بزرگ مانند سیاوش کسرائی نمی توانست از خشگی ویک نواختی اجرا بکاهد.
یک روزفراغتی حاصل شده بود با سیاوش کسرائی در حیاط رادیو زحمتکشان نشسته بودیم؛ بعدازظهر بود، آفتاب زیبای کابل. درختان دور حیاط خانه، صدای آرام نسیم همراه خش خش برگ ها، نوعی مهر وصمیمیت توام با شادی را در دل ایجاد می کرد.ازرادیو ضبط، صدای شهرام ناظری بگوش می رسید که اشعاری از مولانا می خواند.
"اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می پرستان می رسند
دلنوازان ناز نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند وهستان می رسند"
یکباره کسرائی در حالتی شورانگیز با سرانگشتانش شروع کرد به گرفتن ریتم روی زانوانش و حرکت دادن ریتمیک سر و بدن. گفت:"مولانا را نباید با ریتم غم انگیز خواند. مولانا شور است، حرکت است. باید ضرب گرفت ترنم کرد و رقصید".
هیچگاه او را چنین ندیده بودم. تمام وجودش احساس شده بود. گفتم: "رفیق کسرائی با این همه شور، چطور می توانید در این بازی های دل به همزن حزبی دوام بیاورید؟" گفت:" نگو نگو!" گفتم:"داستان آن شاعر بزرگ یمنی را شنیده اید؟ شاعری بود که تمام مردم دوستش داشتند، آزادمردی بود. برای آزادی شعر می گفت، برای عشق، برای دوست داشتن، برای زندگی. برای اینگونه ریتمیک رقصیدن. تا اینکه حزب کمونیست یمن مجبورش کرد که شعر حزبی بگوید. کار او به جائی رسید که هیچکس دیگر شعر او را نمی خواند. گفت: "حزب مرا کُشت"!
بلند شد ایستاد و در چشم هایم نگاه کرد و گفت: " ابوالفضل جان!میدانم اما چه کنم ! من یک حزبی ام نمی توانم تابع قوانین حزبی نباشم که تمام عمرم در آن گذشته". اوو البته همه ما ! هرگز نتوانستیم تابع قوانین حزب وسازمان نباشیم!روابط خشک وحزبی ،سازمانی حاکم بر فعالیت رادیو را بشکنیم واز آن دایره تنگ ویکنواخت اداری بیرون بیائیم ! قوانینی سخت که جای سئوال نداشت! افراد در گروه بندی های حزبی وسازمانی درون گود قرار میگرفتند یا به حاشیه رانده می شدند!
هرگز آن صبوری توام با اشتیاق آقای رحیم نامور را برای گرفتن سهمی از کار رادیو فراموش نمی کنم .مردی که بنظرم یکی از با وجدان ترین، بی ادعا ترین و در عین حال ساده زیست ترین اعضای حزب توده بود .مردی همیشه جانبدار حقیقت! امری که در سلسله مراتب حزبی بخصوص بعد ضربات سال شصت دو و رهبری جدید حزب جائی نداشت و اورا در حاشیه قرار میداد.
با تمام اشتیاقش به کاردررادیو به خاطر سالها کار و تجربه در "رادیو پیک ایران" هرگز اورا حتی برای مشورت در رادیو زحمتکشان نخواستند و مطلبی برای نوشتن به او پیشنهاد نکردند. چرا که گروه بازی را بر نمی تافت.
حاضر نبود زیر چتر حمید صفری که در باند بازی درون حزبی دبیر دوم شده ودر شروع کار رادیو برای مدتی مسئولیت رادیو زحمتکشان را داشت کار کند. به دبیر اول آقای خاوری هم به خاطرزیر پا نهادن پرنسیب و اساسنامه حزب در برای بالا کشیدن حمید صفری معترض بود.
روزی گفتم "جای شما در رادیو خالی است"! از اختلافش خبر داشتم ومنتظر بودم دهان باز کند و سخنی بگوید . عمیق در من خیره شد گفت "من دیگر پیر شده ام! شما جوان ها جای ما را پر کنید.کار بسیار لذت بخشی است"! دلتنگیش را برای نوشتن در رادیو را همراه با فرو خوردن بغضش حس می کردم.اما پای بندیش به حزب و نگفتن اسراردرونش که یکی از مشخصه های او بود اجازه نمی داد که سفره دل بگشاید.
خواند: "وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که درطریقت ما کافریست رنجیدن ...
مبوس جز لب ساقی و جام می حافط
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن".
خندید وگفت "ای کلک کافیست"؟
تا آخرین روز رادیو! هیچ گونه نو آوری و تغیر قادربه نفوذ در گارد بسته، تفکرائدلوژیک، رفتار اداری خشک و انکادره شده حزبی و سازمانی ما نگردید!لذا نتوانستیم از امکان خوبی که بوجود آمده بود بهره بگیرم!
نگاهی دقیق تر به سیما و عمل کرد خود میکنیم واز خود میپرسیم !دلیل عدم مقبولیت رادیو ، یک نواختی کار ، فاقد روح بودن مطالب وجاری نشدن روح زندگی در شریان های رادیو چه بود ؟
بارها و بارها از خود می پرسم چرا هرگزشهامت برخوردنسبت به آن شیوه غیر دموکراتیک با نوشته هارا نداشتم؟ شهامت انتقاد ازروابط حاکم در رادیو! دلایل زیادی داشت اما از نظرمن با وجود اعتقاد عمیق به ائدولوژی حاکم برسازمان وخط مشی آن. قرار گرفتن در سلسله مراتب حزبی ، حفظ جایگاه ، امید به ارتقا در آن سیستم بده بستانی یکی از اصلی ترین عوامل این سکوت بود.انسان موجود پیچیده ای است! در همان حال که ازاعتقاد، شهامت اخلاقی دم می زند نیم نگاهی به منافغ مادی، قدرت، مورد توجه قرار گرفتن ،و آینده خود دارد بخصوص اگر در یک تشکل سیاسی عمدتا ائدولوژیک که متاسفانه هیرارشی قدرت وسلسله مراتب حزبی در آن مطرح و قدرت آفرین و وسوسه انگیز است قرار بگیری! و گذرانت از وابستگی به آن تشکل بگذرد!سکوت من هم جدا ازدرک پائین من در آن روزها و جد از این موئلفه ها نبود!
درنوشته وگفتار بر خرد جمعی و مسئولیت فردی تکیه می کردیم اما در عمل نوشته خود ما از ممیزی دو مسئول نه تنها از نقطه نظر سیاسی بلکه سلیقه ای هم جان سالم بدر نمی برد و شرحه شرحه می گشت.
رادئوئی که دوری و نزدیکی اتحاد شوروی به جمهوری اسلامی و در نظز گرفتن معادلات توازن دو قطب موجود در آن روز در صحنه سیاسی جهان و وابستگی ما به اردوگاه سوسیالیسم نمی توانست سازی جداگانه بزند وسازی که اگر می نواختیم مسلما صدایمان از مرز نیم روز فرا تر نمی رفت و تکرارش درب رادیو را تخته می کرد. بهرحال ما جزئی ازآن اردوگاه بودیم. گاه صدایمان از شهر مرزی نیمروز فراتر نمی رفت وگاه تا تبریزنیز شنیده می شد .اما هرچه بود هواداران سازمانی وحزبی منتظر رسیدن ساعت هشت شب و کلنجار رفتن با رادیو وشنیدن نظرات حزب وسازمان بودند.ادامه دارد ابوالفضل محققی

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: